داستانهای محمدرضا

دستهایش

سلام ..... من  چند روزه که از شمال اومدم جای همتون خالی خیلی حال داد .

خصوصا نارنجستان و شبهای خزر شهر ...... کلی شیطونی کردیم . کلی هم خاطره دارم ولی چون وقتش نیست و حس نوشتن ندارم نمینویسم .......

فقط ی جمله میتونم بگم  که :

دستهایت را در دستانم بگذار تا مهربانی سر انگشتهایت ،

 مرهمی باشد برای تنهائیم.

+ محمد رضا ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٧
comment نظرات ()