داستانهای محمدرضا

کلی خبر دارم براتون !!!!!

چند تا خبر دارم ، اول از همه اینکه ظاهرا جایی که افتادم از قرار معلوم جای بدی نیست ،آخه همه تعریف میکنن ، خودمم راضیم چون نزدیک تهرانه منم میتونم ی ساعته خودمو برسونم خونه .
در ضمن یه خبر خوش دیگه اینکه اینجور که من پرس وجو کردم جون این پادگان
نزدیک تهران هست روزای " پنج شنبه و جمعه " به احتمال زیاد میتونم به آغوش خانواده و بعد به آغوش شما دوستان عزیزم برگردم (البته اگرآغوشی که منو قبول کنه باشه ).

همینجا هم جا داره ، از ابراز محبتی که دوست عزیزم آقا عطـــــا تو وبلاگش نسبت به من داشته تشکر کنم . حتما به وبلاگش سر بزنید ، پسرخیلی گل و خوبیه.
در ضمن ٬با مشورتی که با ميترا جــــون داشتم تصمیم گرفتم که وقتی من میرم سربازی، وبلاگ رو در اختیار کسی بزارم که بتونه اخبار و خاطرات من و خدمت رو برای شما اینجا بنویسه و برای اینکار من " عطا" رو انتخاب کردم.
البته وبلاگ مثل همیشه به قول بعضی ها مثل سابق "اکتیو " نیست ،ولی سعی میشه
هفته ای 2 ،3 تا مطلب خوب (از همه جا ) براتون بنویسه.


البته اگر خودم پنجشنبه جمعه ها ، تهران بیا شدم ، حتما مینویسم و زحمت عطاخان رو کم میکنم.

از اینکه به فکر من هستید و برام دعا میکنید ، صمیمانه تشکر میکنم.

خوشحال میشم نظرتون رو راجع به تصمیم من برای وبلاگ بدونم.

التماس دعا
+ محمد رضا ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٩
comment نظرات ()