داستانهای محمدرضا

بازم بیاین باهم صحنه بسازیم و کار خیر کنیم !!!

شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون....

 

درهمین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصمیمم عوض شد.

 

دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود....خیال باطل

 

اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بیرون خیلی بده..." که همسر عزیزم، که الان بیست ساله با هم ازدواج کردیم، جواب داد: " آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟!!تعجب

 

... من هنوز که هنوزه نمیدونم همسرم اون روز شوخی میکرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیریناراحت

 

 

نکته اخلاقی و نتیجه گیریش با شما .

 

این مطلب یک داستان انگلیسی بودکه ترجمه شده بود ... منبع خود داستان هم معلوم نبود ، خاطر همین نمیونم از کجا داستانش و دیدم و اینم ترجمشه و اینا !!!

 

 

 

امسال هم طبق 5 سال قبل بازارچه خیریه پیام امید داره برگزار میشه و بچه های وبلاگ نویس ( از قدیمی تر ها و جدید ترها ) هم توش غرفه دارن و امسالم ظاهرا با آلوچه ها و زغال اخته هاشون میخوان بترکونن !!!چشمک

در مورد بازارچه بگم که بجز این غرفه کلی غرفه دیگه هم هست که میان و چیز میزای خوشکل خودشون و ارائه میدن ... اتمسفر بازارچه به شدت !! دوستانس و خیالتون راحت !!! ... البته نه اینکه با برمودا بیاین !!! ... اما ردیفه ، کلا !!خجالت

 

برنامه گروهی رفتن خیلی از بچه ها برای پنجشنبه یا جمعه بازارچه ست که هنوز برای روزش تصمیم دقیقی گرفته نشده ... اما قطعا بعد از ظهر خواهد بود انشالله !!

 

اینم از آدرس و بنر محل همایش ... امیدوارم که ببینیم هم و خلاصه کلی کار خیر بکنیم باهم !!! 

 

ضمن اینکه برای شب یلدا ، پرشین بلاگ برنامه هایی رو تدارک دیده که نمیدونم چرا هیچی از جزئیاتش نمیگه که کی میاد و کی نمیاد و اصلا چرا جشن برای گروه سنی کودکان هم درنظر گرفته شده !!! ( تو وبلاگ جشن گفته بودن !!! )سوال

 

از طرفی هم شب یلدای مجله چلچراغ برگزار میشه که قطعا پرملاط تر خواهد بود از نظر میهمان و محتوا ... اما ترجیحا امسال بخاطر حضور خیلی از بچه های بلاگر و اطلاع رسانی ضعیف چلچراغ ، جشن پرشین بلاگ با حضا وبلاگنویسان و اینا پرشور تر برگزار میشه و خلاصه همیشه در صحنه ایم و آماده ساختن صحنه های پرشور !!!

 

پس تو بازارچه خیریه و جشن پرشین بلاگ میبینمتون ...

 

( اگر برای دیدن دوستان بلاگر ندیده و نشناخته میاید ، به نظرم تو جشن پرشین بلاگ راحت تر میتونید پیداشون کنید ، چون اکثر قریب به اتفاق بلاگر هستن و برای رسیدن به هدف تنها یک سوال کافیه !! )

 

منتظر همتون تو هر دو تا کار خیر و جشن هستم ... البته اگر عمری باقی بود و خودم تونستم که بیام !!!

پ.ن :

 

1 -  تو این پست مجموعا سه تا کار خیر بود که یکیش نصفه نیمه بود (تو داستان)نیشخند ... اما دوتای بعدی رو خودمون باید کاملش کنیم ... ببینم که چه میـــکنیـــم !!! زباننیشخند

قربون همتون

 

تا بعد قلب

+ محمد رضا ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٥
comment نظرات ()

بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی


بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی و البته بعضا دیده شده که به یام یامی هم کشیده شده !!خجالت

 

خداییش ، پسر تو سن و سال من که همیشه مورد خطر و تهدیدهای اجتماعی هست ، سفرهای اینچنینی براش لازمه تا یه نموره پخته بشه دیگه ... خام خام که مزه نمیده !!!زبان

 

من برگشتم ، این سری یه ماه موندم چون بیشتر نمیشد بمونم !!!

 

خوشبختانه جی تکس هم این سری همزمان شد و خودش و نخود آش سفرم کرد.

چرا که برای یک تجربه تخصصی تر تو سطح بین المللی برام خوب بود و تونستم با کلی شرکتها و برندهای تجاری ای که دوست دارم ، حداقل یک گپ مستقیم و رو در رو بزنم و دیدگاهها و انتظارات خودم و از محصولاتشون بگم که برای من و بعضا برای اونها خیلی خوب بود.

 

تو سفرهای استانی قبلیم به دبی !! ... یکی از هم کلاسی های دبستانم و دیدم ( علی ) که خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم و تو مدت اقامت سفر قبل ، چند باری باهم بودیم و یاد ایام کردیم.

همچنین یاد خیلی از هم کلاسی های قدیم میکردیم و آمارشون و بهم میدادیم ، البته دوستم هم موقت اومده بود دبی و سفر استانی اون با من همزمان شده بود ، اما چون بیشتر با بچه های اون دوران در ارتباط بود بواسطه بعضی مسایل ، خبرهای داغ تری داشت !!!

 

خوشبختانه اکثر بچه ها رو به راه بودن و اغلب رو به راه تر از قبل شده بودن ، فقط طبق آماری که علی تو سفر قبل بهم گفت ، یکی از پسرها از این دنیا رفته بود که عامل مرگش ، بیماری ایدز بود ...

 

میگفتن کلی شیطونی میکرده با هر دختری (زنی) و خلاصه از همه ملیت ها یه تستی به عمل آورده ... آخرشم معلوم نشد کِی و کجا و از چه کسی و کدوم ملیت گرفت و خلاصه مُرد ...عینک

 

پیش خودم خدا رو شکر کردم ... و گفتم اولا خدا رو شکر که ندیدمش و باهاش دوست نموندم ، باز هم خدا رو شکر که بچه خوبی موندم و مثل اون نشدم ، و باز هم خدا رو شکر ، چونکه تونستم دوستانی رو برای خودم داشته باشم که حداقل هیچ کدومشون تا این حد اوضاعشون افتضاح نبوده و نیست و تقریبا میشه گفت معیارهای منطقی و مثبتی رو داشتم تو انتخابم و آدمهایی هم که موقتا با من ارتباط داشتن که اوضاعشون خراب بوده ، به هیچ وجه نتونستن تو من تغییری ایجاد کنن ...

 

این سفرهای من انقدر توش نکته داره که اگر بخوام همه رو هول هولی بگم و بنویسم ، اصلا به دلم نمیشینه ( چه برای شما ، چه برای خودم که یه روزی خاطره میشه ) ... پس برای یاد آوریش که میتونه هم برای من خوب باشه و الان که شما برای اولین بار میخونید حرفم و کاملتر میزنم ...

 

حالا از سفر قبلم مینویسم ، یعنی پر رنگ ترین نکته سفر قبلم ... از جرقه ای که باعث شد بفهمم دور و برم کجا هستن و من کجا ؟؟؟ ... چیزی که شاید باعث شد خودم و بهتر ببینم !!!

گفتم که طرف ایدز گرفت و مُرد ...

 

حالا میخوام از عجیب ترین آدمهایی که دیدم تو زندگیم بنویسم که با چه کسایی که روبرو نشدم !!!

 

تقریبا یکی از مهمترین و متفاوت ترین تجربه های هر پسری ، مربوط به دوران خدمت سربازی میشه ... از این جهت که با خیلی از مسائلی که تو زندگیش نه سابقه داشته نه تابحال تو محیط خانوادگی و تربیتی زندگیش همچین چیزهایی رو دیده مواجه میشه !!!

 

فقط همه آدمها رو بطور خلاصه مینویسم که یادم بمونه ...

 

من هیچوقت یادم نمیره که :

 

1 -  تو دوران آموزشی تو بهترین پادگان آموزشی ایران خدمت کردم ( نه ارتش بود نه سپاه ، یعنی وزات دفاع بود ) ... پادگان جوادنیا تو پادگانهای اموزشی ایران به جرئت میگم که جزء بهترینهاست ...

 

حداقل اون موقع جدی معنای بهشت میداد برای یه سرباز ... ( خصوصا برای ما که از تهران اعزام میشدیم ) ... چرا که تو مدت سه ماه اموزشی من عملا 38 روز خدمت کردم ... چون هر چهارشنبه ، سرویس میومد جلوی آسایشگاه و میبردمون تهران ، تا شنبه صبح که باید تو پادگان بودیم، بعلاوه کلی مرخصیهای مختلف با بهانه های جور واجور.

 

هر هفته سه شنبه ها ، یک دفعه شنا ، یک دفعه تیراندازی و یک هفته اسب سواری در برنامه گروهان بود.

غذاهای پادگان اکثرا معمولی بودن ، اما در مقایسه با پادگانهای دیگه جدی سلطان بود و حرف نداشت.

 

باقالی پلو با ماست ، لوبیا پلو ، مرغ با نون ، زرشک پلو با مرغ ، قیمه ، قرمه سبزی ، اینها غذاهای خوبش بود ... اما برای شام ... یا تخم مرغ و نون بود ... یا پوره سیب زمینی با نون ... یا کوکو سبزی که اصلا شکل کوکو های خونگی نبود ... یعنی تخم مرغ نداشت و فقط یه سری علف و به هم پرس کرده بودن !!! ...نیشخند

بدترین غذا هم یه چیزی بود به اسم راگو ... که بچه ها با اسمی مشابه ، منتها با یه معنی خیلی بدی ازش یاد میکردن !!!

یعنی را گ ... !!! ( اونجا یه چیزی شبیه به آبگوشت بدون نخود و اصطلاح بچه ها عمل نکرده بود ... یعنی کلی آب جوش که به کمی آب گوشت اضافه شده بود + دو تکه گوشت اندازه گوشتهای قرمه سبزی و یه سیب زمینی پخته که گاها با پوست هم بود ، بعلاوه نون ... از مزه هم هیچی نمیگم )ساکت


تو این فرصت چهارشنبه تا شنبه ... اکثر ما تهرانیا که میرفتیم خونه و همراه خودمون تن ماهی و نون تازه و کلی کنسر خوشمزه میاوردیم و تو روزهایی که غذای پادگان و دوست نداشتیم ... سراغ منوی خودمون میرفتیم !!!خوشمزه

بچه های شهرستانی هم فرصت رفتن به خونه رو داشتن ... اما کمتر از ما ، چون اکثرا براشون چه از نظر هزینه ... چه از نظر زمانی که میشد خانواده هاشونو ببینن، صرف نداشت.

 

ما اون موقع با 600 تومن از پادگان میرسیدیم آزادی ... از آزادی تا پادگان هم اگر اتوبوس مجهز به کولر میگرفتیم 1000 تومن میشد (خرداد و دو ماه تابستون و من آموزشی بودم).

اینو میگفتم که : هیچوقت یادم نمیره ...

کل گروهان ترکیبی از بچه های تهران، کرج،مازندران و گیلان بود که بجز بچه های تهران ، بقیه 6 روز زودتر در پادگان ، خدمت رو شروع کرده بودن و تقسیم وظایف و سمت ها همه دست بچه های کرج بود ، چون فرمانده بچه میرداماد تهران بود و بچه تهرانی تو گروهان ندیده بود ... ظاهرا به ناچار کرجی ها رو انتخاب کرده بود ...

من اون موقع تو گروهان سمت خاصی نداشتم ... اما با همه رفیق شده بودم و اکثرا هم هوای منو داشتن ... منشی های گروهان هم که قبل از اعزام ما اومده بودن تو گروهان و مرخصی ها رو مینوشتن هم همینطور ... یه بار دلم برای یکی از بچه های شمال که مازندرانی بود سوخت و بهش گفتم فلانی ... تو هیچوقت نخواستی بری مرخصی ... من خیلی رفتم ... با اینکه خونم هم نزدیکه و میتونم برم ... میتونم این سه روز و اینجا بمونم جای تو و ببینم اینجا چطوری میشه تو این سه روز که کل پادگان تقریبا خلوته !!!

 

هیچوقت یادم نمیره ... یه لبخند حاکی از تشکری زد و گفت : ... من نیازی ندارم برم خونه ... اینجا برای من بهشته !!! ... تو میری خونتون که خانوادت احساس راحتی کنن ... منم اینجا میمونم که خونوادم احساس راحتی کنن !!!

 

از جوابی که بهم داد گیج شده بودم ... فکر کردم با مامان باباش بحث کرده و تو یه فاز عاطفی خانوادگی گیر کرده و دوس نداره که باهاشون روبرو بشه ...

 

بهش گفتم : دیوونه ... خب برو خونه با مامان و بابا آشتی کن ... این همه تنهایی کشیدن و قهر و ناز نداره که بابا ... مطمئن باش اگر اونها هم از دستت ناراحت بوده باشن ... تو این یه ماه و خورده ای که گذشته و ندیدنت ، قطعا دلشون تنگ شده برات و قدر تو رو میدونن و مشتاقن که ببیننت ... تو هم میری خونه و کلی غذاهای خوشمزه ی خونگی و محلی که مامانت میدونه دوس داری برات درست میکنه و خلاصه حالش و میبری ...

 

ایندفعه اون کمی تعجب کرد و بعد اینطوری جوابم و داد که : من با خانوادم مشکلی ندارم و با همشون دوستم ... چون دوستشون دارم میمونم اینجا !!! ... مامان و بابام و دوست دارم ... اما راستش بابام ... !!!

 

مکث کرد ... ( من با خودم گفتم : واااای ... خاک تو سرت ... این پدر نداشت و تو همش گفتی بابا ... بابا ... حتما از اینکه یاد عزیز از دست رفته ش انداختی ناراحتش کردی)ناراحت

بعد ، حرفش و اینجوری ادامه داد که : اگه بهت بگم بین خودمون میمونه ... آخه فقط چند تا از همشهریا و هم محله ای هام میدونن این قضیه رو ... ؟؟؟

 

من خودم و آماده کرده بودم ... که چی میخوام بشنوم ... گفتم آره بابا ... من راز دارم .. اونطوری که فکر میکنی نیستم ... راحت باش ... اصلا هرجور که دوست داری ... میل خودته ...

 

دوباره مکث کرد و بهم گفت : راستش من بابام الان چند ماهه که از کار برکنار شده تو کارخونه ، چون کارخونه ضرر داشت میداد ... بابام هم الان چند ماهه که بیکاره ... ما هم 5 تا خواهر و برادریم ... منم دیدم یکی دوماهی شد و خبری از کار برای بابام نشد و از طرفی خرج خونه بالا بود و تو این مدت از پس انداز حقوق بابام برای خرج خودمون و خونمون مصرف میکردیم ... منم که بدون کارت پایان خدمت نمیشد کار کنم ... بخاطر همین ... و مهمتر از اون ، کم کردن خرج خونه ... اومدم خدمت که فشار کمتری به جیب بابام بیاد و شرمنده خانوادش نشه ...لبخند

 

من بُهت زده شده بودم ... آمادگی شنیدن و پذیرش هیچ کدوم از حرفهاش و نداشتم ... اما تا جایی که میشد به روی خودم نیاوردم ... گرچه سرخ شدنم تو این مواقع تابلو میکنه منو !!! ...خجالت

 

بعدش خیلی دوستانه بهم گفت : نگران غذای منم نباش ... غذاهای اینجا برام عالیه ... نمیرم خونه چون نمیتونم جلوی خواهر برادرام تعریف کنم که اینجا مرغ خوردم ... دلشون میخواد !!! ...ناراحت

 

بعد از به زبون آوردن این حرفها ، انگار خیلی از گفتنشون ناراحت شده بود و از نگاهش و زبان بدنش میفهمیدم که با خودش میگفت : کاشکی نگفته بودم ... بعد بحث و عوض کرد و چند تا از بچه هایی که همیشه باهم بودیم صدام زدن و فارغ از این گفتگو ، صدام زدن و  بهم گفتن چرا نمیای ... اتوبوس میره ها ...

 

من فقط تونستم خداحافظی کنم با اون پسر ... هیچی نمیتونستم بگم ... بعدا هم نه نقدی کمکش کردم نه خوراکی ... چون خیلی تابلو بود که عمل من مثل صدقه دادن میمونه و خورد کردن غرور دوستم ... اما فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که هواش و تو گروهان در بین بچه های دیگه بیشتر داشته باشم .

 

نتیجه گیری های اخلاقی این برخورد و وضعیت پیش اومده رو ، میسپرم به خودتون ...

میتونید تو کامنت دونی برای بقیه هم بگین ببینیم کی چه نتیجه ای میگیره !!!

بقیه ی حرفها و از یاد نرفتنی ها تو نوشته بعدی ...

 

قربون همتون

 

تا بعد ...قلبماچ

 

 

+ محمد رضا ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢
comment نظرات ()

نرم افزار یا سخت افزار ... کدوم بهتره


سلام به همه شما دوست جونای گلم .. هوای اینجا عالیــــه و  متاسفانه تا حالا بارون نباریده که حال و هوای عشقولانه تری به خودش بگیره !!! ... آخه اینجا همه در حال پاچیدن به در و دیوار و زمین و هوا هستن و نیازی به بارون نیست ... رحمت و برکت خدا هم که همه جا هست ماشالله !!! ... اما بارون پاییزی یه چیزه دیگست !!!

 

تو این مدت پروژهای نیمه تمومه اینجا رو تموم کردم و تقریبا وقت آزاد بیشتری دارم ... برای چرخیدن توی اینترنت ... رفتن به بازار ( که تاحالا تو این مدت سفرم اصلا نرفتم ) و از طرفی فرصت برای تفریحات سالم با رفقای بچه مثبتی که خیلی اتفاقی اینجا دیدمشون ( همکلاسی ها و هم مدرسه ای های سابقم تو اینجا ... که بعدا اگر شد ازشون مینویسم !!! )چشمک

 

نمایشگاه جی تکس دبی از نگاه ممزی گونه !! پر از سوژه بود ... اما از نظر تکنولوژی و این حرفها ... اصلا قابل قبول نبود و خیلی ضعیف تر از اونی که فکرش و میکردم ظاهر شده بودن ...چشم

 

اما از نگاه من ... نحوه معرفی محصول ( پرزنت کردن ) شرکتهای حاضر خیلی ریتمیک و به شدت عرب پسند بود خوشمزه... تا حدی که یه شرکت تنها تو غرفه ش چیزی بجز دنس و رقص ، یا بهتر بگم استر.یپ تـــــــیز و این حرفها اختصاص داد بود و تا حدی حرفه ای عمل کرده بود که گروه رقاصه هاش از کالیفرنیا دعوت شده بودنخیال باطل ... و خلاصه به شدت بازار محصولات نرم افزاری اون تکه از نمایشگاه رو به عرضه ناخودآگاه محصولات بازار مشترک سخـــت افزاری تبدیل کرده بودن خجالت... البته سی پی یو ممزی فقط محاسبه میکرد و اصلا هم هنگ نکرد و روند مثبت خودش رو مثل همیشه ادامه داد و ... !!!!

 

یه غرفه دیگه هم دی جی آورده بودن و از کشور : " مرگ بر آمریکا " بودن و با دو تا رقاصه شیطون تر خودشون قلب... که نمیدونم چرا هر 2 یا 3 ثانیه جلو ملت لنگهاشون و هوا میکردن و 180 عمودی میزدن و خلاصه اونجا رو هم کلی متحول کرده بودن ... الی احسن الحال ... چرا که دست هر کی که م استاد و تماشاشون میکرد و میگرفتن و میاوردن روی سن و باهاش میرقصیدن !!!خجالت

 

از نظر تکنولوژی هم شرکت Sunny   و  Panasonic   خوب ظاهر شده بودن و بقیه فقط ظاهر کارهای خودشون رو متعیر کرده بودن و فن آوری جالب توجهی رو ارائه نکرده بودن !!!

 

تو این مدت بعد از جیتکس هم  یه سری کارهایی دارم میکنم که ان شالله اگر خدا بخواد خوبه !!! ... فقط دعا کنید که هر چی صلاحه همون بشه !!!قلب

 

حالا یه دقیقه وقت بزارین و این متن و بخونین ... البته اگر نخونده باشید تا بحال !!! ... کار دارم بعدش !!!عینک



مناجاتهای کرمکی !!!

خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا کرم؟


این همه موجود عجیب غریب، آخه چرا کرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میکردی؟

خداییش این هم ایده بود که به سرت زد !!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم  !!!
فصل جفت گیری که میشه همه حیوونا میرن حالی به حولی میکنن ما چون تک جنسی هستیم باید بشینیم سماق بمکیم !!

صبحها که از خواب پامیشیم باید همینجور الکی تو خاکا لول بخوریییییم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم. خدایا ناشکری نمیکنم !!!
چون به قول دوستام که میگن برو خدارو شکر کن باز کرم خاکی شدی ، کرم کــ.و .ن  نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه !

حالا
نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار که میتونستم باشم ؟؟  خودم که چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم ... اگه از مکمل استفاده کنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم ... هییـــی چی بگم که هرچی بگم کم گفتم ، دیروز یه سری زدم به بیرون خاک دیدم یه مگسه دست دوس دخترش و گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی یه گـــهـــی بدم بخوری که جیگرت حال بیاد ، آقا ما یادمون افتاد که تک جنسی هستیم همچی ک.و ن.مون سوخت همچی سوخت که نگو آهان راستی خدایا ما کرما چرا کــ .و ن نداریم دهن که ندادی بخوریم حداقل یه چیزی میدادی ادای ری . دن و  در بیاریم !!!
 
ای بابا چی بگم خدا ، به شتره گفتن گردنت کجه گفت کجام راسته ؟ راستی خدا من به شترم راضیم ها !!!

 

 

 

پ . ن :

 

1 -  نمیدونم چرا از جهاتی وجه شبه بین من و این کرم وجود داره ... خصوصا الان که اینجام ... البته من مــــــــــــارم ... اما ... خب ... وجه تمثیلاتش شخصیه و نمیگم ... فقط اینو نوشتم که یه روزی یادم باشه که چه کارهایی کردم و نکردم ... البته ممکنه بعدا ادای یه چیزایی و در بیارم .. اما همون اداشون و هم در نیاوردم تاحالا ... فکــــــــــر کن !!!خجالت

 

2 -  چقدر الکی الکی اعصاب آدم خورد میشه ها ... پول تلفن اتاقم 110 تومن شده و موبایل هم تو همین مایه ها ... گفتم پرداخت کنه !!!  ... الان زنگ زدم موجودی حسابم و بگیرم و ببینم چیکار کرده ... میگه دوبار رفته پول تلفنم و پرداخت کرده !!! ... الکی الکی دو بار پرداخت شده قبضم !!!

 

3 -  سری قبل که دبی بودم اصلا شوکولات نشدم ... اما ... این سری یه تصمیماتی دارمممم .از خود راضیعینک

 

4 -  بیشتر حرفهام رو تو فرند فید میزنم و تو روزنوشت بلاگم ... تا یه دفعه درست و حسابی وقت کنم و بنویسمممم .چشمک

 

 

قربون همتون ...قلب

 

تا بعــــــــد ...بغلمژه

 

 

+ محمد رضا ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٩
comment نظرات ()

سوژه ها در راهند ... حلام کنید

 

این مطلب فقط پست نوشت ( پی نوشت ) دارد 

 

 پ.ن‌ :

 

1 - حرف و سوژه خیلی دارم که بزنم ... اما گیجه گرفتم ... نمیدونم چی بگم و چی نگم ...

 

2 -  برای مطلب قبلم بگم که هدف از نوشتن برنامه مسابقه ، فقط به کارگیری استعدادهای نشکفته شما نوگلان باغ زندگانی بوده و بس ... هدیه ش هم ناقابله ... نمیگم چیه ... چون ممکنه که خیلیها که تا الان دارن بابت مسابقه یه ذوقهایی نشون میدن دلسرد بشن و شرکت نکنن ، چون جایزش به دردشون نمیخوره ، همچنین خیلی های دیگه هم ... !!! بیخیال ... شاید هدیه تعویض شد یا ... بهتره بحث و عوض کنم .

 

3 -  راهنمایی یا تقلب هم خواسته بودین برای شرکت در مسابقه و این حرفها ... من عرض کردم که : یه چیز خوشمزه رو با نوشته " یا ممزی " تزیین کنید ... همین ... حالا لزوماً همه چیزهای خوشمزه که غذا نباید باشن ... !!! .... مگه نه ؟؟؟ ... منحرف بازی در نیارین ... منظورم اینه که ...

 

آهان ... مثلا ... میتونین یه ظرف خوشکل بردارین توش ماست بریزین ... با نعناع روش و تزیین کنین ... ( کاری داره آخه ؟ ) ... یا مثلا یه دیس میوه رو با استفاده از هنرتون به شکل حرف "M"  در بیارین ... یا مثلا رو یدونه هلو  با استفاده از چاقو و ابزارات لازم کنده کاری شده در بیارین ... حلوا بپزین ... رو یه ظرف خرما با پودر نارگیل درست کنین ...نیشخند ( حال کردین اینهمـــه ایده دادم ... ) نیشخند

 

برای دوستان منحرف  ( یا به نوعی خارجی تر ) هم ... ممم ... کافیه ماتیک خوشکلتون رو بردارین ... روی هرجایی که قابل شناسایی یا غیر قابل شناسایی باشه ... بنویسین ... تو این زمینه من چون تخصص و ایده ای ندارم ... ناراحت ...  اصولا حرف نمیزنم ...سوال اما میتونین از عکس هفته وبلاگ ایده بگیرین ... همونطور که گفتم ... خوشمزه بودن ملاکه !!! خوشمزه

 

4 - در آخر ... از همتون میخوام که بخاطر بدیها ... شیطنت ها و خلاصه اینکه اگه بدی خوبی چیزی از من دیدین حلالم کنین ... دارم میرم سفر دوباره ... و ... خلاصه یه جور ییلاق قشلاق ...سوال

 

معلوم نیست کی برگردم ... فقط برای پروژه ها و کارهایی که تو برنامه های این سفرم دارم دعا کنین ... منم همه جوره دعاتون میکنم و کنار شما و با شما هستم ... من متعلق به همه شما ملت وبلاگ خون و وبلاگ نویسم ...بغلماچ

 

5 - نمایشگاه جی تکس دبی هم حضوری دارم ان شاءالله ... متفاوت تر از همیشه ... ضمنا ممکنه اینجا هر روز بنویسم ... یا بصورت پست به پست ... یا در بخش روز نوشت ... اما امید است که وقتم برای نوشتن و ارسال اطلاعات و اخبار تصاویر و سوژه ها باز باشه ...عینک

 

6 - آلبوم عکس وبلاگ هم دستخوش تغییرات خواهد شد ... البته با ظاهری متفاوت ... و یحتمل مطالب و محتوایی جذاب تر ... با امکاناتی بهتر و برتر ...خیال باطل

 

7 - زمان حرکت ... پس فرداس ... پس حلالم کنین تو رو خدا ...نگران

 

8 - باز هم از همه اونهایی که به هر نوع از من خواستن که برم تو جشنشون و واقعا فرصت نداشتم عذر میخوام و این لطفشون که به یاد منم بودن و فراموش نمیکنم... فقط امیدوارم پیچیدگی و فشردگی کارهام و حس کنین ... باز هم شرمنده ... جشن و بهانه های بعدی ایشالله ...قلب

 

9 - بازگشتم هم از سفر نامعلومه ... شاید یه ماه ...دوماه یا بیشتر ... جدی میگم نامعلومه ... باز هم لطفا برام دعا کنید ...فرشته

 

10 - حس میکنم سرتون و درد آوردم و چشمهاتون و خسته !!! ... اما ... دلم نمیاد از الان به این راحتی بخوام خداحافظی کنم ... میدونی ... اونجا که میرم دلم اینجاس ... اینجا که میام ... دلم اونجا .. چقدر بده دو وطنه بودن ... و این حسه گنگ !!! ناراحت

 

 11- سمت راست وبلاگ زیر عکس هفته ( لحظه های من یا همون روز نوشت ) هر روز سعی میکنم که حتماهر روز ،  به روز نگهش دارم ... حتما سر بزنین ... خوشحالم کنین و ... ناراحت ... همین ...

 

خدا حافظ ...

تا بعد ... بغلچشمکمژه


+ محمد رضا ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۳
comment نظرات ()

خوشمزه ترینها

 

سلام ... تو ماه رمضون امسال یه دوست جونه مهربون ... تو یه حرکت ابتکاری ... ما را معطوف حرکت خود نموده و هنر نمایی زیر را رقم زدند ...خیال باطل

 


خوشمزه ترینها

همین حرکت یه جرقه خاص و یک ایده رو تو ذهنم بوجود آورد ... که فکر کنم برای شما و من ، هم جالب باشه ... هم جذاب ... خجالت

خداییش خودم خیلی حال کردم ...  تو فصل ماه رمضون ... هیچی مثل شله زرد نمیچسبه و خوردنی نیست ... خصوصا اینکه این شکلی مخصوص باشه ...

 

گفتم حالا که ماه رمضون تموم شده و خوردنیهای خوشمزه بیشتر تری میشه پیدا کرد ... و اصولا تنوع خوردنیها فراتر از این حرفاس و اینا ... !!!

از طرفی نود درصد خواننده های اینجا هم از عناصر اناث هستند و اکثر غریب به اتفاق هم هنرمند ... همه جوره !!! چه هنرهای غذایی ... چه فضایی !!! ... خلاصه که دست همگیتون بـــازه ... ( فقط دستهاتونا ) ... خوردنی هم که ماشالله زیاد ... اما خوردنی خوب و خوشمزه چی ... ؟؟؟ ... خجالت

خلاصه که میخوام دست به کار شین و هر کی هر چی هنر داره رو کنه ... بعد از بررسی های مربوطه طی مدت زمان دو هفته ، همه عکسها از هنر نماییهای مربوطه شما تو همینجا گذاشته میشه ( یا با نام و لینک شما ... یا نام محفوظ ) ... ضمنا حتما لازمه روی اون هنر نمایی خوردنیتون یه طوری باز هم با هنر نمایی خودتون ... از نوشته  " ممزی " یا " داستانهای محمدرضا " استفاده کنید ... البته اگر دیدین خیلی تابلو میشه و روش نمیشه نوشت ،خجالت میتونید با فتوشاپ ( البته حتما با فونت فارسی ) هنرنمایی خودتون رو ارائه کنید ...اما حتما باید این یکی از این کلمات در اون دخیل باشه ... برای آپلود عکسها نیز میتونید از لینک آپلود سنتری که بالای وبلاگم هست استفاده کنید ... و عکسها رو بصورت شخصی آپلود کنید ...

 

بعد از آپلود عکس ... آدرس اون عکس رو به همراه نام و ایمیل و وبلاگ خودتون ( در صورت وجود ) تو نظرات همین پست به صورت شخصی ارسال کنید ...

 

ضمنا این جشنواره خاص نیز جایزه داره ... یه جایزه خوب و خاص ... مطمئن باشین ... به جون خودم راس میگم ... جایزه رو نمیگم چیه ... فقط همین و بگم که تو ایران نمیتونین پیداش کنین و ممکنه که یه زمانی در به در دنبالش بوده باشین ... این جشنواره به شدت واقعیه ...نیشخند

 

جدی بگیرید ...

 

فقط دو هفته فرصت باقیست !!!قلب

 

پ.ن :


1-  جهت امن بودن و محفوظ بودن کار ، نظرات مربوط به این پست تایید دار میباشد ... تا در صورت بروز اشتباه از جانب شما ... لینک عکس برای عموم تا روز نهایی قابل نمایش نباشد ( تمامی نظرات بدون لینک در اسرع وقت تایید شده و قابل نمایش میباشند ) .

2-  در آپلود سنتر ، به هنگام آپلود عکس دقت نمایید که عکس حتما بصورت شخصی آپلود شود .

3 -   لزوما خوشمزه ترین چیز برای این مسابقه حتما نباید غذا باشه ... میتونه یه چیزه متفاوت دیگه ای هم باشه البته ... به همین سادگی ... به همون خوشمزگی !!!خجالت

4-  مطمئن باشید که بیشترین سود رو از این مسابقه و این جریانات ... خود مهربونتون میبرین ... شک نکنید !!!از خود راضی


قربون همتونماچ

تا بعد ...بغلقلب

+ محمد رضا ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۸
comment نظرات ()

عِندَ الحِکایَةُ المَمَزُ فی الرَمَز


سلام به همه بر و بچ باحال و روزه گیر و روزه نگیر ،  بجاش شب بگیر ...زبان

حال و احوالتون چطوره ... ضعف که ندارین ایشالله ؟ ... چند کیلو از اون هیکل خوشکل و  اون جنیفرتون کم کردین ؟؟متفکر ... چیزی کم نکردین ... ؟؟؟ ... خوبین حالا ؟ ... یعنی میزونین ؟؟ ... میزونه میزون ؟؟؟ ... مطمئنی ؟؟

خب حالا این مطلب و بخونین شاید نظرتون تغییر کنه !!!

جونم برای خودم بگه که ... !!! ( جون که بادمجون نیست یهویی برای شما بگه ... یعنی بادمجونشم یهویی نمیگه !!! )خجالت

میگفتم ...آهان ... راستی قبل از هر چیز این مطلب و بعد از افطار بخونید تا ثواب روزتون با خوندنش دود نشه ... و از طرفی جون طولانیه یه خورده خسته نشین !!!

آب و تاب نمیدم به جریان چون خودم روزه ام و دارم مینویسم و خلاصه با کمبود آب مواجه هستیم حسابی ، اما تاب داره توش ... ( شانس شما !!! )از خود راضی

... تاحالا به کلمه  " امتحان " دقت کردین ... یا یه سری جاها بهش ایمان آوردین ؟؟ ... تاحالا شده یه سری وقایع زندگیتون رو به پای امتحان بزارین ؟؟؟

... یا همینطور به کلمه " نشونه ... یا همون نشانه " چی ؟؟ ... اصلا تاحالا شده وقایع زندگیتون رو نشانه چیزی بدونین ... یا نشان دهنده یه مسیر خاص یا به نوعی باعث تغییر تو رفتارهای دیگه ؟؟؟

من خودم تو مواجهه با بعضی موارد و نشانه ها  ... بصورت خیلی تابلویی میفهمم یا جدا نمیفهمم !!! ...

مثلا ...

من معمولا شبها خیلی خواب نمیبینم .. اما تو این ماه رمضونیه خواب میبینم سریالی ... سینمایی ... مستند ... خلاصه همه ژانری میبینم ... که بیشترش تو دسته بندیه  اَضغاثِ اَحلام جا میگیره ( همون خوابهای آشفته و دَری وَری ) .

یکی از همین خوابها که اتفاقا خیلی هم حاشیه نداشت ... همین اوایل ماه رمضون دیدم ...

که یهویی خودم و تو خونه یه دختر غریبه قد بلند با یه هیکل کاملا مناسب ( چیزی تقریبا شبیه به همون ساعت شنی خودمون ، که کمر باریک و الباقی قضایا تپل ) دیدم که طرف منو گوشه دیوار گیر آورده و داره لب و لوچه ما رو به طرز وحشیانه ای مورد عنایت و لطف قرار میده ... خداییش یه جاهاییش فکر کردم تجاوز داره میکنه به لبهام و تو خواب میخواستم در برم نیشخند ... اما صبحش که از خواب بلند شدم هـــــــــر چی فکر کردم ببینم کی بود دیشب تو خوابم و شبیه به کی بود اصلا نفهمیدم ... آخه اصلا ندیده بودمش ... حرص میخوردمــا ... یعنی کی میتونست باشه اون موقع شب ... ؟؟؟سوال


نشون به این نشون ، تا الان که آپدیت نکردم هر شب به عشقش هی میرم میخوابم ... از طرفی کلی عبادت کردم ( میگن خواب روزه دار عبادته ) ... و از طرف دیگه : یه تفریح سالم پیدا کردم که توش کلی تجربه کسب کردم تو این مدت (بدون درد و خونریزی و الباقی کثافت کاریهای متعلقه ) مژه و از کیفیت تصویریش هم از اینترنت سرعتش خیلی خیلی بالاتره ، اما بدیش اینه که نمیتونم خوابم و آفلاین ببینم ... !!!ناراحت

اما همــــه اینها یه طرف ... هیچی جای اون دختر وحشی و مو خوشکل و قد بلند و نمیگیره که من تنها گیر آورده بود ...

از بحث دور نشیم ... موضوع نشانه ها بود ...

فردای همون خوابه لب و لوبی ... !!! ... صبح که اومدم ایمیلم و چک کنم ... یه ایمیل دیدم برام اومده با عنوان : از بوسه بیشتر بدانیم !!!خیال باطل

یه لحظه خشکم زد یا به خشتکم زد نمیدونم ... اما بد جوری شوکه شده بودم !!! ( یعنی چه معنی ای میتونست داشته باشه !!! )خجالت

 
متن همون ایمیل رو حالا بدون دخل و تصرف براتون میزارم اینجا ... تو ایمیل گفته شده بود که :


اگر چشمها مدخل روح باشه، میشه گفت که لب هم راهرو ذهنه. مــا افکار خودمون رو با یه لبخند انتقال میدیم، محبت رو در کلمـات ورفتارهامون نشون میدیم و علائق خودمون رو با بوسیدن ابراز می کنیم. یه بوسه مفهوم عمیقی داره که بیانش خیلی ساده نیست.نـویسنده کتاب "عشق و رابـطه جنسی"، دکتــر جان فری مـعتقده : "بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد." بوسه زمانی ایجاد می شه که دوطرف برای اولین بار به هم نزدیک می شن، پس کاملاً طبیعیه که دو طرف کمی مضطرب و عصبی بشن.

 

زمانیکه احساس میکنین دلتون میخواد کسی رو که دوست دارین ببوسین، این کار روانجام بدین، لازم نیست حتماً صبر کنین تا بهتر بشناسینش، ببوسیدش و به مرور زمان می تونید بهتر بشناسیدش.


پروفسور وان بیرنت رئیس بخش مردم شناسی دانشگاه تکزاس عقیده داره: "اولین بوسه عاشقانه برمی گرده به 1500 سال قبل از میلاد مسیح در هند. قبل از اون زمان هیچ مدرک دیگه ای دال بر وجود بوسه های عاشقانه وجود نداشت. همه این نتایج از روی لوح های گلی، نقاشی روی دیواره های غارها و یا نوشته های روی پوست حیوانات بدست اومده. بیرنت معتقده که تماس نزدیک و فشار بینی ها به همدیگه از همون 1500 سال قبل از میلاد مسیح مرسوم بوده.

 

اما بوسیدنی که به این شکل رواج پیدا کرده، برای اولین بار بین رومی ها مرسوم شد. رومی ها موقع سلام کردن همدیگه رو می بوسیدن، انگشترو حلقه ای که دست رهبران قومشون بوده رومی بوسیدن و مجسمه های خدایان خودشون روهم می بوسیدن و با این کار مطیع بودن و حس احترام خودشون روبه طرف مقابل انتقال می دادن. رومی ها به سرعت متوجه شدن که بوسه در شرایط مختلف می تونه معانی متفاوتی رو در بر داشته باشه، به همین دلیل برای انواع بوسه ها، اسمهای مختلفی انتخاب کردن . مثلا" اسکیولیم: بوسه از روی دوستی، باسیولیم: بوسه از روی احساس عشق و محبت،  و سویولیم: بوسه عمیق که این روزها به  French Kiss مشهور شده است.

 

اگر بخوایم این بوسیدن رو از نظر علمی ریشه یابی کنیم، می تونیم بگیم که بوسیدن به طور طبیعی باعث می شه تا ذهن آکسی توسین بیشتری ترشح کنه، این هورمون باعث میشه موقع بوسیدن احساس خوبی به ما دست بده و دانشمندان معتقدن که ماهیت وجودی انسان طوریه که در صورت تجربه یه بوسه منتظر بوسه ی بعدی هم هست. زمانیکه در وضعیت بوسیدن قرار می گیریم، غددی که تودهان و جداره لب ها وجود دارن ماده شیمیایی رو ترشح می کنن که همین ماده باعث ایجاد تمایل فرد به ادامه بوسیدن می شه.



در تحقیقی که در سال 1997 تو دانشگاه پرینستون انجام شد، محققان به این نتیجه رسیدن که مغز انسان سلولهای عصبی داره که به فرداین توانائی رو میده  تا تو تاریکی هم لبهای معشوقه اش رو پیدا کنه. تعجبی نداره که چرا خیلیها از بوسیدن همدیگه تو جاهای تاریک و کم نور لذت بیشتری می برن.پزشکان و روانپزشکان آلمانی بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیدن افرادی که هر روز صبح قبل از بیرون رفتن، همسر خودشون رو میبوسن کمتر دچار بیماری می شن.درضمن افرادی که معمولا" بعد از بوسیدن خونه رو ترک می کنن، کمتر احتمال تصادف دارن، 20 تا 30 درصد درآمد بیشتری نسبت به بقیه دارن و به طور متوسط 5 سال بیشتر از هم سن و سالهای خودشون عمرمیکنن. دکتر آرتور سازبو یکی از افرادی که تو این تحقیقات نقش فعالی داشته معتقده یکی از دلایل اصلی موفقیت تعداد زیادی از افراد اینه که روز خودشون رو با یه نگرش مثبت و دلچسب شروع میکنن و چی میتونه مثل یه بوسه تو انسان یه نگرش مثبت ایجاد کنه.

 

بنابراین اگه می خواید خوشحال، سلامت، و موفق، بوده و عمر طولانی داشته باشین، باید کسی رو که دوستش دارید هر روز صبح، پیش از اینکه خونه رو به قصد محل کارتون ترک کنین، ببوسین.



 بقیه مزیتها

از بین بردن استرس

یه بوسه عاشقانه، بهترین روش برای ریلکس شدن و از بین بردن استرسه. مایکل کی مکناب، مشاور روانی معتقده: "وقتی لب ها در حالت بوسیدن قرار می گیرن، تقریباً دهان حالت لبخند زدن روبه خودش می گیره، و از اونجایی که احساسات و حرکات بدنی انسان با هم ارتباط نزدیکی دارن، تقریباً غیر ممکنه که یه نفرهم لبخند بزنه و هم استرس داشته باشه. در عین حال باید به این نکته هم توجه داشت که تنفس زمان بوسیدن عمیق تر میشه، عضلات چشم شل شده و در راحت ترین حالت خودش قرار می گیره. این خودش بهترین تکنیک برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و ریلکس شدنه.



کاهش وزن

چه مدت می تونید این کار را انجام بدید؟ برای اینکه فقط نیم کیلو وزن کم کنین باید 3000 کالری بسوزونین، یعنی چیزی در حدود 30000دقیقه یا همون 500 ساعت. یه بوسه عمیق و طولانی به شدت متابولیسم بدن رو افزایش میده و باعث میشه تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزونده بشن. میزان کالری مصرفی، به شدت بوسه بستگی داره، اما به طور متوسط میشه گفت که هر 10 دقیقه 10 کالری مصرف می شه.

 

ایجاد و افزایش تناسب اندام

خب ،بهانه خوبی برای ورزش نکردن دستتون دادیم!!!! در حین بوسیدن، قلب تند تر میزنه و ضربان اون افزایش پیدا می کنه، در این زمان آدرنالین بیشتری آزاد شده و خون با سرعت بیشتری به تمام نقاط بدن پمپاژ می شه. میشه گفت که بوسیدن از جمله بهترین تمرینهای قلبی – عروقیه.


تکلیفتون رو با طرف مقابل روشن می کنه

روانشناسان معتقدن که اولین بوسه این امکان رو براتون فراهم میکنه که ببینین با طرف مقابل هماهنگی دارین یا نه. به نظر می رسه که "بو" تاثیر به یاد موندنی در ضمیرناخودآگاه افراد به جا میذاره، بنابراین با تجربه اولین بوسه می تونین تشخیص بدین که فریون شما با شخص مقابل هماهنگی داره یا خیر و اگر اینطورنبود در همون ابتدا می تونید ارتباط خودتون رو با اون تموم کنید(البته این نمیتونه به تنهائی تعیین کننده باشه ،فاکتورهای دیگه رو فراموش نکنین).

 

افزایش اعتماد به نفس

 یه بوسه عاشقانه می تونه حس خوبی رو براتون ایجاد کنه. به صورت تئوری میشه این موضوع را اینطوری توضیح داد که در زمان بوسیدن، خوشحال هستین، و وقتی هم که خوشحال باشین احساس خوبی نسبت به خودتون پیدا میکنین و همین موضوع باعث افزایش اعتماد به نفس و عزت نفستون میشه.

-------

 

خداییش مونده بودم ... یعنی کی میتونه منو دوسم داشته باشه و یهویی بپره تو خوابم و اوووونجوری دهن ما رو مورد عنایت خودش قرار بده ؟؟؟قلبخیال باطل

اما خداییش اعتماد به نفس درونی یا همون ( خویشتن خویش ام ) بالا رفته و حس میکنم تناسب اندام تو بدنم موج میزنه ... بد فـــــــرم ...از خود راضی

اما طرف مقابلی و نمیشناسم که تکلیفم باهاش روشن بشه ... آخه نمیشناسمش هنوز !!!ناراحت

هنوز هم کمی اضافه وزن دارم که دیگه این ماه رمضون تموم شد و باید با این مدل خواب و عبادت خداحافظی کنم ... اما باقی اضافه وزنم و موندم چجوری کم کنم !!!

استرس هم هنوز دارم و رفع نشده ...


پ.ن :

1-  تا حالا شده تو خواب بدویین و حسابی خسته بشین ... بعد که از خواب بیدار میشین ... میفهمین که خواب بوده ... اما اون خستگی هنوز تو بدنتون مونده !!!

2 -  برای خودم این نکته لازم به ذکره که من فقط خسته میشدم تو خواب ... اما به جون خودم ... به هیچ عنوان هیچ کدوم از روزه هام باطل نشدن ... و این یعنی : انرژی هسته ای حق مسلم اونهاست !!!نیشخندخنده

3 -  به نظر خودم آدم بدی شدم تو این ماه رمضونیه !!! ... این چیزها بد نیست یعنی ؟؟؟سوال

4 -  باز هم ببخشید که تو این مدت نتونستم به کسی سر بزنم ... به خدا سرم شلوغ بود ... دیدین که ... !!! ... اعتراف از این بالاتر !!!خجالت

5 -  آهــای دختره ناشناس ... با تو ام ... خودت و هر جا که هستی نشون بده !!! ... من که خیـــلی خـــــوب تر از اونی که فکــرش و بکنی تو رو دیدم و تریــپت یادم مونده ... پس دلیلی نداره قایم شی برای من و خجالت بکشی ... پس هر جا که هستی بدو بیا بیرون که بدجوری منتظرتم ... خــب !!! ماچقلب


قربون همتون ...قلب
تا بعد ...خیال باطل

+ محمد رضا ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥
comment نظرات ()

حرفهایم با کوچولو



می دونی کوچولو ... هرجا رفتم احساس کردم یه چیزی نیست ... که بودنش خیلی ضروریه ... یه چیزی که انگار همین الان رفته باشه ... یه چیزی از جنس هیچ چیز ... چه جوری بگم ... نبودن ِ این یه چیز ... هیچ وقت نذاشت من بودن ِ چیزای دیگرو ببینم ...

 الان وقتی که دارم دفتر نقاشی تو ورق می زنم ... می بینم باز یه چیزی نیست ... خیلی از شکلها رو اشتباه کشیدی ... خورشیدی که وسط ِ آسمونه ... نارنجی رنگ کردی ... و به جز کلاغ ... پرنده ی دیگه ای ... تو آسمون نکشیدی ... نمی خوام تو ذوقت بزنم ... اما بذار یکم نقاشی یادت بدم !  ...

خوب گوش کن ! ... برای داشتن ِ یه مثلث ... سه تا ضلع لازمه ... اگه بخوای به این فکر کنی ... که اهمیت کدوم ضلع بیشتره ... هیچ وقت فرصت نمی کنی یه مثلث بکشی ... یا وقتی که دایره می کشی ... یادت باشه ... فاصله ی همه نقطه ها از مرکز ... به یک اندازه باشه ... شاید دلت بخواد بعضی نقطه ها شو ... نزدیک تر به مرکز بکشی ... اما یادت باشه ... دیگه دایره نکشیدی ! ...

می دونی کوچولو ... شکل کشیدن ... خیلی کار ِ سختیه ...  من اگه معلم بودم ... همه ی خط کش ها رو از بچه ها می گرفتم ... بجاش پاکن می دادم ! ... آخه پاک کردن خطهایی که اشتباهی کشیده شده ... مهمتر از کشیدن ِ خطهای جدیده ... ولی خب ... معلمها همیشه به فکر کشیدن همون خطهای قدیمی اند ...

اما با این همه ... سعی کن جرات ِ اشتباه کشیدن رو داشته باشی ... آخه بعضی وقتا ... ترس از اشتباه کشیدن ... باعث میشه ... تا آخر ِ عمر ... جرات نکنی به قلم دست بزنی ... پس نترس ... مداد ُ بردار بکش ... پاکن هم همینجاست ... بکش ببینم چه می کنی ! ...قلب



پ.ن :


1 -  یادش بخیر ... کوچولو ... از خداحافظی ای که کردی تا الان دقیقا 62 ماه میگذره ... یعنی برگشتی ؟؟خیال باطل

2 -  برای شما دوس جونا ( خصوصا جدید ترها ) هم توصیه میکنم حتما روی نوشته محبوب ترین مطالب کنار وبلاگ کلیک کنید تا پنجره مخصوصش بعد از لود شدن کامل براتون باز بشه و بتونین بقیه حرفهایم باکوچولو رو بخونین و باهاش آشناتر  بشین نیشخند

3 -  من چیزی نمیگم ... شما بعد از خوندن این مطلب با کوچولو چه حرف دیگه ای دارین ...

4 -   باز هم میگم از حرفهای قبلیم با کوچولو غافل نشین ...مژه


قربون همتون ...بغل
تا بعد ...قلب

+ محمد رضا ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥
comment نظرات ()

گزارشها از المپیک 2008 چین !!!

 

از آنجایی که با افتتاح المپیک راه افتخارآفرینی باز شده و همین طور ورزشکاران، دلاوران و نام آوران ما مشغول افتخارآفرینی هستند و توجه رسانه های غربی را به قدری جلب کرده اند که فدرر و نادال نکرده اند و همینجور رسانه های غربی دنبال آنها موس موس می کنند که بیایند با آنها مصاحبه کنند توجه شما را به مصاحبه با این عزیزان جلب می کنم:

بانوی قایقران محترم- مقام: چهارم در گروه چهار نفره

خبرنگار: مسابقه چطور بود؟

قایقران: خیلی سخت بود، اصلا شبیه بازی تو زمین خاکی های خودمان نبود. رقبام خیلی بازی رو جدی گرفته بودند انگار نه انگار المپیک برای نزدیک شدن کشورها و پیام صلح و دوستی می باشد.

خبرنگار: چی شد که به این مقام رسیدین؟

قایقران: راستش این بادی که می وزید خیلی تاثیر داشت اصلا نمی دونم چرا فقط برای من باد می اومد، تا کی باید در میادین ورزشی شاهد باشیم حق ورزشکارای ما خورده بشه. ولی با این وجود من به نظر خودم نتیجه ی خوبی گرفتم. (باور کنید این یک جمله رو خودم شنیدم.)

تست: قایقران محترم فوق در صورتی نتیجه ی بدی می گرفت که بین چهار نفر:

الف. پنجم می شد.

ب. ششم می شد.

ج. هفتم می شد.

د. غرق می شد.

خبرنگار: و حرف آخر.

قایقران: من خیلی خوشحالم که بین ورزشکارای های لول یعنی سطح بالا (به خدا خودش گفت) بودم و از اینکه پرچم رو در مراسم افتتاحیه دادند دستم از همینجا از آقای رضازاده و پزشکشون تشکر می کنم و این برام به اندازه ی مدال طلایی که چینی ها از خیابون منیریه بخرن با ارزش تر بود و از طریق برنامه ی شما اعلام می کنم حاضرم تا المپیک 2036 پرچم کشورم رو دستم بگیرم و توجه رسانه ها رو جلب کنم.

خبرنگار: سرکار خانوم! ببخشید شما روز حمل پرچم عینک ته استکانی زده بودید و الان عینک ندارین، علتشو می خواستم بدونم.

قایقران: اون روز قرار بود من یه عصا هم دستم بگیرم که دنیا بفهمه زن ایرانی اگه کور و کچل و لنگ هم باشه باز می تونه پرچم کشورش رو نیگر داره.

********************************* 

-  آقای قایقران مقام: پنجم بین شش نفر

خبرنگار: قربان! هیچم شدید. تبریک می گم.

قایقران: من هم این پیروزی رو تبریک می گم به ملت شریف و خونوادم

خبرنگار: چی شد که اینجوری شد؟

قایقران: من یک هفته پیش حال تهوع داشتم. (عین همینو گفت) رودخونه شونم یک خورده کج بود.

خبرنگار: چی شد که ناپرهیزی کردین و آخر نشدین؟ شما فکر هموطنانی رو نمی کنین که ناراحتی  قلبی دارن؟

قایقران: تا صد متر پایانی من نفر آخر بودم ولی نفهمیدم چی شد یه دفعه یه نهنگ نفر جلویی منو خورد و اینجوری شد که من این مقامو از دست دادم، ایناها، اینم بقایای نفر ششمه. خیر نبینه.

خبرنگار: حالا الان شما رکوردتو می دونی؟

قایقران: نه. ولی فکر کنم رکورد بازی های المپیک 1936 برلن رو زده باشم.

خبرنگار: نه. متاسفانه ترکمون زدی، رکورد داهات تونم نتونستی بزنی.

**********************************

خانم تیرانداز- مقام : شصتم بین شصت و چهار نفر

 

خبرنگار: از آنجایی که اولین تیراندازهای دنیا ایرانی بودند ما در خدمت افتخار تیرکمون کشورمون هستیم. خانوم چی شد که شما به این مقام نائل شدین؟

تیرکمون: راستش من داورو هدف گرفتم ولی متاسفانه ایشون جا خالی داد و تیرم خورد به سیبل. من همینقدر که تیرم وسط راه نیفتاد و رسید به سیبل خدا را شاکرم. اگر کمی شانس می آوردم و همه ی تیرهام می خورد وسط الان قهرمان بودم.

سوال اس ام اسی: به نظر شما آن چهار نفر دیگر چه افرادی بودند؟

الف. اسکول

ب. اون یارو پرنده هه که تو رابین هود می گفت شهر امن و امان است و تیر می زد به آسمون.

ج. دالتون ها

د. داروغه ی ناتینگهام

*********************************

قهرمان بوکس- حذف شده ی شل و پل

 

خبرنگار: آقا شما می تونین صحبت کنین؟

بوکسور: بله. خدا را شاکرم که زنده از زیر دست حریفم اومدم بیرون و این پیروزی رو تقدیم می کنم به همشهری هام چون تو فرودگاه همه می گفتن زنده برنمی گردی.

خبرنگار: چی شد که چهار امتیاز کسب کردی؟

بوکسور: ببینید، بوکس ورزش سنگینیه، حریفم بعد از نیم ساعت بازوهاش درد گرفت و بی خیال شد و من تونستم یک هوک راستم رو به هدف بنشونم. و می بینید که فعلا دکترها دستم رو گچ گرفتن تا اعزام شم آلمان و اونجا عملم کنن.

خبرنگار: چطور شد که شما دستکش هاتون رو جا نذاشتین ایران؟

بوکسور: حقیقتش ما از ایران اصلا دستکش نیاوردیم، گفتن برین اونجا چینی اصل بخرین، ما هم دیروز رفتیم از جمعه بازار اینا رو خریدیم هرکاری هم کردیم تو مترو و مینی بوس نشد جا بذاریم هی یه چینی فضول اونها رو بر می داشت می داد دستمون.

خبرنگار: تو المپیک های آینده از این حریفت انتقام می گیری؟

بوکسور: البته. ولی به شرط اینکه من یه میله ی آهنی دستم باشه، دستهای اونو هم قپونی بسته باشن.

*******************************

قهرمان دوچرخه سواری- مقام: اصلا به خط پایان نرسید.


خبرنگار: قربان! بگید به هموطنان عزیز که چی شد شما جوگیر شدی و حتی آخر هم نشدی؟

رکابزن: با سلام و فرا رسیدن این ایام. ما چرخهای دوچرخه هامون قرار بود از سوییس بیاد که هر کاری کردیم نیومد. این بود که من دوچرخه رو گرفتم کولم و دویدم. وسط راه خسته شدم یه وانت گرفتم و از همه جلو زدم و تا مدال المپیک فاصله ی چندانی نداشتم ولی یارو وانتیه هموطن از آب دراومد منو برد منزلش، هرچی گفتم برادر! منو ببر خط پایان من اومدم برای کشورم افتخار کسب کنم به خرجش نرفت که نرفت. یه چایی داد خوردیم و الان هم که در خدمت شماییم.

خبرنگار: پس اون دو تا هم تیمی هاتون چطوری بدون چرخ تونستن به خط پایان برسن؟

رکابزن: یکی شون که یه قهرمان ماراتن رو استخدام کرد، دوچرخه رو گذاشت رو کول اون و خودش با تاکسی رفت تا خط پایان. اون یکی هم چرخ های یه لودر رو وصل کرد به بدنه ی دوچرخه اش. الان هم شنیدم فقط رباط صلیبی ش پاره شده که قراره پزشک خلیلی عملش کنه.

خبرنگار: شما از اینکه مقامی کسب نکردین ناراحت نیستین؟

رکابزن: نه. ما اینجا نیومدیم برای کسب مقام ما اومدیم تا با کسب تجربه خودمونو برای میادین بزرگتر آماده کنیم!

*****************************

قهرمان بدمینتون- له شده در بازی نخست


خبرنگار: قربان! اول بفرمایید شما با این هیکل و استیل و قیافه و این وضع بازی که انگار دستتونو گرفتن مستقیم از پارک لاله آوردن پکن چه جوری جواز حضور در المپیک گرفتی؟

بدمینتون باز: مگه فکر کردین جواز المپیک جواز آژانسه که نشه گرفت.

خبرنگار: شما چه مدت در اردو بودین؟

بدمینتون باز: ما نه ماه برای شرکت در مراسم افتتاحیه در اردوی شبانه روزی بودیم.

خبرنگار: تو مراسم خیلی خوب بای بای می کردی، دیگه چه شیرینکاری هایی بلدی؟

بدمینتون باز: صدای هلیکوپتر در میارم.

خبرنگار: یک و یک و یک، دو و دو و دو، مسابقه ی محله.


قربون همتون ...

تا بعد ....بغل

+ محمد رضا ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٩
comment نظرات ()

هـپـــلـی نبــاش

 

در ابتدا از تک تک شما عزیزان که لطف کردید وبه من سر زدید بسیار ممنونم و امیدوارم باز هم ادامه داشته باشه.

باز هم یه راست میرم سر اصل موضوع ... یا بهتر بگم اصل قضیه !!! عینک

چون اینجا  یه فضای مجازیه و امکان دیدار مستقیم وجود نداره عینک

بنابر این تصمیم گرفتم کمی رک گویی کنم و نکاتی رو بگم که در دنیای حقیقی امکان گفتنش کمی سخت تره ... خجالت

پیشاپیش عذر می خوام اگر کمی صریح اشاره می کنم.

البته بعضی از این موارد فقط شامل خانومای متاهل میشه ، بعضی هاش هم بین متاهلها و مجردا مشترکه . خجالت

اکثر خانوما ذاتا طرفدار زیبایی و آرایش و لباس و خرید هستن ... که خیلی هم خوبه ، ولی  ایراد رایج اینه که عده ای ازخانومای محترم فقط به ظاهر قضیه توجه می کنن ، در حالیکه  " باطن قضیه " مهمتره نیشخندخوشمزه

•  همگی می دونیم مغازه هایی که رو درشون نوشته " ورود آقایان ممنوع " چی می فروشن !!! خیال باطل

بله ... لباس زیر .
خوشمزه

چرا فکر می کنی اگه بری و یکی از اون  ش-و-ر- ت های  س.ک.س.ی و رنگی رو انتخاب کنی کار مسخره ای انجام دادی یا فروشنده فکر می کنه بی حیا هستی ؟سوال

گاهی با دیدن همین لباسا که گفتم ، اگه خیلی مثبت اندیش باشی لبخندی میزنی و می گی : اینا رو تازه عروسها میخرن ... و اگه منفی گرا باشی میگی : " اینا رو  فقط مشتری های خاص ... واسه کارای خاص " تهیه میکنن و اگه تو هم از اونا استفاده کنی ، دور از جون مثل همونا می شی ( هر چیزی میتونه کاربرد صحیح یا نادرستو ، تواما" داشته باشه )چشمک

پس تو هم بیا و مثل مانتو  یا روسری و بقیه لباسهات ، واسه خرید لباس زیرت سلیقه بخرج بده ، نه اینکه تا  اولین مورد  گل گلی رودیدی ، انتخاب کنی.نیشخند

این خیلی مهمه . چون این لباسو فقط واسه شوهر عزیزت می پوشی و لا غیر . واسه کی بپوشی بهتر ازهمسرت ؟ پس نهایت سلیقتُ بخرج بده .قلب

ممکنه بعضی از مردا نسبت به این قضایا کمی بی تفاوت باشن ...

مثلا بعضی خانوما میگن شوهرم اصلا" متوجه تغییر من نمیشه و فرق آرایشگاه رفتن و نرفتنم رو نمیدونه چه برسه به اینا !!!ناراحت

 اما مطمئن باش ظاهریه و عناصر ذکور همشون در این زمینه استعداد فراوانی دارند . منتهی استعداد بعضی هاشون بالقوه هست و در بعضی ها بالفعل.از خود راضی

زمینه ش رو خودت فراهم کن تا دور از جون استعدادش جای دیگه و با یکی دیگه شکوفا نشهمتفکر


•  از س- و-ت-ی- ن استفاده کن . عده ای از زنا و دخترا نمی پوشن . به دو  دلیل پیشنهاد می کنم استفاده کنی و صد البته دلیل اولی از دومی مهمتره .


اول اینکه : دختری که هم جنست هست و  مسلما" با نظر خاصی تو رو دید نمیزنه ، از فاصله چند متری متوجه می شه که س-و-ت-ی-ن  نداری ! تعجب

چه برسه به ( مثلا ) بعضی پسرای دانشگاه که اغلب دنبال سوژه ای واسه خنده و رو کم کنی هستن ، و گهگاه حتی سایزش و مدلش رو هم میتونن تشخیص بدن ... از خود راضی

توی نوعی هم که بهانه رو دستشون میدی . پس اگر دیدی خیلی مورد توجهشون قرار گرفتی ، زیاد احساس دلبری نکن . دلیلش فقط حرکات ریتمیکه قسمتی از اندامته . اگر هم عمدی در کاره ، که خود دانی !!!سوال


دلیل دوم اینکه اگر مجرد هستی به سلامتی دیر یا زود می ری خونه بخت و طبیعتا" دیر یا زود مادر هم میشی و  بعد از مدتی ، طبیعتا تغییرات فیزیکی بعد از زایمان رو خواهی داشت .

پس از حالا با ورزش و استفاده از  س-و-ت-ی-ن مناسب از شکل گیری مــشــک جلوگیری کننیشخند


 ناخن بلند خیلی هم خوشگلو نازه ، به شرطی که زیرش یه خروار چرک جمع نشده باشه.سبز

 نذار کف پات مثل خاکِ گلدونهای خشکیده پر از ترک طولی و عرضی بشه. لطفا" به سایر اقلام آرایشی ، کرم ترک پا رو هم اضافه کن. ( واسه زانو وآرنج هم کاربرد داره به خدا ) .

 امان از بوی  بد عرق زیر بغل . آخه بقیه چه گناهی کردن که اجبارا" باید از بوی عرقت بهره مند بشن ؟سبز

واقعا" تعجب آوره ، چطور متوجه نیستی این بوی آزار دهنده از جانب خودته؟

یا اعصابه بویائیت مشکل داره یا از این بو لذت می بری !!!سبز

تا وقتی که زیر بغلت رو هم از مو پاک نکنی ، هیچ عطری فایده نداره ، پس اول از شر موهای زائد خلاص شو ... ( انتخاب روش با خودت ... دیگه نمیگم ... !!! )عینک

من نمیگم برو پولاتو صرف خرید عطرای گرون قیمت کن ( که صدالبته در جای خودش عالیه ) اما یه اسپری خوش بو کننده یا مام که می تونی تهیه کنی ؟؟؟!!!


 ضمنا کی گفته همه آقایون فقط طرفدار اندامه قلمی هستن ؟ ... کمی قبل تر که من اندکی در دبی ، ورزشکار بودم ...
 خانم مربی بدن سازی باشگاهمون می گفت : " اغلب آقایون ایرانی به حجم علاقه مندن". (نقل قولِ ایشون میگفتن )  .
خجالت

پس اگر کمی تپل مپل هستی زیاد سعی نکن با این رژیمهای  سخت و جانفرسا، خودت رو لاغر کنی . ورزش کن ، ولی هیکلو خرابش نکن ... به جون خودم هیمنجوری خیلی خوب تری ها !!!
قلب

  آرایشو خوشگلی رو نذار فقط واسه زمان مهمونی و بیرون رفتن . جلو شوهرت هم یه دستی به سرو صورت بکشی بد نیست. آراسته بودن و فقط به روزای اول ازدواج ، اختصاص نده .مژه

  اصلاح صورت و ابرو  برداشتن الزاما" نباید با هم باشه ... چون معمولا" سرعتِ رشدشون با هم متفاوته نیشخند... پس قبل از اینکه سبیل هات از بناگوش در رفته بشه ، یه سری به آرایشگاه بزن ، یا خودت دست بکار شو. ( زاغو بورها زیاد مشکل ندارن ) .

  موهات اگه های لایت ، مش ... یا رنگ داره ( یا همه رو با هم داره ) بهش رسیدگی کن ... منظورم وقتیه که ریشه موها در می آد و دو رنگ می شه . خلاصه یه فکری براش بکن . تو ذوق می زنه .یول

  ساده تر از همه : به موقع دوش بگیر...

  مهمتر  اینکه ، دینمون هم خیلی به ما درباره بهداشت توصیه کرده ... تو جامعه ما هر خانمی یه جور حجاب داره ... از حجابت  هر جوری که هست ( مانتو ، شال ، روسری ، چادر ، مقنعه ) برای قایم کردن موهای چربت استفاده نکن .


در مورد اول ( سوت سوتک ) کمی بیشترتامل کن زبان. اینجوری شاید بتونی زیر آبی رفتنو نگاههای جستجوگر همسرت و کم کنی . از من گفتن بود . فردا نیای بگی شوهرمو گول زدن و ... البته رعایت بهداشتو زیبایی مجردو متاهل نداره .بعضی موارد واسه متاهلها پر رنگتره. با قرتی بازی و جلب توجه عموم مردم هم متفاوته. 

 در حال حاضر موارد بیشتری یادم نمی آد. اگر همه اینا به نظرت ، سوسول بازیه ، خرجش زیاده یا وقت زیاد می بره ، یه کمی بی انصافیه .ولی خوب نظر شما هم محترمه ...خیال باطل

* تو فرهنگ لغت عمید ، گشتم تا معنیه دقیقتری از َهپلی اینجا بذارم ، ولی نبود.نمی دونم ریشش چیه! درمیانِ عوام مصداق بارزیه ازشخصیته اصلیه شعِر معروفِ :حسنی  نگو ، بلا بگو ، تنبله تنبلا بگو ...موی بلند ، روی سیاه ، ناخونه دراز ....

نه فلفلی ، نه قلقلی ، نه مرغه زرده کاکلی ، هیچکس باهاش رفیق نبود ...نیشخند


پ.ن :

1-   ضمن اینکه هنوز داستان جریانات فیلم بعدی ای که دیدم یادم نرفته ... فقط چون ممکنه تو اون داستان هم رک گوییهای این چنینی باشه ( بلکه هم بیشتر ... ) فقط خواستم ذهنتون و آماده تر کنم ...عینک

2 -   همیشه پاکیزه و
Shave   باشید ...از خود راضی

3 -  زیر عکس هفته یه بخش جدید راه افتاده ... که پیشنهاد میکنم که اون رو هم همیشه در نظر داشته باشید ... ضمنا زودتر از مطالب وبلاگ به روز رسانی خواهد شد ( تقریبا هر روز )خوشمزهخیال باطل

قربون همتون ...قلب

تا بعـــد ...چشمکبغل

+ محمد رضا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
comment نظرات ()

چاک خوش شانس ... Good Luck Chuck


سلام ... نترسین بابا  ... یعنی از ترجمه عنوان مطلب نترسین ... توضیح میدم ...

سریع هم میرم سر اصل مطلب ...نیشخند

 این قضیه مربوط میشه به یکی دو ماه قبل که من دبی بودم ... اینترنت خونگی ما سرعتش یک مگابایته و محدودیت حجمی نداره ... بنابر این در مقایسه با سرعت اینترنت پرسرعت خونگی اینجا مثل اینه که من تو ایران یک فایل 400 مگابایتی رو تو 400 دقیقه دانلود کنم ... اما تو دبی ... تنها در 60 دقیقه .عینک

 بخاطر همین تو این مدت که اونجا بودم  ، در حین کارم و اوقات فراغتم تو خونه ، فایلهایی که میخواستم و دانلود کردم ... چیزی بالغ بر 60 فیلم با کیفیت DVD  بعلاوه کلی کلیپ و این حرفها .

 یکی از همین فیلمها که میگم ، عنوانش ، تیتر همین این نوشته ست ... جریان فیلم مربوط به کودکی های یک پسره به اسم " چاک " ، که تو بازیه بطری بازی ] یک بطری خالی رو رو زمین میچرخونن ... بار اول به هر پسری که افتاد باید بطری رو بچرخونه و به اولین دختری که جهت سر بطری نشانه رفت باید تریپ خفن بریزه ... اونهم تو کمد دیواریه خونه هه ... [   با یه دختری هم گروه میشه که اصلا حال نمیکرده باهاش ... و خلاصه تو کمد دیواری بهش نه میگه و در یه حالت خفن تو سن 12 سالگی از کمد میزنه بیرون و میگه که من نمیخوام با این برم تو کمد و این حرفا ...  !!!فرشته

که دختره بخاطره رفتار چاک ، همونجا توی جمع نفرینش میکنه و میگه که : من تورو طلسم میکنم : که در آینده عشق عین ریگ دور و برت زیاد بشه ... اما با هیچ کدومشون نتونی تا آخر بمونی و ... !!!ناراحت

بعد در آینده ( حال حاضر پسره ) رو نشون میده که دوست دختر داره و کلی باهم تریپ خفن دریم رام رامی دارن ... اما وقتی رابطه تا این حد جدی میشه که به جریانات رخت خوابی میکشه ... یهویی دخترا بعد از این قضیه دوستیشون با پسره بهم میخوره و ترکش میکنن ... جالب تر از همه اینه که : تو ارتباط بعدی دخترایی که با چاک قطع رابطه کردن ، با نفر بعدی ای که میاد تو زندگیشون ، با همون ازدواج میکنن و خوشبخت میشن ...خیال باطل

و این یعنی تا ارتباطی میاد شکل و بوی جدی و خیلی صمیمی به خودش بگیره ... بعد از اولین حرکت عشقولانه ای خفن از طرف چاک ... طرف میزاره و میره و در نهایت مزدوج و خوشبخت میشه .خیال باطل


خلاصه نویسی داستان اینه که : تمامی ارتباطهایی که با چاک ، چاک به چاک میشه ...  در نهایت ، دختره میزنه به چاک ... !!!خنده


... بعد از مدتی توسط دوست چاک ( یه پسر کپل مپل که تو بچگیاش تو همون بازی بطری بازی شرکت داشته و در حال حاضر شغلش : جراح پلاستیک  " می می " بوده  و کلی برای خودش عشق و حال میکرده ... !!!خوشمزه ) ،  کاشف به عمل میاد که قضیه از همون طلسم ممکنه بوده باشه و از طرفی بعد از تحقیق در آینده تمامی افرادی که با چاک ( اسم پسره ) بودن ... ، خوش یمن بودن چاک برای دخترا محقق میشه و خبر توی اینترنت می پیچه و از فرداش ، تمامی مشتریهای دندانپزشکی چاک از پیر مرد و پیر زن های بی دندون سابق ، مملو از دخترکان جوانی میشه که ایندفعه با هدف دیگه ای میومدن دندونپزشکی ... از خود راضینیشخند


این داستان با سوژه منحصر به فردش ،  پر از نکات و دیالوگ های نغز و خنده دار و در عین حال آموزنده ای میتونه باشه ... بیشتر توضیح نمیدم ... چون خانواده از اینجا رد میشه ... فقط یکی از محبوب ترین صحنه های این فیلم از نظر من وقتیه که : چاک از خود بیخود میشه و این امر بهش ثابت میشه که توانایی خوشبخت کردن هر دختر و زنی رو بخاطر خوش یمن بودن در اون قضایا ( رابطه عشقولانه در حد اعلا ) رو داره ...،  و تصمیم میگیره همه دخترایی که سراغش میان رو خوشبخت کنه ... و حالاست که شیطونی خاص رو با هر کسی به یک شکل و فرمتی که دوست داره انجام میده ، تو یکی از اینها چاک با دختره در حال شیطنته ، در حالیکه دختره داره با عشق مجله لباس عروس ورق میزنه و برای فردای خودش لباس عروس انتخاب میکنه خیال باطل... یا هینطور وقتی که چاک برای کل کل و اثبات این قضیه که : " آیا خوش یمن هست یا نه ؟؟ " ... با بی ریخت ترین و بد هیکل ترین دخترها هم برنامه میزاره که ببینه در آینده اونها هم خوشبخت میشن یا نه ... ( این حس خیر خواهیش منو کشته ... بازم بگین این آمریکاییها جنایتکارن ... )نیشخند

فکـــــــــر کن ...

...
..
.

Good Luck Chuck 2008

 

من که این فیلم رو دیدم ... جدای دیالوگ ها و صحنه های به شدت خنده دارش ... ناخودآگاه به فکر فرو رفتم ... چرا که سوژه داستان چقدر شبیه به زندگی خودم بود تعجب...

آخه خدا وکیلی الان که یه فلش بک میزنم میبینم همشون به یک ماه نکشید که : یا رفتن خونه بخت ، یا خونه آخرت یا به آرزوشون رسیدن و رفتن به دانشگاه ... و  با دوست پسر بعدیشون یا تو همون دانشگاه ، یا خارج از اونجا ... لاو ازدواج و این صحبتا شدن ، یا دوست پسر سابقشون که خیلی دوسش داشتن برگشته سراغشون و خلاصه یه جورایی رفتن پی خوشبختیشون ...خیال باطل


آخریشم همین چند هفته پیش بود ... که طرف بهم پیغام و پسغام داد و گفت ... ممزی ... دستت درد نکنه ... تو تو زندگی من اومد داشتی !!!تعجب ... ( حالا من کجای زندگیش بودم ، که خودم خبر نداشتم ، خدا میدونه …سوال ) فقط خواستم ازت تشکر کنم بابت این مدت و در آخر هم خداحافظی کنم ... چون راستش یه پسره خواستگارمه که
Full Option  هست و خلاصه دوستم داره ... البته من هنوز دو دلم و تصمیم نمیتونم بگیرم ... اما ممکنه تا ماهه دیگه با هم نامزد کنیم  ... تا اینو گفت ... گفتم : گودلاک چاک ... گفت : چی ؟ ...

گفتم هیچی ... !!! ... جدی جدی خوشحال شدم که داری میری سر زندگیت  ... ایشالله که به پای هم پیر بشین و از این صوحبتا بعلاوه چند تا نصیحت دوستانه و کاربردی ... اونم تشکراتی کرد و در نهایت آرامش مثل بقیه رفت سر زندگیش ...خیال باطل

باحالترش اینه که فقط و فقط در حد چت بود ... نه بیشتر ... چون رابطه تعریف شده بود مثل همه رابطه ها ... خیلی خوب بود ... خودمم خیلی حال کردم از اینکه خوشبخت شده و لا اقل بوی خوشبختی میده حرفهاش ... و در نهایت رفت سراغ زندگیش ... و از همینجا براش آرزوی خوشبختی میکنم ...خیال باطلفرشته


جالب تر اینکه یکی دیگه از دوستای صمیمیم هم که این فیلم رو بعد از من دیده بود و از ورودی و خروجی آدمهای زندگی من با خبر بود و آیندشون رو هم دنبال میکرد ... بهم همین حرف و زد و گفت : " این چاک ، نمونه خارجیه ممزیه ... البته از نوع اسلامیش ... " ... صلوات ...نیشخند


البته فکر نکنین که من تا اون حد مثل "چاک" انقدر بی شعور و پست و جنایتکارمها ... نه ... من نه دندونپزشکم ... نه متخصص جراح پلاستیک " می می " ... نه یک جنایتکار ... من یک وبلاگ نویس ساده و یک فارق التحصیل ساده از شهید بهشتی بودم ... اصلا من اشتباهی بودم ...ناراحت


 حالا جالبه بدونید ، بعد از اینکه این فیلم رو دیدم ... این امر بر منم مشتبه شد که میتونم کسی رو تا این حد و البته این مدلی خوشبخت کنم ... تازه تو ایران هم که نبودم ... کلی هم آزاد ... اما مثل اینکه بار باز هم هم خدا دوستم داشت و دست تقدیر یه طور دیگه رقم خورد که دامنم به گناه یا به قول بعضیا ، جنایت ، آلوده نشه.لبخند

چون بطور اتفاقی ، دیدن فیلم بعدی ای که همزمان با فیلمی که داشتم براتون تعریف میکردم ، دانلودش تموم شده بود و آماده دیدن بود و منو از همه تصمیمات و توهماتی که در سر داشتم منصرف کرد ...لبخندنیشخند


این یکی فیلم رو تو نوشته یا نوشته های بعدیم خواهم گفت ... شما هم تو این فاصله یه استراحت به چشمهای قشنگتون بدین ، بد نیست ...قلب


چاکتون ( دهنتون ) همیشه باز و خندون باشیدخندهخنده
چاکــر همتونبغلقلبقلب

تا بعد ...قلب

+ محمد رضا ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٤
comment نظرات ()

انسان

امروز فهمیدم آنچه را نباید..

مینویسم از آنچه تو نخواستی من ببینم ... و من ندیدم.

مینویسم از آنچه تو نخواستی من بشنوم ... و من نشنیدم.

مینویسم از آنچه تو نخواستی من بفهمم ... و من فهمیدم.

مینویسم از انسانیت ...

آری من یک انسانم ... علی رغم تمام تمایل تو برای فراموش کردن انسانییتم...

انسانم...

همان انسانی که جهولترینم ، که بار امانت را من پذیرفتم ، اما بعد فراموش کردم معنی انسانیت را...

فراموش کردم که انسان بودن این نیست که حیوان نباشم ...

بلکه آن است که والاتر از فرشتگان باشم ...

به اطرافم مینگرم ...

چه بسیارند انسان نمایانی که وجودشان مملو از خوی حیوانیست ... و جودشان مملو از شهوت و خود پرستی و رذالت است ...

چه بسیارند آنان که در این منجلاب دست و پا میزنند تا که شاید به خواب غفلت نروند...


و چه بسیارند آنان که تقلا میکنند تا که ... شاید انسان بمانند ...


 

پ.ن :

 

1-  برگشتم ایران ، حال مامانم با دعاهای شما بهتر شده و خدا رو شکر طبق نظر کمیسیون پزشکی نیاز به عمل نبود و با همون آنژیو گرافی خطر رفع شده و تا حدی گرفتگی رگها مرتفع شده ... و در حال حاضر فقط با کمی دارو و مهمتر از همه پرهیز های تجویز شده وضعیت مناسب و پایدار خواهد بود بلکه بهتر هم بشه ، باز هم با دعای شما دوس جونا ماچ

2-  این وبلاگ به هچ دردی نخوره ... همین التماس دعایی که داشتم و کارساز واقع شد به یه دنیا می ارزه ... ماچ

3 -  بعد از یک ماه با یه قالب تازه اومدم ... امیدوارم هم سبک باشه ( زودتر از قبل بالا بیاد ) هم سنگین .عینک

4-  هیچ حرفی در قبال سر زدن های شما به این وبلاگ و بازدید پس ندادن های خودم ندارم ... بزودی جبران میکنم ماچ

5 -   بیایید راجع به این مطلب و خصوصا این کلمه  ( انسان ) کمی فکر کنیم خنثی

6- جشن تولد پرشین بلاگ هم با چند ماه تاخیر مبارک ... درسته خودشونم دیرتر جشن گرفتن و ما هم نبودیم که جایزه لطف و محبت وبلاگستانی ها رو بگیریم ( ربع سکه و لوح تقدیر و یادبود و ... ) و نایب برحق خودمون ( پسر عموی گرامی ) رو فرستادیم ... اما باز هم این تولد رو بهشون تبریک میگیم و از لطف همگی ممنون و سپاسگزار ... حالا اگه بتونم یه شرح ماوقع از زبان خودم که نبودم در جشن ، و توهمات وارده خواهم نوشت !!!چشمک

7 – حتما به من تا چند روز آینده سر بزنید ... سوزه دارم خفن ... نمیگم چیه تا خودتون بیاین ببینید چی میگم ... از الان بگم سوژه به سبک خودمه ها ... یعنی شاید اصلا سوژه ای نباشه ... اما منو به فکر فرو برده ...نیشخند

 

 

قربون همتون

تا بعد ...قلببغل

+ محمد رضا ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٤
comment نظرات ()

فقط برای مادرم ... و دیگر هیچ


امشب از کجای این قصه شروع کنم اخر مامان جان؟ کدام دشت ، کدام کوه ،کجای این شب تیره پناهم میدهند امشب؟

برای همه نوشتم جز تو ... برای همه خندیدم مگر تو .


و تنها خستگی هایم را و دلمردگی ها و بی حوصلگیهایم را برایت هر شب

به خانه آوردم

و حتی مجالت ندادم از شادیهای کوچکت بگویی،دردهایت که پیشکش...

تو لابلای اینهمه سال سیاه اندوه پیمانه کردی هی

و به سرسلامتی یک مشت بچه ی کور سنگدلت هی مست کردی بیشتر

تا ما هی کمتر بفهمیم دردهایت را و هی قایمشان کردی و هی گره زدیشان

بیشتر لای انهمه مهربانیت و صبوری شگرفت تا ما، احمقهای پر مدعا که هر

کداممان گاندی و بودا و نابغه و فرشته و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر بودیم

برای دیگران و فقط دیگران، مبادا یک لحظه،تنها یک لحظه دل وامانده مان

که انگار مخزن الاسرار بود همه ی عالم را جز تو، نگران شود برای تو !

دردهایم برایت بود فقط و تلخی ام و گلایه هم نکردی و نگفتی و نگفتی و ...

بهانه نمیکنم بخدا که جایی نمانده برای تبرئه ،

اما راستش ، من لعنتی کور نبودم که کاش بودم ...

خیال میکنی نمیدیدم دردهایت را ؟

آخ مامان اگر پسرک احمقت ذره ای از آن هوش سرشار تو را به ودیعه

گرفته باشد دیگر ندیدنی در کار نخواهد بود ...

دیگران را نمیدانم اما من میدیدم و هیچ نمیکردم ...

که گیج شده بودم اصلاو منگ هر روز منگ تر و گنگ تر .

و هی لکنت زبانم بیشتر میشد در حرف زدن با تو .

میدانی عزیز دلم ،

اینجا را هیچکس بلد نیست و من یک وقت هایی اینجا خودم میشوم بی نقاب .

بگذار اعتراف کنم برای تو که اینجا را نمیخوانی

که تا چه حد بازی کردن بلد نبودم برای تو .

من که تمام روزم را برای دیگران نقش بازی میکنم

تا آشفتگیهای بی شمارم را از نگاههای نا آشنایشان پنهان کنم ،

اگر بدانی که تا چه حد نابازیگر میشدم پیش چشمان آشنای تو

و تو هیچوقت به من یاد ندادی که با ترسهایم چه کنم ...

و من همیشه پر بودم از اضطراب و دلتنگی ...

و بلد نبودم با دلم که هر روز نغمه ی غم انگیز نگاهت را عریان تر میشنید

چگونه تا کنم .

آنوقت صورتم میشد پر از اخم

و میرفتم کز میکردم گوشه ی اتاقم و سکوت میکردم هی

و منتظر میماندم که شاید مثلا اتفاقی بیفتد و ...

و هر روز بیشتر و بیشتر از آن همه تحمل شگفت زده می شدم ...

اینکه تو زیر بار این زندگی بودی و خم به ابرویت نمی آوردی

و گلایه هم نمیکردی حتی !

داد هم که میکشیدیم تو ارام و متین نجیبانه سکوت میکردی و بعد میگفتی ؛

((مامان جان ... آخه شما اگه تو این سن اینقدر کم حوصله باشی که ، فردا ... ))

و تو همیشه نگران فردای ما بودی و من هم ...

من هر روز منتظر فرو پاشیدنت بودم از هم

و درک نمیکردم چگونه است که اینچنین

دردهای بی شمارت را با خودت هر روز به فردا می آوری و دم نمی آوری

و تازه لبهایت همیشه میخندند ،

گو آنکه چشمهایت هیچوقت دروغ نگفتند به ما ،

ما نادیده گرفتیمشان که اسوده تر بر سرت آوار شویم

ماما جان . عزیزم گلم خوبم قشنگم

مگر چقدر می توانستی صبور باشی و هیچ نگویی

همیشه می گفتم به تو ، که من و ما هیچ چیز جز اندوه به تو نداده ایم

ما همه بزرگ شده ایم

کسی دیگر به فکر تو نیست و تو هیچ نمیگفتی

فقط از ما تقاضای اندکی حوصله ی بیشتر میکردی در برابر تلخی های روزگار .

و ما تنها و تنها از تو به عنوان شگفتی تاریخ یاد میکردیم همین

و دیگر همه اش سنگینی بودیم روی خستگی هایت

انیس بی حوصلگی ها و دلتنگی های من

این نامه همه اش به خط گریه نوشته شد

اما دلم هنوز شراره میکشد انگار ...

لعنت به من که فردا هم نخواهم توانست به تو بگویم که این سالها

تا چه حد نگرانت بودم

و ترس فرو پاشیدنت از هم چگونه روحم را میجوید این سالها

و آن پسرک خسته ی کم حوصله تفاله ی آنهمه ترس بود و اضطراب و دغدغه

میدانی ؛

هیچوقت دلم نیامد ، بخاطر ان لبخند زیبایت ،

هیچوقت دلم نیامد نغمه ی غم انگیز چشمهایت را وا گو کنم برای دیگران .

سهم پسرکت اینهمه سال از تمام خنده ها و شادمانی هایت ،

چشمهای غم انگیزت بود ، باور کن !

ماما جان میبینی ، گناه من از همه بیشتر بود ، که دیدم و دم نزدم

اما بخدا مات شده بودم اصلا

و درد جاری در چشمهایت هزار بار سنگین تر بود از تاب دل پسرک بی تابت

و خود خواه تر بودم از انکه اگر از غصه هایت نمیگیرم لااقل اضافه شان نکنم

اینهمه سال اندوه فهمیدنم هم بار مضاعفی شده بود روی شانه های خسته ات ،

که آخر تو اصلا مگر مجالمان میدادی برای کشیدن درد

که ما به نوبت می آمدیم با درد هایمان و بار دردهایمان را در زخمهای قلب تو

میتکاندیم و انگار چراغ تنت میسوخت به درد و رنج .

مامان جان ! قبول کن هیچکداممان یاد نگرفتیم رنج کشیدن را .

قبول کن همیشه سینه ات سپر بود ، بلا گردان نازپرورده های بی معرفتت .

مامان جان اینهمه خودت را فدای یک مشت آدم احمق کردی که چه ؟

زیباییت آه آن زیبایی اساطیریت ، جوانیت ، آرزوهایت ، فردایت

مامان خوبم ، فردای روشنت را که همه، کس و نا کس ، آشنا و غریبه از ان با افسوس و

حسرت یاد میکنند را فدای ما جماعت بی انصاف پر توقع پر مدعای نامهربان

کردی که چه ؟

تو در ازای اینهمه ...-آخر اسمش را چه بگذارم

که هیچ واژه و حرفی را یارای بیان ذره ای از بزرگیت نیست

تو در ازای اینهمه بزرگیت و سخاوتت و مهربانیت و و و ....

هیچ که به خدا هیچ ، هیچ ، هیچ از ما نخواستی .

و من چگونه میتوانم فراموش کنم

تشکرهای پیاپیت را در ازای اندکی کمک به کار  خانه

و تقاضا های مکررت را که ؛

(( مامان جان بسه دیگه ، تا همینجاش کافیه بذار بقیه اشو خودم انجام میدم ،

شما برو به کارت برس ))

و من مگر چقدر میتوانم کور باشم

که ندیده باشم چشمهای زیبای پر اشکت را امسال

شب تولدت وقتی ناباورانه کادوهایت را باز میکردی و هی تکرار میکردی ؛

(( اخه الان وقت امتحانهای شماهاست، پسرم چطور وقت کردی بری اینارو بگیری . من که بخدا راضی نبودم ،

اونم تو این روزهایی که تو به این هوا حساسیت داری و باید بمونی تو خونه ... ))

و چند صفحه بنویسم ، چند دفتر پر کنم ، چند مثنوی بگویم

و زار بزنم من برای واگوی ذره ای از سخاوت بی حد و حصر تو ،

آنهم بدون اندکی اغراق ...

آه مادرم ، مادرم ، مادرم ...

حتی در این لحظه های پر تشویش

که زندگی همه مان بند شده به جواب آن آنژیو گرافی و نتیجه ای که نشون میداد که رگهای قلب مهربونت مسدود شده  و  ... الان هم همه منتظر رسیدن روز عمل قلب باز ...

و فقط هیچکدام به رویمان نمی آوریم

که در باورمان نمیگنجد خم شدنت ، درخت همیشه ایستای خانه ،

در این دقایق اشفتگی و تعلیق هم

تکرار نام بلند و زیبای توست که اندکی آراممان میکند .

مامان جان ، مامان جان ، مامان جان

ببخش حقارتمان را که برای بزرگی چون تو هیچ نخواهیم یافت !

تنها نامت بلند و حضورت همیشگی باد در ثانیه ثانیه ی بودنمان ...

کاش قدرت را بیشتر بدانیم ...



پ.ن :

1-  پس فردا با اولین پرواز ایران ایر دارم میام تهران ... تا روز عمل  کنارت باشم ... ناراحت

2 -  دلم داره میترکه ... خـــــــــــدا ... همش تو این جند روزه چیزی جز کابوس ندیدم ... همه نوشته هام رو مخم خراب میشن ... ناراحت

3 -  از شما دوستان میخوام که فقط و فقط و فقط برای مادرم دعا کنید ... خواهش میکنم ... فقط خبر رو سند تو آل نکنید که از این حرکتها نفرت دارم ... فقط خودتون و خدای خودتون ... اگر هم دوس داشتین خانواده رو شریک دعای خیرتون کنید ...

4 – التماس دعا ...

ایندفعه نمیگم مثل همیشه : " قربون همتون ... "

شرمنده همتون ... ناراحت

محمدرضا ... ناراحت ناراحت

 

+ محمد رضا ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢
comment نظرات ()

طعم خوشبختی


آفتاب از لای پرده به چشمانم تابید و گرمایش مزه خوشبختی را به یادم اندا
خت ...

خوشبختی ... به پاس این خوشبختی بزرگ ... به پاس سلامت دوباره ... باید صدقه ای میدادم ...

و چه چیزی بهتر از قربانی گوسفند ...

از شب قبل با قصاب باشی محل هماهنگ کرده بودم ... ساعت 10 جلوی قصابی بودم و گوشتها را تحویل گرفتم ...

به سمت یکی از محله های جنوبی شهر به راه افتادم ... تا جایی رفتم که دیگر آفتاب طعم خوشبختی نداشت ... جایی که طلوع آفتاب هر روز فقط یادآور بدبختی بود  ...

در هر خانه ای را که میزدم و بسته گوشتی تحویل میدادم ... با روی گشوده و یک دنیا دعا بدرقه ام میکردند ...

تا اینکه به کوچه ای رسیدم که ظاهرا در نقشه شهرداری اثری از آن نبود ... چرا که فراموش کرده بودند آسفالتش کنند ...

دختر بچه ای معصوم کنار در خانه شان نشسته بود و عروسکش را روی پله کنار خود نشانده بود ... نزدیکش شدم ... به عروسکش میگفت : دیدی ؟؟! بابای من هم امروز نیومد ... بابای تو هم ؟؟؟

با دیدن من دست عروسکش را کشید و باهم به داخل حیاط دویدند و در را محکم بست  ...

چه کوچه ای ، چه دری ...

کوچه ای که جز نام کوچه از آن چیزی نمانده بود و دری که جز نام در چیزی از آن نمانده بود ...

زنگ هم که ... نبود  ...

در زدم ... باز همان دختر و عروسکش در را باز کردند ... تا مرا دید گفت :  الان مامان را صدا میکنم ... و رفت  ...

مامان ... مامان ...

مادرش آمد ... بوی سبزی میداد ... چاقویی که دستش بود نشان میداد در حال سبزی خورد کردن بوده ... شاید سبزی خورد کن محل باشد  ...

گفتم : یک بسته کوچک گوشت است ... قسمت شما بوده ...

برعکس همه فقط نگاهم کرد ...

ناگهان به خود آمد ... رویش را برگرداند و به دخترش گفت : معصومه ، عروسکت سردشه ، ببرش تو !!! و معصومه رفت  ...

وقتی معصومه به اندازه کافی دور شده بود ... مادرش نگاهم کرد ... و ...

گفت :  آقا دستت درد نکنه ... اما ... اما بده به همسایه ... من ... من ... خداحافظ ...

گفتم: برای همسایه هم هست ... فقط شام امشب را مهمان ما باشید ... ما را لایق نمیدانید ؟

ناگهان چشمانش پر اشک شد ...

و گفت : آقا ... دختر من نمیداند گوشت چه مزه ای دارد !!! اگر امشب گوشت بخورد ، فردا که از من گوشت خواست من از کجا بیاورم ...

و در را بست ...

صدای معصومه از ته حیاط می آمد ... مامان ، عروسکم میگه دلش میخواد تو حیاط بازی کنه ...




پ . ن :

1 – شرمنده همتون ... ببخشید که بعد از این همه مدت اینطوری نوشتم ...  آخه دلم گرفته ... بد جوری هم گرفته ... راستش ...

2 -   از 5 روز مونده به تولد خودم و وبلاگم دوباره اومدم دبی ... الان هم اینجام ... خیلی دلم میخواست روز تولد خودم و وبلاگم یه مطلب بفرستم رو وبلاگ اما نشد .

3 – از تبریکات همتون ممنون ... ایشالله که جبران کنم ...

4 – سعی میکنم بعد ا تموم شدن پروژه ها و وبسایت هایی که روش کار میکنم ...  سرم خلوت تر شد ... حتما بیام و بهتون سر بزنم .

5 -  اینجا هم اتفاقاتی افتاد که باز باید خدا رو شکر  کنم و بابت خطری که از بیخ گوشم د شد سپاسگزارش باشم .

6 – امیدوارم همتون فهمیده باشید که چقدر خوشبختید ... دوستتون دارم خیلی زیاد ...

7 -  حرف برای گفتن زیاد دارم اما نمیدونم از کجا بگم ... فعلا فقط برام دعا کنید ...


قربون همتون ...

تا بعد ...

+ محمد رضا ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٤
comment نظرات ()

جریانات رخ ت خوابی


سلام به همگی ... شرمنده ... خیلی سرم شلوغ شده این روزا ... دیدی یهویی هی کار میریزه سرت و نمیتونی جمعشون کنی ... منم اینجوری شدم هی فرت و فرت ... بگذریم ... بریم سر اصل مطلب ...
 


جریانات رخ ت ‌خوابی اصولاً از جذاب‌ترین موضوعات در زندگیه بشریه.
 

یک جورایی هم در دنیا اینطوری شده که اصولاً آقایون باید دنبال این مسائل بدو بدو کنن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌ای مرگبار علیه آقایون استفاده‌کنن .

به هر حال این جریان
واقعیتیه که هر روز در کنار هر آدمی اتفاق می‌افته .

این داستان پایین رو
از جایی خوندم و خیلی خندیدم گفتم ترجمه کنم شما هم بخونین.

البته که
انگلیسیش خندا‌دار تره ولی به هر حال این ورژن هم مطلب و می‌رسونه. فقط به خانم‌ها بر نخوره خواهشاً. قصد فقط خنده‌است و چیزی توی این داستان قرار نیست ثابت بشه.


و اما داستان :

 

یک شب که من و دوست‌. دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانوم برگشت و به من گفت : " من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی " .

چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد :

تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی !

و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد :

تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی ... نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته ؟

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده . برای همین من هم با افسردگی خوابیدم ...

فردای
اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم . با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم . بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم .

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره . بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم . در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس .


حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد . حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم ، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود . نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم :  " برش دار عزیزم " .

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت : "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم " .


در همین لحظه بود که گفتم : "نه عزیزم من حالش و ندارم " .


با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت : " چی ؟ " ...


عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی ...

تو  به وضعیت اقتصادیه من
به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه " ...

و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم : " چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم ؟ "


خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده " هرچی عوض داره گله نداره " .


پ.ن :

1 -  امیدوارم این داستان نتیجه اخلاقیه مفیدی برای همتون و هممون داشته باشه ...

2 -  قالب وبلاگ ممکنه به زودی عوض بشه ... البته فقط ممکنه ...

3 -  با آهنگ جدید وبلاگ خیلی حال میکنم ... سبک خاصیه !!!


قربون همتون ...

تا بعـــد ...

 

+ محمد رضا ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٢
comment نظرات ()

خانه سیاه است

 

 

خانه سیاه است


لیلا ...

جان لیلا ... !

راست می گن که تو آیینه داری ؟؟
ندارم !!! خودت که میدونی آیینه غدقنه ... اگه داشتم تا حالا ازم گرفته بودن !

پس آیینه ی من شو !!

چی می خوای بدونی ؟

بهم بگو چه شکلی شدم !!

دست و پاتو که داری میبینی ... چشم راستت کامل خورده شده ... چشم چپت سو داره اما پلک نداره ... چونت رفته ...

لب بالا نداری اما لب پایینت هنوز شبیه لبه ... عین لبای خودم ...

تو که گفتی آیینه نداری ... لبتو کجا دیدی ؟؟

اااامممم ... خوب تو سینی ناهارخوری دیدم ...

دماغم چی ؟؟

دماغی در کار نیست ... 2 تا حفره ی گنده ... عینهو دو تا چاه دهن گشاد !!!

همینش خوبه ... لا اقل نفسای آخرو عمیق میکشم !!!

خانم پروینی ... این صدای چیه ؟؟؟

ساز
دهنی ... ! " یاور " داره به عشق " لیلا " می زنه

*****



کارت خبرنگاری به همراه مجوز لطفا ...



زن بلند قامت عبوسی بود ... با ابروهای
نازک گره کرده و لباسی که سرتا پا سیاه بود و یک عینک ظریف مطالعه ... آشکارا پیدا بود که از خبرنگارها خوشش نمی آید ... کارت و مجوز را روی میز گذاشتم ... خواند و در حالی که مشتی کاغذ را تند و تند امضا می کرد بی آنکه سرش را بالا بیاورد توصیه های لازم را یاداوری کرد ...

دوربین نمی تونید داخل ببرید ... یادتون باشه که جذامی ها با شیشه های چند جداره از شما جدا شدند ... پس لطفا جلوی بینی و دهنتون رو با دست یا مقنعه نپوشونید ...

اگه قرار بود با این چیزا منتقل شه تا حالا همه
ی ما مبتلا شده بودیم ... موجودات حساسی هستند ... با این کارا آزرده می شن ... با دیدن بعضی چهره ها عق نزنید و زیاد هم چشم تو چشم نگاه نکنید در ضمن 20 دقیقه بیشتر فرصت ندارید ...

بیست دقیقه بعد ، وقت ناهارشونه ... از اتاقا جمع میشن می رن سالن ...

مدیر بدخلق دستش را روی دکمه ای گذاشت و کسی را پیج کرد ... چند دقیقه بعد در باز شد  و  زنی کوتاه قامت و فربه وارد شد و سلام کرد ...

خانم پروینی از قدیمی ترین کارکنان اینجا به شما تو تهیه گزارش کمک می کنند ... حالا می تونید بفرمایید ...

به دنبال زن راه افتادم ! از اتاق مدیر وارد راهروی درازی شدیم که هر چند قدم با مهتابی های بد رنگی روشن میشد ... بیشتر برایم راهروهای زندان را تداعی می کرد ... پروینی جلوتر می رفت و حرف میزد :


زن بدی نیست یه کم
بداخلاقه ... اما واسه این جذامیا خیلی دل سوزه ... به وضع غذا و داروشون خوب می رسه ... چند تا هم مددکار استخدام کرده که از نظر روحی به جذامیا کمک کنه ... من خودم 14 ساله اینجا کار میکنم !!

پروینی تند تند میرفت و یک ریز حرف میزد ... به مدیر بد اخلاق تر نشریه فکر میکردم ... بدون دوربین آن هم در عرض بیست دقیقه با اضافه گویی های پروینی ... خدا باید رحم می کرد ... چه گزارشی از آب در می آمد ... به انتهای راهرو رسیدیم !!
درب آهنی بزرگی پیش رویمان بود ...

گوش کن دختر جون !  این درو که باز کنم وارد یه راهروی باریک دراز تاریک میشیم که دو طرفش پراز محفظه های شیشه ایه ...

مثل ویترینهای مغازه هاست ... تو هر اتاق شیشه ای یه جذامی زندگی می کنه ... تو اتاقا خوب روشنه ... تو می تونی اونارو راحت ببینی اما راهرو عمدا تاریکه که اوونا مردمو سخت ببینند ... اما فکر نکن نمی بیننت ... چشماشون به تاریکی عادت داره ... غریبه ها رو زود می شناسن !!

در را باز کرد ... نفسم در سینه حبس بود ... حس میکردم پشیمانم ... اما برای برگشتن دیر بود ... وارد شدیم ... همه چیز دقیقا همان بود که توصیف کرده بود ... زن ها و مردهایی که اغلب دستها وپاهایشان تا مچ خورده شده بود ... اغلب بینی نداشتند ... چهره های کریه ... شبیه اسیدپاشی شده ها ... شاید هم بدتر... نگاه های مظلومشان بدرقه ام می کرد ...همه سرهایشان را به سوی تازه وارد می چرخاندند ... سالم ترهایشان تا دم شیشه می آمدند و نگاهم می کردند ... انگار دنبال گمشده ای بودند ...

شاید فامیل هایشان ... بچه هایشان ... پدران و مادرانشان را می
خواستند ... آشکارا پیدا بود که دنبال آشنا می گردند ... اما تازه وارد یک خبرنگار غریبه بود ! ...

پروینی همچنان تند تند می رفت و بلند بلند حرف میزد ... یاد سوالهایم
افتادم :

به اینا چه داروهایی میدین ؟؟ امیدی به بهبودشون هست؟؟ چقد زنده می مونند ؟؟

انواع آنتی بیوتیک ها !!! بستگی داره کی بیارنشون اینجا ! تو هر مرحله از بیماری که باشن با مصرف آنتی بیوتیک متوقف میشه ...

اما درمان ... هرگز !!!

از کجاها میان ؟؟؟

بیشتر داهاتای سیستان بلوچستان و خراسان و آذربایجان ... اغلب خیلی فقیرن !!

پروینی آهی کشید و  روبه یکی از اتاق های شیشه ای ایستاد

این فقر لعنتی ... یه بار تو لباس اعتیاد ... یه بار فحشا ... این بار هم جذام !!!

این یکی رو نگاه کن ... خیلی دیر
آوردنش !!

رد نگاهش را گرفتم ... موجود نحیفی که هرگز نمیشد جنسیتش را تشخیص داد ... جذام از او تکه ای گوشت گذاشته بود ... بی دست و پا ... او تنها یک چشم داشت !
وقتی مرا دید صورت نداشته اش را با
بازوهایش پوشاند ... به سمت تختش خزید و پشت به من نشست ...

اسمش عباسه ... تو داهاتشون وقتی می بینن جذام گرفته مردم ده با کدخدا تو یه طویله حبسش می کن تا از گشنگی بمیره ... می گفتن جنی شده ... 2 ماه بی غذا زنده میمونه ... از آب بارون میخورده ... تا اینکه یه روز که دکتر داهات بغلی با ماشین از کنار طویله رد میشده ناله هاشو میشنوه ... منتقلش میکنن بیمارستان ... خیلی ضعیف و لاغر شده بوده ... بهتر که میشه میارنش اینجا ... هنوزم شبا تا صبح کابوس اون 2 ماهو میبینه ... جیغ میزنه و بعضی وقتا از موشهایی می گه که تکه های دماغشو دارن میبرن که بخورن ... مددکارا خیلی روش کار کردن ... اینجوریشو نگاه نکن میگن 24 سالشه فقط ...

صدای پروینی در گوشم می پیچید ... چیزهایی را که میشنیدم باور نمی کردم ... حالم بد بود ... خیلی بد ... دوست داشتم عق بزنم !!
بریم دختر جون ... اینجا جای
ایستادن نیست ...


دوباره به راه افتادیم ... پروینی همچنان
میگفت ... از مردم بد تهران ... از داروهای نایاب ... از بازار سیاه ... از مهتابی سوخته ی اتاق خودش و غیره ... همچنان که میرفتم چشمم به پیرزنی افتاد که دور سرش دستار بسته بود ... اتاقش جالب بود ... پر بود از عکس های دختری از نوزادی تا جوانی ... عکس های قدیمی تری هم بود ... چهره ی یکی از عکس ها عجیب شبیه خودم بود !!!

اسمش محبوبه ست ... بلوچه ... با خاطره هاش زندست ... هر روز منتظر دخترشه که بیاد ... بدت نیادا دختر جون اما اول که تورو دیدم یاد جوونیای محبوبه افتادم ... عکسش اوونجاست ... نگاه کن چقدر شبیه خودته ... مثل تو خوشگل بوده ها ... اما دست روزگار !!!

محبوبه مرا که دید کشان کشان تا دم شیشه آمد ... دستش را که 3 انگشتش هنوز سالم بود ، روی شیشه گذاشت ... چیزی شبیه بغض گلویم را می فشرد ... بی اختیار به سمتش رفتم ... حالا مثل خودش به شیشه چسبیده بودم ... دستم را از پشت شیشه آرام روی دستش گذاشتم ... به صورتش خیره شدم !!!
نور پردازی
سالن جوری بود که نیمی از صورتش را نمی دیدم ... وبه جای آن انعکاس تصویر خودم در شیشه را می دیدم ... زنی روبه رویم بود ... با چهره ای نا قرینه ... چهره ای که نیمی از آن دختر جوان سالم و زیبایی بود ... نیمه ی دیگرش پیرزنی جذامی ... وعجیب بود که این زن نا قرینه از هر دو چشم می گریست ... با دو چشمی که یکی چشم من بود و دیگری چشم خودش ... به خودم آمدم بغضم بی صدا ترکیده بود ... بی آنکه کلامی رد و بدل شود ... از پشت شیشه ها ... من با یک پیرزن جذامی بلوچ همدردی می کردم ... وباهم گریستیم ... او برای جوانی خودش گریست و من برای پیری او ...

بریم دختر جون ... باید مثل ما سنگ شی تا بتونی اینجا دووم بیاری ... !

پروینی بازویم را به ملایمت کشید که برویم ... برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ... محبوبه همچنان به شیشه چسبیده بود و رفتنم را تماشا میکرد ... نمیدانستم به چی فکر می کند ؟؟؟
شاید داشت جوانی
اش را نگاه می کرد که آرام آرام دور میشد ... صدای دلنشینی سکوت مرگ زده ی راهرو را شکست ...
خانم پروینی ... این صدای
چیه؟؟

ساز دهنی !!! ... یاور داره به عشق لیلا میزنه !!!

عشق لیلا ؟؟؟
خب آره !!! جذامی ها هم عاشق
میشن !!

پروینی به ساعتش نگاه کرد ...

وقتشه ... اونجا رو نگاه کن ... اون اتاق لیلاست ... جوری که نفهمه نگاهش می کنیم صبر کن و تماشا کن که چی کار میکنه ...


به اتاقی که پروینی
اشاره کرده بود خیره شدم ... دختری با روسری زیبای صورتی رنگی به ساعت نگاه کرد ... با ترس اطراف را پایید ... ساک کهنه ی قهوه ای رنگی را با هزار زحمت تا روی تخت جا به جا کرد ... با دستی که تنها یک انگشت داشت حریصانه داخل ساک را می پویید ... همزمان اطراف را هم می پایید که مبادا کسی ببیند ! ناگهان چیزی را که می خواست یافت !!! یک تکه آیینه شکسته !!!

هر روز نزدیک ناهار که میشه همین کارو میکنه ... آخه تنها موقعی که می تونه یاور و ببینه وقت ناهاره ... خیال میکنه ماها نمیدونیم آیینه داره !!!

ما میبینیم اما
به روی خودمون نمیاریم ... آخه آیینه اینجا غدقنه ...

گنگ بودم ... رابطه ی عشق  و آیینه و لیلا و یاور چه می توانست باشد؟؟؟

ناگهان لیلا را دیدم که دستش را زیر
بالش کرد ... رژ لب صورتی رنگی را بیرون آورد ... آیینه را روی پایش گذاشت و رژ لب را روی تنها بخش باقیمانده ی لب پایینش با دقت کشید !!!
صدای پروینی در مغزم پیچید
که آرام زیر گوشم زمزمه کرد :


این یعنی امید  !!!


پ.ن :

1 -  چند وقتیه که حس میکنم دلم جذام گرفته ... فکر میکنم دیگه چیزی ازش نمونده ...

2 -  ایشالله هیچ وقت دل هیچکدومتون جذام نگیره و همیشه پر امید باشید .


قربون همتون ...
تا بعد ...

+ محمد رضا ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٢
comment نظرات ()

سال موشتون رو بخورمممممم

 1-  رسم زمونه

« عجب رسمیه رسم زمونه »
خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه  ! 
جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !
 از بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل اسب (!) تو گِل می مونه
یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟! 
قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !!
 پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندوق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل ، به غیر از تخمه ،
واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟!
***

2-  آتش بس !


تحمل کن اگه حتی تحمل کردنش سخته
آدم وقتی که مهمونی داره بدبختِ بدبخته
تصور کن جهانی رو که توش مهمونی افسانهَ‌س
تموم جشنای دنیا شدن مشغول آتش بس! 

نه موز خوشه‌ای داره نه شیرینی نه هندونه
دیگه هیچ آدمی گازش روی سیب جا نمی‌مونه

 تمام ماهیا شادن همه بی دردِ بی دردَن
تو روزنامه نمی‌خونی نهنگا پُرخوری کردن 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
که برپا شه یه مهمونی فقط با سبزیِ قرمه ! 

تصور کن تو مهمونی کباب بره ارزش نیست
هجوم خوردن جوجه شبیه زنگ ورزش نیست
 می‌شه با سفره‌ای ساده یه مهمونی بشه برپا
«تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا» !



دروووووووووووووود .... سال نو مبارکـــــــــــ

احوال شما چطوره ... خوبین خوشین ... در سلامتیه کامل بسر میبرین ؟؟

جاتون خالی این چند روز عید که نبودم ، به اتفاق خانواده رفته بودم شمال ... اون شمال که دیا داره نه ها ... آآآآخخخه ما اون شمالی که جنگل داره رفتیم ... جای همتون خالی ... توی جنگلهای گرگان نرم و نازک ... چست و چابک ... خلاصه حالی به حولی بود ... همش از ویلا یا خونه این خاله به اون خاله ... هی خونه به خونه میشدیم ... اما چه فایده ... تو هیچ کدوم از ویلاها ژیلایی نبود که ما را دریا بددددد .

فکر کنم ژیلا اینا یه شهر دیگه رفته بودن ؟؟

ژیلا به کنار ... این سفر با تمام خوبیاش ، یه جاهاییش حالم و گرفت و یه جاهاییش حسابی از دماغم درآورد ... لابد میگین چی و از دماغم در آورد .... !!!! ... عرض میکنم ...

آآآآخخخ که چقدر امسال بهار زود تر از همیشه اومد ... لابد تعجب کردین ... آره ؟؟ ... رو تقویم که نگاه کنین میبینین بهار امسال سر موعد اومده ... اما تقویم من مخصوصه ... یه چیزی شبیه تقویمهای بعضیها ... که یه سری روزهاش و قـــرمز میکنن که یه چیزهایی یادشون نره ... !!!


آخه من به فصل بهار آلرژی ( حساسیت ) دارم ... خصوصا امسال درختها خیلی زودتر از موعد همیشگی احساساتشون زده بود بالا و خلاصه خیلی خیلی زودتر از همیشه دست به کار تولید مثل و گرده افشانی و تخم پراکنی شده بودن ... ( آخه هر سال از 20 فروردین تا 20 اردیبهشت فراز و فرودش بود ).

حالا فرض کنین که من تو جنگل لابلای اون همه درخت لخ.ت و پ.تی که مشغول اون عمل قبیح هستن برم و ... دیگه تهش معلومه چی میشه دیگه .

درخت و جنگل و طبیعت بهاری گرگان



اونجا انقدر عطسه کردم و دست مال جلوی بینیم گرفتم که دیگه دماغم میسوخت و حس میکردم دماغ ندارم ...

حال و حولش و درختها میبرن ... بد بختیهاش مال ماست وآخر سر هم تازه ،  آبش باید از دماغ ما بیرون بیاد ... میبینی دوره زمونه رو ...

البته تهران هم دست کمی از شمال نداره ... همه جاییه ... فقط دعا کنین زودتر کارشون تموم بشه ... چون جدی جدی نمیتونم از خونه بیام بیرون و همش عطسه میکنم و آبم میاد ... دست خودم نیست خوب ...

بگذریم ...

راستی چقدر از شماها در سال مسافرت به یه شهر جدید میرین ؟؟

آخه من خیلی از شهرهای مهم ایران و تاحالا نرفتم و ندیدم ... مثل کرمان ، اصفهان ، همدان و از همه مهمتر و جذاب تر شیراز ... اما هر چی فکر میکنم ... میگم بهتر شد که عید نرفتم شیراز ... آخه میگن شیراز ، شهر گل و بلبل و شراب و  این حرفاس ... 

فکر کن بهار باشه ... درخت و گل و بلبلا هم مست و در حال تولید.مثل ... دیگه هیچی دیگه ...  ژیلا هم یهو پیداش بشه  و اووووووووووف .... چه شود !!! ... میترسم یه کاری دست خودم بدم و یه داستانهای محمدرضای دیگه از یکی بزنه بیرون و غیره و ذلک ...


پ.ن :

1-  همیشه بهاری باشید اما نه مثل وضعیت الانه گل و بته ها ... 

2-  از شمال که رسیدم تهران و اومدم خونه دیدم سرعت اینترنتم 4 برابر قبل شده و از 128 به 512 افزایش پیدا کرده ... هدیه نوروزی شرکت خدمات دهنده بود ... اما باز هم حالم گرفته شد ... چون مودم اینترنت پرسرعتم ترکید ... دیروز بردم مرکز برای تست و دیدن سوخیده ... باز خدا رو شکر یک ماه از گارانتیش مونده بود و بهم یه مودم نو دادن ... اما سرعتم رو 256 کردن بجای 512 ... در کل یه جورایی یه چیزایی رفت تو پاچم ... اونهم به شکل پرسرعت ...

3-  راستی قالب جدید چطوره ... سبکش کردم ... بهتر نشد ؟؟؟
ضمنا : نوشته های جالبناکی تو راهه ... پس با ما باشید .


قربون همتون ...

تا بعد ...

+ محمد رضا ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٢
comment نظرات ()

دسته گل

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است ، دست شو گرفتم و گفتم : باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.

اصلا نمی
دونستم چه طوری باید بهش بگم ، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود ، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم ، از من پرسید چرا؟

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد : " تو مرد نیستی "

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت ، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم ، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم ، خونه ، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و
بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده ، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد ، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته ! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست ، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته.

اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم ، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود : پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود ...
اما اون یک درخواست دیگه هم داشت : از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی
دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود ، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه . اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت : به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد ، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره !

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم !  پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد ، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو ! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم ، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت ، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم ، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود .

با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم . انگار سالهاست که ندیدمش ، من از اون مراقبت نکرده بودم . متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته ، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود ، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود ! برای لحظه ای با خودم فکر کردم : خدایا من با او چه کار کردم ؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن
، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم ، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه ، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره . من راجع به این موضوع به دوست دخترم  هیچی نگفتم . هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم ، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده . همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند!

با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم
که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم ، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد ، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود ، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو  و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر
تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز ، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.

دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم ، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد!  پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم : من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

 عروس دوماد و ببوس یالله

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم ، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم ، تردید کنم.

دوست دخترم  در رو باز کرد ، و من بهش گفتم که متاسفم ، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!  اون حیرت زده به من نگاه می کرد ، به پیشانیم دست زد و گفت : ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! ... متاسفم ، من جدایی رو نمی خوام ، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود ، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی
دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت . من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.گل فروش ازم پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید ؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح ، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم ، تو رو با پاهای عشق راه می برم ، تا زمانی که مرگ ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه ...

درسته ، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه ، مهم و ارزشمندند . این مسایل خانه مجلل ، پول ، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند . پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید ، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه ، انجام بدید.

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه . این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر لینک این داستان رو برای فرد دیگه ای نفرستید هیچ اتفاقی نمی افته ، اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید .


پ .ن :

1 -  هدف من از نوشتن مطلب قبلی ، هدف خاصی نبود ... فقط گرفتن بازخورد شما دوستان بود که ببینم چقدر از شماها یاد عشق میافتید  و  این رابطه رو بدون عشق عبس میدونید که خوب خوشبختانه نتیجش رو هم دیدم ...

2 -  بخاطر همین بهتر دونستم که مثل گذشته مطالبی بنویسم که بخش عشقش بیشتر باشه ... اینطوری شد که این شد !!! ... حالا یا داستان عشقولانه که توش یه نموره اشک شوق یا غم ، پا چشماتون جمع بشه یا اینکه با خوندنش عشق کنین و خلاصه یه جوری بپاشین به در و دیوار دیگه.

3 -  آهنگ وبلاگ رو هم بیشتر از چند شبه که ناخودآگاه با خودم زمزمه میکنم ... برا همین حال کردم تو وبلاگمم هم بزارم ... البته این زوج داستان بیشتر من و شما به :  " از اون شبای مهتابی " نیاز دارن ...
اون دسته گلی هم که به آب دادن همین پسرشون بود دیگه ... که امتحان داشت طفلک .... تو قسمت بعدیه داستان یه دخترم اضافه خواهد شد ( یه دسته گله دیگه ) ...

قربون همتون ...
تا بعد ...

+ محمد رضا ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

تن ف ر و ش ی مردانه در تهران


عرفان را در یکی از پارک‌های شمال شهر تهران می‌بینم


پسر 28 ساله‌ای که کتابی از " کافکا " به دست گرفته و مشغول نت برداری از
کتاب است.
عرفان 5 سال است که به زنانی که مشتری او هستند خدمات جن.س
ی ارائه میدهد.
عاشق فلسفه ، زن و شغل خود است و به زعم خودش تن.فروش حرفه ای
و متخصصی است و تفاوت زیادی با نامزد خود دارد که همکار اوست . به نظر او مردی که خدمات جن.سی ارائه می‌دهد خوشبخت‌تر است و مثل زنان روس.پی افسرده نمی شود .

گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستی و فرادستی زنان و
مردان را به خوبی نشان می‌دهد عرفان شغل خود را تخصص بی نظیری می داند و درآمدی بسیار بالاتراز همکاران زن خود دارد . خود را تحقیر شده نمی‌یابد و زندگی خود را مدرن و توام با خوشبختی می‌داند.

وقتی می خواهم از 5 سال پیش بگوید و اینکه چرا چنین فکری به سرش زد ، خیلی ساده می‌گوید : درست مثل همه زنان فاح.شه . من از زمان نوجوانی مثل اکثر پسرهای جوان متوجه بودم که برای زنان میانسال جذابیت هایی دارم .

آن زمان که شروع به کار حرفه‌ای (به این معنی که بخواهم پولی
بابت خدماتم بگیرم ) کردم ، دانشجوی دانشگاه تهران بودم . چند بار از طرف همکلاسی‌های مسن تر و حتی یکی از اساتید به من پیشنهاد شد که فقط با آنها س.ک.س داشته باشم . و بعد یکی از همان ها بود که به من پول خوبی داد و گفت حاضر است این رابطه را به همین شیوه ادامه دهد .
شروع کار از همین روابط
جسته گریخته بود.

شیوه جذب مشتری عرفان کم کم روشمند می‌شود. او می‌گوید دو سال بعد از آن که چند مشتری ثابت پیدا کرده بودم خانه ای در شمال شهر اجاره کردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشین زنان حساس کرد. با زنها می رفتم و تمام مدت از اینکه مثل بچه نوازشم می کنند و تا 600هزار تومان برای یک شب به من می دهند احساس غرور می کردم .

او احساس خود را نسبت به زنان اینطور توصیف می کند : اوایل چندان از زنها خوشم نمی‌آمد یعنی فقط به س.ک.س و جنبه های جن.سی زنان فکر می‌کردم.
ولی بعد از اینکه این کار را شروع کردم عاشق زنها شدم
، موجوداتی بسیار ظریف هستند و پیچیدگی هایی دارند که از کشف آنها در هر زنی لذت می‌برم . زنان میانسالی که مشتری من هستند واقعا ترسناک هستند . وقتی با من حرف می‌زنند از درک آنها و از پیچیدگی دنیای ذهنی آنها وحشت می کنم ساده ترینشان از بزرگترین مردهایی که می‌شناسم پیچیده تر هستند . من با تک تک مشتریانم عاشقانه می خوابم.
عرفان با وجود اینکه سال‌ها کنار خیابان ایستاده و امروز هم همه مخارج سنگین خود را از همین طریق تامین می کند اما هیچ‌گاه احساس حقارت را در مقابل مشتریانش حس نکرده . وقتی در این مورد خاص صحبت می‌کند نشانی از افسردگی و تحقیر شدگی یک زن روس.پی در حرف‌هایش نیست . همانطور که نشانی از آن نگاه اومانیستی و عاشقانه نسبت به زن . می‌گوید: این زنها هستند که به من نیاز دارند. زنانی که می دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زیادی بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان کردم. آنها تا 10 برابر توافق اولیه را با کمال میل می‌پذیرند.

در حاشیه همین حرف‌ها همکاران زن خود را سرزنش می‌کند و می‌گوید : زنها بیخود موضوع را برای خودشان نکبت‌بار می‌کنند. البته جامعه هم به این موضوع دامن می‌زند. این یک شغل است مثل همه شغل‌ها. وقتی اینطور به موضوع نگاه کنیم قضیه حل می‌شود. من یک تخصص دارم. بدن و قیافه خوبی دارم، پس از آن استفاده می کنم تا خوب زندگی کنم. هیچ چیز هم نمی‌تواند این کار را برای من قبیح و زشت جلوه دهد. زنان زیادی به خدمات من نیاز دارند و من هم به پول زیادی نیازمندم. پس قضیه ایرادی ندارد. یک معامله عادلانه !
عرفان می گوید زنان روس.پی همه زندگی خود را وقف شغل خود و دردسرهایش می کنند در حالی که او به تفریح ، موسیقی و مطالعه خود هم میرسد. البته او به این نکته توجه نمی کند که درآمد او قابل مقایسه با زنان روس.پی نیست. امنیت او تا این حد در خطر نیست و حس خرسندی او را هیچ یک از زنان همکارش تجربه نمی‌کنند.

در منطقه‌ای که مشتریان عرفان زندگی می کنند، قیمت یک روس.پی زن بین 50-150 هزار تومان است در حالی که او برای هر سرویسی که ارائه می‌کند بین 300 تا 600 هزار تومان پول می‌گیرد. این رقم باورنکردنی را می توان با دیدن لباس های مارکدار ، ماشین گران‌قیمت و منزل شخصی‌اش حدس زد .

عرفان می گوید تا وقتی که توان این کار را دارد بی‌هیچ شرمساری این کار را ادامه خواهد داد و : " خدا را چه دیدی شاید با یکی از مشتریانم ازدواج کردم . آنها دوست داشتنی و عاشق شدنی هستند".

این جمله خداحافظی عرفان است: حالا باور کردی من خوشبخت‌ترین تن‌فروش جهانم !


پایان گزارش به نقل از بی بی سی و شهر زاد نیوز

حرف من :

1 -  اینی که شاعر میگه : برو کار میکن ... مگو چیست کار ، همینجاس ها ... این همه نیروی بیکار داریم ... خوب برین کار کنین دیگه ... نمیبینین چه جوری داره پول پارو میکنه ؟؟ حالا باز هی بگین کار نیست ...( البته منظورم فقط آقا پسرهاست )

2 -  میبینی تو رو خدا ... آخر الزمون که میگن همینه دیگه ...

3 -  راستی چقدر این مطلبم با مطلب دختر ایرانی بودن فرق میکنه و در تضاده.

4 -  پی نوشت های بیشتری در آینده اضافه میشن ... البته احتمالا ... پس مرتب سر بزنید ..

قربون همتون ...
تا بعد ...
+ محمد رضا ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

مدرنیته و حاملگی


سلام ... ایندفعه میخوام سریع برم سر اصل مطلب ... راستش این مدت خیلی دنبال سوژه گشتم تا بکر باشه و جذاب ... لذا ژیشنهاد میکنم این پست رو از دست ندید ... :

و اما مطلب ایندفعه ....  :


راستی آیا تا به حال به این موضوع فکرکرده اید که اگرخانمها به جای حامله شدن و وضع حمل ، مانند پرندگان ت.خ.م می گذاشتند ، چه اتفاقاتی در دنیا رخ می داد ، و زندگی روزمره ما دستخوش چه تغییراتی می شد؟

بله. بی شک زندگی ما متحمل تغییراتی بیشمار می شد که نوشتن همه آنها از دهها صفحه نیز بیشتر خواهد شد ، بنابراین بنده ، به ذکر چند نکته از این تغییرات فراوان اکتفا می کنم و مابقی آن را به عهده شما خوانندگان عزیز خواهم گذاشت .

به نظر من ، بزرگترین و بهترین تغییری که در زندگی خانمها رخ می داد ، این بود که دیگرهیچ زنی نگران اضافه وزن و کاهش مجدد آن در دوران حاملگی و بعداز آن نبود و خانمها ازبابت مراقبت ها و رژیمهای غذایی دوران بارداری ، راحت و بی خیال بودند ، چون ت.خ.م می گذاشتند و با خیال راحت روی آن می نشستند . البته احتمالا دوران روی ت.خ.م نشستن آنها ، برای خودش داستانها و رسم و رسومات بسیاری ایجاد می کرد و موضوع غیبت و پرحرفی خیلی از خانم های پیر و جوان می شد .

مثلا مراسم " ت.خ.م اندازون " !!! که طی آن خانمها دور هم جمع می شدند و با شیرینی و کادو به عیادت « مادر آینده » و « ت.خ.مهایش » می رفتند و پیرامون ت.خ.م و ت.خ.مگذاری و خاطرات ت.خ.می خود ، با هم به بحث و گفتگو می پرداختند . ( البته فراموش نشود که بعد از اتمام مراسم ، تا روزها و هفته ها بحث شیرین غیبت ادامه می یافت )

مثلا  :
- واه ، واه ،واه ، دختره رو دیدی اقدس جون ! همچین با افاده روی ت.خ.مهاش نشسته بود که انگار ت.خ.م طلا گذاشته !!!

- آره خواهر ، والله ما اون وقتها ، شیش تا شیش تا ت.خ.م می گذاشتیم و اینقدر هم ناز و ادا نداشتیم . امان از دخترهای این دوره زمونه !
و یا :

- وای، وای، وای، مهین جون، ت.خ.مهاشو دیدی ؟؟! ...عین گردو بود !!! هم کوچیک بود ، هم سیاه !!

-  آره دیدم، شهین جون. چقدر هم مادر شوهره ازش تعریف می کرد ، خدا شانس بده . من تازه که عروسی کرده بودم ، یک ت.خ.م گذاشتم عین هلو !!! هر کی می اومد دیدنم ، دلش می خواست گازش بگیره ! ولی خدا شاهده که مادر شوهرم یک بار هم جلوی مردم از ت.خ.م من تعریف نکرد ...

و اما دومین تغییر خوش آیند برای خانمها این بود که آنها می توانستند با خیال راحت و بدون تحمل درد و یا بیهوشی شاهد لحظه تولد فرزندشان باشند ، چون دیگراز درد زایمان و " اپی دورال " و " سزارین " خبری نبود.

طبیعتا علم پزشکی هم به صورت امروز نبود. ومردم بجای مراجعه به دکتر زنان و زایمان ، از وجود ت.خ.م شناسان حرفه ای ، و دکترهای " ت.خ.می " بهره مند بودند.




دردنیای تجارت و بیزنس نیزاحتمالا تغییرات فراوانی ایجاد می شد . مثلاشرکتهای تولید کننده لباس و لوازم حاملگی در دنیا وجود نداشت و بجای آنها کمپانی های ت.خ.می فراوانی در دنیا تاسیس می شد که کار آنها تهیه و تولید انواع و اقسام لوازم و ادوات ت.خ.می ، جهت نگهداری بهینه ت.خ.م بود . مثل " ت.خ.م گرم کن الکترونیکی هوشمند " و یا " محافظ کامپیوتری ت.خ.م ، با قابلیت اتصال به اینترنت و کنترل از راه دور" !!!

تزئینات ت.خ.م نیز برای خود ماجراهایی داشت و موضوع رقابت و چشم وهم چشمی بسیاری از بانوان محترم می شد . مثلا روکش های طلا برای ت.خ.م که درصورت سفارش برروی آن برلیان هم کار گذاشته می شد تا خانم با ناز وافاده برروی آن بنشیند وبه بقیه پز بدهد ! ، و همین کارها باعث پیدایش کمپانی های جدیدی جهت اخذ " وامهای ت.خ.می " با بهره های جور وا جور و نهایتا سرمایه گذاری های ت.خ.می در این راه می شد .

خلاصه که خیلی ها بسوی بیزنس های ت.خ.می می رفتند و ایده های ت.خ.می فراوانی ، به ثمر می نشست و درنتیجه ، خیلی ها "مییلونر و میلیاردر ت.خ.می" می شدند .
و چه بسا افرادی هم بودند که بخاطر ایده های ت.خ.می خود، دست به کارهای ت.خ.می می زدند و پس از چند سال فعالیت بی حاصل ت.خ.می ، اعلام ورشکستگی می کردند و در نتیحه همه سرمایه خود را از دست می دادند .



در بخش تبلیغات تجاری نیز مردم شاهد حضور آگهی های ریز و درشت ت.خ.می در در و دیوار و رادیو و تلویزیون بودند ، که مثلا می گفتند :
" اگر ت.خ.م بزرگ می خواهید ، با دکتر ... متخصص امور ت.خ.م تماس بگیرید" .

" استرس و افسردگی های ت.خ.می خود را با دکتر ... دارای بورد تخصصی از انجمن دکتران ت.خ.می آمریکا در میان بگذارید" .

" آقای ... مشاوری مطمئن در امور ت.خ.مهای شما "

" خانم... وکیل آگاه و با تجربه برای دعاوی ت.خ.می شما» عضو هیات مدیره کانون وکلای ت.خ.می کالیفرنیا"

" ت.خ.مهای خود را نزد ما بیمه کنید و با خیال راحت به مسافرت بروید " شامل: سرقت، ترک خوردگی و شکستگی .

" اگر به علت مشغله کاری و یا بیماری ، قادر به نشستن روی ت.خ.م نیستید ، با ما تماس بگیرید . ما از ت.خ.م شما مانند چشم خود محافظت می کنیم" !!!

وب سایتهای ت.خ.می نیز مانند سرطان ، در عرض چند هفته تمامی کامپیوترها و شبکه ها را تسخیر می کردند .

در تلویزیون ، مردم به مشاهده میز گردها و برنامه های پرسش و پاسخ ت.خ.می می نشستند.

مثلا خانمی از اصفهان با تلویزیونی در لوس آنجلس تماس می گرفت و بعد از دهها دفعه که صدا قطع و وصل می شد ، می پرسید : آقای دکتر ، من احساس می کنم که جدیدا پوست ت.خ.مم نازک شده !!! چیکار باید بکنم ؟ ....

و طبق معمول همیشه ، آقای دکتر یک جواب بی سر و ته به او می داد و گوشی را قطع می کرد و به سراغ بقیه سئوالات ت.خ.می شنوندگان می رفت .



در برنامه های رادیویی نیز ، برنامه های روانشناسی ت.خ.می ، دربین شنوندگان جایگاه ویژه ای داشت . و دراین میان خوانندگان و نوازندگان هم از این داستان بی نصیب نمی ماندند و حتما ترانه هایی در وصف ت.خ.م و ت.خ.مگذار سروده می شد .

بطور مثال :
 - یک ت.خ.م دارم ، شاه نداره . صورتی داره ، ماه نداره ...

و یا :
هیشکی مثل تو ت.خ.م نداره ... نه داره ... نه می تونه بذاره ...

زندگی خانوادگی و روابط انسانها نیز جدا از این تغییرات نبود و حتما آداب و رسوم و معاشرتهای مردم نیز بر همان اساس تغییر می کرد . مثلامادران به پسران خود می گفتند و نصیحت می کردند که : مادر سعی کن زنی بگیری که واست ت.خ.مهای گنده گنده بکنه !!!

- در هنگام خواستگاری نیز مادر عروس با افاده به خانواده داماد می گفت : خانواده ما اصولا " ت.خ.م بزرگ" هستند. من خودم وقتی تازه ازدواج کرده بودم ، یک ت.خ.م گذاشتم ، اندازه هندوانه ... که الان شده این شاخ شمشاد ...

- به اسامی افراد و نام های خانوادگی موجود نیز ، احتمالا چندین اسم و فامیل ت.خ.می اضافه می شد . مثلا : ت.خ.معلی ت.خ.می زاده ، ت.خ.مناز ت.خ.می نژاد ، ت.خ.م عباس ت.خ.می پور و ...

- پدر بزرگ ، مادر بزرگ ها مثل همیشه ، شایعه درست می کردند و از تجربیات ت.خ.می خود سخن می گفتند و برای جوان ترها داروهای سنتی و گیاهی تجویز می کردند و می گفتند : قدیمی ها گفته اند : اگر روزی چهار تا استکان گل گاو زبون بخوری ، ت.خ.مهات میشه اندازه نارگیل!!! . و یا اگر کنجد رو با پوست گردو مخلوط کنی و با هل و نبات بخوری ، حتما ت.خ.م دو زرده می کنی! و ...

-  مردم هنگام قسم خوردن ویا قسم دادن یکدیگر ، از قسم های ت.خ.می نیز استفاده می کردند . مثلامی گفتند : به جون ت.خ.م عزیزم راست می گم! و ...

و هنگام دعوا و عصبانیت ، علاوه بر فحش خواهر و مادر و جد و آباد ، به ت.خ.مهای هم دیگر نیز فحش می دادند مثلا : الهی ت.خ.مهات بشکنه ! الهی ت.خ.مها تو سگ ببره و !!! ...

- در قوانین کشورها نیز احتمالا چند قانون ت.خ.می به بقیه موارد قانونی اضافه می شد و همین موضوع ، مقدمه بروز یکسری جرم و جنایت ت.خ.می می شد .

جنایتکاران جنگی به جای " نسل کشی" ، " ت.خ.م شکنی" می کردند و باند های تبهکار و مافیایی علاوه برخلافهای قبلی ، به جرائم ت.خ.می مانند ت.خ.م دزدی و ت.خ.م فروشی و قاچاق ت.خ.م هم روی می آوردند  .

حال شما بگویید ، دوران حاملگی بهتراست یا زندگی ت.خ.می ؟


پ.ن :

1-  ببخشید اگه یه سری جاها نقطه گذاشتم ... علتش رو اگر کمی شیطونی کرده باشید میفهمید.

2-  پیشنهاد اقدام برای ایجاد سایت و وبلاگ خودتون رو جدی بگیرید چون به شدت قیمت فوق العاده ای رو دارم عرضه میکنم ... حال میکنم دامپینگ ( قیمت شکنی ) بازار داشته باشم ...

3-  تبلیغات بازارچه خیریه پیام امید رو جدی بگیرید و حتما بیایید ... مسیر خیلی سر راسته ... و من مثل هر سال میرم ... تازه کلی وبلاگ مبلاگ نویس هم اونجا هستن و آره و اینها ... کار ما به هیچ سازمان و نهاد خاصی وابسته نیست و جمع حسابی خودمونیه ... لذا هر جور پایه اید بیاید ...

برای اطلاعات بیشتر حتما به اینجا سر بزنید تا زمان و مکان قرار رو بهتر بفهمید کجاست .
 
۴- ضمنا همه دوست جونایی که قبلا اینجا میومدن و لینک به من داده بودن اما لینکشون اینجا نیست بگن تا لطفشون رو جبران کنم .

قربون همتون ...

تا بعد ...

+ محمد رضا ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

سيندرالله


سلام به همه دوست جونای گل گلابی خودم ... خوبین همگی ؟؟؟ ... منم خوبم ...

ایندفعه دیگه تصمیم گرفتم که دیگه تلخ ننویسم و دوباره بزنم تو سبک سابق ... چون خیلی بیشتر حال میده ... هدفم هم از این داستانهای اخیر مثل مرده شور و کلا چند تا داستان بیمارستانی و اینا فقط محک یه سری چیزهای شخصی برای خودم بود ... که نتیجه موفقیت آمیزی داشت ... پس از این به بعد بیشتر مطالب تلخ یا حتی شاید طنز تلخ در اینجا نمیبینین یا اینکه دیگه خیــــــــــــلی خیـــــــــــلی به ندرت میبینید .

داستان ایندفعه یه داستان معروفه که همتون شنیدین ... ایما این ورژن یه چیز دیگس ... البته باز هم ممکنه قبلا یه جاهایی دیده باشید ... ولی برای شروع دور جدید چیزه باحالیه ... حتما تا ته بخونیدش .

یکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد.
بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) .

خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ... مامانش : بعله پسر دلبندم ... شاهزاده : من زن مي خوام ... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟ ... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم ...

مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره.

يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي ، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي  ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ... مگه من فضولم ، اصلا به ما چه شبيه چي شده بود . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت .

يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ... سيندرلا گفت : سلام ... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم ... فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ... فرشته : خوب برو به درک ...کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه ... سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...

فرشته
: خداحافظ ....

سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود ... زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم ... سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟
فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!!
بالاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت :نه ... اين هم خیلی کلفته ... هم بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم.



فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو ... سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره ؟ ... فرشته : بعله مي خوره ... سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا . بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي ... فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داری ؟
سيندرلا : نه ندارم


فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟ ..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم..
....
فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي ...

سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم ... فرشته : چرا نميري؟

سيندرلا : آبروم مي ره ... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که برات باتلر رو برات بيارم ...

سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه . وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد ... زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت ( آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )

خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟ ... سيندرلا : 37 .... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه ... خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد )

سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردن
.

قربون همتون ...
تا بعد .

+ محمد رضا ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

پوچ


دوستي ...

شوخي سرد آدمهاست ...

بازي شيرين گرگم به هواست ...

واسه كشتن غرور من و تو ...

دوستي ... توطئه ثانيه هاست


پ.ن :

1-  سه روزه که اومدم ایران ...

2-  پـــــــــوچ ...

+ محمد رضا ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

مردی به نام بهنام


پاییز سال  1352

دستهایش بی اختیار می لرزید ... صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید ... نفسش بند آمده بود !!!
پاکت محتوی جواب آزمایش در دستش بود اما جرذت باز کردنش را نداشت !
چشمهایش را بست ...  یک نفس عمیق کشید ! زیر لب ذکری خواند و یک بار دیگرنذرش را برای خدا تداعی کرد !
پاکت را باز کرد و چشمهای وحشتزده اش را مستقیم بر روی جواب آزمایش فوکوس کرد !
چند ثانیه مکث کرد وسپس مانند آتشفشانی بغضش ترکید ! میان های های گریه اش در مقابل چشمهای بهت زده ی مردم رو به قبله زانو زد : خدایا شکرت  ...  شکرت !
بله ... او حامله بود ! بعد از 11 سال ناامیدی و درست در آستانه ی فروپاشی زندگی اش
  ... او حامله بود !


-  این چیه مامان ؟
-  این نامه رو درست روزی که به دنیا اومدی نوشتم ! 17 سال پیش ! چه روز قشنگی بود !
- برام میخونیش ؟؟؟


" بنام خدایی که عشق را آفرید "

دستهای مینیاتوری کوچکت ! صورت نورانی لطیفت ! و صدای دلچسب نفس زدن هایت وقتی آرام در آغوشم می خوابی و من حضور کوچکی را احساس میکنم که به من زندگی دوباره بخشید ! وکاش میدانستی که با آمدنت دنیای کبودم را چه رنگی کردی !!! و من امروز خوشبخت ترین زن زمینم و برای تو نوزاد دلبندم متاسفم که هیچ گاه طعم شیرین مادر بودن را نخواهی چشید ! تولد تو ... تولد دوباره ی من !!!
پسرم سلام !!!


-
مامان ! جدی جدی حیفه که من مادر نمیشما !  اما بی خیال دیگه ، پدر که میشم !!

بهنام چشمک کوچکی زدوخندید!زن غرق در رویاهایش به روزی فکر میکرد که فرزند بهنام را در آغوش خواهد گرفت!روزی که چندان هم دور نبود!بهنام او حالا دیگر نوجوانی 17 ساله بود!بی اختیار بهنام را در آغوش کشید و بی توجه به غرور مردانه اش او را غرق بوسه کرد!پسرک کمی معذب شد و خندید : ...

-  ددددد ... مامان چی کار میکنی ؟؟؟ راستی راستی فکر کردی بچه نوزادما ... بابا ناسلامتی امروز تول ...

جمله اش نیمه تمام ماند !!! چشمهایش سیاهی رفت ! درد تا مغز استخوانش پیچید سرفه ای کرد  و لحظاتی بعد خون کف اتاق را فرا گرفت !!


بهار سال 1369

دستهایش بی اختیار می لرزید!صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید!نفسش بند آمده بود..پاکت محتوی جواب آزمایش در دستش بود اما جرئت باز کردنش را نداشت!چشمهایش را بست..یک نفس عمیق کشید و زیر لب ذکری خواند و نذرش را دوباره برای خدا تداعی کرد!پاکت را باز کردوچشمهای وحشتزده اش را مستقیم بر روی جواب آزمایش فوکوس کرد!چند ثانیه مکث کردو سپس مانند آتشفشانی بغضش ترکید!میان های های گریه اش در مقابل چشمهای بهت زده ی مردم مقابل قبله زانو زد:خدایا چرا؟؟؟با من چرا؟؟؟ با بهنام من چرا؟؟..بله بهنام مبتلا به سرطان خون بود !!!



زمستان سال  1373

درد میکشد ... اما چیزی نمیگوید ! امسال چهارمین سالی است که دوام آورده است ! مطابق پیش بینی های پزشکی یک سال دیگر فرصت دارد.
 
خدایا خنده ام میگیرد ! بعد از 3 سال سپری کردن روزهای سیاه در بیمارستان های لندن و برلین و ایران اینک دکتر آلمانی اش لبخند زنان بسویم می آید که خوشحال باشید خانوم دهشپور ... به دلیل فعالیت های تیم پزشکی پسر شما سال دیگر میمیرد ! وعید امسال را با هم هستید ! وبه همین راحتی !!! من انتظار روزهای سیاه تری را میکشم که قسم به بزرگی ات به دنبال بهنام خواهم آمد ! حتی تا آن دنیا ! خدایا کاش تو مادر بودی !!

- 
چی کار میکنی مامان ؟؟ بازم نامه ؟؟ اینارو به کی می نویسی ؟ ... بگذریم ! تو که ساکتی ! می خوام باهات حرف بزنم

-  میشنوم بهنامم !!! بگو عزیزم !


- 
مامان ... اینجا تو ایران وضع بخش آنکولوژی بیمارستان خیلی بده ! به این فکر میکنم که همه مثل من این امکان و ندارن که برن اروپا !!! مامان هفته ی پیش که ستاره فوت کرد بدترین روز زندگیم بود ! خودت می دونی اون بهترین دوستم تو این بیمارستان بود ! مامان من نمی خوام دیگران مثل ستاره بمیرن ! اون حالش خیلی از من بهتر بود ... سرطانشو به موقع تشخیص داده بودن ! اما این بخش لعنتی تو این بیمارستان نیمه تمومه ... باید مجهز شه ! من خوب می دونم که بابا دارو ندارشو خرج من کرده ... نمی تونم ازش بخوام باز واسه این بیمارستان به خاطر من خرج کنه ! میخوام خودم دست به کار شم ! فکرشم کردم ! با امید و بهاره صحبت کردم ! بهاره بلده شمع درست کنه به مام یاد میده !

می خوام یه بازارچه ی خیریه تو خونه راه بندازم !  بهم نخندیا ... فقط بگو اجازه دارم ؟؟؟


زن بغضش را به زحمت قورت داد! 4 سال بود که سعی داشت جلوی بهنام اشک نریزد ... خیلی تلاش کرد که یک بله ی ساده بگوید ... اما نتوانست !  با اشاره ی دست موافقت خود را اعلام کرد!!! بهنام و دوستان سالمش از فردا صبح دست به کار شدند !!!

چند هفته می گذشت ! بازارچه داغ داغ شده بود ! مردم استقبال خوبی داشتند ! آن شب پاییزی راس ساعت 7 شب بعد از تعطیلی بازارچه امید به اتاق بهنام آمد و کنار تختش نشست ! دستهای بی رمق رفیقش را در دست گرفت :

پسر ترکوندیا !!! بیمارستان حسابی مجهز شده ... برو ببین این  " شهدای تجریش " واسه خودش یه پا آلمان شده ! تو خوب بلدی پول دربیاریا ... باید بعدا بیام پیشت دوره ببینم !!! اما خدایی بهنام ! فکر می کنی این کارا ارزش اینو داره که از استراحتت بزنی؟؟  من و بهاره و بچه ها هستیم بابا ... تو باید الان استراحت کنی ... این چند وقته خیلی به خودت فشار ... بهنام ... بهنام ... صدامو میشنوی ؟؟؟ ... خانوم دهشپور ... خانوم دهشپور ... سریع زنگ بزنین اورژانس !!!

بهنام نفس های آخر را نرسیده به بیمارستان ... در سن 21 سالگی راس ساعت 11:20 در همان اورژانس کذایی و درحالیکه دستانش در دستان مادرش بود کشید ! او 1 سال زودتر از موعد مقرر فوت کرد و پزشکان تنها دلیل این امر را خستگی ناشی از کار در چند هفته ی آخر دانستند !!! سپیده دم مادر بهنام بی آنکه سعی کند به نزدیکان خبر دهد به خانه آمد ! آرامش عجیبی داشت چرا که عهد کرده بود بعد از بهنام به زندگی خودش پایان دهد ! دلش سخت برای همسرش می سوخت ! به اتاق بهنام رفت و در کمال خونسردی کاغذ و قلمی برداشت :


" بنام خدایی که عشق را کشت "


تو ندانستی آن لحظه که نبض ضعیفش را در دستانم حس نکردم چه حالی داشتم ! و باز ندانستی که وقتی نا امیدانه به سینه اش چشم دوختم که بار دیگر بالا بیاید و نفس بکشد چه حالی داشتم ! و تو بی رحمانه فرمان دادی که خودکشی گناه است ... اما من ...

دستش ناگهان لغزید ... آرنجش بی اختیار به دکمه ی پخش منشی تلفنی خورد ... صدای زنی سکوت اتاق را شکست :

سلام آقا بهنام ! ظاهرا خونه نیستین ! من سعیده هستم مادر پریسا ! ... راستش همین چند دقیقه قبل دکترا خبر بهبودی پریسا رو به من و باباش دادن !! همه می دونن که اگه شما نبودین با امکانات قبلی بیمارستان کوچولوی 7 ساله ی من از دستم میرفت !!! ببخشین که گریه می کنم دست خودم نیست !!! شما اولین کسی هستین که این خبرو بهش می دم !!! این لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... الان درست ساعت 11:20 شبه و من تا وقتی زندم این لحظه رو به یاد شما و همه ی مریضا فراموش نمی کنم !!! هر شب سر همین ساعت برا شما و بقیه نماز خواهم خوند ... خیلی مردی به خدا آقا بهنام ... پریسا رو 7 سال پیش خدا به من داد و این بار شما اونو به من دوباره دادی ...

زن دیگر نمی شنید...هق هقی که نمی دانست از شوق است یا افسوس نفسش را بند آورده بود...کاغذ را پاره کرد...کاغذ دیگری برداشت :
" بنام خدایی که عشق را آفرید "

و تو امروز به من ثابت کردی که تنها مادر روی زمین نیستم ! من خودخواهانه به خودکشی اندیشیدم ! به گرفتن یک زندگی دیگر ... واین در حالی است که بهنام من به دخترکی زندگی بخشید !!!

و حالا بهنام عزیزم خطاب به تو مینویسم ... به تویی که قرار بود پدر شوی ... به تویی که پدر خیلی ها هستی و خواهی بود ! و من مادرت خواهم ماند ... زندگی خواهم کرد ... راهت را ادامه خواهم داد ... به یاد تو زندگی خواهم بخشید ... وتمام نوه هایم را در آغوش خواهم کشید ... داستان پدری را برایشان خواهم گفت که تنها 21 سال داشت و خیلی مرد بود!!! خیلی مرد ...

خدا حافظ پسرم

سالن انتظار بخش سرطان بیمارستان شهدای تجریش در پاییز سال 1374 زمانی که او دیگر در بین ما نبود افتتاح گردید!!
سرانجام در اسفند ماه سال 1376 به همت مادر بهنام و دوستانش سایر بخش های بیمارستان آماده ی ارائه ی خدمات به بیماران شد ! در نوشته ی بالا بی آنکه به بهبود روند نوشته هایم فکر کنم و بی آنکه قواعد دست و پاگیر داستان نویسی را به کار گیرم تنها یک هدف را دنبال کردم ! و آن این بود که شما را با نام یک بزرگ مرد جوان بنام  " بهنام دهشپور " آشنا کنم!!!

پسری که همواره مرا به این فکر فرو میبرد  که اگر جای او بودم روزهای پایانی عمرم را اینگونه می گذراندم  ؟؟؟



پ . ن :

1 – شرمنده که این مطلب اینجوری شد ... راستش تو تهران این و آماده داشتم .. اما اینجا که اومدم کارش و تموم کردم ...

2- شب یلدای چلچراغ رو از دست دادم و خیلی هم دلم سوخت ... اما میخوام برای دل خوش کردن خودم هم که شده ... فردا شب کهآخرین شب سال 2007 هست رو با اجازه همتون و با نیابت از همگی برم لب ساحل جمیرا و آتیش بازی این شب رو ببینم ... ( البته تنها )

3 – به عکس دونی من هم سر بزنید ... عکسهای اونشب بعلاوه کلی سوژه دیگه رو توش گذاشتم.

قربون همتون

تا بعد

+ محمد رضا ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٩
comment نظرات ()

مال من ... مال تو

سلام به همه دوست جونای همیشه همراه گلم ...
اول از همه باز هم ببخشید اگر هول هولی یا حالی به هولی شد و نتونستم با تک تکتون خداحافظی کنم ... قول میدم رسیدم تهران بیام خونتون و از تو دلتون درش بیارم


الان اومدم تا وقایع اتفاقیه این چند مدت رو بدم و بعد سر فرصت از اوضاع و احوال خودم بگم ... سوژه تا دلتون بخواد اینجا ریخته و اکثرشون رو تا خودتون در محل نباشید درک نمیکنید ٬ چون فقط دیدنی هستند و بدون شرح ... !!!

محیط شهری دبی از نظر ساخت و ساز نسبت به دوسال قبل رشد وحشتناکی داشته و همینطور داره به رشد خودش ماشالله هزار ماشالله ادامه میده ... بگدریم ... !!!

در حال حاضر چندین مرکز خرید بزرگ در دبی احداث شده و همچنین در دست احداث وجود داره که از جمله اونها میشه به مراکزی چون:
الغریر ٬ سیتی سنتر ٬ مرکاتو ٬ امارات مال ٬ ابن بطوطه مال ٬ فستیوال سیتی ٬ آکیا مال ٬ برجمان و وافی سیتی اشاره کرد که از بزرگترین و شناخته شده ترین مارک ها و برند ها توشون شعبه دارن از همه جای دنیا .

مال ( Mall ) در حقیقت همون فروشگاه بزرگ معنی میشه که به عربی : " مول " نوشته میشه که من " مال " نوشتم ... ( چقدر بمال بمال شد ... به من چه ... از مول که بهتره ).

راستی اینجا تا دلتون بخواد از این کلمات معنی شده و در حقیقت عربی شده دو پهلو میبینید .

آهان .. یادم رفت ... مثلا یه مرکز خرید دیگه دارن که اسمش " ریدمون " هست که همون کلمه ( Red Moon ) خونده میشه ... اما ما که فارسی میخونیم میشه فحش .

من این مدت که نبودم سیستم خونه داغون بود ... تازه ویندوز ریختم ... آفیس هم ندارم ... همش و آنلاین نوشتم ... مخم ترکید .

تازه تونستم اینترنت اکسپلورر جدید رو بریزم که بتونم به همتون سر بزنم آخه لینک RSS همتون رو داشتم ... بخاطر همین نمیشد بیام .

یه خبر خوب :

حتما به اینجا سر بزنید و عضو بشین ... بالاخره افتتاح شد ... خیلی از جزییات سفرم رو میتونید در اینجا ببینید ... اگر عضو بشین هم آلبومهای بیشتر تری رو میتونید ببینید ...

پس حتما سر بزنید ... ضرر نمیکنید... حتی زودتر از وبلاگ به روز خواهد شد .

دفعه بعد بیشتر تر از خودم و اینها مینویسم براتون ... فعلا فتوگالری رو بچسب .

دوستتون دارم ... هوارتا ...

قربون همتون ...

تابعـــــد

+ محمد رضا ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٥
comment نظرات ()

دبی دبی


السلام علیکــــــــــــم یا اخوانی و بَناتی .

کیف الحال ... اِشلونَک ؟؟ ... یَحلــــــــونی ؟؟ .. هو !!


ترجمه :

سلام به شما دختر پسرهای خوب ...
حالتون چطوره ... خوب هستین ... خوشین ... در سلامتیه کامل بسر میبرین ؟؟؟ ... هو ؟؟

اگر آهنگ وبلاگ هنوز لود (
Load ) نشده ... منتظر بمونید تا لود ( بارگزاری ) بشه ...

خلاصه صبر کنید تا بیاد !!!


لازم به ذکره که بگم سوژه برای نوشتن زیاد دارم ... اما الان برای چیزه دیگه ای اومدم ...

ایندفعه اومدم بهتون یه خبر بدم ... اونم چه خبری !!!


خبرم اینه که : .... بعــــــــله ... بالاخره رفتنی شدیم ...

دوباره دارم میرم سفر ... یه سفر تقریبا طولانی ... حداقل دوماهه ... که ممکنه بیشتر هم طول بکشه .

تاریخ رفتنم هم کمتر از بیست و چهار ساعته دیگس ... که تا الان ، فقط بخشهایی از مقدمات سفرم رو آماده کردم ... این مدت هم که نبودم ... همش درگیر کارهای اداری خودم و دانشگاه و همچنین پیدا کردن خونه و بسته بندی کردن تمامی اساس منزل و البته اتاقم بودم که خوب بالطبع نمیرسیدم که بیام و سر وقت به اون دوست جونهایی که به روز کردن سر بزنم .

ایندفعه نمیخوام غمگین بنویسم چون به اندازه کافی اشکتون در اومده با نوشته های قبلی و حسابی پاچیدین به در و دیوار و اینا ... دیگه وقتشه که جون بگیرین تا بتونین به مسافر کوچولوتون هم جون بدین ...

به خدا شرمنده که رفتنم اینطوری شد ... یهویی ... یعنی برنامه گودبای پارتی هم داشتما ... اما غافل از اینکه آسمون هم داشت برامون میپاچید به در و دیوار و زمین و زمون ... همتون دیدین که وضعیت آسمون و هوا رو ... خلاصه نشد که بشه .

حالا هم اومدم رسما از همتون خداحاقظی کنم ...

از همه دوست جونایی که تو این مدت میومدن اینجا ... چه گذری ... چه دوست جونای پایه ای رو که به قول معروف با همشون روزگاری و گذروندم .

خبر بعدی اینه که سفر امسال مثل دو سال قبل نیست که نتونم آپدیت کنم ... چون سوژه هم که ماشالله اونجا ریخته و کم نیست ... فقط باید یه جوری سوا کنم که بعدا امکان دسترسی به وبلاگم هم وجود داشته باشه و به قول معروف ، " در اینجا رو تخته نکنن " ... البته تا پرشین بلاگ و داریم غم نداریم ... اما خوب ... احتیاط شورت عقله !!!

بیا !!! ... هنوز نزده داره عربی میرقصه !!! ... وای به حال اون موقع که پام برسه اونور !!!

من نمیدونم چه مرگمه ... دستم همش اینجوری تایپ میکنه !! ... معمولا قاطیه صحبت خانوما این جمله رو شنیدین که میگن : "دست و دلم به کار نمیره و این حرفا ... یا مثلا ... دل و دماغ فلان کار و ندارم" ... حالا دست و دل ما هم اینجوری به تایپ میره ... چه میشه کرد !!

الان وقت زیادی ندارم که بیشتر بنویسم ... برای همتون خوشبختی آرزو میکنم ... به شرطی که برای منم دعاهای خوب خوب بکنید ... اگه جواب بگیرم قول میدم حسابی اشک و آ..ه و او...ه و خنده و گریه همتون و در بیارم ... فکـــــــر کن !!!

پ.ن :

1- راستی اونهایی که دوست دارن متن دپرسینگینگ دو سال قبل منو برای همین سفر بخونن میتونن برن اینجا ... امسالم حس و حالم همین بود ... اما دیدم اگه بخورمش بهتر تره ... ( حسش و میگمـــا !!! )


پس ... حلالم کنید ...

قربون همتون تا بعد ...

+ محمد رضا ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٧
comment نظرات ()

قلب زمينی ... قلب آسمونی


آخ مادر ... مادر ! کجایی که ببینی چقدر بی قرارم !!! دوست دارم از ته دل داد بزنم ... دوست دارم ساکت ساکت بمونم ... دوست دارم کوله بارم و جمع کنم و برم ... دوست دارم تا ابد همینجا بمونم!!

آخ مادر چقدر دوست دارم زار زار گریه
کنم ... چقدر دوست دارم از ته دل بخندم ! فردا میای !!! اونم بعد از این همه سال ... هیچ می دونی از آخرین باری که همو دیدیم چند سال می گذره؟؟

آره ؟؟؟


40 ســــال !!! ... آخ مادر ... مادر ... فردا میای ... میای که چی رو تماشا کنی؟؟؟ پسر کوچولوی 3 ساله ی تو حالا 43
سالشه !!! واسه خودش کسی شده ...

شده دکتر یونس امانی !!! شده همون جراح قلبی که همه رو
اسمش قسم می خورن !!! میای و میبینی قصرمو تو نیاوران!

میای و از نزدیک به آرم نقره
ای بنزم دست میکشی!!! میای و عروستو میبینی ... نوه هاتو میبینی!!!

میای و میبینی که همه
چیز دارم ... همه چیز دارم و تو رو ندارم !!! آخ مادر کجا بودی اوون روزایی که هیچ چیز نداشتم ؟؟ هیچ چیز نداشتم و تو رو هم نداشتم ! مادر ... مادر کجا بودی اوون روزایی که تو مدرسه انگشت نما میشدم ... که این شاگرد اوله همون بچه سر راهیست !!!

کجا بودی اوون شبایی که خودم به خودم دیکته میگفتم ؟ کجا بودی اوون شبایی که سرم و رو مُتکای باریک هم اتاقیم میذاشتم ... چشمامو می بستم و خیال می کردم که سر رو زانوهای تو گذاشتم! کجا بودی اوون شبایی که با دست خودم یواشکی سرم و نوازش می کردم و تّوهم می زدم که دستای توست ؟!!

آخ مادر کجا بودی روزهای " مادر " ، وقتی با بغض و کینه تو
خیابونها پرسه می زدم و مردم و می دیدم که دارن با چه جنب و جوشی هدیه می خرن ؟!
نه ... نبودی ! اوون موقعی که اوج نیازم به تو
بود ... نبودی ! نبودی و ندیدی که چی می کشیدم عید نوروز ... وقتی که خانوم مدیر پرورشگاه با ذوق در اتاق و باز می کرد که بیا یونس اوون خونواده مایه داره برات لباس فرستادن !!!

یا روز اول مدرسه که اوون خونواده مایه داره برام کیف و کتاب می خریدن ... و
من هیچ وقت نخواستم اوون خونواده مایه داررو ببینم !!! من فقط از خدا یه سوال داشتم ! میخواستم ازش بپرسم که دل مادر منو از چی آفریدی که منو تو سه سالگی ول کنه جلو شاه عبدالعظیم و بره که بره ؟ ...

چی میشد دلی که تو سینه ی خونواده مایه داره میتپید
تو سینه ی مادر من بود ؟ مادر !!!
من 20 ساله که دارم دنبالت میکردم ... دنبال تو ... دنبال
هویتم ! نمی خوام همه ی گذشته م یه " وَن یَکاد " پاره پوره باشه که می گن وقتی پیدا کردنم تو جیبم بوده ! مادر همه ی خاطره ی من از گذشته یه حوض کوچیک با فواره و کاشی های آبی رنگه که پر از ماهی قرمزه و گه گاهی خواب میبینم دستای ظریف زنی رو که تو حوض موجهای کوچیک درست میکنه !

آخ مادر فردا میای و میبینی که حیاط خونمو پر از حوض های
کوچیک فواره دار آبی کردم !!!

مادر... مامان ... مامان... مامان ... این همه سال دنبالت نگشتم که رو شونه هات گریه کنم ... دنبالت نگشتم که محکم بغلت کنمو به اندازه ی چهل سال باهات حرف بزنم ... دنبالت نگشتم که بگم : من تنها جراح قلبِ   قلب شکسته ی رو زمینم ... دنبالت نگشتم که باهات درد و دل کنم و بگم رو پیشونیم نوشته که جون بکن !! ... چون با جون کندن بزرگ شدم ... با جون کندن درس خوندم ... با جون کندن پولدار شدم و مطمئنم که با جون کندن میمیرم !!

این همه سال دنبالت نگشتم که نازم کنی و بگی که
دوستم داری ... دنبالت گشتم که پیدات کنم ... چشم تو چشمت وایسمو بهت بگم : ازت متنفرم !



***************




یونس نازنینم!!! میدونم که فردا نمی تونم حرف هایی رو که امشب
رو کاغذ میارم رو در رو بزنم

امشب می خوام برات قصه بگم پسرم !!

40 سال پیش روز بیست
و پنجم مهر ماه در خونه رو زدن !!! سه تا مرد لات و گنده که می دونستم مواد فروشن و بابات ازشون جنس می خره وارد شدن و رفتن تو تنها اتاق خونه ! بابات اشاره کرد که من و تو بیرون منتظر باشیم ! تو اوون شب خیلی بی قراری می کردی ... دوست داشتی بخوابی ... دوست داشتی بیدار بمونی ... دوست داشتی بازی کنی ... دوست داشتی نق بزنی !!

اما می دونستم که گرسنه بودی ... دو شب بود که جز نون خالی چیزی نداشتم که بهت
بدم ... تو هم که مدام بهونه ی پنیر می گرفتی ... خواستم سرتو گرم کنم می دونستم که عاشق حوضی!!!

آوردمت لب حوض و پاهاتو آروم تو آب شستم ... ساکت شدی و با ماهی ها بازی
کردی ... کم کم تو بغلم خوابت برد ... بلندت کردم که بذارمت تو اتاق ... نا خودآگاه گوش به در اتاق چسبوندم ...

چیزایی رو که می شنیدم و باور نمیکردم ... بابای لجنت با نهایت وقاحت داشت
تو رو معامله می کرد!!

یه لحظه احساس کردم تو مثل بَره افتادی وسط چهار تا گرگ
کثیف !!! دنیا دور سرم چرخید ... می دونستم اگه داد بزنم و همه چیزو لو بدم چیزی عوض نمیشه !
اونا قرار بود پس فردا بیان و تو رو ببرن! و من 24 ساعت وقت داشتم که تصمیم
بگیرم! شب تا صبح بیدار بودم !! خواستم خودمو تو رو از زندگی خلاص کنم ! به هزار تا راه فکر کردم اما توی همشون اول باید تورو راحت می کردم و بعد خودمو ... من این دلو نداشتم! من مادر بودم یونس!

فکر کردم بابای عوضیتو شبونه با گاز خفه کنم ! اما به بعدش
فکر کردم که باید گوشه ی زندون دور از تو دلم تو سینه پر پر بزنه که بچم الان کجاست ؟ فکر کردم بذارمت جلو بهزیستی ... اما بزرگتر از اوونی بودی که همون جا وایسی و دنبالم نیای !
بالاخره تصمیمم رو گرفتم !!!

صبح زود وقتی اوون الدنگ رفت دنبال مواد ... منم
از خونه زدم بیرون ! یه النگوی باریک داشتم که قایمش کرده بودم واسه روز مبادا ... واسه تو ! فروختم ! میوه ... نون ... با پنیر و خرما خریدم ! یه جفت جوراب سفید و تمیز ... یه جفت کفش کوچولو با یه دست لباس نو !

بیدار که شدی خونه بودم ... چشمای عسلی خوشگلت چهار تا
شد وقتی اوون سفره ی شاهانه رو دیدی!

تو با ولع می خوردی و من یه دل سیر تماشات
میکردم ! چقدر بغض داشتم که نمی خواستم بترکه ! لباسای خوشگلتو تنت کردم ... موهاتو با شونه و آب حالت دادم ... کفشاتو پات کردم !

یه " وَن یَکاد " برداشتمو پشتش اسم و فامیل و
سنتو نوشتم ! لحظه ای که دوباره به صورت خوشحالت نگاه میکردم رفتم به گذشته ها ! قابله می گفت سخت به دنیا اوومدی ... میگفت پسرت جون کند تا زنده موند ! به خودم که اوومدم دیدم داری با دستای کوچولوت اشکامو پاک میکنی !

بغلت کردم ! سر تا پاتو بوسیدمو
بوییدم ! زدیم به خیابون ! جوری که همسایه ها نبینن سوار اتوبوس شدیم که بریم شاه عبدالعظیم ... توی راه از خوشحالی داشتی بال در میاوردی ... مدام سوال می کردی که کجا داریم میریم ؟

گفتم می ریم فرفره کاغذی بخریم !!! می دونستم که عاشقشی ! به میدون که
رسیدیم یه گوشه ایستادم ... کف دستت دو تا سکه گذاشتم و تو اوون شلوغی فرفره فروشو از دور نشونت دادم !

هولت دادم و گفتم برو خودت بخر ! چادرمو کشیدی که تو هم بیا !

وای یونس ... یونس ... چه جوری
می تونستم بهت بگم که دارم هولت می دم به سمت سرنوشت؟

سرنوشتی که هر چند مجهول ... اما
از اوون چیزی که در انتظارت بود بهتر بود ... تو رفتی پسرم! رفتی و منم بهت قول دادم که از جام تکون نخورم ... نگاهت می کردم که چه جوری بایه دنیا امید با قدم های کوچولوت به سمت فرفره فروش می دویدی ! لای جمعیت که گم شدی برگشتم ... تمام راه رو دویدم و گریه کردم ! تا یه سال هر شب کابوس چشمای نازتو میدیدم که هراسون میدون رو دنبالم می گرده ... به خونه که رسیدم چشمم به جورابای کوچولوت افتاد که یادم رقته بود پات کنم!

چهل ساله که هر شب جوراباتو بغل می کنم و می خوابم ! بعد از 7 سال ردتو از تو
روزنامه گرفتم !

چشمای عسلیتو شناختم که عکستو از طرف پرورشگاه به خاطر شاگرد اول
شدنت تو روزنامه زده بودن ! بال دراوردم وقتی فهمیدم آخرش به پرورشگاه رسیدی ... بعد از اوون هر سال یواشکی برات یه چیزایی می خریدم و بایه نامه جعلی از طرف یه خونواده پولدار می سپردم دست نگهبان پرورشگاه!

یونس جان من خیلی ساله که تو رو پیدا کردم ... من
حتی جای مدرسه ی نوه هامو میدونم ... اما باور کن فردا تاب دیدنتو از نزدیک ندارم !
قلب
ناقصم که میگن نباید هیجان زده شه همین حالا داره از سینه در میاد ... نمی دونی چقدر بهت افتخار می کنم وقتی تموم دکترای این شهر می گن که درمون قلبت فقط پیش دکتر یونس امانیه !!!

راست میگن ... درمون دل شکسته ی من فقط پیش دکتر امانیه ... فردا خواهم
اوومد ... با این نامه پیشت خواهم اوومد ... نه برا ی تکرار این حرف ها ... نه برای دیدن موفقیتت ... نه برای دیدن زن و بچت ... فقط میام که چشم تو چشمت وایسم و بهت بگم : میمیرم برات !



**********


در ماشین که باز شد ... دوربین ها و ضبط صوت ها و میکروفونها به طرفش هجوم آوردند ... خبرنگارها پشت سر هم سوال های احمقانه شان را می پرسیدند ... او فارغ از تمام این قیل و قال ها آرام خوابیده بود ... برای ابد خوابیده بود ... دستان پیرش از روی چادر سر خورد ... نامه ای به زمین افتاد ... زیر پای آدم ها لگدمال شد و گم شد و ناگفته ماند !





+ محمد رضا ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٩
comment نظرات ()

بچه ها بیاین عروسی


سلام به همه ... سلام ایندفعه کمی فرق داره ... یادتونه یه روز یه مطلب گفتم چرا روز زن داریم ... اما روز دختر یا روز پسر نداریم ؟؟  ... چرا که آدم همش قاطی میکنه که به کی تبریک بگه ... چون تشخیص نمیشه داد ؟؟

خب ... امروز دیگه برای ما میتونه بهونه ای باشه که دیگه روز یوم الشک نباشه ... چرا که امروز به نام روز دختر نامگذاری شده تو تقویم ...

حالا برین برای خودتون حال کنید و برید یقه بابا و دامن مامان و بگیرید و خلاصه یه هدیه ای ازشون بگیرید ... آهای اونی که دختری ... امروز روزته ... حالـــــــــش و ببــــــــــر

تو امروز اگه نتونی یه هدیه ای چیزی بگیری خلاصه خیلی بوقی

اینم بگم که مامان و بابا هیچ راهی برای پیچوندن و در رفتن از هدیه ندارن ... چون تنها راهشون اینه که بگن : " نخیر ... ما روز زن به تو هدیه میدیم ... که معنیش میشه .... خاک به سرم ... چه حرفا .. مگه میگن ؟؟؟ "

پس هدیه امروز رو زودی میای با من نصف میکنیا ... هر چی بود مهم نیست ... به دردم هم نمیخورد بالاخره یکی و پیدا میکنیم و ان شالله اگر خدا قسمتمون کرد و طرف دختر بود ... به حول و قوه الهی ... در آینده بهش این کادو رو میدم ... چونکه هم هزینه هام کم میشه ... هم کلی عشقولانه مفتی در کردم ... حالا اگر هم اون روز نشد و طرف از بخت بد ما ... دوستمون ...بـــله ... روز زن هم هست دیگه ...


اما یادتون باشه ها... هنوز هم پسرها روزی ندارند ... و فکر کنم همون روز درختکاری رو که مطرح کردم ، تصویب کنن برامون ... بابا یه حرکتی بکنین برامون دیگه ؟؟؟

این از خبر خوب برای دخترها ...

خبر خوب بعدی هم اینه که نسخه جدید پرشین بلاگ کم کم داره مراحل تست خصوصی رو طی میکنه و آماده تست برای عموم میشه ... حالا بر و بچ اگه خصوصی خواستن تست بگیرن بهم آمار بدن تا بهشون آدرس وب سایت مورد تست برای نسخه جدید پرشین بلاگ رو بدم ..

قالب وبلاگ هم سبک و کار آمد تر کردم تا بتونم رو سیستم جدید هم تست کنم ... یه سری بخشها اینجا کار نمیکنه تا نسخه جدید آماده بشه ... خیلی جالب تر شده نسبت به الان ... که تقریبا تمامی انتظارات اکثر بلاگر ها رو تامین میکنه .

خسته نباشن ... خدا قوت ...


خبری بعدی رو میخوام  راجع  به این مسئله توضیح بدم که چرا همش غم انگیز ناک مینویسم ...

راستش ... به نظر من همیشه که خنده بر هر درد بی درمون نمیتونه دوا باشه ... گاهی اشک ریختن هم میتونه به آدم آرامش بده و همین که میتونه بهونه ای باشه تا یه جوری شما هم مثل من بپاچین به در و دیوار یا تو دستمال کاغذی ( اشکتون رو میگم ها ) ... خودش کلی نعمته و ارزشمند ...


حالا مهم اینه که درد من چیه  ؟؟؟ ... که اخیرا همش دارم به قولی داستان سیاه مینویسم .


مشکلات که زیاده !!! ... چرا که الان راستش به شدت درگیر خیلی از کارها شدم ... از طرفی گرفتن مدرک نهایی دانشگاهم ... چون با اجازتون فارغ شدیم رفــت ...


از طرف دیگه خوردیم به اسباب کشی و نقل مکان از این خونه به یه خونه دیگه .... که هنوز معلوم نیست کجا ... چون جایی پیدا نکردیم ... ( لنگ مکانی هم عالمی دارد ... خدا انشالله هیچ جوونی رو لنگ مکان و این قضایا نکنه ... بد دردیه جون تو .... چه دختر چه پسر ...
)

... فعلا فقط دعا کنید جای درست حسابی متناسب با بودجه ی آقای پدر پیدا کنیم

جدای همه این مشکلات ... بیشترین و مهمترین چیزی که ذهنم و مشغول کرده و خیلی ناراحتش هستم ... اینه که ممکنه دیگه نتونم بین شما باشم و با دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی خداحافظی کنم ...


حالا چرا .... این رو بعدا خودتون میفهمید ... شاید روزی که بین شما نبودم ... شاید هم تو پست بعدی

خودم هم نهایت سعیم رو میکنم که اینجا رو از دست ندم و بتونم باز هم بنویسم ... همچنین با شما باشم .

ضمنا این آهنگ روی وبلاگ هیچ ربطی به رفتن من نداره ... یعنی همچین بی ربط هم نیست ... شاید چون دارم میرم از پیش شما ... فقط حال کردم بزارمش ... کسی رو که نداریم اینطوری بهمون فکر کنه و تو ذهنش باشیم ... اما چون خیلی باحاله و حس میکنم هیچ کدومتون نشنیده باشید براتون میزارم ... میتونید به من فکر کنید ... یا به دوست جون خودتون ... یا هر کسی که دلتون با رفتنش میگیره ... 



راستی خوشحال میشم که شب یلدای امسال رو باهم باشیم و با هم خاطره بسازیم ... اونهم تو طولانی ترین شب سال ... چون فرصتش زیاد تره و طولانی تره ... باید خیلی بیشتر کیف بده و منهم دوس میدارم ... سال گذشته که خیلی چسبید ...

من تا حالا مجله چلچراغ نخریدم و نخوندم ... اما توفیق اجباری ای که دفعه قبل قسمتم شد ... جشن خیلی خوبی بود و بهم چسبید ... با اینکه تنهای تنها رفته بودم و از دوستان دیگه ای که میشناختم تو سالن برگزاری جشن فاصله داشتم ... اما باز هم چسبید ... یعنی ملت رو میدیدم که همش میچسبوندن ... ( یعنی آمپر چسبونده بودن ... ) و خلاصه تو پوستشون عروسی برقرار بود ...


حالا برای عروسی شب یلدای امسال هم خبرتون میکنم ... فقط تو خبرنامه وبلاگ عضو بشید و مرتب به اینجا سر بزنید تا ان شالله یه جوری بهتون خبر شرکت در جشن و زمان و مکانش رو بگم .


( اینجا رو به سبک تبلیغ بانک بخونید ) ... : فقط ده روز دیگر باقیست  ... بشتابید ... به پاس چسبوندن های شما هموطنان عزیز در طولانی ترین شب سال گذشته .... مجله چلچراغ تقدیم میکند ...

طولانی ترین شب سال خود را زیر چلچراغ رقم بزنید و خاطره بسازید  ... همراه با هزاران جایزه ی مادی و معنوی و معرفتی و مرامی  دیگر ... پس از هم اکنون اقدام نمایید .
.
.
.
خلاصه که شما هم تا فرصت باقیست ، برید پوستتون رو آماده کنید برای عروسی و مقدمات رو فراهم کنید و برقش بندازید ... که بتونیم توش یه عروسی درست حسابی بندازیم و خلاصه همگی بتونیم به راحتی توش بگنجیم و این صوحبتا ... ( البته هر کی تو پوست خودش ... خلاصه نبینم جو گیر بشید و یکی دیگه بیاد زیر پوستتون و باهم دیگه توش بجنبین ...ببخشید  یعنی بگنجین ... البته شیطون که همش میره تو پوستتون ... اما به جون خودم شیطونش شکل و شمایل و هم جنس الیاس نیست به خدا ... چون اگه اونجوری بود که دیگه هیچی ... روز دختری وجود نداشت ...دیگه با این حساب از روز زن هم اونور تر میشد ... باید یه روز میزاشتن تو تقویم ... روز گنجایش
.... اونوقت هر کی به دوست جونش که گنجایش  پوستی کمتری داره هدیه میداد به این امید که در آینده شاهد گنجایش بیشتری از طرف باشه  ... راستی ؟؟؟ ... میگم گنجایش این پرانتز رو داشتی ... یاد بگیرین ... البته شما پرانتز خودتون رو گنجایش ندین یه وقتی هـــــــا   ).

خوب من دیگه برم ... خیلی حرف زدم ...

خلاصه اینکه : " ... با گنجایش بیایید ... تا اینم سهمیه بندی نکردن
( فکر کن سهمیه بندی کنن ...
) " .

قربون همتون ...


به امید دیدار ...


تا بعد ...

 

+ محمد رضا ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۱
comment نظرات ()

چراااااا





دستای کوچولوی نحیفتو تو دستم می گیرم ... موهای نرم خرمایی
رنگتو نوازش می کنم ... تو چشماتو باز می کنی : " مامان باز خواب بد دیدم ... "

من چیزی ندارم برای گفتن .. می دونم که تمام کابوسات
اثر این داروهای لعنتیه!!

صورت سفیدتو می بوسم ... تو تب داری ... من کاری از دستم بر
نمیاد ... با چشمای بی رمقت نگاهم می کنی : " مامان قصه بگو ...  !!! "

من می رم به
گذشته ها ! شبایی که تا صبح برات قصه می گفتم و تو خوابت نمی برد ... من الکی باهات قهر می کردم و تو چشماتو می بستی ... من به صورت نازت نگاه می کردمو غرق لذت می شدم ... توی گوشت می گفتم که یه شیطون کوچولوی فینگیلی خودشو زده به خواب فکرمی کنه مامان نمی دونه ! ... تو نخودی می خندیدی ... من هم باهات می خندیدم ... تو یه دفعه چهرت می رفت تو هم  ... " ... سرم درد می کنه مامان ... !!!"
 
من بی خبر از همه جا : " هر بچه
ای دیر بخوابه سرش درد میگیره ... "

غافل از اون توده ی لعنتی توی سرت که پا به
پای تو بزرگ می شد !!! به خودم میام ... تو 6 ماهه که نخندیدی !! ... دلم برای خنده های نخودیت یه ذره شده !! ... چقدر از مهتابی های بی روح بیمارستان نفرت دارم ... چقدر از میله های سرد تختت بدم میاد ... تو بازبه حرف میای  " .. مامان ناراحتی  .. ؟؟ ... مگه خودت همش نمی گی که من خوب میشم ! مامانی خوب می شم به خدا .. ! "

بغضمو برای بار هزارم قورت می
دم ... چه جوری بهت بگم که تو خوب نمی شی پسرم ؟؟

تو تکرار می کنی : " مامانی قصه
بگو .. !! "   و من چقدر دلم میخواد برای یک بار هم که شده قصه ی زندگیمو برای پسرم بگم !  ... پسری که قرار بود مرد زندگیم باشه " ...
یکی بود یکی نبود ... یه زمین گرد مسخره
بود که روش آدمای عجیب و غریب ... " ... تو چشماتو یک دفعه می بندی ... من صدات می زنم ... تو جواب نمی دی ... من شونه هاتو تکون میدم ... تو حتی حرکت هم نمی کنی ... من جیغ می زنم ... آره من از رفتن تو وحشت دارم ... دکتر با 3 تا پرستار می ریزن تو اتاقت ... میله های لعنتی ... لوله های کذایی ... سوزنای وحشی که همه ی بدنتو پوشوندن ... وتمام دلخوشی من ... بوق مقطع اوون دستگاه لعنتیه ... که به من میگه تو هنوز زنده ای! ... و خطوط کج و کوله ای که رو مونیتور رژه میرن ... و به من امید میدن که قلب کوچولوی پسرم هنوز میزنه !

دکترت خیلی دوست داره متاثر نشون بده !! ما معلومه که این صحنه ها براش
عادیه! منو از اتاقت بیرون می برن ... دکترت بهم میگه که متاسفانه همه چیز طبق پیش بینی های پزشکی داره پیش می ره !! " .. خانوم ... پسر شما کاملا هوشیاره ... تمام صداها و وقایع اطرافشو درک می کنه ... اما قدرت عکس العمل نداره  " !  ... من نمی تونم راست تو چشمای دکتر نگاه کنم ... چشمام دو دو می زنه!

از پرسیدن این سوال وحشت دارم ... واز شنیدن جوابش
بیشتر می ترسم " ... چقدر وقت داره؟؟؟ ... "
دکترت دوست نداره جواب بده ... زمینو
نگاه میکنه " ... نمیتونم دقیق پیش بینی کنم خانوم ... !! "

اما جواب من این
نیست ... دکترت زیر نگاه های ملتمسانه ی یه مادر تاب نمیاره ... زیر لب زمزمه میکنه : " ماکزیموم تا صبح ! "

من به در بسته ی اتاقت خیره می شم ... تو اوون اتاق
یه تخت سرده ! روی تخت یه کوچولوی 6ساله منتظره تا بمیره !! اوون کوچولو پسر نازنین منه !!!
حال خودمو نمی فهمم ... به دیوارای سنگی بیمارستان مشت می کوبم ... به زمین و زمان
فحش میدم ... پرستارا طبق معمول با سرنگ های محتوی آرام بخش پیداشون می شه ... می دونم که مقاومتم بی فایدست !
تو چشمای پرستار مسن تر که احتمالا خودشم مادره زل می
زنم : " این آمپول هارو که می زنین تا چند ساعت منگ و گیجم !!! خواهش می کنم اجازه بدین این چند ساعت آخر و با هوشیاری تمام کنار بچم باشم ... ! "

نمیدونم تاثیر نگاه وحشت زدمه ... یا حرفای مادرانه که پرستار برای
اولین بار تو این 6 ماه از تزریق منصرف میشه ! من به در اتاقت خیره می شم ... دکتر گفت که تو می شنوی ! حتما صدای شیون و جیغ و داد منم شنیدی ... حتما خیلی ترسیدی ! من باید الان کنارت باشم پسرم ! در اتاقتو باز می کنم و پشت سرم می بندم...
پشت در یه صندلی می
ذارم که تو این چند ساعت کسی مزاحم خلوت من و تو نشه ! چراغ اتاقتو خاموش می کنم ...

پرده ها رو باز می کنم و اجازه می دم که نور مهتاب صورت رنگ پریدت و روشن
کنه ... کنار تختت می شینم و دستای کوچولوتو تو دستم فشار می دم ... به خودم می گم اینجا آخر خطه ... بغضمو قورت می دم و شروع می کنم : " پسرم ... منم مامان جان ... می دونم که ترسیدی فدات شم ... خوب گوش کن می خوام باهات حرف بزنم ... " ومن نمی دونم که یه مادر چه جوری باید کوچولوی 6 سالشو برای مرگ آماده کنه .. 6 سال پیش ...  بیستم فروردین ساعت 7 صبح لگدای کوچولوی یه فینگیلی شیطون مامانو از خواب بیدار کرد ... مامان درد داشت اما می خندید چون قرار بود واسه اولین بار صورت ناز پسر کوچولوشو ببینه " ... ساعت درست 10 صبح بود که تو به دنیا اوومدی ... من می خندیدم اما تو گریه می کردی... میدونی چرا ؟ چون تو از یه دنیای خیلی قشنگ اوومده بودی تو یه دنیای گرد مسخره ... با آدمای عجیب و غریبی که جز نفرت و سیاهی چیزی نداشتن که نثار همدیگه کنن   ! تو از پیش خدا و فرشته ها اومدی ... روزی که میومدی خدا بهت قول داد که خیلی زود برت گردونه به همون دنیای قشنگ ... روزی که منم به دنیا اوومدم خدا بهم همین قولو داد  !!!

اما خوب خدا همیشه اوناییو که خیلی خوبن زودتر بر می گردونه به اون دنیای
قشنگ ... مامان جان ... در مورد تو ... خدا داره به قولش عمل میکنه ! " ... بغضم ترکید ...

نمی خواستم اینارو بهت بگم ... من به چرت و پرتایی که می بافتم اعتقادی
نداشتم ... ته دلم با خدا قهر بودم ... به خاطر هر چی تو زندگی کشیدم و مستحقش نبودم !!! تو این 6 ماه بارها از ته دل فریاد زدم که خدایا چرا ؟؟؟ چرا ؟؟ چراااااا ؟؟

کاش برای سوالم
جوابی بود  ...!!!  ...  " مامان جان ... تو که بری من خیلی داغون می شم ... خیلی گریه می کنم ... نه برای تو ... که برای خودم !! "

راستش بهت حسودیم میشه فینگیلی ... مامان خیلی دوست داشت که
جای تو بود ...  !!!
اگه اون دنیا مامان بزرگو دیدی بهش بگو که 2 سال بعد از فوتش
انگشترشو تو اسباب کشی از زیر تخت پیدا کردم ... بگو دیدی الکی به اون مراد بدبخت تهمت زدی؟؟ بگو نگران نباشه ... با هزار بدبختی از مراد و زنش طلب حلالیت کردیم ... مامان جان اون دنیا اگه خدا رو دیدی ازش بپرس که چرا ؟؟؟

بگو مامانم بدجوری منتظر جوابه ! خدا
خودش می دونه منظورم چیه ... " به مامان قول بده هر وقت تونستی بیای به خوابم ... شبهای اون دنیا رو یادم رفته ... اگه سرد بود روتو خوب بکش ... دیگه مرد شدی خودت باید مواظب خودت باشی ... اگه جیش داشتی از کسی رودرواسی نکن ... اونجا همه ی فرشته ها مثل مامان می مونن !!
باز نشه مثل اون دفعه که خونه ی خاله مینا جیشتو نگه داشتی کار دست خودت
دادیا ؟؟؟؟ "

خدایا این اراجیف چی بود پشت سر هم می بافتم ؟؟ مرگ تو تا این حد برام
نا مانوس بود ؟؟؟
آره ... خدا به دادم برسه بعد از تو !!! به داد مادری که خیال می کرد بچش
قراره بره به اردوی چند روزه ی مدرسه !!! مادری که خیلی سعی کرد حقیقت مرگ بچشو هضم کنه ! اما نتونست ... ! "
مامان جان اگه خدارو دیدی بهش بگو مامانم دو بار تو زندگی
عاشق شد ... اول عاشق بابام که به خاطر اون از همه کسش گذشت ... وحالا عاشق عزراییل !!! به خدا بگو اگه رحمان و رحیمه زودترچشم مامانو به جمال عزراییل روشن کنه !!! "
می دونستم که تو هیچ چیز از عزراییل نمی دونی ... هیچ چیز از عشق نمی
دونی ... و هیچ چیز از پدرت !!! بهت گفته بودم که بابات رفته پیش خدا ! بهت دروغ گفته بودم ... آره من ! ... مامانت ... بزرگترین حقیقت زندگیتو  بهت دروغ گفته بودم ... نمی دونستم که حالا وقتشه حقیقت رو بدونی یا نه ؟؟ وقت !!
هووووم ! چه کلمه ی احمقانه ای ... ازپنجره ی
اتاقتت بیرونو  نگاه کردم ... ماه داشت نرم نرمک می رفت که یه گوشه ی دیگه از این دنیای گرد مسخره روروشن کنه ... تا صبح وقت زیادی نمونده بود
" ... مامان جان ... می خواستم
راجع به بابات ... "

بوق ممتد اوون دستگاه لعنتی ... دست سردت که از دستم سر خورد
وروی تخت افتاد ... خط راست رو اون مونیتور کذایی که از همه ی کجی های دنیا کج تر بود ... همه و همه نشونه ی تلخ رفتنت بود ... آمیختگی صدای اذان صبح با بوق ممتد اون دستگاه لعنتی عجب فضایی به اتاق روشنت داده بود ... زیر لب گفتم خدایا بچمو به تو سپردم ... تو رفتی و هیچ وقت نفهمیدی بابای کثافتت بی خبر از همه جا داره تو سواحل فلوریدا با زن آمریکاییش قدم می زنه !

+ محمد رضا ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٢
comment نظرات ()

يادش بخير


زاغکی رو درخت نشسته بود

چيز برگر می زد .

روبهی اومد و گفت

اي ول ! چه سری !

چه دمی !

عجب تريپ خفن سياهی !

مشکی رنگ عشقه

يه آواز بخون حال کنيم

زاغک ساندويچش رو زد زير بغلش و داد زد :

انرژی هسته ای حق مسلم ماست !

+ محمد رضا ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٠
comment نظرات ()

کامنت شناسی در پرشين بلاگ







یک بار گفتم : زیر 18 سال نخوانند ؛  گفتند ملت را تحریک می کنی که متن را بخوانند !

یک بار ننوشتم ، گفتند : اگر می نوشتی که متن این کلمات را داشت ، ما نمی خواندیم ! ...
داستان من و این دوستان ، داستان آن بابایی شده که با پسر و خرش می رفتند و آخر نفهمیدند که بابا سوار باشد یا پسر ؟ هر دو سوار باشند یا هیچ کدام ؟ می ترسم روزی برسد که خـرم را روی دوش­ام بگذارم !

حالا هم می گویم ؛ هر کسی ظرفیت دارد بخواند . بالا و پایین 18 سال ، هیچ فرقی نمی کند . این متن ، طنز است . در طنز هم دنبال مورد و مصداق نگردید . به دل هم نگیرید ؛ شوخی کرده­ام .



تا به حال فکر کرده اید که چه طور می شود یک رای نگار را طبقه بندی کرد ؟
البته چون این متن خیلی خودمانی است ، من هر چه هم زور بزنم باز به جای رای نگار ، "کامنت" می گویم . پس بهتر است خودم را ضایع نکنم و در این نوشتار از همان لفظ کامنت استفاده کنم که هم " ایرانی" تر است ، هم " پارسی "  تر و هم همه­ فهم­تر !





◙ یواش !

یک دسته از کامنت­ها ، کامنت­های «یواش» هستند . این کامنت­ها اصولا نوشته نمی شوند و وقتی هم نوشته نشدند ، ارسال نمی شوند . به این آدم­ها «خواننده­ی خاموش» می­گوییم و به این کامنت­ها ، کامنتِ یواش ! ... که دست کم توی این پست ، کم نیست .



◙ یواش­تر !!

کامنت­هایی که اصولن نوشته نمی­شوند و ارسال نمی­شوند . چون اصلا متن ، خوانده نشده !... فکر می­کنم که اگر رقم بازدیدکننده­های هر مطلب را منهای تعداد جمعیتِ جهان کنیم ، عددی که به دست می­آید ، آمار آنهایی ست که که « کامنتِ یواش­تر» می­گذارند .



◙ حالا تکون بده !

شما  درباره ی فیزیک هسته­ای یک مطلب بگذارید ! ... دستِ ­کم یک کامنت خواهید داشت که با کنار هم قرار دادن چندتا حرف لاتین ، شکل یک کیکِ تولد ، پروانه ، قلب ، شمع ، یا چیزهای از این دست را درست کرده !

این دسته از آدم­ها به دلیل علاقه­ی شدید به پارتی و مهمانی و جشن تولد و رقص و بزن و بکوب ، حتی برای نوشته­هایی که خبر مرگ عزیزترین کسان را اعلام کرده باشد ، بشکن و بالا بنداز راه می­اندازند !



◙ ای جون !

مهم است بدانیم طرفی که دارد کامنت می­گذارد ، چه قدر به نویسنده علاقه دارد ؟
پس یک دسته از کامنت­ها ، برای ابراز علاقه و عشق و این جور مسایل هستند که ما به آن­ها « ای جون ! » می­گوییم .

« ای جون » ها دو دسته­اند ؛

الف ـ « ای جون ِ  با آشنایی »

که طرف یک چیزی را مثل : « باشه خصوصی بهت می­گم! » ؛ « باشه وقتی دیدم­ات بهت می­گم » ؛ « آخ که چه قد تو ماهی ! بیا سر دوراهی! »  و ... در کامنت­ها حتما ذکر می­کند تا بقیه به آشنایی­ دو طرف ، حسودی کنند !

ب ـ « ای جون ِ  نا آشنایی »

که طرف ، نویسنده را نمی­شناسد ولی طوری وانمود می­کند که انگار نود و پنج سال است با هم یُخلا هستند !
کامنت­ها با این عبارات بیشتر به چشم می­خورد « لبات رو بذار روی لبام تا یخ تنم واشه ! ... فریدون مشیری !! » ، « ای جون ! ... من الهی قربون اون چشات بشم ! ... حافظ » و ...



◙ بُکن توش !

ای داد بر من ! ... این دسته از کامنت­ها ، کامنت­هایی هستند که هیچ ارتباطی با متن ندارند ولی چون یکی دوتا کلمه­ی مشابه با کلماتِ داخل متن ، در آن­ها به کار رفته ، به عنوان نظر ، ابراز می­شوند .

ما باید یک طوری این نظر را با متن ، ارتباط بدهیم و توی مغزمان فرو کنیم که این کامنت با نوشته­ی ما ، مرتبط است . چون این ارتباط موضوعی ، باید به ضرب و زور به یک جایی به نام مغز ، « فرو » بشود ، اسم این کامنت­ها را باید « بکن توش ! » گذاشت.



◙ بکِش بیرون !

کامنت­هایی که دیگر همان دو سه تا کلمه­ی مرتبط هم درشان پیدا نمی­شود ، از این دسته­اند . شما باید یک معنایی را از داخل آن بیرون بکشید و خودتان را دلداری بدهید که این کامنت حتما با متن در ارتباط است و گرنه آدم بی­کار نیست که بنشیند چهل خط بنویسد که هیچ ربطی به سوژه نداشته باشد !



◙ بکش بیرون !  بکن توش !

فکر بد نکنید !... منظور همان « کپی » ، « پیست »  بود . بدون شرح !!!




◙ بمـالـش !!

این دسته از کامنت­ها ، نظریاتی را تشکیل می­دهند که چنان متن نویسنده­ی بی­چاره را به هم می­مالد که صاحب رایداشت ، باید از کشور برود ! ... چون در این نوع « نظراتِ مالشی » ، ایده و عقیده­ی نویسنده نقد می­شود ، جزو نظرات انتقادی باید آن را حساب کرد . که معمولا بر دونوع هم هست؛


الف ـ
« مالیدن لطیف »

که در آن ، نظردهنده با رعایتِ ادب و احترام و عدل و انصاف ، نویسنده را نقد می­کند و به هم می­مالد.

ب ـ « مالیدن سخیف »

که در آن نظردهنده هر چه به دهنش می­آید ، بار نویسنده می­کند و هر چه فحش و بد و بی­راه است ، نثار صاحبِ رایداشت می­فرماید .



◙ بیشـتر !

این کامنت­ها از نظر محتوا ، ممکن است دو خط بیشتر ارزش نداشته باشند ولی طرف تمام سعی­اش را می­کند که بیشتر و بیشتر بنویسد . نمی­دانم چه طوری است که دویست تا نقطه و ویرگول و ... را زیر هم می­گذارند که کامنتشان به طول شش متر برسد . اصولن باید این نظردهنده را جزو رسته­ی « دراز آویزان تزیینی » قرار داد ! چون هم به نظرات دراز علاقه دارند . هم آن قدر بی­کار و آویزان هستند که این کارها را می­کنند و هم نظرشان فقط جنبه -ی  تزیینی دارد!


◙ بازهم بیش­تر !

این دیگر  نوبر  زمانه است ! چون وقتی یک کامنت سی سانتی [ واحد اندازه­گیری این کامنت­ها به سانت است . چون محتوا که ندارند ] می­گذارند ، دل­شان راضی نمی­شود و همان را دوسه بار تکرار می­کنند که نویسنده بداند  « این خواننده­ها چند سانت به او علاقه دارند؟ »



◙ تند تند بکن توش !

این هم نوعی از انواع کامنت است ! طرف به جای یک بار فشردن دکمه­ی « پُست » ، تند تند آن را می­زند تا نظرش ده  ـ بیست مرتبه پشتِ سرهم تکرار شود . نمی­دانم چه داستانی ست که آقایان و خانم­ها از این کار [ تند تند بکن توش! ] خیلی کِیف می­کنند !



◙ حالا برگرد !

جان ؟ ... این کامنت­ها اکثرا برای دعوت از نویسنده­هایی ست که قهر کرده­اند و از این­جا می­خواهند مدتی یا برای همیشه ، بروند . اغلب این کامنت­ها حاوی پیام­های « تهدید به خودکشی » ، « اعلام حمایتِ ملی جهت بازگشتِ نویسنده­ی مرحوم » ، « نازکشی » ، و از این جور چیزهاست . ( قابل توجه بعضیها !!! )



◙ خودتو بده بالاتر !

آخ امان از دست این کامنت ­ها ! ... این­ها همان کامنت­های « اول »  و « دوم » ی هستند که در مسابقه­ی بزرگ « سُک­سُک کامنت » دوست دارند گوی سبقت را هم­دیگر بربایند ... واقعا برای طایفه­ای که متوسط میزان تحصیلاتشان ، لیسانس است ، این بازی­ها برازنده و شادی آفرین به نظر می­رسد ! ...  « ماشاءالله به کسی که خودشو بده بالاتر! »


◙ بازش کن !

این کامنت­ها بیش­تر جنبه­ی سوآلی دارند . متن شما هر چه قدر هم ساده و روان و سر راست باشد ، باز یکی آن وسط پیدا می­شود که درباره­ی بدیهی­ترین مسایل از شما سوال کند تا شما آن بحث را بیش­تر و شفاف­تر باز کنید و تشریح بفرمایید !

شما هرچه قدر هم سعی کنید روشن و واضح حرف بزنید ، این­ها کار خودشان را می­کنند . درست مثل شاگردهایی که آخر ساعتِ درس ، از معلم سوآلی را می­پرسند که تمام طول ساعتِ آن کلاس ، معلم داشته درباره­ی همان موضوع حرف می­زده !



◙ آهــــا ...

وقتی در جواب به این دوستان که کامنت­های دسته­ی « بازش کن! » را می­گذارند ، از میان متن خودتان یک بخشی را انتخاب کنید و دوباره برای­شان همان حرف­ها را تکرار فرمایید ، تازه میفهمند که اول باید متن را بخوانند و بعد سوال کنند . چون هستند کسانی که اول سوال می کنند و بعد منتظر می­مانند که یکی متن را برایشان بخواند !



◙ نگران نباش !

برای امتحان هم که شده ، یک متن عاشقانه یا درونی و حسی بگذارید . سیل کامنت­هایی که شما را می­خواهند دلداری بدهند ، سرازیر می­شود . همه تلاش دارند به دوستانه­ترین شکل ، شما را از ناراحتی و نگرانی نجات دهند . اکثرن هم عین همان مسئله را تجربه کرده­اند!



◙ یه کم درد داره

گاهی کامنت­هایی را می­خوانید که بیان­گر گوشه­ای از اتفاقاتِ زنده­گی افراد است . مثلا شما نوشته­اید که من مشکل مالی داشتم ، می­بینید ده ­ها نفر از شما کلافه­تر و بدتر پیدا خواهد شد که شما را به تحمل و صبر در برابر دردهای زند­گی دعوت می­کند ! در این موارد ، اصل بر این است که همه از شما باید بدبخت­تر و بی­چاره­تر باشند .



◙ رفت توش

این کامنت­ها را باید از دسته­ای دانست که فقط جهت تایید هستند . یعنی می­آیند که فقط ابراز کنند « ما نظر تو را فهمیدیم » و حرف شما توی مغز ما فرو رفت . اکثرا هم با علامتِ لبخند ، موافقم ، درسته ، همینه که تو می­گی و ... با شما اعلام همبستگی می­کنند .



◙ دیدی درد نداشت !

شما از شرق بنویس ، برایت از شرق می­نویسند . از غرب بنویس ، برایت از غرب می­نویسند . اصلن بگو : « من ابله­ترین آدم روی زمینم » ، همه تایید می­کنند . بگو « من ابن­سینای زمانه ام » ، همه تایید می­کنند .


حالا یک روز بگو دلم گرفته ؛ کامنت­های دسته­ی « نگران نباش »  و  « یه کم درد داره » سرازیر می­شود .


فردای همان روز ، یک مطلب بگذار که نشان دهد تو سرحالی . همه ادعا می­کنند که آن­ها تو را معالجه کرده­اند و روی زنده­گی­ی ملال­آورت ، تاثیر گذاشته­اند . بعد هم با کمال افتخار تاکید می کنند: «
دیدی همون که ما گفتیم بود! » ... ایرانی هستیم دیگر !



◙ داره میاد !

این کامنت­ها از آن دسته هستند که به شما وعده ­ی سرخرمن می­دهند . یعنی اکثرا می نویسند : « خوندم، بعدا نظر می­دم » ، « الان وقتشو ندارم ، اما بعدا برات مفصل توضیح می دم » ، « جالب بود ولی نظر باشه برای یه وقت دیگه » ، و از این دست .  هیچ وقت هم این « بعدا » نمیاد.



◙ آمد ...

یک سری از کامنت­ها فقط اعلام وصول نوشته­ی شماست . یعنی خیلی شیک به شما اعلام می­کنند که مطلب جدیدت را دیدیم ! همین . حالا چرا من باید بدانم که این­ها مطلب جدید من را دیده­اند ، الله­اعلم !



◙ نیآمد ؟

این دیگر از آن دسته کامنت ­هایی ست که طرف آخر ضایعات است . مثلا می­نویسد « یه صفحه نوشته بودم ها !.. همه­اش پرید ! » ... « آقا من برات کامنت نوشته بودم ، نیآمد ؟ ... » ، « ای وای ! کلی نظر داده بودم ، نیومده چرا؟ » ، و از این دست . خیلی این کامنت­ها را جدی نگیرید. یک نموره خالی بندی اینترنتی ست.



◙ ریخت بیرون ؟

برای این دسته ، چیزی تحت عنوان «  کامنتِ زیر مطلب » ، مطرح نیست. برای آن­ها مهم است که بروند بیرون و توی مطلب اول داد بزنند که مطلب را خوانده­اند. [جایی که کامنت­ها را برای آخرین مطلب می­گذارند و اغلب بیش­تر توی دید است]


این طایفه دوست دارند در عموم بیشتر باشند . الهی من بگردم که این­ها این­قدر اجتماعی­اند!

اگر تازه صفحه­ای را باز کرده­اید ، یا اگر دنبال این هستید که آمار بازدیدکننده­هایتان بالا برود ، اصلا زیر مطلبِ کسی ، کامنت نگذارید . بروید توی صفحه­ی اصلی بنویسید . هم تو چشم­تر است و هم حساب شما را از بقیه ، سوا می­کند!



◙ به سلامتی !

این نظرات فقط برای احوال­پرسی­ روزانه نوشته می­شوند . چه درباره­ی آخرین دست­آوردهای علمی بنویسید و  چه عکس یک گربه­ی کچل را بگذارید، این­ها برای عرض و ادب و احترام ، یا چاق سلامتی می­آیند . همین.


◙ خسته نباشی

بدون شرح ! ... مگر وقتی به یک عمله­ی ساختمانی می­گویی « خسته نباشی » ، شرح هم دارد ؟



◙ خودتو پاک کن !

آخ از این کامنت­ها ! ... این­ها نظریاتی هستند که فقط توسط اهل دل و اهل معرفت برای شما نوشته می­شوند . شما را دعوت می­کنند به تطهیر و پاکی و تقوا و غسل کردن !!! ... انگار سالک و وارسته و عارف و واصل­اند .

این « پیامبران دیجیتال » از آن معجون­های فطیری هستند که لنگه ندارند . اکثرا هم نام و نشان درست و حسابی ای  از آن­ها پیدا نمی­کنید . فقط آمده­اند و آماده­اند که نصیحت کنند .

مشتی آدم که فکر می­کنند بقیه نجس و آلوده هستند ، و این­ها وظیفه دارند که به هر طریقی ارشادشان کنند . اصلا هم ربطی به دین و ایمان ندارد . کافیست شما کمی مخالف میلشان رفتار کنید تا جاروی نصیحت را برای تمیزکردن روحتان ، دستشان بدهید ! حالا روح خودشان را چه کسی جارو می­کند ؟ خدا می­داند !



◙ خوب بود ؟

برای دیدن این نوع کامنت­ها ، کافیست دو روز بروید سفر یا این طور اعلام کنید که دارید می­روید سفر . وقتی برگشتید ، با نمونه­های بارزش ، روبه­رو خواهید شد.



◙ من که می­گم محشر بود !

چرندترین ، مزخرف­ترین ، بی­محتواترین و آبگوشتی­ترین مطلب دنیا را هم بگذارید ، این دسته از کامنت­بازها ، برایتان هورا می­کشند و آن را محشر کبری می­خوانند . آن قدر هم جدی می­گویند که آدم باور می­کند واقعا محشر است !



◙ دوباره می­خوای ؟

این آدم­ها ، یک بار در روز ، یا یک بار در هفته ، یک کامنت می­نویسند و بعد از روی آن کپی میگیرند و برای عالم و آدم می­فرستند . اکثرا هم یا شعر است یا داستان ، چون این دوتا را می شود توی هر سوراخی فرو کرد.



پ.ن :


1-   باز از من سوال نکنید این عکس را برای چی گذاشتم ؟! ... نوشته­های قرمز را پشت سر هم بخوانید ، تا دلیل عکسی که انتخاب شده را متوجه شوید ! ... هر کسی هم که بگوید ممزی آدم بی­تربیتی است ، الهی « جیز » شود !


2-   حالا بفرمایید به صرفِ کامنت؛ ... تعارف نکنید ! مجلس بی ­ریاست .


قربون همتون ...
تا بعـــــد ...

+ محمد رضا ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
comment نظرات ()

مرده شور








- از شغلت راضی ای؟

- شغله دیگه...مثل هزار تا شغل دیگه !!!

- درامدت
خوبه؟

- شُکر!!

- پس چرا 2 ساله سر کارنمی ری ؟

- مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :

- دکترا می گن باید استراحت کنم

- از کارت خاطره ای هم داری ؟

- خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ... من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !!

- بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟

- مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ... ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :

- آره ... زنم با پسرم حمید !!


- همین یه
بچه ؟؟

- آره بابا ... می خوام هرچی درمیارم خرج آینده ی این بچه شه !!! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !!!

- تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !!

- زن و بچت و دوست داری ؟؟

- مرد بعد از یه سکوت
طولانی زیر لب زمزمه کرد :

- به خاطر اوونا
زنده ام !!

- چه خونواده ی
خوشبختی ...

- ....

- از حمید بگو !!! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟؟؟

- می دونی ؟؟ ... اوایل تو مدرسه
چیزی نمی گفت ... اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !!!

- یه شب بهم گفت افتخار می
کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !!!

- لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟؟!!

- آره ... برای اولین
بار !

- حمید قراره همکار باباش
بشه ؟؟؟

مرد اخم کرد و با جدیت
گفت :

- نه خیر !!! ... اون درسش خوبه !! هیچ می دونی معدلش چنده ؟؟؟ ... 18 !!! خودم همیشه کارنامشو می گیرم !!! حمید قراره دکتر بشه !!




- دانشجوی جوان به ساعتش
نگاهی کرد !!
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت ... استاد گفته بود به امتحان تئوری
اعتقادی ندارم ... هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه !!! اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحد و افتاده !!!

تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !!!
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟؟؟
رشته ای که
استاداش یه مشت روانین !!!

با نا امیدی گفت :

- آخرین سوال !!! ... تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟؟؟!!!

مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !!!

- مثل بچه ها بغض کردو با صدای لرزونی جواب داد :


فقط یه بار !!! 2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم .


قربون همتون ...

تا بعـــــد ...

+ محمد رضا ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۳٠
← صفحه بعد