داستانهای محمدرضا

نميدونم چه عنوانی انتخاب کنم؟؟؟

سلام به همگی ، بازم آخر هفته شد و من اومدم .(همونطور که گفتم من هر هفته اگر

مشکل خاصی برای گروهان پیش نیاد میتونم مرخصی بگیرم و خونه بیام).

 

راستی با اومدن هفته ی جدید ،6 هفته از 12 هفته  آموزشی میگذره و وارد هفته ی هفتم میشیم.( زود گذشت نه؟؟؟؟؟؟؟)

 

 ولی این مرخصی با مرخصی های هفته های قبل خیلی فرق داره ، آخه من به جرات میتونم بگم که بد ترین هفته ی زندگیمو گذروندم ، آخه قبل از اینکه برم بخاطر یه شوخی تو چت بد جوری یکی از دوستامو از خودم رنجوندم ، و ازجهت دیکه اینکه وقتی برای درست کردن قضیه و حل شدن این سوء تفاهم نداشتم ، بد بختی اینکه از پادگان هم نمیشه به جایی زنگ زد و نمیشد حداقل تلفنی مسئله رو حل کرد .

 

ولی با اومدنم تونستم یه جورایی قضیه رو روشن کنم و سوء تفاهم ها رو رفع کنم.

 

خلاصه بگم این هفته تو پادگان اصلا حال نکردم .

 

راستی فرمانده گروهان خدمتش تموم شد و الان جانشینش بالا سر گروهانه که اصلا خوب نیست.( آخه روابط عمومیش زیر صفره و اصلا فارسی نمیتونه حرف بزنه ، از اون اردبیلیهای شونصد طبقه ست)

قیافش هم مثل افغونیا میمونه ، فکر کنم توخدمتش تاحالا حموم نرفته.

 

خبر بعدی اینکه من الان بد جوری سرما خوردم طوریکه اصلا تو عمرم اینجوری صدام نگرفته بود ، مثلا وقتی اومدم خونه به بابا زنگ زدم ، اول منو نشناخت ، ولی بعدش که فهمید منم فکر کرد من بخاطر موضوعی مثل فوت یکی از نزدیکان خیلی گریه کردم و صدام گرفته.

 

علت سرما خوردنم  هم تقصیر خودم بود ،چون با تن  خیس عرق که از کوهپیمایی (25 کیلومتر راهپیمایی رو تپه ها و کوههای اطراف ) بر میگشتیم ، از سهمیه قالبهای یخی که برای تانکر آبمون گذاشته بودند ی تیکه اندازه ی کف دست برداشتم و شروع کردم به خوردن.

 

اونجا هم بهداری رفتم و 2عدد آمپول زدم که جفتشو به اونجام زدن که یکیش بتامتازون بود و اون یکی دیگه یادم نمیاد اسمش چی بود  که خیلی درد داشت، ولی چشمتون روز بد نبینه، چون 5 دقیقه بعد از زدن آمپول که به گروهانم ملحق شدم که حدود 100 تا بشین پاشو با بچه ها رفتم.  دمای بدنم هم 38.5 بود.

 

ولی هنوز حالم خوب نشده ، ولی از اونجایی که من خیلی بخشنده و مهربونم ، این سرما خوردگی رو با کمک 4،5  نفر دیگه به کل گروهان تقسیم کردیم که در یک عملیات موفیت آمیز تونستیم فرمانده رو مریض کنیم که تا 2 روز نتونست تو مراسم صبحگاه و شامگاه بیاد که من خیلی حال کردم ولی علاوه بر جانشین فرمانده ،50 نفر دیگه هم سرما خوردن.( حال میکنین سخاوتو)

 

فکر کنم یکی منو چشم کرده که این هفته بهم بد گذشت ، آخه پریشب هم گشت بین برجک به ما خورد که کل گروهان ، از جمله من باید میرفتم.

 

ساعت پست من و دوستم (دو نفری با هم باید پست میدادیم ) هم  ساعت 8 تا 10 شب و 2 تا 4 صبح بود که در حقیقت 1 ساعت راه تا برجک بود که با این حساب ، اونشب همه 2 ساعت بیشتر نخوابیدن .

 فردا صبحش از سردرد ، مخم داشت سوت میکشید.

 

 

حالا اگر وقت باشه و همچنین حال نوشتن ، از بدیهای اونجا هم میگم .

 

 از اینکه ممکنه نتونم از تک تکتون بخاطر لطفی که داشید و برام کامنت گذاشتید تشکر کنم معذرت میخوام.

 

اگر حس و حالی باشه و تا فردا خوب بشم ، بازم مینویسم .

+ محمد رضا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٦
comment نظرات ()