داستانهای محمدرضا

آدمها

آدما ار آدما زود سیر میشن

آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میزارن

آدما ... آدمو تنها میزارن

 

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم

تو کتاب دلت اینو میخونم

 

یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیوونگیها یادته

تو میگفتی که گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

 

آدما آی آدمای روزگار

چی میمونه از شماها یادگار

 

ديگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم

نميخوای بمونی توی اين خونه

چشم تو دنبال چشمهای اونه

 

تموم حرفهای تو يک بهونس

اون جهنمی که ميگن اين خونس..

 

 

 

 

اگر اشتباه نوشتم منو ببخشید . اشکال رو به اونی  بگيرين که ازش خاستم اين شعرو برام بفرسته.

 

آخه من اصلا گوگوش گوش نمیکنم.

 

+ محمد رضا ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢۱
comment نظرات ()