داستانهای محمدرضا

مثـــــال نقـــــض

سلام ، تا یادم نرفته اینو بگم که مامان و بابا، دیروز رفتن مشهد. فردا هم میان.
همین.
راستی کیا امروز با بچه های وبلاگ نویس رفتن بیرون،(فک کنم کوه بوده، نه ،آخه چرا به ما نگفتین،
(تنها تنها میرین)
آهـــا اینو میخواستم بگم ، دیشب که رفتم بخوابم ، یاد قولی که داده بودم افتادم،
منظورم داستانیه که قرار بود بگم
( اون مثال نقضی که برای خودم پیش اومده بود رو الان میخونین):
خلاصه میگم چون 2 تا داستانه.
یکی بود، یکی دیگه ام بود
اون اولیه منم ، اون یکیم دختری بود به اسم هانیه.
در یک بعد از ظهر زمستانی(امسال) . توی یکی از چت رومهای یاهووو ، من و هانیه با هم آشنا شدیم. بعد از کلی مخ زنی برای ریختن طرح دوستی که در اصل،
اون مخ منو زد. با هم تماس تلفنی داشتیم، یعنی من شماره خونمون رو دادم ،بعد شماره موبایل و خونشونو گرفتم (باهزار بد بختی که همتون میدونین) . اینم بگم که اون منو دیده بود.آخه من وب کمم رو براش روشن کرده بودم وخلاصه بعد از 2،3 روز با هم قرار گذاشتیم ،کجا ؟؟ کافی شاپ بولینگ(دنیای بازی) ، خلاصه بگم قد و قوارش متوسط بود ، رنگ پوستش هم گندمی بود. یعنی اگر قرار بود از اون نظر ببینینش ،برای خودش چیزی بود.
اینم بگم که خانوادش خیلی راحت بودن ، ( به نظر من زیادی راحت بودن) ، میگین چرا .......؟؟؟؟
میگم براتون :مثلا مامانش میدونست که هانیه دوست پسر داره .
{خب اینکه عجیب نیست} بله ولی جالب اینجاست که مثلا هانیه دوست پسرای قبلیشو میاورد خونه ،اونم جلو مامانش {یعنی عادی بود}.
آهان، اینم بگم که تخت اطاقش 2 نفره بود و با دوست پسرش .......خلاصه آخرش بود .
راستی اینم بگم که هانیه یه خواهر دیگه هم داشت به نام عسل(19 ساله) که با هم تو همون اطاق میخوابیدن (گرفتین یا نه.......؟؟؟؟)
بله ، این هانیه خانوم با عسل جــون {خودش اینجوری صداش میزد}، تریپ لزبین بودن، اونم از نوع آتیشی ،آخه مثلا با هم حمام میرفتن تا تن همدیگه رو شِــیو کنن
(موهای زائد همو بزنن).
خلاصه مشکلی که من با هانیه داشتم این بود که گول حرفای عاشقانه ای که میزد رو خوردم ، در صورتی که هیچ شیطونی ای هم با هم نکردیم.
تولد اون 18 بهمن بود (آن روز شوم) . او روزای اول به من گفته بود و من متأسفانه یادم مونده بود و چند روز مونده به تولدش ازش خواستم که جی میخواد که براش بخرم ، اونم یه چیزی گفت که قیمتش اگه یادم باشه 35،6 تومن بود .
{البته یه تعارف کوچولو هم کرد که میخوای منم یه بخشی از پولو بدم؟؟
که من قبول نکردم}.
خلاصه کادوی خانوم رو روز تولد بهش دادیم و دیگه از فرداش که زنگ میزدیم
با جملاتی مثل الان کار دارم، مهمون داریم، بعدا زنگ میزنم ، بمن جواب میداد.
بعد از4،5 روز فهمیدیم که این آدم فقط همون هدیه ای که میخواسته رو لازم داشته
همه این حرفا هم که: خیلی باهات حال میکنم و تو آخرشی و...... اینا همش برای این بوده که اونی که میخواد و بگیره .
{یعنی من هدفم این بود که از این راه بهش عشق ورزی کنم ، اونم دنبال هدف خودش بود}.
تازه وقتی از عسل علت کارشو پرسیدم گفت هانی از تو دیگه خوشش نمیاد ، بعدم برای اینکه منو خر کنه گفت یه هفته س نامزد کرده(آره جون عمت تو که راست میگی).


داستان ما بسر رسید رضا به دلبر نرسیـــــــد


داستان بعدیم میگم ولی الان نه ، (دستم کف کرد) شاید 2 ساعت دیگه ، شایدم فردا.
حالا خودمونیم اگر شما جای من بودین و یکی اینطوری درتون میمالید ، چیکار میکردین......؟؟؟؟؟
من خودم تا یه مدت دیدم به همه عوض شده بود نا فُرم.
حالا داستان بعدی رو که بخونین میفهمین.

وای دلــــــــــــــــم، مردم از گشنگی، میرم یه چیزی بخورم
تنهاییم بد دردیه ها ،کسی آشپزی بلد نیـــست ،بیاد اینجا یه چیزی با هم بخوریم.
بد نمیگزره هــــــــــــا.

+ محمد رضا ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢٩
comment نظرات ()