داستانهای محمدرضا

ما اومديم

سلام .... من اومدم ...جای همتون بسیار خالی بود از طرف همه وبلاگ نویسها و وبلاگخونها هم دو رکعت نماز خوندم ولی فقط یک بارتونستم برم حرم.

الانم مختصری از سفرم روبراتون ميگم چون خیلی بهم خوش گذشت نمیتونم هیچی نگم.

اولا به دو دلیل:

1: من هم بخاطر زیارت رفته بودم مشهد و همچنین عروسی بود که دعوت شده بودیم.

جالبی این عروسی در این بود که دو عروس و داماد داشت که با هم تو یک شب در یک هتل گرفته شد با چیزی حدود 1500 مهمون آقا و خانم که یکم کم بودند چون عرس خانوما با هم خواهر بودند و به عقد دو برادر در اومده بودند ( هیچ کدوم هم دو قلو نبودند).

2:دوم هم اینکه پسرعموها( هشت پسر عمو) دوباره دور هم جمع شدیم وکلی حال کردیم و حسابی مشهد رو به گند کشیدیم.

راستی ظاهرا قراره وبلاگیه جدیدی تو راهه .

پانزدهم اسفند میخوان تو فرهنگسرای شفق در یوفس آباد دور هم مربع بیایم.

امیدوارم ایندفعه بتونم چند تا از شما وبلاگ خونامو ببینم.

میدونی از چی حرسم میگیره؟؟

از اینکه میبینم تو این چند روزه که نبودم 160 نفر بازدید کننده داشتم ولی فقط 8 نفر نظر دادن.

البته حق دارين ، چون به قول سعيد من چيز خاصی نمينويسم که بخواين نظر بدين

به هر حال امیدوارم که ببینمتون ...تو رو خدا اگر برای اون روز برنامه دارین بگید نمیاین که منم نیام.

برای دریافت جزئیات بیشتر به اینجا برید.

راستی اگه وبلاگم دیر تر از قبل میاد بهم بگید ، من که فکر کنم زود تر میاد.

                                          

+ محمد رضا ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/۳
comment نظرات ()