داستانهای محمدرضا

و اما بعد !!!

خب ، حالا اگه خسته نشدین ، میریم سراغ ماجرای بعدی که برای من پیش اومده بود:

در یکی از روز های سرد زمستونی (بازم امسال) که رضا دور خودش پتو پیچیده بود
و به قول معروف برای بیکارنبودن ، روم گردی میکرد توی یکی از این چت روم ها
یکی بهش سلام کرد و بعد سئوال و جواب های همیشگی، تصمیم گرفتیم با طرف دوست بشیم.
حالا مشخصات طرف{نام: سارا- نام خانوادگی : به خودم مربوطه - محل سکونت:
اکباتان- سن:20- قد :167- وزن:50 - رنگ پوست:سیفید- رنگ چشم:عسلی}
اگر شما جای من بودین رد میکردین
راستی مشخصات خودمو نگفتم :{اسممو اینا رو که بیخیال- قد:177 - وزن:68 -رنگ بادی:گندمگون یا گندمی - رنگ چشم: میشی - دیگه وارد جزئیات نمیشم
چون میترسم برام غش کنین ، ولی خلاصه بگم : حلوای تن تنانی ، تا ....... ندانی.}
حالا از بحث دور نشیم ، ایشون مارو دیدن و پسندیدن، منظورم خودمم (از مار اشتباه برداشت نکنین یه وقت).
چشماتونو درد نیارم ، بعد از 2 روز خودش موبایلشو به من داد وبا هم مرتب در تماس بودیم و اینم بگم که چند روز بعد از دوستیمون مامانم اینا، برای تمدید اقامتشون، رفتن دوبی .
منم راحت، ولی یکم ناراحت(بهم نخندین ها) از اینکه شبها تک و تنها میخوابیدم میترسیدم ، آخه ترسم داره وبرای اینکه ترسم بریزه و هم اینکه از تنهائی در بیام
با سارا حرف میزدم ، که خیلی موثر بود ،منم دیگه مثل جغد شده بودم ، چون روزها میخوابیدم.
راستی اینم بگم که سارا نفرپنجم کاراته تو ایران بود. و چند بار قهرمان تهران شده بود وشاید باورتون نشه که من اولین دوست پسر سارا ، توی زندگیش بودم.و در این مدت وابستگی اون به من زیاد شده بود، چون هم منو میدید تو نت، هم بامن حرف میزد. به من ابراز علاقه هم میکرد ولی من با خودم میگفتم اینم مثل هانیه س ،
فقط ومشخصات ظاهری که گفته بود با هانیه فرق داره.
جونم براتون بگه بعد از 7،8،10 روز با هم جلوی مرکز خرید گلستان قرار گذاشتیم (میدون پونک).
اون با دختر عموش به نام فرزانه اومده بود،که خیلی باحال تر از خودش بود ،
من و سارا از اونا جدا شدیم رفتیم کافی شاپ ، ولی قیافش همونی بود که میگفت ولی خیلی صورتش جای زخم داشت ، مثل اینکه بچه بوده خیلی شیطونی کرده بوده،
مثلا 7 سالگیش داداشش رو برف اینو میکشیده با سرعت اینم چپ کرده با صورت کلی کشیده شده رو آسفالت(خلاصه بگم صورتش داغون بود ،5 تا جوش ریز هم زده بود که به قول خودش از پریودش بود.)
از اون به بعد ما هم دیگرو ندیدیم چون وقت و موقعیتامون با هم نمی خوند،در
حالی که عشق اون به من، روز به روز سیر صعودی خودشو طی میکرد.
بگذریم ، یه روز ما از روی شنگولی یا منگولی، بهش گفتیم که .......
من از دختر عموت خوشم اومده ، خب چی انتظار داشتین ، از دست من کلی ناراحت شد و گریه کرد . حالا ما رو میگی ، منم اینور یهو زدم زیر گریه و به معذرت خواهی(خودم از اینکه دیدم اینجوری گریه میکنم کف کرده بودم).


ولی حرف من بسان پتکی بود عظیم که بر سر آن بیچاره فرود آمد

و من شرمگین از عمل خود(چیکار کنم ، من که ازش خوشم نمیومد با اون تجربه ای هم که از هانیه داشتم با خودم گفتم چیزی نمیشه که..........)
ولی بعد خودم فهمیدم که چه اشتباه یا بهتر بگم ،گناهی مرتکب شدم{میگین چرا گناه}
آخه اون شب از خونه هالش زنگ میزد و منم نمیدونستم ، حالا نگو این با اون حالی که داشته از خونه خاله میاد بره خونه خودشون که
یه پیکان بهش میزنه و در میره، سارای بیجاره هم 2ماه تو کما میره ،{اونم 2ماه}
حدود 6 ملیونم هزینه عملش شد چون جمجمه ش ترک بر میداره، همچنین :پای چپ و دست راست هر کدوم 2 عمل روشون انجام میشه.
الانم که مینویسم زندست ولی با من دیگه دوست نیست.

نظری اگه راجع به این جریان دارین بنویسید.

+ محمد رضا ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۳٠
comment نظرات ()