داستانهای محمدرضا

حرفهايم با کــــــــوچولو !

 

سخت نگیر کوچولو ... زندگی همینه دیگه ! ... یک معادله ، دو مجهول ، بی نهایت جواب ... و یه جنگ قدیمی و ادامه دار به طول تاریخ و عرض صفر ... بین آدمهایی که فکر می کنن ... فقط جوابهایی که اونها پیدا کردند درسته ...

می دونی کوچولو ... هرچی به نور نزدیک تر بشی ... سایه ات بزرگ تر میشه ... بعضی وقتها لیوانی که تا سر پره ... خالی دیده میشه ... همه ی اونهایی که رانندگی شون خوبه ... لزوما راه ها رو خوب بلد نیستن ... همیشه حق با صدایی هست که بلندتره ... تا وقتی پوستت رو نشکستی ... بزرگ نمی شی ... بعضی از کمیت ها نرده ای هستند ... بعضی هاشون برداری ... نمی تونی با هم جمع و تفریقشون کنی ... نمی تونی با هم مقایسه شون کنی ... ببین کوچولو ... می دونم اینها رو می دونی ... می دونم درد تو این چیزها نیست ! ...

می دونم کوچولو ... آدم بعضی وقتها دلش می گیره ... وقتی دلش گرفت ، دنبال شونه می گرده ... وقتی شونه پیدا نکرد ... یاد می گیره اشکهاشو با آستینش پاک کنه ...

یه پیرهن آستین کوتاه برات خریدم ... که اینهم ترک کنی ! ... پاشو بیا بپوش ببینم به تنت می خوره یا نه ! ...

+ محمد رضا ; ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()