داستانهای محمدرضا

آموزشيم به سر رسيد خدمت به آخر نرسيد ......

سلام ، چطورین؟ خوبین ؟ میخوشین یا نه ؟

منم خوبم ...... و اميدوارم که شما هم خوب و خوش و سلامت باشين

همونطور که میدونید دوران آموزشی من که به قولی" سخت ترین دوران و در عین حال باحالترین دوران تو خدمت" بحساب میاد به پایان رسید.........

که خصوصاً روزهای آخرش ٬ هم خیلی خوش گذشت هم خیلی بد .

خوش به این دلیل که وضعیت پادگان برای ما که آخر خدمتمون بود خیلی هتل تر از قبل بود ، چرا که هیچ نظارت و سختگیری نسبت به ما نمیشد طوری که خودمون تعجب کرده بودیم. دیگه فکرشو بکنید چقدر هتل بوده......

بد هم به این دلیل گذشت ،چون دلمون برای همدیگه تنگ میشد .

آخه نزدیک به 3 ماه شادیها ، غمها و مشکلاتمون با هم یکی بود و با هم زندگی کرده بودیم و به هم عادت کرده بودیم وحالا داریم از هم جدا میشیم و معلوم نیست که آیا باز هم با هم در یک یگان خدمت کنیم یا نه؟؟؟؟

بازار خاطره نویسی و در حقیقت یادگاری نوشتن برای همدیگه این روزها خیلی داغ بود(همچنین آدرس و تلفن رد و بدل کردن).

. و حکایت همچنان باقیست ، چون 18 ماه دیگه از خدمتم باقی مونده ودر حال حاضر نمیدونم کجا باید خدمت کنم.

در حال حاضر هم که براتون مینوسم به یک مرخصی 13 روزه اومدم (از دهم تا بیست وسوم شهریور) که "مرخصی پایان دوره" نام داره.(جالبه که بدونید در طول این 12 هفته {84 روز} من 44 روز در مرخصی بودم و 40 روز خدمت کردم).

برم تا دیر نشده برای خودم اسفند دود کنم.

ازتون خواهش میکنم که برام دعا کنید تا یه جای نزدیک و خوب بیفتم و بتونم راحت خدمت کنم.

همونطور که سه ماه پیش برام دعا کردین و من در پادگان (هتل)جوادنیا خدمت کردم.

راستی به احتمال 99% من در قراری که برای سیزدهم شهریور برنامه ریزی شده میام ، از شما هم خواهش میکنم که بیاین و یک روز رو هم با ما بد بگذرونید. آخه اگر شماها نیاید من کسی رو نمیشناسم و تنها میمونم وحوصله ام سر میره.

وقتی که رنگ حوصله کمرنگ میشود              آنگه " دلم برای خودم " تنگ میشود

تنهائی و سکوت بهم میخورد گره                   تنها انیس شیشه دل سنگ میشود

                                   به امید دیدار

                                    خدا نگهدار

+ محمد رضا ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/۱٢
comment نظرات ()