داستانهای محمدرضا

حرفهایم با کوچولو+ چند تا چیز !!!

سلام قبل از هر چیز باید چندتا چیز بگم :

 

چیز اول: راستش از اینجور نوشتن داره بدم میاد، آخه نمیخوام کلیشه ای بنویسم ...... اینم بگم، کوچولو ی من باید دیگه از این قالب بیاد بیرون میخواد یکی دیگه بشه یه چیزی متفاوت تر از قبلش . ( به نظر شما بد میگم یا نه باید همینو ادامه بدم ؟؟؟)

 

چیز دوم: امشب دارم میرم شمال و قبل از ۱۳ ام امیدوارم تهران باشم .

 

چیز سوم : بد جوری اعصابم خورده ، حس میکنم عرضه هیچ کاری رو ندارم و بدرد هیچ کاری نمیخورم.

 

چیز چهارم : به نظر شما صفحه وبلاگ من دیر بالا میاد؟؟؟

چیز پنجم : حرفهایم با کوچولو ........

 

کوچولو انتخاب کن ! ... یا باید کوچولو بمونی ... یا باید بزرگ شی ... اما بدون ... اگه بزرگ شدی ... دیگه این اسباب بازی ها ... دلیل زندگی تو نمی مونه ... فوق فوقش می شه یه خاطره ... از دوران کوچولو بودنت ! ... حتی لباسات ... دیگه تنت نمی ره ... دیگه باید بری ، از فروشگاه ِ آدم بزرگها لباس بخری ! ...

کوچولو ... این به اصطاح روشن فکرها رو دیدی ... چقدر حرفاشون مثل همه ؟ ... آخه کتابهایی که می خونن یکیه ! ... کوچولو تو هم کتاب بخون ... باور هم کردی ، کردی ... ولی حرفاشونو حفظ نکن ... بفهم چرا داری باور می کنی ! ... بپا وسط این همه کلمه گم نشی ! ... کوچولو هر جا دیدی نوشته بارون ... دست بکش ... اگه خیس بود ، باورش کن
...

می دونی کوچولو ؟ ... اگه احساس فکر می کرد ... می شد عقل ... اگه عقل دل می بست ... می شد احساس ... ولی آخرش نه احساس عقل شد ، نه عقل احساس ! ... اما یه آدم ساختن ... هردو رو گذاشتن ، تو وجودش ... برای اینکه تا آخر عمرش ترازو بازی کنه ! ... هی یه خورده از کفه عقل برداره بریزه ... تو کفه احساس ... یه خورده از کفه احساس برداره ... بریزه تو کفه عقل ... چقدر سخته این ترازو رو میزون کردن کوچولو ! ...

 

می دونی کوچولو ! ... هنوز خیلی باهات حرف دارم ! ... ولی خیلی از حرفها گفتنی نیست ! ... همون جور که خیلی از گفتنی ها حرف نیست !

قابل توجه اونی که میگه تو باید اول درد دل کنی !!!

چیز پنجم : حالا نوبته تو که یه چیز بگی

 

+ محمد رضا ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/٦
comment نظرات ()