داستانهای محمدرضا

اينهم از تقدير مـــــــــا

صبح يكشنبه 23/6/82 براي تقسيم شدن با هزار دلهره و اضطراب راهي پادگان جي يا قدس شديم.

عجب شبي بود شب قبلش همه يه جورايي تو فكر روز يكشنبه بودند كه بالاخره سرنوشت چه خوابي براشون ديده با هر بد بختي بود شب رو صبح كرديم و راهي پادگان شديم.

ساعت 6:30 رسيدم اونجا اما هنوز از خيلي از دوستام خبري نبود. كم كم  بقيه رسيدند و بعد از 2 الي 3 ساعت الافي نوبت تقسيم ما شدو از جمعيت تقريبا 1200 نفري سربازان به اندازه 12 نفر هم صدايي در نميامد چرا که همه نفسهاشون حبس شده بود. از پشت تريبون اسامي يه سری از بچه ها را صدا كردندكه معمولا جاهاي خوب قسمتشان ميشد .

گروه اول رانندگان وزارت دفاع بودند در حدود 10 نفر.

گروه دوم كه حامد و كاوه جز ان بودند هم خواندند حدود 12 نفر.

گروه سوم كه مصطفي(مسئول چايي) در ان بود نيز خوانده شد در حدود 15 نفر.

 گروه هاي 4 و5 و6 هم كه تعدادي از بچه هاي ما جز انها بودند هم خواندند و ديگر اسمي خوانده نشد به مدت يك ساعت.

اين گروه هاي اعلام شده يا خيلي خوش شانس بودند يا طبق معمول به طف داشتن ويتامين پي(پارتي)محل خدمتي مناسبي نسيبشان شده بود.به عنوان مثال علي ارشد و نويد كه همان جي افتادند قسمت كامپيوتر علي و مصطفي هر كدام تو بخش اداري افتادند كه با لباس نظامي به تن نمي كنند و به قول معروف عشق و حال اما از همه هتل تر جاي حامد و كاوه است كه تو شركت هوايي قدس هستند.حامد تو بازرسي قسمت اطلاعاته با لباس پلنگي آبي و موي بلند و ...... كاوه هم تو قسمت كارگزيني و جاش از حامد هتل تره خلاصه تعدادي از بچه ها شكر خدا جاهاي خوب و راحت تقسيم شدند.

اما چي بگم كه دلم خونه آخه اين شانسه كه منو چند تا از هم خدمتي هام داريم؟چرا بايد تو اين همه آدم پست دادن و برجك و پاسداري نصيب ما بشه؟

 البته نا شكري نميكنم چون هستند كساني كه محل خدمتشان جهنم و غير قابل تحمله باز جاي من خيلي بهتر از اونهاست. چرا که تا خونه ۱۵ دقيقه بيشتر راه نيست (اونهم پياده)

من و محمد رضا(ارتشبد)كه افتاديم پاسداران(مهمات سازي) و فقط سه روز در هفنه ميتونيم بياييم خونه و بقيه روزها مشغول پاسداري و بالاي برجك هستيم .

خدا كنه شرايط جور بشه  که من بتونم از اينجا خلاص بشم تلاش خودم رو كه دارم ميكنم و مثل هميشه از شما مي خوام برام دعا كنيد از دوستام هم خواستم براي درست شدن كارام دعا كنند به غير از يكي از اونها كه حامد باشه كه ميگه من دعا بلد نيستم برات آرزو ميكنم كه از اينجا خلاص بشي و جاي خوبي نصيبت بشه .

راستي يادم رفت اين هم بگم كه جواد و ادموند و كافور هم مثل ما يگان پاسدار افتادند .

 اجازه بدين به طور مختصر يگان پاسدار را تعريف كنم . يگان پاسدار از تعدادي سرباز تشكيل شده كه تعداد سربازها بستگي به تعداد محل پست دادن أنها دارد و به مدت 24 ساعت پست و 24 ساعت استراحت خدمت ميكنند البته 24 ساعت پست هم به صورت 2 ساعت پست 2 ساعت استراحت يا أماده است . خيلي سخته كه آدم 2 ساعت همراه تفنگ و سرنيزه سرپا بخواهد تو يه مكان 1.5 متر مربعي آهني با ارتفاع 7 متر از سطح زمين تو سرما و گرما بايسته.

به هر حال ما كه مخلص اوستا كريمم هستيم و راضي هستيم به رضاي خودش .

تا بعد دست حق نگهدارتون ....

 التماس دعـــــــــــــــــــــا

+ محمد رضا ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٧/٥
comment نظرات ()