داستانهای محمدرضا

حلالم کنید

سلام
من ازتون یه خواهش دارم،تو رو خدا جون هر چی وبلاگ خونه،
جون هر چی وبلاگ نویسه، آرزو کنین که من بمیرم.
دلم خیلی پره. نمیدونم چی بگم و از کجا ، مغزم هنگ کرده.
شاید ندونید ،من دارم سرباز میشم و امیدوارم هر چه زود تر بشم
که با یه تیر خودمو برای همیشه از زندگیم معاف کنم.

الان که مینویسم اشک تو چشامه ، از همینجا از همه شما خواهش میکنم
که دعا کنین که من به آرزوم برسم.
درد من میدونین چیه ، اینه که هیچ وقت نتونستم کسی رو برای شنیدن حرفام
پیدا کنم.
هیچ وقت نتونستم کسی رو برای عشق ورزیدن پیدا کنم.
هیچ وقت حس خوشبختی ای که گفتم رو نداشتم، برای هیچ کسی هم مهم نیستم.
پس چرا سر بار کسی باشم.

دلم یک دوست میخواهد
که خیلی مهربان باشد
دلش اندازه دریا
به رنگ آسمان باشد

کسی باشد پر از شبنم
پر از پروانه، آهو ، آب
صدایش چکه ای آواز
نگاهش تکه ای مهتاب

کسی باشد که حرفم را
بفهمد با دل و جانش
پرستوی دلم راحت، بخوابد
توی دستانش

ددلم میخواهد او چیزی
شبیه برف و مه باشد
و جنس سینه هایش از
سکوت گرم شب باشد

همیشه صبح تا شب من
در این رویای شیرینم

تمام صورتم چشم است
ولی او را نمیبینم


حلالم کنید

+ محمد رضا ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۳۱
comment نظرات ()