داستانهای محمدرضا

جزیره دور افتاده

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده٬ تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند.  خوشبختی ٬ پولداری ٬ عشق٬ دانائی٬ صبر ٬ غم ٬ ترس ٬ و...هر کدام به روش خود میزیستند .

تا اینکه یه روز......

دانایی به همه گفت :"هر چه زودتر این جزیره را ترک کنین ٬ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق میشوید."

تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاریو اصلاح پاروها ٬ آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسید همه چی از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان ٬"عشق" هم سوار بر قایقش بود ٬ اما به هنگام دور شدن ازجزیره ٬ متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و " وحشت " را نگه داشته بودند و نمیگذاشتند که او سوار بر قایقش شود. "عشق" سریعا برگشت و قایقش را به همه حیوانها و "وحشت"  زندانی شده توسط آنهاسپرد. آنها همگی  سوار شدند و دیگر جایی برای "عشق"  نماند. قایق رفت و "عشق" تنها در جزیره ماند.

جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب میرفت و "عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمیترسید ٬ زیرا "ترس" جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت . فریاد زد و از همه ى احساسها کمک خواست . اول کسی جوابش رانداد . در همان نزدیکیها ٬ قایق دوستش ٬ "پولداری"  رادید و گفت: ”پولداری عزیز یه من کمک کن .“ 

"پولداری" گفت :”متاسفم ٬ قایق من پر از پول و شمش و طلاست وجای خالی ندارد“.!!!!

"عشق" رو به سوی قایق غرور کرد و گفت:"مرا نجات میدهی؟"

"غرور" پاسخ داد: هرگز ، تو خیسی و مرا خیس میکنی.!!!!

"عشق" رو به سوی "غم" کرد و گفت:" ای غم عزیز مرا نجات بده؟"

اما "غم" گفت:”متاسفم "عشق" عزیز٬ من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده.“

در این بین " خوشگذرانی" و "بیکاری" از کنار عشق گذشتند٬ ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست.

از دور " شهوت" را دید و به او گفت: "شهوت عزیز مرا نجات میدهی؟؟؟"

شهوت پاسخ داد:” هرگز...برو به درک.....من سالها منتظر منتظر این لحظه بودم که تو بمیری!!!......حالا بیام نجاتت بدم؟؟؟؟؟؟

عشق که نمیتونست "ناامید" باشه٬ رو به سوی خدا کرد و گفت:"خدایا منونجات بده"

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد:"نگران نباش ٬ من به کمکت میایم".

عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمیتونست خودشو روی آب نگه دارد و بیهوش شد.

پس از به هوش آمدن ٬ خودش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود ودریا آرامتر از همیشه.جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون میامد ٬ زیرا امتحان نیت قلبی احساسها به پایان رسیده بود.

"عشق" برخاست.به" دانایی" سلام کرد و از او تشکر نمود.

"دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت:من"شجاعتش" را نداشتم که به سمت تو بیایم. "شجاعت" هم که قایقش دور از من بود٬نمیتوانست راهی برای نجات تو پیدا کند.

پس میبینی که هیچکدام از ما تورا نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. توحکم فرمانده بقیه احساسها را داری.

"عشق" با تعجب گفت: ”پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من میاد؟“

"دانایی" گفت : اون زمان بود.

"عشق" با تعجب گفت :" زمان"؟؟؟؟

دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله؛ "زمان"....چون این فقط زمان است که لیاقتش را دارد تا بفهمدکه "عشـــــــــــــــــــــــــــق" چقدر بزرگ است.

+ محمد رضا ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۸/۳٠
comment نظرات ()