داستانهای محمدرضا

جون من نظر بدینا

 ما که همه چی تو وبلاگمون نوشتیم ، حالا شعرم مینویسیم

وقتی تو نیستی
به همه سوی و به همه سمت
میتوان نمازخواند
وقتی تو نیستی
تمامی چهارراه ها
چهار راه چه کنم؟ چه کنم؟ می شود
وتمامی جزیره ها
جزایر سرگردانی
تو نه در اوج ایستاده ای
که برای دستیابی به تو
تمامی صخره های سخت
وقله ها را در نوردم
و نه در قعری
که برای رسیدن به تو
خود را با سر بر زمین بکوبم
و گم شده ای
وهرچه میگردم
پیدایت نمیکنم
پس ، گم میشوم

سلام دوستان ، من ازتون کمک میخوام،میدونین چیه،
این مطلب رو از وبلاگ ترانه های عاشقانه اینجا مینویسم ، آخه آخرش باهاتون حرف دارم راجع به این موضوع (حالا بخونیدش):


من و ما و عشقمان
اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنویسم فکر می کردید چند صفحه را سیاه می کردیم؟

و اگر قرار بود هر روز مطلبی درباره احساس و عشقمون بنویسیم تا چه مدتی میتوانستیم مطالب غیر تکراری بنویسیم!

چرا بعضی از ما به عشقمان می گوییم یک دنیا حرف داریم که باید به او بگوییم،آیا اگر قرار باشد همه آنها را بنویسیم بیش از چند صفحه میتوانیم بنویسیم؟

من فکر میکنم خودم جواب برخی سوالها را دارم.
بعضی وقتها عشق یک نفر آنقدر بر دل آدم سنگینی می‌کند که آدم فکر میکنه یک دنیا را در دل خود جا داده است.
در حقیقت ما یک دنیا حرف نداریم ما یک دل احساس داریم.
اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز می نوشتیم شاید هر روز مینوشتیم " دوستت دارم " و کسانی که عشقی در دل دارند میدانند که این جمله هرگز تکراری نخواهد شد و هربار شنیدن آن (یا بهتر بگم فهمیدن آن) حتی از خواندن یک کتاب حرفهای عاشقانه ارزش بیشتری دارد.

به نظرم خوشبختی یعنی اینکه بدونی یک نفر دوستت داره و شیرین ترین لحظه ها زمانیست که میشنوی کسی می‌گوید که "دوستت دارم".


حالا بحث من اینه که از کجا بفهمیم که واقعا طرف مقابلمون ،
ابراز عشق و علاقه ای که میکنه از ته قلبشه، منظورم اینه که توی این دوره زمونه دیگه نمیشه به کسی دل بست ،یعنی اونایی که به عشقشون وفادار میمونن کم شدن.
حالا دخترا با خودشون میگن:
مشکل از پسرهاست که مثلا با اعصاب ما دخترا بازی میکنن، و ماییم که بازیچه ای برای هوس بازی اونا شدیم. یا مثلا دل ما نازکتر از پسرهاست
و دل اونا از سنگه که با اعصاب ما بازی میکنن .
که من با این طرز فکر هم عقیده نیستم، چون
به نظر من مشکل از هر دو طرفه چرا که:
همه ما 1 بار با کسی که فکر میکردیم بهمون علاقه داره یا ما بهش علاقه داشتیم دچار مشکلاتی شدیم
که گاهی موجب به هم خوردن دوستیمون شده،
وعامل این مسئله هم معمولا خودمون بودیم.
چون از اول با طرفمون نتونستیم یا..... نخواستیم بگیم که هدفمون از دوستی
با اون چیه،که در نتیجه هر کس تلاش خودشو برای رسیدن به هدفش میکرده و بعد از یه مدتی (کم یا زیاد به این نتیجه میرسن که با هم تفاهم ندارن و هر یک مشکل رو از دیگری میدونن و از هم جدا میشن).

مثال نقضش رو هم براتون بعدا میزنم که برای من اتفاق افتاده.
حالا لطف کنید نظرتون یا راه حل،یا هر چی که دوست دارین برام بنویسید.
اگرهم براون سخته رو مسنجرم آف لاین بگذارین، {فینگلیشی هم قبوله }.
منتظر نظراتتتتتون، محمد رضا

+ محمد رضا ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢٦
comment نظرات ()