داستانهای محمدرضا

سیـــــــــــب

سلام امروز داشتم فکر میکردم که چرا من که تو رابطه ام با دوستم به مشکل برخوردم و موجب بهم خوردن دوستیم با طرف شده، چرا نتونم دیگه دوستی داشته باشم و خودمو ببازم.

آخه میدونی...... از وقتی که سرباز شدم ( در حقیقت از وقتی که کچل شدم) دختری که خیلی دوستش داشتم و همچنین اونم منو دوست داشت منو ترک کردیعنی دوستیمونو بهم زد.

من و اون حدود 2 3 سال با هم دوست بودیم یه  دوستی خیلی ساده داشتیم که کم کم علاقمندیمون بهم زیاد شد و این آتش عشق ( نمیدونم عشق دروغین یا حقیقی) بالا گرفت.

حتی دوستای خودم (پسرا) که منو اونو میشناختن از دیدن این همه صمیمیت و نزدیکی بین ما تعجب کرده بودند وحتی فکر میکردند که در آینده ای نزدیک ما با هم ازدواج میکنیم.

آخه اون دختر خیلی به من ابراز محبت میکرد.

اینم بگم که ما رابطمون خوب بود با هم نزدیک هم بودیم و هیچ وقت سکس واقعی نداشتیم.(اینو گفتم تا خوب براتون معنی محبت روشن بشه)

 

حالا یکم از این دختر بگم که با شخصیتش ( تا جایی که من تو این2سال شناختمش) آشنا بشید.

این بنفشه خانوم ما(این اسم رو خودم گذاشتم که بعدا برام درد سر نشه ) متولد اسفند سال 62 بود یعنی 9 ماه از من کوچکتر.

دارای هیکل موزون و میزونی هم بود( حدوداً 168 ساتنیمترقدش بود).

دیپلمه بود و تافل زبان رو هم داشت تا اینکه تو رشته ای که دوست داشت تونست دانشگاه قبول بشه.

الان دانشجوی زبان دانشگاه آزاد رودهن هست.

نمیدونم چی شد که از وقتی دانشگاه قبول شد دیگه منو تحویل نمیگرفت.

آهان اینم بگم که قبولی اون تو دانشگاه مصادف شد با کچل شدن من.

 

خب قاعدتا باید با افراد بهتر از من دوست شده باشه که با من بهم زده و یا به مرحله دیگه ای از رشد ذهنی رسیده که دیگه نیازی به من نمیبینه؟؟؟؟ ولی من تعجب میکنم که من تو این مدت چیکار کردم که اینطوری باید چوبشو بخورم.

آخه میدونین ، باید هم همینطوری باشه ، یعنی میشه کسی دانشکاه رودهن، با اون تعاریف قبول بشه ، بعدش بازم همون آدم سابق باشه.

خب 100%فرق میکنه، ولی عجیبه که آدما چقدر تو این زمونه نسبت به یه چیز تازه چقدر راحت عکس العمل نشون میدن و عوض میشن.

دیگه شناختن آدما( خصوصاً دخترا) به راحتی قبل نیست که هر کس جفتشو راحت انتخاب میکرد و با هم تا آخر عمر از زندگیشون لذت میبردن.

 

نمیدونم این جمله رو شنیدین که هر کسی یه ستاره ای تو آسمون زندگیش داره وهر کس با رسیدن به اون ستاره خوشبخت میشه.

گاهی اوقات حس میکنم که تو آسمون زندگی من ستاره ای نیست.  آخه هر چی میگردم پیداش نمیکنم.

تا حالا اینقدر راحت تو وبلاگم ننوشته بودم.

 شاید الان دوستانی که از این جریانات اطلاعی نداشتن تعجب بکنن ، شاید الان از بچه های فامیل و کلا هر کسی که منو میشناسه اینارو بخونه ولی دیگه برام مهم نیست چون یه حس بهم میگه که واقعا حرف دلتو بنویس؟؟خودت باش؟؟

اصلا شاید چند روز دیگه این نوشته پاک شد، شایدم با دیدن نظرات شما وهزار و یک دلیل دیگه به اینطور نوشتنم ادامه دادم؟؟؟؟؟؟

 

الان میدونین  دقیقاً چه احساسی دارم .

بزارین یه مثال بزنم ( در حقیقت تشبیه کنم)

 من الان مثل یه آدمی میمونم که سیب میخورده ولی الان 7 ماهه که خوردن سیب رو ترک کرده و مرتب با آدمایی سر و کار داره که سیب میخورن و مهمونیهایی میره که توش پره سیبه و از اونجایی که من خوردن سیب رو رو ترک کردم خیلی خودمو کنترل میکنم که دیگه سیب نخورم .( خصوصاً وقتی دوستام بهم سیب تعارف میکنن). ولی چون من تجربه خوردن سیب نشسته رو داشتم  که مریضم کرده ، میترسم و ازشون سیبی قبول نمیکنم.

 الان هم با خودم میگم که آفرین به تو که چه اراده ای داری که خوردن سیب رو ترک کردی و از طرفی هم میگم .......

 من دیگه چی میتونم بخورم که خاصیت سیب رو برام داشته باشه تا بتونم باهاش انرژی بگیرم و یا اینکه اگر خواستم سیب بخورم  دیگه نمیدونم که کدومشونو بر دارم که  از توکرم خورده نباشه؟؟؟؟؟؟

 

الان که مینویسم هنوز نتونستم اون سیب رو پیدا کنم.

توبرام چه پیشنهاد یا تجربه ای  داری که بتونم باهاش بهتر سیب انتخاب کنم؟؟؟؟

تا دوباره بتونم مثل سابق انرژیم رو بدست بیارم.

 

نمیدونم چقدر تونستم مشکلمو بهتون تفهیم کنم،  ولی امید وارم که فهمیده باشید.


آنکه امروز را از دست میدهد فردا را نخواهد یافت. خوشبختی آینده دراستفاده کردن از زمان حال است.                  شانینک

 

 

 

هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد بالاخرهسعادت خودش را هم بدست خواهد آورد.

اسمایلز

+ محمد رضا ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢۱
comment نظرات ()