داستانهای محمدرضا

نامه شماره ۲ !!!

سلام بچه ها قبل از اینکه مطلب و یا در حقیقت نامه امروز رو بنویسم میخوام در پاسخ به دوست خوبم که نظر داده بودند و من رو مورد توبیخ قرار دادند که من نوشته ادبی ایشون رو سرقت کردم باید در همینجا اعلام کنم که : " دوست من ، من حافظه خوبی دارم و فقط یک بار بخاطر دارم که به وبلاگ شما آمده باشم وتا جائی که ذهنم مرا یاری میکند نظری نداده ام چه برسد به اینکه نوشته های شما را بردارم و در وبلاگ خودم کپی کنم".

در ضمن اگر مطالب قبلی من را خوانده باشید متوجه میشوید این متن از یک نامه قدیمی مربوط به 7 ، 8 سال پیش است که از يک بظاهر دوست بدست من رسيده بود که من آن را در اينجا نوشته ام.

و اگر احيانا متن اين نامه دريکی ازکتابهای شما بوده باشد ، بايد مقصر را آن دختر دانست که در پايان نامه اش ، خود را نگارنده نامه ناميده ؛ پس نتيجه ميگيريم که اين عمل ننگين را آن دختر پست و فرومايه انجام داده که از خودش هيچ حرفی برای گفتن نداشته..... نه من .

امیدوارم سوء تفاهم پیش آمده برایتان حل شده باشد.

خب ، داشت یادم میرفت...... حالا این نامه رو بخونین حال کنید.

این یکی رو فکر نکنم که جائی خونده باشيد ولی اگر هم خوندين بازم ارزش داره بخونيد چون  محتوای ادبی بالائی داره.

اگر جائی ديدينش بگيد کجا ، که بعدا مشکلی پيش نياد.

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد.

 بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند ، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم . پدرت توی صفحه ی حوادث خوانده بودکه بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته . ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم . اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.

آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست . همین هفته پیش 2 بار بارون اومد ، اولیش 4 روز طول کشید ، دومیش 3 روز ، ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید.

گضنفر جان آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم . آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده . میگه هر روز 800 ، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدلله . هر روز صبح میره تو بهشت زهرا ، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی ، جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی ، حالا برگشت.

دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا . گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن ، این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ، اون هم دو تیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جائی قد نمیده ، خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی .

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دائی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن ، حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر میکند نفس کم آورد و مرد ! شرمنده.

همین دیگه خبر جدیدی نیست.

قربانت.... مادرت .

راستی گضنفرجان : خواستم برایت یه خورده پول پست کنم ، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.

 

+ محمد رضا ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٧
comment نظرات ()