لِنگ ها تو هوا بالا ... بزنگول اورژانس و یالله


سلام ... بابا از عنوان مطلبم نترسین ... چیزی نیست ... عادت میکنید  04.gif

راستش رو بخوایین تو این چند روز ( تا قبل از تولد من و وبلاگم ) هیچ سوژه درست و حسابی و خوبی به ذهنم نرسید که بخوام براتون بنویسم ، تا همه با هم بتونیم فیضش رو ببریم .

هیچ اتفاق خاصی هم برام نیفتاد تا روز تولدم .

الان نمیخوام راجع به اون روز بنویسم ، بلکه داستان چند روز بعد از تولدم رو میخوام براتون تعریف کنم .

5 روز قبل مادر بزرگم به همراه یکی از عمه هام که کوچکترین عمه من نیز هست ... بنا به دلایلی که آخرش هم نفهمیدم چی بود ، از مشهد اومده بودن تهران و خلاصه چند روزی مهمون ما بودند.

مادر بزرگم بیش از 80 سالشه ( 1306 شمسی ) که ماشالله هزارماشالله ، با این سن ، خیلی از چیزهایی رو که گاها ما از یادمون رفته ، اون به خوبی به خاطر میاره ... و تنها مشکلش مشکل قلبیه که امروزه دیگه جوون 20 ساله هم قرص زیر زبونی مصرف میکنه و ...

این و میگفتم که مادر بزرگم مهمون ما بود ... روز اول صبح خونه ما اومد و بعد از چند ساعت طبیعتا وقت ناهار بود که باید میز ناهار رو آماده میکردیم ... خب طبق معمول ناهار سر ساعت مقرر آماده شد و نشستیم سر میز غذا ... ( اینم بگم که مادر بزرگم یه خورده قبل از غذا کمی بی تابی میکرد و هی میگفت پهلوهام درد میکنه مادر ... و خلاصه کمی درد داشت ).

همه نشستیم سر میز ... هنوز 2 لقمه غذا نخورده بودیم که دیدیم مادر بزرگم سرش رو روی دستش گذاشته به حالتی که پشت میز غذا انگار خوابش برده ... عمه کوچیکه یهوی جیغ کوچیکی کشید و هی گفت مامان مامان ... وقتی بلندش کرد ، دیدیم بنده خدا نفس نمیکشه و فکش قفل شده ... اوضاع خیلی اضطراری شده بود ... عمه کوچیکه هی تو سرش میزد ... مادرم هم مونده بود عمه رو  ساکت کنه یا به مادر بزرگ برسه ...

بقیه هم شده بودند تماشاچی ... و  اینجا بود که چون موقعیت مکانی من نسبت به بقیه ، نزدیک تر  به تلفن بود ... سریعا 115 رو گرفتم و از روی اسپیکر دستگاه با 115 مشغول حرف زدن شدم تا تلفن بی سیم  رو یکی بره پیدا کنه و بیاره .
من : الو 115

طرف : بله بفرمایین ( یه جوری گفت انگار منشی یه شرکته ... اصلا هم هول نشده بود )
من : سلام خانوم ، ما اینجا یه بیمار قلبی داریم که سر ناهار حالش بد شد و یهو از نفس افتاد
طرف : آقا الان مریضتون کجاس ؟؟ ( ایندفعه اونم هول کرده بود )
من : سر میز ناهار یهور سرش رو گذاشت رو دستش ... مثل خوابیدن پشت میز کار ... افتاد و الان فکش قفل شده .
طرف : خب بلندش کنین ... فکش رو هم باز کنید ... ضمن اینکه آدرستون رو بگید تا در صورت لزوم واحد براتون اعزام کنم ....
من : آدرس رو میگم خدمتتون ... پاسداران ... خیابون دولت ... ااااا ... خانوم مامان بزرگم فکش باز شد ... داره نفس میکشه ... چشمهاشم باز شد .
طرف : آقا الان مامان بزرگتون استفراق نکرد ( کثافت )
من : خانوم میگم سر ناهاریما ... این حرفا چیه ؟؟ ( خیلی جدی گفتم )
طرف : آقا من باید این چیزا رو بدونم ... مامان بزرگتون چند سالشه ؟؟
من : 80
طرف : رنگ ادرارشون چه رنگیه ... قرمز نشده ؟؟؟ ... ( خیلی جدی پرسید )
من : خانوم هنوز سر میز نهاره ... حالش جا اومده یه خورده ... ولی جیش نکرده هنوز ( من همینجوری لفظش رو گفتم ) ... از اونور عمه و مامانم دیدن من ضایع دارم حرف میزنم ، اومدن طرف اسپیکر ... هنوز هم کسی نرفته دنبال تلفن بی سیم
طرف : الان ردی حس میکنین شما ؟؟ ... مامان بزرگتون ردی حس میکنه ؟؟
من : خانوم من دست به سینه مامان بزرگم نزدم ببینم ردی حس میکنم یا نه ... اما قطعا مال هر کسی یه  ردی داره دیگه ..
طرف : آقا میگم درد ... چی میگی شما ؟؟؟
من :  ( قاطی کرده بودم ) ... من نمیدونم ... اصلا بیا با عمه م صحبت کن
طرف : آقا لطفا تلفن رو از حالت پخش در بیارید ... من بفهمم با کی حرف میزنم .. ( گفنم بیا با عمه م صحبت کن فکر کرد اذیتش داریم میکنیم و عصبی شد ) ... تا اون موقع تلفن رسید به عمه و بقیه حرفها رو خصوصی به هم گفتن .

عمه م بعد که گوشی رو گذاشت ... گفت : الان زنه گفت که یه واحد اعزام کرده تا بیان اینجا و اینا .

تو این مدت مامان بزرگم دور از چشم ما رفته بود دست شویی تا آبی به سر و صورتش بزنه تا حالش جا بیاد .

بعد ایندفعه من وارد عمل شدم و به همه گفتم که : مامان بزرگ باید بخوابه طوری که لنگ هاش رو هم بتونیم بدیم بالا ... اولش همه فکر کردن دارم اسکولشون میکنم ( با توجه به مکالمه 115 ای که داشتم ) ... مامان بزرگم بنده خدا ... اولش خوابید ، بعد یهویی با اون حالش گفت : چی میگی ؟؟ ... این پسره چی میگه مادر ؟؟ ... داداشم هم گفت : حالا شوخیت گرفته مسخره ... حالش بده مگه نمیبینی ...

اما ایندفعه خیلی جدی به عمه کوچیکه گفتم زود باشین 4 تا بالش بزارین زیر پاهاش تا خون به مغزش برسه ... و گرنه خودم میام پاهاش رو میدم بالا ها ... ( آخه اون موقع من به تنهایی داشتم با اعصاب راحت بقیه ناهارم رو میخوردم و دختر عمه های کوچولوم رو هم به خوردن بقیه غذاشون دعوت میکردم تا غذاشون سرد نشه و حداقل از استرس دور باشن ... دوقلو های 4 ساله ).

خلاصه بعد از 10 دقیقه اورژانش رسید و بعد از معاینات ... فشار خون مادر بزرگ رو گرفت و گفت که حالت فشارش طبیعیه ... و تنها عاملش این پزیشنی
( Position )  بوده که بهش دادین ... اگر این کار رو نمیکردین احتمال خطر تا مراحل خیلی بالا هم میرفت ( منظورش مرگ بود اما جلوی مادر بزرگ اینجوری نگفت ، تا نکنه همونجا با شنیدنش .... آره دیگه )

خلاصه مادر بزرگ به خوبی و خوشی با اورژانس رفت بیمارستان و بعد از 1 روز مرخص شد و الان هم مشهده ... اما بعدش در خبرگزاریهای زنهای فامیل من شده بودم تیتر خبری : که محمد رضا اگر نمیگفت فلان ... اینجوری میشد و کار خطری تر  میشد ... منم موقع نشر خبر هی کرم میریختم که : بیایید دعا کنید به جون من ... که اگر لنگهاش رو نمیبردم هوا الان دیگه مامان بزرگ نداشتیم .. . و از این صحبتها .

.............

حالا شنیدین میگن : به هر چیزی که توی روز بهش فکر کنی ... شب تو خواب میبینی ؟؟؟

آقا این قضیه نگو رفته تو ضمیر ناخود آگاه ما ... شب خواب دیدم ، چه خوابی .04.gif

خواب دیدم دختر همسایه خونه قبلی مون ، بهم گفته بیا خونمون ... منم رفتم ...
اما تا همین حد بگم که : وسط حال و احوالپرسی بودیم که یهویی صدای بوق ماشین اومد .. دختره فکر کرد بوق ماشین باباشه ... هول کرد و  نمیدونم چرا اون وسط حالش بد شد و از حال رفت ... بعد خودم رو تو خواب دیدم که سریع رفتم دم پنجره ببینم کی بود که بوق زد و در نهایت فهمیدم ماشین گذری بوده و به ما ربطی نداشته .... بعد خودم رو تو خواب فقط میدیدم که دارم با خیال راحت بهش نفس مصنوعی میدم که حالش جا بیاد ... اما نمیدونم چرا حال من بدتر میشد و از حال میرفتم ؟؟؟ ... اونم با حالت طبیعی که یک بیمار به هوش میاد ، به هوش نمیومد ... آخه با یه حالت خواهش هی تو موهام چنگ میزد ... فکر کنم تشنج هم داشته و نگفته بوده ... عجب تشنجی بود ولی .09.gif

اما اینم یادمه که دختره مرض قلبی نداشت که بخوام با پاهای طرف کاری داشته باشم ... اما نمیدونم چرا  ردش رو خوب احساس کردم .21.gif

صبح که چشمام و باز کردم دیدم بصورت پیش فرض نیشم تا بنا گوشم بازه ...04.gif  و گویی ، کلی این حس بشر دوستی و اینا بهم فاز داده بود ... وقتی که رفتم جلوی آینه دیدم تمام موهام ژولی پولیه ... یاد خوابم افتادم و بعدش عین دیوونه های آدم ندیده به خودم خندیدم ... که خیلی بهم چسبید .

اما خدا وکیلی صبحش که از خواب پاشدم از یه طرف حس کردم یه نفر دیگه رو نجات دادم ... از طرفی خستگی ای که تو خواب دیدم داره به من غلبه میکنه ، این حس رو بهم داد که انگار دیشب یک جمعیت زیادی رو نجات دادم ...

از طرفی دیگه : این خوابم باعث شد ، کمک های اولیه و فوریت های پزشکی برام شیرین تر جلوه کنه.

حالا منم میخوام برم دوره کامل کلاس کمک های اولیه ببینم ... کاره دیگه ... یهویی دیدی لازم شد ... یه باز مادر بزرگت ... یه بارم اگر خدا قسمت کنه دختر همسایه .


اما یک سوال ... بی شوخی میگم ... تا حالا شده شما جون کسی رو  نجات بدین ؟ ؟ 07.gif


پی نوشت :

1 -  تمامی این ماجراها از نظر زمانی و مکانی و کلامی بر اساس واقعیت بود .


قربون همتون

تا بعد10.gif

/ 106 نظر / 77 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرگل

راستی اگه قول بدی بچه خوبی باشی و لاغر بشی قول ميدم مرجان رو بهت کادو بدم قبوله؟ بزن قدش

سرگل

چاقالو تپلو اينم ۱۰۰ فقط به خاطر خودم

سرگل

من از ايران که سهله از خارجم بازديد کننده دارم خارجم که سهله از اون دنيا هم ميان ديگه چه کنم ديگه...منم مثل مرجانم حرفات با کولوشو هنوز تموم نشده ميخونم...جون پسر

سرگل

ممز آپ نمی کنی؟؟؟ آرزوهاتو نمی نويسی؟ اگه ذوست نداری ننويس هااا..ولی بازی بعدی دعوتت می کنم دوباره ..آبروتو می برم ...آپاچی بازی در ميارمااا...خوب شد شمارمو نداری

سرگل

ممز بی ادب لينک من کووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟ بزنم لهت کنم؟؟؟؟ خيلی بدی خيلييييييييييييييييييييييييی يه جمله ی باسه لينکت ميذارم که کف کنی زود بذار وگرنه...

سرگل

ممزی الان همرو آوردم همرو خوندم نه يعنی نخوندم..سيو کردم دی سی که شدم می خونم...يه چند تا متن اضافه هم که عنوانش باحال ميزد برداشتم خبر ميدم فعلا

جیگرتو

ممزی جونم پس کامنتات کوش ؟ من میخوام کامنتهای خوشگلتو بخونم .... میخواااااااااااااااااام . منم دوست دارم دوست جونم . ولی دلم خیلی برای کامنتات سوخت . کاشکی بودش

جیگرتو

مثل اینکه منم مثل سرگل باید بزنم لهت کنم !!! پس لینک من کو ؟

توت فرنگی

تو مثه اینکه به خودت شک داریااااا!!!! کی با تو بود...اینقدر عزیزم زیاده...حالا تو چرا به خودت میگیری آخه؟؟؟ بعدشم...دليلی برای فکر کردن نميبينم....فکر ميکنم مسائل مهمتری تو زندگيم وجود داره که بخوام بهش فکر کنم... شکست مقدمه ی پیروزیه رو درست و خوب اومدی.... از خودت یاد گرفتم این صفت رو... خوشحالم که اينقدر خوشحالی و ميخندی....ادامه بده....توئم ميتونی.... شاد باشی و موفق...ولی سر خوش بودن زيادی خوب نيست...