ممزی و تنگه واشی


سلام به همه شیطونای شنگول خودم ... آپدیت ایندفعه هم داغه اما با یه حرارت دیگه چرا که با نوشته قبلی کلی فرق فوکوله .

ایندفعه میخوام راجع به یک قرار وبلاگی که دو روز پیش ( دوشنبه ) توسط بر و بچز پرشین بلاگی ترتیب داده شده بود بنویسم .

این قرار با قرار های وبلاگی قبلی که تو این مدت دیده بودم خیلی فرق داشت .

چرا که دلیل رفتن من به این قرار ، آشنا شدن با یک گروه کاملا جدید دیگه و مقایسه برنامه اونها با برنامه هایی که تا بحال توسط خودم یا اکیپ های دیگه وبلاگی برگزار میشد بود ، ضمن اینکه رفتن به این منطقه برای من یادآور خیلی از خاطرات تموم شده و یا شاید هم حروم شده گذشته رو تداعی میکرد و از همه مهمتر تشنگی من نسبت به طبیعت رو تا حدی میتونست ارضاء کنه ... تا با خودم و خدای طبیعت بتونم خلوتی داشته باشم تا به یک آرامش نسبی برسم .

از بچه های حاضر در اردو ، فقط به دو سه تا از وبلاگ ها ، اونهم کمتر از 5 بار سرزده بودم و فقط مطالبشون رو خونده بودم و از نزدیک کسی رو زیارت نکرده بودم ...

نکته خوب و مثبت و همچنین انتقادهای زیادی به این قرار میتونست وارد بشه .

بهتره قرار رو بصورت نیمه خلاصه شده با جزئیات قابل درک براتون بنویسم تا برای برنامه های بعدی شما هم با اتمسفر موجود  آشنا بشین و شاید از این به بعد ، دیگه هر جا از این برنامه ها بود پایه باشید حسسابی .

اول با نکته های غیر قابل پذیرش و مورد انتقاد از دیدگاه خودم شروع میکنم تا آخرش مطالب مثبت و خوب رو میگم که همه چیز به خوبی و خوشی ختم بشه .
 
برنامه برای یک روز کاری و غیر تعطیل تدارک دیده شده بود ، با مدیریت آقای کریمی ( با ایشون بیشتر آشنا میشید ) که باید اعضایی که توی قرار میومدن به اضافه تعداد همراه خودشون رو با ایشون بصورت تلفنی هماهنگ میکردن .

قرار شد که همه ساعت 5 صبح میدون هفت تیر جلوی مسجد الجواد حاضر باشیم ... من نفر دومی بودم که سر ساعت در محل مقرر حاضر بودم و قبل از من آقای کریمی اونجا بودن ، که البته اصلا بهشون نمیومد مدیریت برنامه رو داشته باشن ( چون هیچ کوله یا وسیله ای که نشون بده عازم یک سفر کوتاه مدت هستند همراهشون نبود ) ... در ابتدا فکر کردم منتظر تاکسی اونجا ایستادن تا اینکه 1 دقیقه بعد از حضور من یک گروه سه نفره اومدن و با خودم وعده دادم که حتما تا 20 دقیقه دیگه باید راه بیفتیم و خلاصه اینکه با جمع آنلاین و آن تایمی باید طرف باشم ... بعد از 2 دقیقه با سوال از اون چند نفر فهمیدم که آن مرد منتظر ، همون آقای کریمی هستن ... ( البته با این تذکر از طرف اون چند نفر مواجه شدم که :" بهتره به ایشون خیلی نزدیک نشم چرا که یهویی برای من از خاطرات جنگ میگن و خلاصه توی رو در بایستی باید 8 سال خاطره رو یکجا گوش کنم و  خلاص شدن از این وضیعت به یک چیز غیر ممکن میشه " ) 02.gif... این حرفها من و بیشتر کنجکاو کرد تا بیشتر جذب مسئول گروه بشم .07.gif
خلاصه که من سر صحبت رو با ایشون باز کردم و بعد از سلام و احوال پرسی یواش یواش عده بچه ها زیادتر شد اما دو دستگی خاصی بین بچه ها دیده میشد که برام عجیب تر شده بود .

یکسری وبلاگ نویس معمولی و آزاد نویس که تو همه جا سرک میکشن و ازش موضوع میسازند با یک اکیپ از بلاگ نویسهای مذهبی با عنوان " هیئت بلاگ " ادغام شده بودن و دو تا جمع طوری با هم برخورد میکردن که انگار نمیخوان هیچ وقت باهم آشنا بشن و فوق العاده جو سردی توی اردو حاکم بود .02.gif

توی این مسیر دو تا مینی بوس برای سفر آماده شده بود و قرار شد که یک مینی بوس برای هیئت بلاگیها باشه و یکی هم برای ما ... جالب تر اینکه این فرد مسئول با اون یکی دوستش که ظاهرا از همون دار و دسته هیئت بلاگیها بود توی مینی بوس ما اومدن . ( به نظر من برای یک تور 4 نفره هیچگاه نباید آدمهایی رو دعوت کرد که جمع رو از حالت یکدستی در بیارن ... اینهم بگم که منظورم اصلا بچه های هیئت بلاگی  نیستن چرا که بنده های خدا اصلا به جمع ما کاری نداشتن و واقعا تابع تصمیم جمع بودن ... اما شاید اگر ما با اونها همسفر نبودیم بیشتر بهشون خوش میگذشت و احساس راحتی بیشتری رو توی جمع خودشون میکردن ، چرا که هیچگاه با جمع ما نمی پریدن ، در عین حالی که میتونستیم به نقاط مشترک مثبت زیادی برسیم )15.gif

این آقای مسئول مشکوک یا مشکوک مسئول به ما گفتن که قرار داد ما با تور مربوطه 40 نفر بوده.

اما چون تعداد مجموع بچه ها 28 نفر هم نمیشد از حاضرین مبالغ بیشتری رو گرفتن تا کسری مبلغ اعضایی که نیومدن رو جبران کنند .23.gif.. جالب اینه که مسئول اردو حتی لیست حاضرین رو با خودش نیاورده بود و فقط لطف کرده بود و خودش رو به محل رسونده بود ... من یکی که یک ریال هم بیشتر از مبلغ طی شده در قبل از سفر ندادم  ... آخه یه حساب دو دو تا چهار تا کردم و دیدم که مجموع صندلیهای دو مینی بوس به 36 نفر نمیرسید و اینکه بیان بگن بهت که ما باید 40 تا باشیم و این صحبت ها .... خیلی برای من زور داشت و بیشتر قضیه رو بو دار میکرد تا معرفت و مرام و این حرفها .23.gif

خلاصه اینکه به سمت تنگه راه افتادیم ... اما هنوز از شهر خارج نشده بودیم که این مسئول مشکوک برنامه ، تقاضای پیاده شدن از ماشین رو کردن و  از بچه ها خداحافظی کردن ... برای من یکی که خیلی عمل چرتی بود ... فکر کنید یکی بیاد و همه جا جار بزنه که : " من مسئول برنامه ریزی و  اردو هستم ، اما نه لیستی همراهش باشه نه کوله باری ... تازه جمع حاضر رو همراهی نکنه و بره خونشون " ... من که این کار ایشون رو فقط و فقط توهین به جمع برداشت کردم و نشون دادن شخصیت فوق اجتماعی ایشون به بقیه.34.gif

ما گفتیم بی خیالش و  دندون لق قضیه و به خوشگذرونی خودم فکر میکردم تا  چندرقاضی که دادم الکی سوخت نشه و تا جایی که میتونم حالش رو ببرم.

صبحانه رو جاتون خالی تو دماوند زدیم تو رگ که خیلی فاز داد و یه نموره رگهامون باز شد و کم کم واشی داشتیم میشدیم ... اما بعد از صبحانه چون شنیده بودم که تو تنگه آدم تنگش میاد و جیشش میگیره و نمیتونه یه حالی به حالدونش بده و اگر هم بخواد کاری بکنه باید بصورت خارجی کارش رو بکنه و بصورت کاملا
 OPEN  و با زاویه رو به مردم یا طبیعت باید قضیه رو تموم کنه ، از راننده مینی بوس که آدم بامرام و اهل حالی بود خواستم که دم یه مسجد نگه داره ، تا همه بتونیم دنیایی که از وارد اومدن فشار بهمون ، تیره و تار شده بود رو رنگی ببینیم .25.gif08.gif

بعد از اون به سمت تنگه راه افتادیم ... نام اصلی محل ... " تنگه ساواشی " بود که قدمت اون به زمان قاجار و قبل از اون برمیگشت ...
25 کیلومتر جاده آسفالته که همچین هم تنگ نبود و بعد از اون مسیر 5 کیلومتر خاکی بود که گاهی اوقات تا حدی تنگ میشد طوری که یک ماشین به سختی میتونست از اونجا بگذره .

در ابتدای مسیر تقریبا راه همواری رو داشتیم و بعد از 10 دقیقه پیاده روی به تنگه مورد نظر رسیدیم و باید از بین دوتا کوه با ساختار  سنگی- آهکی و بدون هیچ پوشش گیاهی گذر میکردیم اما یک مشکل کولوشو داشتیم ... اونهم این بود که از بین این دو کوه رودخونه ی خروشانی میگذشت که عمقش گاهی تا  90 سانتیمتر هم میرسید که تنها راه گذر ما بود ... اینجا بود که همه پاچه ها بالا ... بلرزون هیکل و یالله ... و  خلاصه همه بچه ها به موجوداتی پاچه ورمالیده تبدیل شدیم و تریپ خانوما تا شلوار برمودایی پیش رفت ولی فراتر نرفت اما بقیه آقایون رفتن تو حال و هوای زورخونه و این حرفا و خلاصه پر و پاچه هایی بود که بیا و ببین ( اه اه ... خودم چندشم شد ) ...
آب رودخونه به شدت سرد بود پای همه رو از سرما بنفش کرده بود و یه قول پارسا ( یکی از همسفرها ) آدم فکر میکنه که پا نداره ... و ما همچنان به راهمون ادامه دادیم ... قیافه بچه ها با فاصله هایی که بینشون افتاده بود شده بود عین این آدمایی که میخوان قاچاقی از مرز رد بشن ... به خشکی رسیدیم و همه یه حمام آفتاب ردیف گرفتیم ( حال میکنین دسته جمعی هم میشه رفت حموم )09.gif و عده ای هم توی حموم مشغول خوردن غذای تهیه شده از طرف تور مسافرتی بودند  ...
بعد از 10 دقیقه استراحت به پیاده روی در خشکی ادامه دادیم که حدودا 1 ساعت طول کشید ... توی مسیر چند تا خانوم خارجی هم دیدیم ، آخه شلواراشون طوری بود که تقریبا همه پسر ها رو به موجوداتی سر به زیر تبدیل کرد و همه یهویی به بنده هایی سربه زیر و مخلص تبدیل شدن ... اما نمیدونم چرا این خانوم خارجیها خوب فارسی میتونیستن حرف بزنن و حتی اسمهای ایرانی داشتن ؟؟؟ ( الله اعلم )07.gif34.gif

تو فاصله بین دو تا تنگه ، یه سری از بچه هاشروع کردن به آیه یٲس خوندن که : " نحن مصدوم و کلی خسته و  لا طاقت الا بالادامه المسیر " ... 19.gif
ترجمه : " ما خسته شدیم و پاهامون درد میکنه و نمیتونیم باهاتون بیایم و خلاصه مامانم اینا ...

از این بین فقط به مادری که با پسر 6 سالش ( عرفان ) اومده بود میتونستیم حق بدیم ، چرا که بقیه نیروی فنچ و به شدت جوونی بودن و بیشتر از اینها میتونستن تحمل این تنگه ها و تنگی ها رو داشته باشن ....07.gif

خلاصه که باز هم دو دسته شدیم ... اما به نوعی دیگه ... ایندفعه ما بودیم و دوست داران طبیعت هیئت بلاگی که انصافا تا ته مسیر رو خوب اومده بودن ... و با وجود هوای آفتابی و بارش تگرگ و گیر افتادن ما توی تنگه دوم و رفتن همه به زیر یکی از پناه های زیر کوه فضای صمیمی تری رو بین این دو گروه دیدم ... طوری که انتهای مسیر حداقل یک نقطه مشترک بین خودم و بچه های هیئت بلاگی پیدا کردم ( یک لیوان مخصوص جشن نیمه شعبان که هر سال کلی خاطره جدید و بیاد موندنی برام داره ).

تو مسیر رفت و برگشت تا جایی که تونستیم با صدای خیلی بلند برای هم درد دل کردیم و  کلی داد زدیم و جیغ کشیدیم ... ( باور کنید تو  تخلیه انرژی خیلی جواب میده ) .01.gif

توی مسیر رفت و برگشت کلی سوراخهای غار مانند توی کوه دیده میشد که افکار شومی رو به کله من می انداخت که هیچگاه با کسی تقسیمش نکردم ... ( همون سیستم فسق و فجور و لهو لعب و این حرفا ) .... استغفرالله ... بی خیال این قضیه میشم .... سانسووووور .22.gif

بعد از رسیدن به انتهای مسیر بعد از کلی گپ زدن و خندیدن به ریخت و یاد آوری حرکات همدیگه به اتفاق آراء برگشتیم و دوباره همه چیز تکرار شد ، اما اینبار با بوی خداحافظی و دل کندن از این طبیعت وحشی و آرام و خلاصه که این تنگه ....  همه رو باز کرد ... فکر کنم اسمش رو باید میزاشتن : " تنگه وا میشی " ... آخه خیلی حس داد بهمون و کلی وازمون کرد .... ( منفی نباف ... منظورم ذهن بود جونور )21.gif.

به محل مینی بوس ها رسیدیم و ساعت 4.30 به سمت تهران حرکت کردیم ...

تو راه برگشت پرو پاچه همه یخ زده بود و  یخ هیچ کس هنوز بطور کامل واااا نشده بود اما از اونجایی که من یه جورایی
ALWAYS HOT  هستم ، داغ کرده بودم تا حدی که به تب دار بودنم شک کردم ... اما جدی نگرفتم ... اما با صدای بلند ضبط ماشین و " گیر کردن قر زیاد تو کمرم داشتم میمردم " و خلاصه " قر درد "  امونم نداد و باید یه جوری از اون حالت یخ زدگی نجات پیدا میکردم و خلاصه بدون اینکه به کسی توجه کنم با از کسی حساب ببرم بلند شدم و خلاصه فعل : " حاجی یه تکون " رو صرف کردم .04.gif

انگار همه منتظر جرقه بودن ولی یه حالت عجیب تری هم تو چشماشون بود که مانع بلند شدن و رقصیدنشون میشد ، ولی با استریپ تیزی که دکتر جمع برای بچه ها اومد و توهمی که به همه داد که بیا و ببین ( با اون فلاش بک پرتابلی که همراهش بود ) ... قر درد خیلی ها زد بالا و دیگه نتونستن جلوی خودشون و نگه دارن و اومدن وسط ...22.gif

تو راه برگشت یک توقف در دماوند داشتیم ( قلیون خونه پوریای ولی ) که فضای جالبی رو داشت و کلی با بر و بچز قل زدیم و لنگ هامون و فقط درازکردیم و کلی خستگی در کردیم .16.gif

ساعت 9.30 شب به خونه رسیدم و توی اتاقم ولو  شدم چون قر زیادی از کمرم خارج شده بود و پاهام طاقت ایستادن نداشت ... 04.gif

پ.ن :
1-  این بود انشای من از اردو .04.gif
2-  قصد بی احترامی به کسی رو ندارم و نداشتم و فقط اونی اومد تو ذهنم که برداشت شخصیم بود ... حتما اونهایی که توی اردو بودن توی نظرات باز هم حرف دارن که بزنن ... نظرات اونها رو هم ببینید بد نیست .31.gif
3-  از همه اونهایی که تو این سفر اومدن تشکر میکنم و معذرت میخوام از اینکه لینک هیچ کدومشون رو ندادم ... چون نتونستم لینک همه رو داشته باشم .02.gif
4- لینک همه بچه های شرکت کننده با گزارش سفر از دید اونها رو در اینجا و اینجا میتونید ببینید.04.gif
5- مهمتر از همه اینکه از این به بعد قرار های وبلاگی عمرا به این شکل برگزار بشه و حداقل اینکه اون قراری رو که من بهتون لینک میکنم یا توی وبلاگ خبرش رو میزنم عمرا اینطوری باشه ( دو دسته شدن اعضا ، جو تقریبا سرد و و و و و  )  .. پس توی خبرنامه میتونین عضو بشید تا بتونم به موقع و راحت تر خبرتون کنم . ( مطمئن باشید که حالش رو می برید ، دیگه من یکی حداقل ویزیتور ها و دوست جونای وبلاگیم رو بهتر میشناسم و باهاشون نزدیک ترم تا یک وبلاگ عمومی تر دیگه )
  
قربون همتون ...08.gif
تا بعد ...04.gif11.gif

 

/ 50 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنيتا

سلام دوست عزيز.. چقدم خوش گذشته.. ولی اميدوارم دفعه بعد بهتر باشه.. کاش حداقل عکساشو اينجا ميذاشتی.. به هر حال.. ممنونم.. خوش باشی.

alone

سلام مطلب جالبی بود. از خاطرات قبلی که با رفتن به تنگه به یاد آوردید چیزی ننوشتی ؟؟؟ تنگه. گدوک. مزرعه میلاد . سوته دلان.پارک کوهسار.تپه سرخ . پرورش ماهی قویدل همه اونها خاطرس. خاطره های شیرینی که در سالهای دانشگاه با انها زندگی میکردیم . یادشون به خیر از اینکه منو به اون هالو هوا بردی ممنونم...

سلام. وبلاگ شما برای معرفی در روزنامه اعتماد انتخاب شد.

نازی

سلام اول اينکه مينويسی سلام به شيطونای شنگول ، اونايی که شنگول نيستن چی؟هر چند با خوندن مطلب آدم حالی به حولی.. خوب ببخشيد که دير اومدم به وبلاگت آخه حالش نبود .. يعنی کلاْ آقای گرم ، سردمونه .. کاش من همسفرتون ميشدم حيف که تهران نيستم .. اه اگه بودمم فکر نکنم مامانی ميذاشت ميدونی برا چی برا همون غارهايی که فکرايی به سرت زده بودو البته با کسی تفسيمش نکرده بودی ..آخه مامان من ميترسه يهو يکی بخواد به زورم که شده با يکی تقسيمش کنه خلاصه که مثل هميشه ۲۰ممزی جان.. فعلاْ تا مطلب بعدی

سفرکرده

سلام ممزی هنوز وقت نکردی حواب منو بدی؟ اگه وقت کردی حتما بنويس...باشه؟ ممنون بای

زهرا

خيلی پر چوونه و شنگوولی داره ازت خوشم مياد به ما هم سر بزن

نقی زاده

با عرض سلام خدمت جناعالي دوست گرامي فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را به جنابعالي تبريك مي گويم و اميد وارم كه اعمالتان مورد رضايت باري تعالي قرار بگيرد . دوست عزيز بنده به مناسبت فرا رسيدن اين ماه يك وبلاگ جديد افتتاح كردم با نام راز هلال رمضان تا با اين كار اطلاعات مفيدي به روزه دارن و ميهمانان سفره رمضان برسانم . حالا از جنابعالي مي خواهم با لينك كردن اين وبلاگ منو در اين كار ياري كنيد تا در ثواب اين كار شريك باشيد با تشكر نقي زاده

فرانک

سلام ممزی وبلاگت خيلی نازه داستانهات عالين خوشحال شدم بای تا های

sara

you did great job.have nice time.come and see me sometimes.goodluck