داستانهای محمدرضا

دعا کنيد برام .........ok ؟؟؟؟

 سلام ،  اول بسمالله جا داره که از همتون بخاطر تلاش و همکاری که با همديگه در سر کار گذاشتن من در روز قرار داشتيد تشکر کنم.

برنامه ريزيتون عالی بود ٬ چون حتی يک نفرتون هم نيومدين.

آخه بابا مگه من نگفتم اونجا کسی رو نمیشناسم ، حداقل شما پاشیــــن بیاین ولی ...

من آدم کینه ای نیستم ولی این رسمش نبود.

البته در نبود شما  از وبلاگهايی مثل پسر ايرونی ٬ متال بلاگ ٬ هک بويز ٬ آرش۱۴۲ وداريوش کبير ٬ زخمی از عشق ٬ هميشه بهار و چند تا وبلاگ نويس جديد که من اسمشونو نشنيده بودم مثل " ملوسک " اومده بودند.

ولی اين کجا و آن کجا

امروز یا در حقیقت این چند روز اصلا دستم به نوشتن نرفت ، آخه ماشاالله خیلی بهم روحیه دادین.

الانم از شمال اومدم ، جای همتون خالی خیـــــــلی حال داد.

فردا هم میرم پادگان جی ( طرفهای میدون آزادیه) برای تقسیم .

فقط توروخـــدا دعا کنین برام که یه جای توپ بیفتم، شیرینی همـــتونم میدم.

حالا این شعرو بخونید ببینین چه طوریاس (  آخه یه جورائی خودم گفتم بخاطر سر کار موندنم در سیــزدهم.)

دوســــــــــت

دلم یک دوست میخواهد

که خیلی مهربان باشد

دلش اندازه دریا

به رنگ آسمان باشد

کسی باشد پر از شبنم

پر از پروانه آهو، آب

صدایش چکه ای آواز

نگاهش تکه ای مهتاب

کسی باشد که حرفم را

بفهمد با دل و جانش

پرستوی دلم راحت

بخوابد روی پستانش(ببخشيد آخه کلمه مناسب تری ژيدا نکردم)

دلم میخواهد او چیزی

شبیه برف و مه باشد

و جنس سینه هایش از

سکوت گرم شب باشد

همیشه صبح تا شب من

در این رویای شیرینم

تمام صورتم چشم است

ولی او را نمیبینم

شعر از: خواجه محمد رضا......

 

              دوستون دارم هــــــوار تا

      دعا کنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن برام

    اگر تهران افتادم مخلص همتونم در بـســـــــــــت

 

+ محمد رضا ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٦/٢٢
comment نظرات ()