داستانهای محمدرضا

رسيدنم به خير !!!!

سلام ،من اومدم ، جای همتون خالی ،خیلی خوش گذشت.
آب و هوا هم از " همه نظر" عــــالی بود ،خصوصا شبها .

چون منی که معمولا شب ها ....... میخوابم ، اونجا از سرما به پتو رو آوردم.
سوغاتی هم چیزی نگرفتم ،آخه کلی اونجا انرژی سوزوندم و دیگه حالی برای خرید کردن نداشتم . فقط به چند تا کلوچه بسنده کردم.
الان هم از خواب پا شدم و مثل همیشه سر شار از انـرژی.
آخه بعد از ی حمام آب داغ ( نه گـــرم) ،خواب خیلی حال میده . منم مثل خرس از ساعت 1.00 تا الان خواب بودم . ( جای همتون خالی).

راستی توی این 3 روزی که من نبودم مثل اینکه خیلی ها اومدن اینجا. حدودا 80 نفر در 3روز ، من که خیلی خوشحالم .
در ضمن به این نتیجه رسیدم که این عکس بد بدا رو بر دارم.
بابا..... بچه مثبت ها ، منم یه جورایی مثبت میزنم ، ولی نه اینقدر.

آخه به قول s.o.l.o از اینجا خانواده رد میشه.
و فکر کنم بخاطر همین بود که از 80 نفر فقط 8 نفر نظردادن .

در ضمن جا داره از اونایی که منو لینکیدن تشکر کنم ، اونایی هم که هنوز لینک ندادن ، بدن ولی با اسم "محمد رضا" یا "داستانهای محمد رضا".
به منم بگید تا منم بلینکمتون.
حالا این شعرو بخونید ،من که بدم نمیاد (شما چطور؟؟؟؟؟؟)
------------------------
غمگین
----------

بنفشه سخت غمگین بود
وگلبرگ لطیفش زیر نور لاله ها
ـ میسوخت


و شرم آلوده در کنجی
اگر هم با نسیمی بوسه ای میداد
ـ غمگین بود

وتصویرش میان برکه ی گیلاسهای سرخمان
از درد می پیچید و
ـمی خندید

بنفشه سخت غمگین بود
و در اندیشه بودم من
که آیا تندبادی اینچنین آواره اش کرد؟

ندانستم!!!
+ محمد رضا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٦
comment نظرات ()