داستانهای محمدرضا

شمارش معکــــوس ؟؟؟؟

شنبه اول صبح رسیدم پادگان. این هفته قرار بود بریم پادگان ، و در نتیجه روز شنبه برای نظافت چادرها رفتیم اردوگاه .

وقتی رسیدیم اونحا چادر ها رو سم پاشی کرده بودند و در نتیجه یه سری از حیوانات اونتو گیر افتاده بودند که از این بین یک موش صحرائی تو چادر ما و یک مارمولک از نوع خفن تو جادر نوید اینا پیدا و شکار شد.

خلاصه بعد از نظافت برگشتیم و آماده شدیم برای فردا که به اردوگاه اعزام بشیم.

قبل از اعزام چند تا چیز بهمون دادند مثل: کوله پشتی ، قمقمه و یقلاوی و کلاه فولادی که وقتی رو سرت میذاشتی تریپ آخر حماقت میشد بعلاوه 2تا پتو و وسائل شخصی راهی اردوگاه شدیم.

فاصله اردوگاه تا محل یگان چیزی حدود 30 دقیقه راهه ، حالا خودتون حسابشو بکنید که با یه کوله (حدود 30 کیلوگرم )و کلاه آهنی(1500گرم) + تفنگ ژ-3 (4200 گرم) ، پوتین به پا با دمای بالای 38 درجه چطوری خودمونو به اردوگاه رسوندیم.

محل اردوگاه میان چند کوه با چیزی حدود 70 چادر12 نفره وتعدادی تانکر آب و دستشوئی و حمام صحرائی در یک محوطه چند هزار متری واقع شده بود.

بعد از تقسیم شدن تو چادرها من ، حامد و ادموند وغلامرضا تو یک چادر افتادیم البته بعلاوه چند تا شاسکول شهرستانی(شمالی).

از همه سخت تر تو اردوگاه کلاسهاش بودکه باید چیزی حدود 6ساعت زیر آفتاب داغ که مثل شلاغ به جون پوستمون افتاده بودو روی خاک وسنگ وگاهی اوقات وسط لشگر مورچه ها می نشستیم.

البته این هوای گرم از ساعت 1 شب به هوای سردی تبدیل میشد که تن همه به لرزه میفتاد.

مثلا همون روز اول که بیدار باش قرار بود ساعت 4.45 صبح باشه، تنها گروهان ما از فرمانده گرفته تا بچه ها تا ساعت 7.00 خوابیدیم و در صبحگاه هم شرکت شرکت نکردیم. (آخه با اون سرما دل کندن از پتو خیلی سخت بود.

اینم تا یادم نرفته بگم که تو اردوگاه یک سری از بچه ها مثل ارتشبد و مجید وعلی(ارشد گروهان ) و مصطفی (مسئول چائی ) نیومدند چون باید خودشونو برای روز مادر آماده میکردند (جز گروه موزیک بودند).که محمد رضا بعنوان تنظیم کننده و بقیه خواننده بودند.

البته حامد هم که گیتار میزد بنا به دلایل شخصی اسمشو خط زد چون محیط اونجا برای گیتار زدن اصلا مناسب نبود.

شب آخر هم آخر عشق و حال بود چون بعد از آزاد باش( ساعت 6.00 بعد از ظهر کم کم سرو صدای بزن وبرقص بود که از هر چادر بلند میشد، بعضی چادر ها هم مشغول برگزاری مراسم جشن پتو بودند.

این 3 شبانه روز هم به خوبی و خوشی گذشت و خیلی به ما حال داد .

تنهاه بدی که اردوگاه برای من داشت این بود که خیلی بیشتر از بقیه بچه ها سوخته بودم (یه چیزی تو مایه های " ویل اسمیت ")

صبح چهار شنبه هم به سمت پادگان راه افتادیم وبعد از ناهار اومدیم خونه.

و در آخر هم باید بگم که شمارش معکوس داره شروع میشه چون 10 شهریور ترخیص میشیم و باید ببینیم که 18 ماه باقیمونده رو کجا میفتیم.

لذا از همتون خواهش میکنم برام دعا کنید که یه جای خوب تو تهران بیفتیم.

+ محمد رضا ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/۳۱
comment نظرات ()