چهار روز مرخصی در پادگان جواد نیـــا ؟؟؟!!!

سلام به همه دوستان عزیزم ، قبل از هر چیز از همتون بخاطر توجهی که به وبلاگ داشتید و منو فراموش نکردید تشکر میکنم و از همتون معذرت میخوام چون هفته ی قبل که نیومدم ، جریاناتی تو پادگان رخ داد که براتون توضیح میدم.( ایندفعه میخوام وبلاگو بترکونم ، از شما هم میخوام حوصله کنید و تا آخرش بخونید و ترکوندن بخش پيامهای دیگران با شما).03.gif04.gif

و اما داستان اینبار که با همه ماجراهای جواد نیا تفاوت داره به دو دلیل :

اولاً : مرخصی هفته پیش 4 روز بودکه من کلی برای این 4 روز نقشه کشیده بودم.02.gif

دوماً : چون شنبه ی این هفته تعطیل بود ،فرصت خوبی بود تا همه ی بچه های شهرستانی بتونن از این فرصت پیش اومده بهره کافی ببرند. در نتیجه بر حسب دستور فرمانده پادگان به مرخصی رفتند و اکثر بچه های تهران از جمله ماها رو به دلایلی که براتون بعدا میگم در پادگان نگه داشتند.17.gif17.gif

و اما شرح این چند روز از بعد از ظهر چهار شنبه: در شامگاه [ شامگاه مراسمی است که راس ساعت 6 بعد از ظهر ،تمامی یگانهای آموزشی و غیرآموزشی در آن حضور می یابندتا پس از خواندن قرآن، با موزیک خاصی پرچم را پائین بیاورند. البته محل انجام شامگاه را میدان صبحگاه مینامند ، زیراهمین مراسم در ساعت 7 صبح انجام میشود که در آن پرچم را بالا میبرند] آن روز تنها 20 نفر از گروهان120 نفری ما شرکت کرده بودند ، تازه مال ما آبرومندانه تر از بقیه بود ، چون گروهانی هم بود که فقط از9 نفر تشکیل شده بودند ، خلاصه آخر مسخره بازی بود. چون شامگاه 1400 نفری تبدیل شده بود به شامگاه 60 نفری.09.gif

راستی میدونین دلیل موندن ما چی بود؟ چون خونه ما نزدیک به پادگان بود( تهران ) و بچه مثبتی ما مزید بر علت شد. حالا بجای مرخصی و گردش و سفر به شمال باید میرفتیم از بخشهای مختلف پادگلن مثل: انبار تدارکات ، تصفیه خونه ، اسلحه خونه و ... مراقبت کنیم ( پست بدیم ) که خیلی ضد حال بود.

بعد از مراسم شامگاه و کمی الافی نوبت شام شد. به به که چه شامی ، زده بود رو دست نایب و حاتم و سورنتو و... . شام اونشب ما تشکیل شده بود از یک عدد خیار سالادی ( از نوع خیلی خفن )+20 گرم کالباس+ دمپائی ابری ( یک عدد کوکو سیب زمینی) و به اضافه کمی نون که جزء سور و سات شاممون بود.

خنده دار اینجاست که با هر زحمتی بود دمپائی رو غورت دادیم. حالا بعد از چند ساعت میخواستیم بریم اونجائی که همه تنها میرن 08.gif، ولی غافل از اینکه آب قطع شده بود و حالت ما با بی آبی دیدنی بود.

داشتم به این حرف پدرم میرسیدم که میگه: " پسر گرسنه نموندی تا عشق یادت بره ، دستشوئی نداشتی تا هر دوتاشون یادت بره " . 33.gif

بالاخره آب بعد از یک ساعت اومد و ما نه گرسنگی یادمون رفت و نه عشق.04.gif

بزارین تا یادم نرفته 3 نفر دیگه از بچه های باحال گروهان رو هم معرفی کنم که دو تاشون با ما بودن :

اولیشون غلامرضاست که متولد 56 و پیر گروهانه و کمی هم لهجه ی آذری داره ، مثلاً کلماتی که حرف " گاف" دارند رو " قاف " تتلفظ میکنه و برعکس . مثلا به "قمقمه" میگه " گُمگُمه" و در کل پسر با نمکیه.

دومی هم مصطفی ست که مسئول چای گروهانه و در کل علی بی غمه و با تکیه کلام مخصوصش ( اوا خانوم ) سر ما رو میبره. اصلا انگار این بشر بویی از جدیت نبردهو همه چیز رو به شوخی میگیره.(متولد 62)

و اما سومی علی ، که ارشد گروهانه و متولد 63 ، پسر صاف و ساده ایه و همچنین هیکل مند ( یه چیزی تو مایه های گوریل انگوری 09.gif). در ضمن اینم بگم که تخت من و مجید وعلی ، بغل و بالای همدیگس و بدلیل اینکه علی ارشد گروهانه ، ما سه تائی بعد از ساعات خاموشی کنفراس میزاریم و کلی حال میکنیم و کسی هم جرأت نمیکنه چیزی بهمون بگه ، البته اینم باید بگم چون بچه ها خسته اند ما هم مراعاتشونو میکنیم.14.gif

جمعه هم با بروبچ دسته جمعی رفتیم حموم یه وقت فکر بد نکنید ، حمومش عمومی نبود.

دیگه برام غیر قابل تحمل بود بتونم یک ساعت دیگه کثیف بمونم. بعد از یک ساعت ا زحموم زدیم بیرون،حالا بماند که اونتو چقدر شلوغ بازی در آوردیم ، که از جمله اونها این فکر پلید بود که چند نفری دست و پای مصطفی رو تو حموم گرفتیم و سبیلاشو زدیم ( آخه خیلی به سبیلاش حساسه).

ولی انصافأ وقتی سبیلاشو زدیم شده بود مثل هلو10.gif10.gif

از همه دوستام گفتم ، بی انصافیه که از فرمانده گروهانمون حرفی نزنم که جداً آدم باحالیه ، ولی متاسفانه یا خوشبختانه در حال تسویه حسابشه که ترخیص بشه. جناب سروان سید محمد میرنژاد متولد 58، آخر لوتی ، بچه تهران ، بسیار فهمیده و با اطلاعات عمومی بالا( عجب پاچه خواری کردم )04.gif

ولی داشتن همین خصوصیاتش بود که باعث میشد که با هر کس مناسب شأن خودش بر خورد بکنه و در نتیجه همه ازش راضی بودند.

این 4 روز هم با فرمانده کلی حال کردیم مثلا غروبها پشت آسایشگاه یگان دور هم جمع میشدیمو هر بحثی که پا میداد رو راجع بهش بحث میکردیم . در ساعات قرق [ ساعت بعد از خاموشی رو میگن که همه باید داخل آسایشگاه باشند ، یه چیزی تو مایه های حکومت نظامی] هم میومدیم بیرون ومیگفتیم ومیخندیدیم ، از جوک و خواندن شعر بگیرید تا در آوردن ادای فرمانده افغانیه و بوشفِگ( اینم لقب فرمانده جدیده که جای میرنژاد اومده و دلیل انتخاب این لقب بخاطر اینه که از لحاظ ذهنی و فکری با بوشفِگ همخونی داره )03.gif

مثلا یه شب بیرون از آسایشگاه بحثمون با میرنژاد راجع به حیواناتی مثل آفتاب پرست وسمندر بود که بوشفِگ یهو وسط بحث اومد و کفت: سمندر همونیه که تیغ پرت میکنه؟؟!!11.gif

حالا جون من شما از کسی که تحصیلات لیسانس داره و فرمانده گروهان قراره بشه چه انتظاری دارید؟33.gif

ما که دیگه نتونستیم جلو خودمونو بگیریم و زدیم زیر خنده. وقتیکه متوجه سوتیش شد یه مکث کرد و پشت سرشو خاروند وبی سر وصدا رفت خوابید.15.gif24.gif

درد سرتون ندم. گفتم غروبها پشت آسایشگاه جمع میشدیم و با فرمانده حال میکردیم.

یاد غروب شنبه پیش افتادم که نیمی از بچه ها داشتیم به غروب رویایی و وصف نشدنی اونروز نگاه میکردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم که به پیشنهاد حامد همه با هم نیت کردیم وتفعلی به حافظ زدیم که این غزل اومد:

    ای پادشه خوبان داد ازغم تنهائی        دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآئی

    در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم      لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

خب دیگه خیلی خستتون کردم ، دست خودم هم خسته شد.

فقط یه مژده بدم که به احتمال زیاد میتونید هفته آینده عکس بچه هائی رو که آمارشونو بهتون دادم ببینید.( قبل و بعد از آغاز به خدمت).03.gif

در پایان براتون آرزو دارم که

       تنت بناز طبیبان نیازمند مباد                  وجودت آزرده گزند مباد

       سلامت همه آفاق درسلامت تست        به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

چشم انتظار نظراتتون هستم.10.gif07.gif

يا هــــــو

/ 19 نظر / 263 بازدید
نمایش نظرات قبلی
MELODY

سلام محمد رضا جان من هميشه به وب لاگت سر ميزنم خيلی خوب می نويسی. موفق باشی دوست من .

عطا

سلام محمد جان .بالاخره اومدي.پس چرا زنگ نزدي بي معرفت.عيب نداره ما هنوز به فکر شماييم.بابا اينجا که جاي پادگان هتله که.بازم ميام پيشت

ابروکمون

سلام....مي بينم که خيلي بهت خوش ميگذره و دوستاي خوبي پيدا کردي:)) ....بعدشم من خيلي غمگينم....نمی دونم چرا هر وقت تو ميايي من نيستم....من چند روزي رفته بودم شمال نبودم:(اميدوارم دفعهء بعد که ميايي من باشم....تا بعد.

negar

سلام.خيلی وبلاگ باحالی داری.تبريک می گم.به منم سر بزن.

ابروکمون

سلام....پس کو خاطرات جديدت؟.......خوش باشي دوست خوبم.

hamed vala

محمد جان دوباره سلام فقط ميخاستم بگم که شعر اخرت اشتباهه تنت بناز طبيبان نيازمند مباد وجود نازکت ازرده هر گزند مباد

بهنام

سلام. واقعا دلم واسه جوادنیا تنگ شده... کاش میشد یه دوره دیگه برم اونجا.....................[ناراحت]

امیر

داداشم افتاده جوادنیا من خیلی گریه میکنم انصافی جای خوبیه[وحشتناک]

مهرداد

حاجی منم آموزشی جوادنیا خدمت میکنم پایه م بالاس ۴ روز خدمتم :))) الان تو مرخصی ام فردا ظهرم باس اونجا باشم... دمپایی ابری رو خوب اومدی خدایی :)))))