داستانهای محمدرضا

جوکهای بی مزه




سلام ، این روزا وبلاگ خونا کم شدن،راستی از نظراتتتتتون خیلی ممنونـــــــــــــــــــم
یه جورایی این امتحانات ، تو اینترنت هم اثر داشته ،
منم بخاطر همین زیاد وقت شریفتون رو نمیگیرم و به چند تا جوک کوتاه و بی مزه بسنده میکنم تا با روحیه خوبی واحداتون رو پاس کنید.
(فقط بخندین که من ضایع نشم ،خب؟؟؟؟)
________________________________________________

از ترکه میپرسن:پیغمبر کی به رسالت رسید؟ میگه ایلده من بیلمیرم ، من سیدخندان پیاده شدم.!!!!


تركه با دوست دخترش رفته بوده پارك. همينطور كه دست همو گرفته بودن و راه ميرفتن، دختره حالي به حالي ميشه،يك چشمك به تركه ميزنه، ميگه: قاسم جون، بريم اون پشت مشتها ازون كار بدا بكنيم؟! تركه ميگه: آي گفتي عزيزم... اتفاقاً منم بدجور شاش دارم!


ترکه میره مسابقات قرائت قرآن ، شلوار ورزشی میپوشه !!



تركه ميره زير ماشين، رفقاش با دمپايي ميزنن درش ميارن !!!!


به تركه ميگن: كجا داري ميري؟ ميگه: دارم برميگردم!!!!!


تركه ميگوزه، دنبال پوكش ميگرده !!!!



قاضي به شاهد كه يه ترك بود ميگه: لطفا" بريد تو جايگاه شهود و كتاب انجيل رو بگيريد دستتون و قسم بخوريد كه راست ميگين. تركه ميره جايگاه شهود و انجيل رو ميگيره دستش و بلند ميگه: اين تو كون آدم دروغگو!!!!!!!!


از اینکه امروز به ترکا گیر دادم منو ببخشید (منظورم ترک هایی که اینو میبینن ، نه تو!!!!).
+ محمد رضا ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٥
comment نظرات ()