داستانهای محمدرضا

چند تا خبر از اينور اونور !!!

سلام به همگی ....خيلی ممنون که با نظراتون منو مورد لطف قرار داديد ..... اميدوارم بهتراز اينها بتونم بنويسم.

راستی اول ميخوام دو تا خبر وبلاگی بدم و بعد برم سراغ حرفهای خودم.

اول از همه اينکه، دوست بسيار صميمی و قديمی من يعنی : " وبلاگ تموز" شروع به نوشتن کرده...... حتما سر بزنيد....... در آينده نزديک هم شاهد بحث های جذاب و نوشته های جالب ترش هستيم. بريد سراغش....... آدم فوق العاده ايه...... بزودی مفهميد.

دوم اينکه وبلاگ ننه بلغور يا همون عموشهر آشوب خودمون الان بد جوری تو وبلاگش تنها شده چون کسی که قبلا باهاش مينوشته ديگه نميخواد بنويسه و لذا دنبال يه جانشين خوش قلم و خوب برای همکاری ميگرده...... الانم حس ناسيوناليستيش گل کرده دوباره . ... بهش سر بزنيد.

با اين برفی که ديروز اومد کلی حالم گرفته شد و نتونستم چهار شنبه سوری درست و حسابی برگزار کنم. ( البته من دو ساله که مثل بچه های خوب تو خونه ميشينم و صداهای اين طرقه ها ، يا بهتر بگم بمبها رو گوش ميکنم ، چون بعد از ديدن يکی از همکارام که نارنجک تو شيکمش ترکيد و مُرد ديگه راستش ترسيده شدم ، بد بخت نامزد هم داشت..... يه جوون ۲۳ ساله بود.... ولی من اگه جای اون بودم اونشب با نامزدم ، چهار شنبه سوری برگزار ميکردم . هم بی خطر تره ، هم خيلی کيف ميده ..... حداقلش ديگه منفجر نميشدم ). خدا رحمتش کنه.

البته اراده ما جوونا تو اين حرکتهای گروهی غير قابل وصفه ، طوريکه ديشب ساعت ۹.۰۰ با ورود پليس به محل و کتک زدن بچه همسايه ها با باطوم و هدايت آنها به خونشون تمام محله را آرام ساخت.

متاسفانه بدليل کمبود روشنائی نتونستم براتون عکسی بگيرم. ( چون يکی از نارنجکها به کابل برق خورد و برق منطقه رفت).

آقا من دارم ميمیرم ، يکی بهم کمک کنه....... مُردم از بس کارکردم ، هم تو خونه هم بيرون از خونه (آخه اين هفته کلی تست گرفتيم از داوطلبها ولی فقط ۲ نفرقبولی داشتيم)......... برای کارهای توخونه ای هم که کردم ، همين امروز فرداس که خواستگار برام بياد ..... کلی به اصول خانه داری وارد شدم ...... ميگم اين خونه تکونی چه رسميه ها ....... برای من که خيلی سخته......

اگر به نظر من اگر هميشه روزی ۵ دقيقه وقت برای تميز کردن اتاقم ميذاشتم الان اينطوری خسته نميشدم.

ولی بعد از اين خستگی ، چقدر دوش آب گرم بهم حال داد..... آآآآآآآآآآآی حال داد....... خيلی سبک ميکنه آدمو....... جای همتون خالی.

يه شعرنو از سپهر سهرابی هم راجع به حمام هست که ميگه:

اهل حمامم

پوستم مهتابي‌ست

چشمهايم آبی‌ست

پدرم دلاك است

سر طاسي دارد

لُنگ مي‌اندازد

شامپو مصرف كرد

كله‌اش هي كف كرد

و سپس مويش ريخت

و چه اندازه سرش براق است!

حرفه‌ام دلاكي‌ست

هدف من پاكي‌ست

مي‌نشيند لب سكو آرام

يك نفر با احساس

و تصور كرده، که چه خوش پر و پاست!

كودكي را ديدم

مي‌دود در پي صابون و لگن

اي نهان در پسِ دَر

خشك آوردم، خشك!

مشتري‌هاي عزيز

لگن خاصره‌تان سالم باد!

رخت ها را نكنيد

آب‌مان بند آمد !

مهمترين و آخرين خبر هم اينکه : ملت ، آقايون ، خانوما ، وبلاگ نويسها ، وبلاگ خونها ، خودتون يا هر کسی که دور و اطرافتونه و دوست داره بازيگری رو تجربه کنه با " آی دی" من تماس بگيريد...... بازم بگم که اين فيلمی که داريم ميسازيم، يا بهتر بگم اين تجربه ای که داره شکل ميگيره ، در يک چهار چوب قانونی خواهد بود و همچنين پشتيبان معتبری هم داره......

منتظر تماس و همچنين نظرات شما هستم.

ارادتمند شما=========> محمد رضا

+ محمد رضا ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٧
comment نظرات ()