یک داستان واقعی !!!
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی:

 

 

سلام سلام .... خوبین همگی .... خوشین یا نه .... درسته عزاداریها هنوز تموم نشده و ادامه داره ... اما دیگه من اون آپدیتی که یه داستان دیگه از خودم هستش رو براتون مینویسم ....

 

این داستان کاملا واقعی هست و من تا جایی که بتونم  هیچ دخل و تصرفی توش نمیکنم تا خلاصه ... مختصر و مفید نوشته باشم ..... فقط خواهشاً هر مدلی که میخونین ( آفلاین یا آنلاین ).... یه دفعه تا آخرش بخونین ... بعد بنظرین ......

 

خب بریم سراغ داستان ...

 

جریان از اونجایی شروع شد که بچه های شرکت به من بخاطر اینکه من یه چند روز به موهام ژل نمیزدم گیر داده بودن و هر کی یه نظری میداد که : ... نه .... موهات بدون ژل بهتره .... یا یکی میگفت با ژل بهتر میشه قیافت و از این حرفا که اکثرا دخترا خوراکشونه که تو این زمینه ها نظرات خودشونو بگن ....

 

خلاصه ....

 

چند روز بعد از اون قضیه .... بعد از ظهر ( حدود ساعت 4.30 یا 5.00 بود فکر کنم ) که خواستم برم بیرون .... همون لباسهای روز قبلم رو پوشیدم و به سمت شرکت راه افتادم ..... البته با این تفاوت که ایندفعه موهام ژل داشت .....

 

اما نمیدونم چی شده بود که بعد از یه خورده پیاده روی تا رسیدن به سر چهارراه خونمون که بخوام تاکسی بگیرم .... متوجه یه سری نگاه شیطونی چند تا دختر دبیرستانی به سمت خودم شدم ..... با خودم گفتم حتما از این دختران که کرم دارن بچه عذب مردم رو اذیت کنن .... و بی توجه به نگاه پر از شیطنت اونها به راهم ادامه دادم .....

 

تو تاکسی نشستم .... سر دولت که پیاده شدم به محض پیاده شدن باز با یه مادر و دختر خیلی خوشکل رو در رو شدم که به نوعی جفتشون از جهاتی برا خودشون مامان بودن ..... خاک بر سرم ....

 

خدا انگار منو یه جوری به مردم نشون میداد که دختر (از هر ورژنش که بخوای)  به من نگاههای بی تربیتی میکردن .....

 

( اینجای داستانم با دخترهاست )

 

.... دیدین گاهی اوقات که توی خیابون راه میرین همه پسرهایی که از روبروتون میخوان رد بشن یه جوری نگاهتون میکنن انگار میخوان شما رو بخورن ..... یا یجوری نگاهتون میکنن انگار هیچی تنتون نیست ؟؟؟؟

 

 

.....( حالا همه بخونن )

 

آره ..... خلاصه اونروز مردم همگی منو یه جور ناجوری نیگاه میکردن .... لباس و تیپ و قیافم عین دیروز بود  ( یه پیراهن و شلوار پارچه ای طوسی ... کفش کلاسیک قهوه ای روشن .... یه پالتو مشکی که دو دکمش رو بسته بودم ) ... به قول یکی عین این جوونایی که تازه ازدواج کرده بودن شده بودم یا باز به قول یکی دیگه عین بابابزرگها تیپ زده بودم .... فقط اونروز ژل زده بودم ..... از جلوی چند تا ساختمون که رد شدم هم از بغل به موهام و لباسم نگاه کردم .... اما چیز خاصی رو تو خودم متوجه نشدم بجز موهام که ژل داشت و یه پیچ و تابی که مثل همیشه جلوش بود ( بابا پیچ و تاب ) .....  با خودم تصمیم گرفتم که همیشه موهامو اینطوری کنم ....

 

یه خانوم هم که حدود .. 35 .... تا 38  سال سن داشت هم با من از سر چهارراه خونمون تا سر دولت هم مسیر شده بود .... اتفاقا اونم میخواست بره میرداماد .... باز هم بصورت اتفاقی یا عمدی با من سوار یه تاکسی شد ....  ایندفعه من جلو نشستم و اون عقب .... خلاصه که بین این همه آدم فقط اون تونسته بود منو هم از جلو و بغل و پشت سر ورانداز کنه ....( ور انداز میگن یا بر انداز ؟؟؟ .... همون خلاصه) .... به چشم خواهری خیلی خوشکل و خوش هیکل بود .... به قول محمد از اون هیولاها بود ....( من سر دولت که پیاده شدم فهمیدم که چه هیولاییه ).... خیلی خوب بود ماشالله هزار ماشالله .....

 

با هم سر میرداماد پیاده شدیم و به سمت میدون محسنی پیاده حرکت کردیم .... اما نه حرکت من عادی بود ... نه اون ... دقت کردین یکی سرعتش رو بخاطر شما زیاد میکنه تا بهتون برسه .... بعد جلوی شما که میرسه مدل راه رفتنش یهو عوض میشه و منتظر یه جرقه میمونه که یه کلمه حرف بزنی تا برگرده و باهات راه بیاد ؟؟؟؟؟

 

من بچه خوب و سر بزیری هستم .... اما اونروز یهویی شیطون شده بودم .... اونهم با اون نگاهها ..... تصمیم داشتم که به اون خانومه پیشنهاد کنم که با هم بریم شرکت ... تا یه چایی با هم خورده باشیم ( اون ساعت که میخواستم برم شرکت حداقل 10 نفر اونجا بودن ) .... پس فکر بد راجع به من نکنید .... من اصلا اونطوری نیستم به جون خودم ...... اگه میخواستم کار بد بکنم میتونستم برم خونه خانومه .... آخه تو تاکسی با موبایلش داشت با یکی حرف میزد و میگفت مامانم خونه نیست .... پاشو بیا .... و از قرار معلوم طرف اونور خط ( حالا واقعی یا ساختگی ) ..... یه جوری انگار برخورد کرده بود که نمیتونه بیاد خونشون ...

 

در ضمن این رو هم بگم که تو مسیر سر میرداماد تا محسنی نگاههای دخترا و مدل دخترایی که از جلوی من رد میشدن خیلی بدفرم تر بود ..... انگار برا خودم هلویی شده بودم ( خاک به سرم .... چقدر بد حرف میزنم ) .....

 

آقا سرتونو درد نیارم .... اون زنه که با بی عرضگی خودم و لال مونی که گرفته بودم به قول معروف ... پرید و فکر کنم خودش فهمید که من هول شدم و دیگه بی خیال ما شد و سرعتش رو زیاد کرد و به سمت بالای میدون رفت .....

 

منم به سمت پایین و دوباره همون نگاههای یه سری مامان و باز هم یه مدل دیگه از دخترا که باز هم مامان بودن .... چراشو خودتون بهر میدونین ......

 

رفتم شرکت .... تو آسانسور جلوی آینه خیلی خودمو نیگاه کردم اما بازهم نفهمیدم چی تغییری دارم که خودم نفهمیدم .....

 

 

وقتی رفتم شرکت ... طبق معمول 10 نفر تو سالن نشسته بودن و باید با خیلیاشون سلام علیک میکردم ...... بعد از دست دادن با یه نیمچه استادیوم ... برای خودم چای ریختم و روبروی اون ده نفر شروع کردم به گپ زدن با چند نفر از بچه هایی که جلوی من و اون ده نفر ایستاده بودن و داشتیم حرف میزدیم .....

 

بعد از اینکه جلوی من خلوت شد... داشتم چای میخوردم که یکی از بچه های گروهمون ( شاهرخ ) که بغلش چند تا دختر که اون میشناختشون بلند شد و اومد طرفم .... اول با خودم فکر کردم میخواد سوالی از من بپرسه .... اومد جلوم .... خیلی محترمانه بهم گفت .... ممزی حالت خوبه ؟؟؟ .... گفتم آره .... تو چطوری ؟؟؟ .... یهو بهم گفت حالا که خوبی  .... زیپ شلوارت رو بکش بالا .... خیلی تابلو معلومه .... نمیدونم اون قلپ چایی که داشتم میخوردم رو چطوری فرستادمش پایین ....

 

کف کردم یهو .... دیدم . بَََََََََََ.... له .... تا فیها خالدون ما ریخته بیرون و نمایان ....

 

با خودم گفتم: ... پس بگو ..... همین بوده که من یه جوری شده بودم امروز ..... چرا همه یه جوری بهم نگاه میکنن .... دیگه ممزی بدبخت شد .... همه منو بی حجاب دیدن ... دیگه پاکدامنیمو از دست دادم رفت ..... بدبخت شدم خواهر  (  البته نه بی حجابه بی حجابا .... ولی خوب باز هم همونه دیگه .... فرقی نداره ) ......

 

 

خیلی به خودم خندیدم تو شرکت و رفتم پشت یکی از پارتیشن ها که همیشه بچه های خودمون میرن پشتش و عین احمقا به خودم خندیدم .... خیلی حال داد بهم اونروز .... برای یه سری از بچه ها هم که باهاشون صمیمی هستم جریان رو تعریف کردم .... اما این ضایع شدن رو نزاشتم بفهمن .....

 که تو شرکت اینجوری دسته گل آب دادم .... ( اونم چه دسته گلی )

 

 

نکته :

 

1- قبل از بیرون رفتن از خونه حتما آقا پسرا از بسته بودن زیپ شلوارشون مطمئن بشن .

 

2- اگر فکر میکنین کسی بهتون پا نمیده و خیلی تنهایین .... کافیه یه روز همین تیپی که من زدم رو بزنین ..... مطمئننا نتیجه میگیرین ..... ( اما بعدش اگه ایدز گرفتین به من مربوط نیست )

 

3- از جلوی ساختمونهایی که شیشه رفلکس دارن همیشه یکبار هم که شده خودتون رو از روبرو ببینی .... نه مثل من از بغل .... تا همه جزئیات خودتون رو هم چک کرده باشین .....

 

 

4- با زیپ باز هیچ وقت  .... باز هم میگم ... هیچ وقت تو میرداماد راه نرین که خیلی خیلی بدتر میشه براتون .... ( نمیگم چرا تا خودتون امتحان کنین )

 

5- اگر هم زیپ شلوارتون خرابه همیشه دکمه های پالتو یا بارونیتون رو تا آخر ببندین یا از یه کیف یا کلاسور برای بستن زاویه دید طرف مقابل استفاده کنید ....

 

 

6- هنوز نمیدونم تو اینجور مواقع شلوار پارچه ای بپوشین یا جین ..... خودتون میدونین ....( عاقلان دانند )

 

7- برای حفظ بقیه آبروی خودم اون عکسهای لب ساحلی که تو دبی و اینور اونور انداخته بودم رو از تو اورکاتم برداشتم تا اگر وبلاگ نویسی احیانا منو تو خیابون دیده باشه نتونه این عکسها رو با اون نگاهش مچ کنه و دیگه وااااااااااااا ویلااااااااااااه .....

 

8-  از اینکه این آپدیت طولانی بود یکم بالای 18 سال منو ببخشین .... خودتون خواستین بخندین .... میگین عزاداری تموم شده .... منم شروع کردم و این داستان کاملا واقعی رو براتون نوشتم .... ( که ای کاش میمردم و چنین روزی رو نمیدیدم  .... که عفت جونم به باد بره )

 

 

9- مسئولینی که آسانسور میسازن ... لطف کنن آینه آسانسوری که میسازن کاملا قدی باشه .... نه کمر به بالا  

 

۱۱ - در آخر هم از اینکه داستانم نثرش اینجوری بود شرمنده .... دیشب جریاناتی برام اتفاق افتاد که سر فرصت براتون مینویسم ... فقط  اینو بگم که تورو خدا مواظب اطرافتون باشین .... بد جامعه ای شده..

 

 

دیگه حرف نمیزنم ... تا خودتون بنظرین ...