داستانهای محمدرضا

چهار روز مرخصی در پادگان جواد نیـــا ؟؟؟!!!

سلام به همه دوستان عزیزم ، قبل از هر چیز از همتون بخاطر توجهی که به وبلاگ داشتید و منو فراموش نکردید تشکر میکنم و از همتون معذرت میخوام چون هفته ی قبل که نیومدم ، جریاناتی تو پادگان رخ داد که براتون توضیح میدم.( ایندفعه میخوام وبلاگو بترکونم ، از شما هم میخوام حوصله کنید و تا آخرش بخونید و ترکوندن بخش پيامهای دیگران با شما).

و اما داستان اینبار که با همه ماجراهای جواد نیا تفاوت داره به دو دلیل :

اولاً : مرخصی هفته پیش 4 روز بودکه من کلی برای این 4 روز نقشه کشیده بودم.

دوماً : چون شنبه ی این هفته تعطیل بود ،فرصت خوبی بود تا همه ی بچه های شهرستانی بتونن از این فرصت پیش اومده بهره کافی ببرند. در نتیجه بر حسب دستور فرمانده پادگان به مرخصی رفتند و اکثر بچه های تهران از جمله ماها رو به دلایلی که براتون بعدا میگم در پادگان نگه داشتند.

و اما شرح این چند روز از بعد از ظهر چهار شنبه: در شامگاه [ شامگاه مراسمی است که راس ساعت 6 بعد از ظهر ،تمامی یگانهای آموزشی و غیرآموزشی در آن حضور می یابندتا پس از خواندن قرآن، با موزیک خاصی پرچم را پائین بیاورند. البته محل انجام شامگاه را میدان صبحگاه مینامند ، زیراهمین مراسم در ساعت 7 صبح انجام میشود که در آن پرچم را بالا میبرند] آن روز تنها 20 نفر از گروهان120 نفری ما شرکت کرده بودند ، تازه مال ما آبرومندانه تر از بقیه بود ، چون گروهانی هم بود که فقط از9 نفر تشکیل شده بودند ، خلاصه آخر مسخره بازی بود. چون شامگاه 1400 نفری تبدیل شده بود به شامگاه 60 نفری.

راستی میدونین دلیل موندن ما چی بود؟ چون خونه ما نزدیک به پادگان بود( تهران ) و بچه مثبتی ما مزید بر علت شد. حالا بجای مرخصی و گردش و سفر به شمال باید میرفتیم از بخشهای مختلف پادگلن مثل: انبار تدارکات ، تصفیه خونه ، اسلحه خونه و ... مراقبت کنیم ( پست بدیم ) که خیلی ضد حال بود.

بعد از مراسم شامگاه و کمی الافی نوبت شام شد. به به که چه شامی ، زده بود رو دست نایب و حاتم و سورنتو و... . شام اونشب ما تشکیل شده بود از یک عدد خیار سالادی ( از نوع خیلی خفن )+20 گرم کالباس+ دمپائی ابری ( یک عدد کوکو سیب زمینی) و به اضافه کمی نون که جزء سور و سات شاممون بود.

خنده دار اینجاست که با هر زحمتی بود دمپائی رو غورت دادیم. حالا بعد از چند ساعت میخواستیم بریم اونجائی که همه تنها میرن ، ولی غافل از اینکه آب قطع شده بود و حالت ما با بی آبی دیدنی بود.

داشتم به این حرف پدرم میرسیدم که میگه: " پسر گرسنه نموندی تا عشق یادت بره ، دستشوئی نداشتی تا هر دوتاشون یادت بره " .

بالاخره آب بعد از یک ساعت اومد و ما نه گرسنگی یادمون رفت و نه عشق.

بزارین تا یادم نرفته 3 نفر دیگه از بچه های باحال گروهان رو هم معرفی کنم که دو تاشون با ما بودن :

اولیشون غلامرضاست که متولد 56 و پیر گروهانه و کمی هم لهجه ی آذری داره ، مثلاً کلماتی که حرف " گاف" دارند رو " قاف " تتلفظ میکنه و برعکس . مثلا به "قمقمه" میگه " گُمگُمه" و در کل پسر با نمکیه.

دومی هم مصطفی ست که مسئول چای گروهانه و در کل علی بی غمه و با تکیه کلام مخصوصش ( اوا خانوم ) سر ما رو میبره. اصلا انگار این بشر بویی از جدیت نبردهو همه چیز رو به شوخی میگیره.(متولد 62)

و اما سومی علی ، که ارشد گروهانه و متولد 63 ، پسر صاف و ساده ایه و همچنین هیکل مند ( یه چیزی تو مایه های گوریل انگوری ). در ضمن اینم بگم که تخت من و مجید وعلی ، بغل و بالای همدیگس و بدلیل اینکه علی ارشد گروهانه ، ما سه تائی بعد از ساعات خاموشی کنفراس میزاریم و کلی حال میکنیم و کسی هم جرأت نمیکنه چیزی بهمون بگه ، البته اینم باید بگم چون بچه ها خسته اند ما هم مراعاتشونو میکنیم.

جمعه هم با بروبچ دسته جمعی رفتیم حموم یه وقت فکر بد نکنید ، حمومش عمومی نبود.

دیگه برام غیر قابل تحمل بود بتونم یک ساعت دیگه کثیف بمونم. بعد از یک ساعت ا زحموم زدیم بیرون،حالا بماند که اونتو چقدر شلوغ بازی در آوردیم ، که از جمله اونها این فکر پلید بود که چند نفری دست و پای مصطفی رو تو حموم گرفتیم و سبیلاشو زدیم ( آخه خیلی به سبیلاش حساسه).

ولی انصافأ وقتی سبیلاشو زدیم شده بود مثل هلو

از همه دوستام گفتم ، بی انصافیه که از فرمانده گروهانمون حرفی نزنم که جداً آدم باحالیه ، ولی متاسفانه یا خوشبختانه در حال تسویه حسابشه که ترخیص بشه. جناب سروان سید محمد میرنژاد متولد 58، آخر لوتی ، بچه تهران ، بسیار فهمیده و با اطلاعات عمومی بالا( عجب پاچه خواری کردم )

ولی داشتن همین خصوصیاتش بود که باعث میشد که با هر کس مناسب شأن خودش بر خورد بکنه و در نتیجه همه ازش راضی بودند.

این 4 روز هم با فرمانده کلی حال کردیم مثلا غروبها پشت آسایشگاه یگان دور هم جمع میشدیمو هر بحثی که پا میداد رو راجع بهش بحث میکردیم . در ساعات قرق [ ساعت بعد از خاموشی رو میگن که همه باید داخل آسایشگاه باشند ، یه چیزی تو مایه های حکومت نظامی] هم میومدیم بیرون ومیگفتیم ومیخندیدیم ، از جوک و خواندن شعر بگیرید تا در آوردن ادای فرمانده افغانیه و بوشفِگ( اینم لقب فرمانده جدیده که جای میرنژاد اومده و دلیل انتخاب این لقب بخاطر اینه که از لحاظ ذهنی و فکری با بوشفِگ همخونی داره )

مثلا یه شب بیرون از آسایشگاه بحثمون با میرنژاد راجع به حیواناتی مثل آفتاب پرست وسمندر بود که بوشفِگ یهو وسط بحث اومد و کفت: سمندر همونیه که تیغ پرت میکنه؟؟!!

حالا جون من شما از کسی که تحصیلات لیسانس داره و فرمانده گروهان قراره بشه چه انتظاری دارید؟

ما که دیگه نتونستیم جلو خودمونو بگیریم و زدیم زیر خنده. وقتیکه متوجه سوتیش شد یه مکث کرد و پشت سرشو خاروند وبی سر وصدا رفت خوابید.

درد سرتون ندم. گفتم غروبها پشت آسایشگاه جمع میشدیم و با فرمانده حال میکردیم.

یاد غروب شنبه پیش افتادم که نیمی از بچه ها داشتیم به غروب رویایی و وصف نشدنی اونروز نگاه میکردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم که به پیشنهاد حامد همه با هم نیت کردیم وتفعلی به حافظ زدیم که این غزل اومد:

    ای پادشه خوبان داد ازغم تنهائی        دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآئی

    در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم      لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

خب دیگه خیلی خستتون کردم ، دست خودم هم خسته شد.

فقط یه مژده بدم که به احتمال زیاد میتونید هفته آینده عکس بچه هائی رو که آمارشونو بهتون دادم ببینید.( قبل و بعد از آغاز به خدمت).

در پایان براتون آرزو دارم که

       تنت بناز طبیبان نیازمند مباد                  وجودت آزرده گزند مباد

       سلامت همه آفاق درسلامت تست        به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

چشم انتظار نظراتتون هستم.

يا هــــــو

+ محمد رضا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۱٦
comment نظرات ()