داستانهای محمدرضا

سفرنامه من + بازم کوچولو !!!!

سلام کولوشوهای من ......

من امروز صبح از مشهد اومدم بله . آخه برنامه یهو عوض شد و بخاطر یک کار اداری به مشهد رفتم و الان که در خدمت شما هستم کم کم دارم برای سفر به شمال حاضر میشم.

جای همتون خالی ... براتون دعا کردم ..... آب و هوا هم مثل تهران بود ولی یکم گند تر .

 

جاده ها هم عالی و خلوت بود و خوشبختانه تصادفی هم تو راه ندیدیم. چون شب راه افتادم و من بیشتر راه رو  خواب بودم

 

خاطره انگیز ترین بخش مسافرتم هم تو مسیر برگشت اتفاق افتاد ......

قضیه از این قرار بود که تو مسافرانی که با ما همسفر بودن دو دخمل خانوم متشخص هم با ما همسفر بودن که با هم به تهران میومدن ..... که اونا هم مثل من برای اینکه شب بتونن راحت تر بخوابن هر کدوم ۲ تا صندلی گرفته بودن ...... خلاصه بگم که شب بعد از شام ، من و این دو نفر تصمیم گرفتیم که یک گفتمان شبانه تو اتوبوس با هم داشته باشیم ، آخه تو ۴۰ نفر مسافری که بودن فقط  وضع و قیافه ما بود که خیلی نسبت به بقیه فرق داشت . آخه همشون قیافه ها یا تریپ چوپونی بود یا همه مثل خداداد عزیزی بودن.

خلاصه بگم که ساعت ۱.۰۰ بود که من برای اینکه با هم باشیم به صندلیهای پشتی اونا رفتم که مال خودشون بود ...... آقا ما ۵ دقیقه نشده بود که نشته بودیم که یهو یک نفر از همون تریپ چوپونیها  که با زن ودختر پسر جوونش بود یهو داد زد که آقای راننده نگه دار، نگهدار  اینا میخوان باهم فامیل بشن   منو اونا رومیگی، قیافه هامون دقیقا همینجوری بود  آخه خودمون میخواستیم باهم باشیم اصلا قصد مزاحمتی هم نبود

 

خلاصه راننده که ماشینو به کنار جاده هدایت کرده بود و همه مسافرا بیدار شده بودن و به من و اونا نیگا میکردن .... انگار که یک عمل شنیع تو اتوبوس انجام دادیم.

بیچاره دخترا ، من که خیلی نارختشون بودم .... چون خیلی نافرم کف کرده بودن حالا جالب اینجاس که این چوپونه میگفت من افسر آگاهیم و پلیسراه ماشینو نگه میدارم تا تکلیف اینا روشن بشه ........  مرتیکه گوساله نمیدونست که جلو  من نمیتونه ادعای منم منم بکنه و کل کل بکنه چون من هم کسی رو داشتم که حالشو دقیقا تو ۳ سوت بکنه تو قوطی ........ ولی اون موقع چون زن و بچه تو ماشین بود چیزی بهش نگفتم و از اونجایی که دیدم دیر وقته و تعریفاتی از سگ بودن برادران ایست بازرسی شاهرود شنیده بودم رفتم جلو پهلو راننده  نشستم تا ایست بازرسی رو رد کنیم که خوشبختانه مشکلی هم پیش نیومد .... ولی بعد از ایست  بازرسی که رفتم عقب سر جام بخوابم دیدم رو صندلی نازنینم ۲ تا از این در  و دهاتیها که ۶ نفری سوار میشن و ۳ تا صندلی میگیرن بچشونو خوابوندن جای من ...... منم دلم بحالشون سوخت و دیگه ایندفعه با خیالی راحت رفتم پشت سر اون دو نفر و خوابیدیم ...... اون گوسفنده هم هیچی نتونست بگه چون انگار این دخترا هم به آشناهاشون زنگ زده بودن بیان آرژانتین که این مرتیکه بشکه رو ادب  کنن.... 

صبح که نزدیکای تهران رسیده بودیم ، دیدم این یارو از ترس  زرزرای دیشبش به بچه هاش بصورت خیلی تابلویی گفت که بچه ها از سه راه افسریه بریم ( یعنی به آرژانتین نمیخواست بیاد ).

خلاصه که خیلی شب گند ولی خاطره انگیزی رو داشتم  چون هم یکم ترس از ایست بازرسی داشتم که کار دستمون بده و هم شنگول بودم چون .....

 

بگذریم اینم از سفر نامه مشهد من .

 

حالا میخوام یکم با کوچولوی خودم حرف بزنم ... اجازه هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا دوست دارین من با کوچولو حرف بزنم یا نه ........ فکر کنم براتون خسته کننده  و تکراری شده ، نه؟؟

 

می دونی کوچولو ؟ ... وقتی پرواز بلد نباشی ... یه فرشته ی مهربون میاد یادت میده ! ... و وقتی شروع کردی به پرواز ... تنهات میذاره ُ میره ... که وسط ِ زمین و آسمون بال بال بزنی ! ... تا اونهایی که از پایین اشکهای سردتو نمی بینن ... پرواز ِ تو رو استقلال معنا کنند ! ...

 

یادته می ترسیدی بعضا چیزها سرت بیاد !؟ ... یادته می ترسیدی بعضی چیزها رو از دست بدی ؟ ... دیدی سرت اومد ؟ ... دیدی از دست دادی ؟ ... دیدی عادت کردی !! ... لازم بود ... والا لازم بود کوچولو ... باید ترست می ریخت ... باید خودتو بیشتر می شناختی ... باید می دیدی هنوز اون چیزی نشده بودی که فکر می کردی ! ... کوچولو ! ... همیشه یه چیزی برای خودت نگه دار که ازش بترسی ... یه آدم ... یه جا ... یه اتفاق ... آخه ترس تو رو زنده نگه میداره ... هر وقت از هیچی نترسیدی ... بدون مُردی ! ...

 

کوچولو هیچ چیز اونطور که تو دلت می خواد ... باقی نمی مونه ! ... بهت که گفته بودم ... عقربه های این ساعت ِ لعنتی ! ... هر چیرو که جلوشون باشه ... له می کنند ! ... یه روز یه نفر به من گفت ... تو این همه سال ... هرچی جمعیت زمین بیشتر شده ... بجای اینکه آدمها از تنهایی دربیان ... بیشتر تنها شدن ! ... آخه عاشق شدن که کاری نداره کوچولو ! ... اگه عاشق موندی ، مردی ! ...

 

 

+ محمد رضا ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٠
comment نظرات ()