داستانهای محمدرضا

تبريکات عيد + ی داستان خوب !!!

سلام دوستای گلم ......... خوبین خوشین سال نوتون مبارک هر جا که هستین ، خوب و خوش و سلامت باشید .........

احوال منم ای بد نیست ، یعنی بهترم ؛ راستش میخواستم یه چیز دیگه اینجا بنویسم ، ولی بنا به دلایل متعدد خدا نخواست که اونا رو بنویسم .

سال تحویل امسال که من تنها بودم ، تنهای تنها ، آخه مادرم رفته بود امامزاده صالح ، بابا هم که اصلا ایران نیست ، برادرم هم به يک اردوی درسی تو نمک آبرود رفته.

آخه پيش دانشگاهيه.

به هر حال  برای خودم امیدوارم که  امسال تو زندگیم مثل چند ساعت پیش که سال تحویل بود ديگه تنها نباشم . 

 برای شماهم امیدوارم همتون به اون هدفی که تو زندگیتون دارین یا به اون عشقی که مورد نظرتونه برسین .

برای همتون  هم دعا کردم که به خواسته های مشروع و نامشروع تون برسین .

الان هم نميخوام ديگه از عيد بگم چون خيلی همه جا از عيد چيز ميز خوندين.

حالا برای تنوع میخوام داستان پسر عاشقی رو بنویسم که در زیر میخونید:

 

حکايت آن پسر عاشق ! 

 

يکی بود ، يکی نبود.

يک پسری بود در ولايات دور که هر شب خواب دختر شاه پريان را ميديد.

(توضيحات نگارنده: به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پريان و برخی مسائل ناموسی از بيان جزئيات خواب معذوريم).

بعد از يه مدتی پدر و مادر پسر که ديدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی قرو قاطی شده او را به پيش پير ولايت بردند . پير که قصه جوان را شنيد کمی زار زارگريه کرد و بعد هم گفت که فی الفور برای او اکانتی بخريد و اورا به چت روم: " دختر و پسر باحال،بيا تو " ببريد که اگر قرار باشد دختر شاه پريان جايی پيدايش شود ، تنها همانجاست و لاغير..!

خواننده ای که شما باشيد ، پسر رفت و دختر شاه پريان را در چت روم موصوف پيدا

کرد و بعد از يه مدتی برايش از عشق و عاشقی گفت !

دختر شاه پريان اينرا که شنيد، لب و لوچه اش را آويزان کرد و گفت " بدان و اگاه باش که درکودکی و زمان شيرخوارگی من، پسری 2 ساله با نام اصغر در همسايگی مان بود که عاشق و معشوق همديگر بوديم !....

" دختر شاه پريان به اينجا که رسيد چشمهايش پر از اشک شد و دوباره شروع کرد به تعريف :"اصغر يک عاشق پاک باخته بود و هيچوقت خدا نشد که به فکرسو استفاده از من بيفتد ، تا اينکه يک روزی که مادرش او را با يک صابونی لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند ،

 که يک کلاغی به سمت حوض شيرجه رفت و جای صابون اصغر را به نوک گرفت و برد..(توضيحات نگارنده : مع الوصف کلاغ مذکوردچار آستيگماتيسم بوده است!)

پسر اشکهای دختر شاه پريان را پاک کرد و به او گفت " بدانکه برايم خيلی عزيزی و

من تحمل ناراحتی تو را ندارم ، پس هر نشانه یا از اصغر داری به من بده که من او

را برايت پيدا خواهم کرد.

دختر شاه پريان بلافاصله يه پاکت بزرگی از کيفش در آورد و يک عکس راديولوژی

که در آن بود نشان پسر داد و گفت :" اين تنها يادگاری اصغر و عکسی از ناحيه کمراوست!"

حالا بشنو از اينحا که پسر تا عکس را ديد ، با تعجب گفت : "عجيباً غريبا که مشابه

همين فرورفتگی و خالی که در مهره پنجم اين عکس هست را من هم دارم " و بعد از

پرس و جو هم معلوم شد که پسر، همان اصغرست که او را کلاغ آورده و انداخته

بوده در خانه پدر و مادر فعليش و آنها هم بزرگش کرده بودند..!

اما برادر و خواهر خواننده ای که شما باشيد ، پسر برگشت و به دختر شاه پريان گفت:

" که هيچوقت با تو ازدواج نخواهم کرد چرا که تو عاشق کودکی من بودی ! نه عاشق

حال من ...!"

و بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که "امشب با طياره برای هميشه به ولايت ديگری سفر خواهم کرد"

دختر شاه پريان که اين پيام را خواند ، مثل فيلمهای هندی خودش را به فرودگاه رساند

و يکراست رفت وسط باند هواپيما خوابيد..!

(توضيحات نگارنده : مثل فيلمهای هندی يعنی چند بار در راه موتور به او زد ، دو بار زير تريلی رفت و يکبار هم يک ماشين آسفالت کوبی از رويش رد شد!!)

بالاخره پسر هم بعد از چند ساعتی از هواپيما پياده شد و رو کرد به دختر شاه پريان

و گفت : "بدان و آگاه باش که هر گز نميتوانستم تو را ترک کنم و من طاقت دوری از تو را ندارم" ..

دختر شاه پريان تا اين را شنيد از شادی دق کرد و مرد. پسر هم تا مدتی زار زارگريه کرد و بعد يک مرکز فوق تخصص چشم پزشکی کلاغی باز کرد و بعد از آنهم رفت و يک دختر شاه پريان ديگری پيدا کرد و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا مُردند!

 

ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که اگر مردم عاشق نشوند مشکل تاخير پروازهای سازمان هواپيمايی کشوری نيز حل خواهد شد!

 

راستی گفتم عشق بريد اين مطلب زير رو بخونيد که از وبلاگ ؛ جيگر جون ؛ براتون مينويسم

عشق از دیدگاههای مختلف برید حال کنید

1.عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟!
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه
)

۲.عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول
!
( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم
)

۳.عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت
!
( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟
)

۴.عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي
!
( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم
)

۵.عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه
!
( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري
... )

۶.عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ...  ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟
!
( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم
! )

۷.عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر
!
( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ
)

۸.عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟
!!
( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم ۱۰۰۰ تومن نذرت كه بياد خواستگاريم
)

۹.عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه خالــــــــــي نداري؟
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟
)

۱۰.عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟ حالا بگو ببينم باباش چي كارست ؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير
)

۱۱.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد
!
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت )

 

راستی شما چه برداشتی از عشق دارين؟؟؟

منتظر نظراتونم  

 

+ محمد رضا ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱
comment نظرات ()