داستانهای محمدرضا

بالاخره اومدم

سلام به همگی شما دوستان عزیز ، من محمد رضا هستم که براتون مینویسم.

قبل از هر چیز ، جا داره که از لطفی که به من ، عطا و وبلاگ داشتید ، تشکر کنم.

 

هفته پیش هم من اومدم تهران ولی بنا به دلایل نامعلوم اينترنتی  نتونستم خبرهای مربوط به پادگان رو براتون آپ لود کنم.

 

ولی الان همه خبرهارو براتون میگم (البته بطور خلاصه):

 

پادگان ما با فاصله ی زمانی 10 دقیقه بعد از سیمان آبیک هست و در دامنه کوه قرار داره.

گروهان ما از 120 نفرتشکیل شده که از این بین80 نفر از تهران و شهریار و کرج ،20 نفر رشتی ،حدود 15نفر مازندرانی ، و باقی از تبریز و اصفهان و ... اومدن.

 

تو برنامه هفتگی ما یک روز برای استخر وقت داریم که همه به استخر میریم  ، به مدت 2 ساعت( استخر تو خود پادگانه )

 

سه شنبه صبحها ، زیارت عاشورا برقراره که خیلی حال میده ( چون همه توحسینیه میخوابن )

 

بیدار باش ساعت 4:45 دقیقه و ساعت خواب (خاموشی) هم 10.00 شبه .

 

وضعیت غذایی بد نیست ، غذا به همه میرسه ولی نه و داره نه خاصیت ،فقط شکم پر کنه.

برنامه غداییمون هم تا الان این غداهارو به ما دادن : لوبیا پلو ، عدس پلو ،سیب زمینی پخته با تخم مرغ آب پز و گوجه خیارشور، راگو ،سبزی پلو با تن ماهی (هر 2 نفر یک تن ماهی) ، مرغ (هر 4نفر یک مرغ کامل ) . بقیشو هم یادم نمیاد.

 

من اونجا مسئول نظافت شدم و هر روز صبح ساعت 5.30 که همه صبحانه خوردند باید باغچه ها رو آب بدم (حدود 10 سطل آب ).

 

ولی این کار رو بخاطر مزایایی که داره قبول کردم ،مثلا دیگه هیچ وقت من نگهبان نمیشم و پست نمیدم ،مرخصیم هم در ارجعیته نسبت به بقیه بچه ها .(به مسئولان هر گروهان " ارکانی " میگن مثل مسئول نون ، چای ، غذا ، نظافت ، ارشد گروهان و منشی یا دفتر دار که همه از بین بچه ها انتخاب میشن که من هم یکی از 16 نفر مسئول نظافتم )

ارکانیهای گروهان ما 30 نفر هستند که از این مزایا مثل مرخصی آخر هفته برخوردارن (البته اگر دستور بازداشت گروهان از مقامات بالا صادر نشه).

 

تو این مدت بد ترین تنبیهی که خودم به تنهایی متحمل شدم ،400 متر کلاغ پر بود که تو10 متر آخرش دیکه جونی نداشتم .

 

بقیه خبرها رو هم بعدا براتون بطور مفصل شرح میدم.

 

 

منتظر خبرهام باشید (بازهم سر بزنید ).

 

قربون همتون محمد رضا

+ محمد رضا ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۱٩
comment نظرات ()