داستانهای محمدرضا

قرار وبلاگی (-:

کوچولو برگشت با يه قرار کوچولو

 

سلام بچه ها .... ایندفعه دارم از خونه آپدیت میکنم ( تهران ) ....... آخه کیبورد کامپیوتر اونجا عربی بود .. منم لجم گرفت و برگشتم تهران تا بتونم راحت تایپ کنم ( چشمک)..... خیالتون راحت باشه که دیگه به همگیتون سر میزنم و خلاصه دیگه بهم کمتر میگین پرتوقع و خودخواه ......

 

راستی یه خبر .... این مدت که اونجا بودم 6 کیلو چاق شدم ...... خیلی بی جنبه ام نه ( چشمک) .....

 

میگن این قرار وبلاگیه همش بگیر بگیر بوده ..... راست میگن ؟؟؟؟ ........ الان کدوماتون رفتین زندون ....... میگن تو زندانها هم ایترنت اومده ..... پس بازم آپدیت یادتون نره  ( چشمک) .......

 

 من که نمیدونم دلیل این کارشون چی بوده ولی حدس میزنم که مشکل از تابستون و پاچه دخترا باشه .

 

 

 يه سری ديگه از عکسها رو هم که آپدیت کردم اینجا گذاشتم .......

 

عکسهای پارک آبیwild wadi

 

باقی عکسها( ببینید )

 

 

راستی راجع به پارک آبی که رفتم بايد بگم که فوق العاده بود جای همتون خالی ...... ديدين عکسهاشو ؟؟ عين پارک آبی آزادگان ميمونه .... فقط يکم با هم فرق دارن ..... روزی که من رفتم ( جمعه ) کلی دختر ايرونی هم اومده بود ، اکثرشونو وقتی تو نخشون ميرفتی ( منظورم نخ مايو شون نيستا ) ..... ميديدی اکثرا از يه چيزی ناراحتن ..... ميدونين اونايی که من ديدم چه شکلی بودن ؟؟.... از تو قيافشون و اينا ميشد خوند که داره با خودش ميگه : ای بابا ... خوشبحال اينا که دارن اينجا حال ميکنن .... اما ما چی باز بعد چند روز بايد برگرديم ايران و دوباره روز از نو .... روزی از نو ..... باورتون نميشه اينايی که دارم ميگم ولی به جون خودم همين شکلی بودن ....... ولی به نظر من اين تیپ آدما حالشون بده ... چون بايد از حالت استفاده کنی و حالشو ببری  البته ناگفته نماند که چقدر هم دختر ايرونی شيطون ديدم .... نميشه اينجا تعريف کنم چون برام ميترسم شر بشه  فقط اينو بگم که خيلی خيلی جاتون خالی بود . 

 

 

 

الان هم دیگه مطلب خاصی به ذهنم نمیرسه ... فقط میخوام به خيليهاتون سر بزنم ( همین )

 

 

نظری هم اگر راجع به عکسها داشتین حتما برام بنویسید .

 

حرف با خودم ( نخونیا .... اگرهم خوندیش انگار که نخوندیش ) 

آخه بگو بچه تو مریضی ... آخه چند بار میری با اونایی که تو عمرشون اصلا با پسر دوست نبودن دوست ميشی ...... بار آخرت باشه ها ........ دیدی چقدر فاصله داری باهاشون .... عبرت بگیر ....... دیگه تکرارش نکن .... شاید اونا راست بگن ..... ولی خیلی سخته که همه حرفاشونو قبول کنی ..... ديگه هيچوقت نخواه اولين ژسر زندگی کسی باشی ...... چون خيلياشون بچه ان و خيلی چيزا رو نميفهمن....... خودشونم خوب میدونن .... خب دوستی و ارتباط برقرار کردن با بچه ها خیلی سخته .... کار کار تو نيست .... بی خیال....

 اینو نوشتم که  فقط نوشته باشم .... ( برای خودم )

                                                 راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد .

عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است....

قرار وبلاگی

راستی ديشب من و الهام و امان يک قرار وبلاگی جديد  برای شنبه ساعت ۴ تو کافه بلاگ راه انداختيم حتما بياين ...... همتون  هر کی مياد يا نمياد خبر بده لطفا

آدرس: مير داماد پاساژبيژن طبقه دوم ، کافه بلاگ .

خلاصه که شنبه ساعت ۴ يادت نره

 

                                   منتظر من باشيد

 

+ محمد رضا ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٩
comment نظرات ()