سکانس آخر


مقدمــــــــه :

سلام ...

فقط تو رو خدا ... این متن رو کامل بخونید ... تا آخر

ایندفعه با اینکه دیر شده ، ولی باز هم عید غدیر رو به همه شما دوست جونام تبریک میگم
جا داره یه خسته نباشید هم به همه پرشین بلاگی هایی بگم که روز جشن عید غدیر ، توی باشگاه وبلاگ نویسان کولاک کردن و خلاصه برنامه همه جوره کامل برگزار شد .

یکی از نکته های جالب و قابل اشاره خوب این برنامه سخنرانی آقای هاشمی ( استاد دانشگاه ) پیرامون واقعه غدیر بود ، که برای اونهایی که به سخنرانی ایشون با دقت گوش میکردند ، خیلی شیرین بود ( برای من یکی که اینجوری بود ) ... علی الخصوص هدیه ای که پایان مراسم به حضار دادن ، یک ایده بکر و عالی بود ، چرا که به نظر من یکی از بهترین هدیه هایی بود که گرفته بودم .

بعد از سخنرانی ، یادی از یک عزیز بلاگر شد که چند روز قبل راهی سفر آخرت شده بود ... اگر چه فکر کنم تو جمع ما حتی 5 نفر هم به خوبی وبلاگش و خودش رو نمیشناختن، اما کار پسندیده و خوبی بود که یاد یک دوست از دست رفته رو زنده کردند.

راستش همین مسئله بهونه ای شد که منم یه نوشته در مورد مرگ بنویسم ... البته قبلا هم میخواستم بنویسم اما این جریان به من کمک بیشتری کرد و قوه تخیل من رو دیگه حســـابی تحریک کرد.

اینم بگم که نمیدونم چطوری آمادتون کنم برای این متن ... که آماده خندیدن باشید یا ...

چون بعد از خوندنش ، به خودم حس گنگی رو القاء میکنه .

بی خیال ... بهتره برم سر وصف حال خودم ، کمی بعد از مرگ ...
البته با بیان ناقص و ممز مسلک خودم .

فانتزی مرگ یک وبلاگ نویس ... از جنس ممزی

من یکی دوست دازم ، یا حداقل فکر میکنم ، قبل از اینکه موعد مرگم فرا برسه ، زمان رسیدن مرگم به خودم الهام میشه و حداقل میتونم پسورد وبلاگ رو به تنها آدم امینی که اون موقع دارم برسونم ، تا خبر مرگم رو از طریق وبلاگم همتون بفهمید ، تا برای خاکسپاری من بتونید به موقع حاضر بشید .

و اینک ادامه ماجــــرا :


توی اینجا ( همین وبلاگ ) خبر مرگم با ادبیات خاص خودم که از قبل براتون آماده کردم ، نوشته شده و در پایان مطلبم میخونید که : ساعت 9 صبح پیکرم رو از جلوی خونمون به آدرس فلان خیابون و ... تشییع میکنند تا بهشت زهرا ، ضمنا سرویس ایاب و ذهاب نیز از جلوی درب منزل برای شما مدعوین گرامی تدارک دیده شده است . ( آخه قبلا به خونه گفته بودم که ممکنه یه سری از دوستان وبلاگ نویسم برای خاکسپاری من بیان و خلاصه خودتون رو آماده کنید تا مراسم آبرومندی داشته باشم ).

جلوی خونه همه جمع شدن و زنهای توی خونه دارن گریه و شیون سر میدن ... هم محلی ندارم که بخواد منو بشناسه و به مراسمم بیاد ( آخه با هیچ کدومشون اصلا سلام علیک هم نداشتم ) ..

لذا جمعیت حاضرین رو اقوام دور و نزدیک ، دوستان مدرسه و دانشگاه و عده ای وبلاگ نویس تشکیل میده .
خانواده خودم، اکثر دوستان نزدیک من رو میشناسن ، اما دور تر ها ... مثل یه سری از بچه های دانشگاه و وبلاگ نویسها رو نمیشناسن و ضمن عزاداری ای که توی خونه میکنن ، سعی در شناختن بیشتر بچه های وبلاگ نویس هم دارن ( آخه 90 درصد عزادارای وبلاگ نویس که اومدن رو دخترا تشکیل میدن و فقط 6 تا پسر توی اونها میشه جستجو کرد که اونها هم قاطی اونهمه دختر اصلا به چشم نمیان ).

تقریبا فضای بین خانواده و قوم و خویشان من با دوست جونای وبلاگ نویسم ، داره به دو قسمت تقسیم میشه و این خوب نیست ... بعد از چند دقیقه ، چند تا از دختر های وبلاگ نویسی که خانواده من رو میشناختن ( البته دورا دور ) تصمیم میگیرن که جو حاضر رو بشکنن و به سمت زنها و دخترای فامیلمون برن و بعد از معرفی خودشون ( فقط اسمشون ) ابراز همدردی میکنن ، بعد از مدتی ، بقیه دخترا هم به طبع به خانواده من نزدیک تر شده و جو حزن آلود خاصی رو ایجاد میکنن ... پسر ها هم ساکت ، گوشه ای از مجلس در کنار پسرهای هم سن و سال فامیل جمع میشن و ابراز همدردی میکنن .

گاهی صدای جیغ و شیون زنها زیاد میشه و باز فروکش میکنه ... تا اینکه جنازم و میارن و از جلوی در تا چند قدمی مشایعت میکنن ( اینجا صدای جیغ و داد رو حذف کردم دیگه ... خودتون تصور کنید ) ... یه قاب عکس کوچیک با روبان مشکی جلوی تابوتم زدند ... تابوتم هم طبق وصیت خودم ... شبیه به آی دی یاهو مسنجرم تراشیده شده و طرح چند تا گل رز روش نقش بسته .

coffin.jpg



ماشین بهشت زهرا سر چهارراه خونمون کنار حجله ای که عکس من با نوشته ی : درگذشت جوان ناکام زینت گرفته ، منتظره جنازه منه .

من و توی مرسدس بنز بهشت زهرا میزارن و بقیه عزاداران نیز با راهنمایی بزرگتر ها سوار اتوبوسهایی میشن که از قبل در نظر گرفته شده ... یه نفر از لابلای جمعیت داد میزنه : وبلاگ نویسها اتوبوس شماره 3 ... اما صداش به گوش هیچ کس نمیرسه و همه جمعیت قاطی پاتی باهمدیگه سوار میشن و طبق عادت خانومها ، توی اتوبوسها ، همگی برای من فاتحه ای میدن و بعــــد پشت سرم خوبیام رو میگن و این وسط سوتیهایی داده میشه که بهتر بود داده نمیشد ... اما خواست خدا اینگونه رقم زد که همه فامیل بفهمن که از اون جمعیت ایکس نفری دخترها ... حدودا 30 تاشون ، هر کدوم تا یه مدتی محدود ، دوستی بیشتر از حد وبلاگ نویسی با من داشته اند و وقایعی رو بازگو میکنند که گاهی اوقات انگشت حیرت عناصر اناث عزادار از شدت تعجب ، تا آرنج تو حلقشون میره و تو کف کارهای من و اون دخترا میمونن .

همین اتوبوس باعث شد که صمیمیت ، و علاوه بر اون حس کنجکاوی بیشتری متوجه بچه های وبلاگ نویس بشه ... این وسط دخترای فامیل هم مرتب حدس میزنن که بهتر بود من با کدوم یکی از این دخترها تا آخرش میموندم و خلاصه به انتخاب های گذشته من گیر میدادن و مرتب اظهار نظر میکردند .

بچه خواهرم ( پریسا ) که تازه اول دبستان میره ، مرتب تو بغل چند تا از این وبلاگ نویسها میچرخه ... چرا که قبل از مرگم ، عکس چند تا از اونها رو تو کامپیوترم دیده و با چند نفرشون از نزدیک برخورد داشته که البته یه چند تاییشون رو هم، بصورت تلفنی ، زن دایی خطاب کرده .

میگفتم ... : اتوبوس جمع وبلاگ نویسا رو به خونواده نزدیک و نزدیک تر کرده بود .

به مقبره خانوادگی ای که اونجا داریم همه هدایت میشن ... اما باز هم طبق وصیت خودم قبر من توی مقبره نیست و بیرون از اونجا در نظر گرفته شده ، چرا که معتقد بودم که قبر آدم باید آفتاب و بارون بخوره و به قول معروف " پا باید به قبرم بخوره " ، بلکه ثوابی آنلاین بتونم از اون پاها ببرم ( منظورم ذکر فاتحه و ایناس ... فکرت رو منحرف نکن ... جوون مردم مرده ... اونوقت تو ... ؟؟؟ ... بی حیا )

از غسالخونه بیرون اومدم و کفن دورم پیچیده شده (چون نکات مبهم و غیر قابل هضم میتونه زیاد باشه ، بهتره که چیزی ننویسم ... همونطور که از سردخونه ننوشتم )

وقتی جنازه منو ،کنار قبری که از قبل برای من آماده شده میزارن ... آه و ناله جمعیت به اوج خودش میرسه و همه ناراحت و داغدار از آخرین وداع هستند ... خوشبختانه مداح دو زاری بهشت زهرا نداریم و به وصیت من به خوبی عمل شده ( آخه خدایی بعضیاشون خیلی خر صدا هستن ) ... ولی دستگاه اکو آماده و مهیاست ... جمعیت دخترای وبلاگ نویس ( خصوصا دخترای صمیمی تر از بقیه نسبت به من ) جلوتر از بقیه هستند و مثل همیشه تند و تیز عمل میکنند و بالای قبر من در کنار من شروع به یر دادن شیون میکنند ... از این بین یکیشون توی جمع شروع میکنه به معذرت خواهی کردن از من که :
ممزی تورو خدا منو با خودت ببر ... به خدا من اشتباه میکردم .. تو خیلی خوب بودی ... منو ببخش ... آهای ملت می دونید ... من تو دو ماهی که با این پسر بودم فقط اندازه 400 هزار تومن خرج من کرد ...
اینو که گفت ... همه ساکت شدند و منتظر بقیه حرفهاش شدند و فضا برای حرفهای بقیه دخترها مهیا تر شد .
سپس ادامه داد که : آره ... من بد جوری بهش ظلم کردم ... اون صادقانه منو دوست داشت ولی من فکر سوء استفاده بودم ... اما برای اینکه منو ببخشی برات این مبلغ رو خیرات میکنم ... شاید که منو ببخشی.

ناگهان یکی دیگه از دخترا نگاه حسرت انگیزی به جنازه من و اون دختر میکنه و میگه :

من و ممزی با هم خیلی خوب بودیم ... من صادقانه دوسش داشتم ... بخاطرش از خیلی چیزها گذشتم ... ولی تو با کاری که با اون کردی ، باعث شدی که توی کل مدت دوستیمون ، محمد من ، همیشه اسم تو رو به بدی یاد کنه و همیشه من و با تو مقایسه کنه ... من محمد رضا رو بخاطر تو از دست دادم ... من اون رو میبخشم اما تو رو هرگز ... بعد شروع به هق هق زدن میکنه طوری که قلب من تو کفنم میلرزه ... آخه گریه کردنش مثل همون روزی بود که از هم میخواستیم جدا بشیم ... روزی که من از سنگ بودم و اون شیشه ... خدایا منو ببخش ... خدایا به خودت قسمت میدم که همین الان منو ببخشی.

بعد یکی یکی دخترها میان و از خاطراتشون میگن و همگان رو حیرت زده میکنند و گاه با انتخاب داستانهایی که دارن، دل همه مدعوین رو به درد میارن و همه با هم برام گریه میکنن .

از این بین ، اون دختر ماکارونی ساز هم میاد و حرفی میزنه ... اما نه روح من توجهی بهش میکنه ، نه مردم ( چرا که حرفی نداره برای گفتن ، ضمن اینکه برای همیشه فراموش شده ) ولی تنها جمله ای که کمی منو به خودم میاره اینه که : " بعد از مراسم به یاد سلیقه محمد رضا ، توی منوی رستورانی که از قبل هماهنگ شده برای پذیراییتون ، ماکارونی هم هست که میتونید سفارش بدین" .
(بعد از مراسم که همه به رستوران رفتن ، کسی به ماکارونی اون دختر اهمیت نداد و اون رو انتخاب نکرد .... خدایی آخه آدم جوجه کباب مرده رو ول میکنه، ماکارونیش رو میخوره ... جوجه کباب هم ، طبق وصیت نامه ، انتخاب خودم بود ... چون به همه دوست جونام ، یعنی اونایی که با من صمیمی تر بودن رو " جوجو " صدا میکردم و دلیل انتخابم هم همین بود )... حالا قضاوت با شما ... جوجو خوردنی نیست ؟؟؟!!

جنازم هنوز بیرون از قبر هست و زمان اذان ظهر نزدیک ... جمعیت کمی خسته به نظر میرسه ... البته شربت و آب و سن ایچ به مقدار کافی و مرتب به همه داده میشه، اما خب دیگه ... هر کس طاقتی داره ... اما شیون ها هنوز ادامه داره ...
با اشاره بزرگترها ، قبر کن ها ، تصمیم میگیرن که من و داخل قبر بزارن و لهد من رو هم بزارن.
نوای لا اله الا الله بلند میشه ... به ناگاه صدای شیونی غریب و حزن آلود ، از دختری جوان که از لا بلای جمعیت سعی در رسوندن خودش به بالای سرم رو داره توجه جمعیت رو به خودش جلب میکنه ...
یه دختر بیست و چند ساله با چهره ای شکسته و بسیار حزن آلود ، که به پهنای صورتش مثل ابر بهار میگریست بالای سرم حاضر شد ...
درد عجیبی رو توی سینم حس میکنم .... میخوام بمونم ... نمیخوام برم اون دنیا ..
هیچ کس اون دختر رو نمیشناسه ... جز من .
بنا بر این ، تصمیم میگیره به رسمی که بچه های بلاگر و جوجوهای اینترنتی من، از خودشون گفتن، شروع کنه به معرفی خودش .
با صدایی شکسته و بغضی در گلو ، میکروفون رو دستش میگیره و با چند کلمه اول دوباره شروع میکنه به هق هق زدن و گریه جمعیت دوباره شدت پیدا میکنه ... همه منتظر شنیدن حرفهای این غنچه جوان ، با ظاهری تن ناز ولی درهم شکسته هستند .

طرز نگاه کردنش به جمعیت ، مکث کوتاهش روی جنازه من و نگاه پر اشاره از اینکه چرا رفتم ، دوباره همه رو گریه میندازه .

دختر جوان لب به سخن باز میکنه و اینطور شروع میکنه که :
من همه حرفها رو شنیدم و تمام بدی ها و خوبیهایی که در حق محمد رضا کردید هم شنیدم .
اگر شما دوست اینترنتی بسیار صمیمی اون ، یا یه زمانی دوست دخترش بودید ... خب بودید ... اما الان من چی بگم که همسر قانونی اون بودم .
جمعیت به یکباره خفه میشن و یه سری میگن هیس هیس ... بزارین ببینیم دیگه چی میگه .
دخترک میگه : من همسر موقت محمد رضا بودم ، 5 سال با هم زندگی کردیم ... هیچ کس متوجه این نبود که چرا محمد رضا با کسی دیگه دوست نمیشه ، چرا که اون همسر اختیار کرده بوده و برای اثبات پایبند بودنش به من ، با هیچ کس دیگه ای نبود ... ( راست میگفت ... آخه همه خاطرات دخترا .. از پنج سال قبل و دور تر از اون بود و کسی از الان من خبر نداشت ).

بعد رو کرد به خانواده من و گفت : من نیومدم که ادعایی برای مال و اموال محمدم داشته باشم ... اون خدایی که محمد رو به من رسوند ، میدونه چطوری باقی زندگی من رو هم بچرخونه ... من فقط اومدم بگم که : " محمدم ... دارم از نبودنت دق میکنم ... آخـــــــه خدا ... اگر به من رحم نمیکنی ... حداقل به بچه مون رحم کن ".
این حرف دیگه همه رو مات کرده بود ... از لا بلای جمعیت دختری 4 ساله با یک لباس مشکی خوشکل ، خودش رو به همسرم رسوند ... با شکل و شمایلی بین من و همسرم (چشمها و لب هاش به من رفته بود ... رنگ پوست روشنش و ابروهاش به همسرم )
با دیدن دخترم ( " مهتاب " ) دیگه همه کیش و مات شدند و فقط زار میزدند ... حتی قبر کن های بهشت زهرا ...
دخترک مبهوت بود ... معلوم بود خیلی وقته که برای باباش گریه کرده ... طفلی شوکه شده بود ... ظاهرش میومد که هوش بالا و تربیت خوبی داشته باشه .

مامانش ( " همسرم " ) میکروفون رو به مهتاب ( دخترم ) داد و مهتابم فقط گفت : سلام ... مامانم بهم گفته : درسته که من نمیتونم بابام رو زنده کنم ، اما ... من میخوام مثل بابام بشم ... دوست دارم مثل اون بنویسم .

جمعیت دوباره زار زدند و کسی متوجه گفتن اذان نبود ... دقیقا بعد از صدای اذان که از بلندگوی بهشت زهرا پخش میشد ، همسرم کاغذی را به مهتاب داد تا برای حضار بخواند.

همه مونده بودند که این دختر چطوری خوندن و نوشتن رو یاد گرفته ، که بعدا با توضیح مامانش که گفته بود : " محمد رضا وقتی سریال جواهری در قصر رو می دید ، مهتاب 2 سال داشت ... با دیدن زندگی یانگوم ( دختر توی داستان ) تصمیمش برای آموزش زبان فارسی به مهتاب قوت گرفت و از همون موقع بهش خوندن و نوشتن یاد داد و مرتب براش شعر میخوند ، تا اون رو هم بتونه یه روزی مثل خودش بکنه "... قانع شدند.

مهتاب کاغذی رو که ظاهرا از اشک های دیشب بروی اون خیس شده بود رو از مادر گرفت و شروع به خوندن کرد :

نامه رو مينويسم روی بال قاصدکها
شايد اونجا روی ابرا برسه به دست بابا
مينويسم که تن من بعد رفتنت تکيده
هرچی اشک بوده تو چشام روی عکس تو چکيده
نازنين بابای خوبم اونجا حالتون که بد نيست؟
غصه با اون همه سايه خونتون رو که بلد نيست؟
ولی از وقتی که رفتی حال من خيلی خرابه
قصه نديدن تو قصه تشنه و آبه
من بلور اشک خيسم که تنم رو گونه هامه
اسم تو گوشه لبهام مرهم زخم صدامه
يه سلام خالصانه بچه ها واسه تو دارن
چند تا بوسه هم گذاشتن که برات هديه بيارن
نازنين بابای خوبم دل من واست هلاکه
کاش ببينمت دوباره حيف که خونه ات زير خاکه
در جواب نامه بنويس که يه شب ميايی بخوابم
يا که تا روز قيامت واسه ديدنت بخوابم
تو کدوم حادثه ميشه پرسه زد توی نگاهت؟
از کدوم پنجره ميشه رفت و شد غبار راهت؟
يه سبد بغض غريبی گوشه نامه گذاشتم
هديه منم همينه چيزی جز گريه ندارم
ميشينم شايد يه روزی برسه جواب نامت
واسه من فرقی نداره حالا باشه يا قيامت

غوغایی به پا میشه ... دخترم با نگاه معصومانه خودش در حالی که داره زار زار گریه میکنه ... از مردم میخواد که باباش رو به دست خاک ندن ... همسرم با چهره ای تکیده و شکسته تر از همیشه ... باور نمیکنه که تن محمدش رو دارن با خاک آشنا میکنن... باورش برای همه سخت بنظر میرسه ... ولی حقیقتی انکار ناپذیره ... 

بعد همگی با حزنی وصف نشدنی من رو به آغوش خاک میسپارن و من با همشون خدا حافظی میکنم ...

قربون همتون ...
تا بعد ...

/ 139 نظر / 69 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروين

سلام محمد رضا اگه موافقی با هم تبادل لينک کنيم اگه می خوای وبلاگ منو با نام (پروين جون) در لينک های خودت قرار بده.

مهيار

سلام وبلاگ زيبايی داری اميدوارم که روز به روز بهتر هم بشود.منم يه وبلاگ دارم که اگه تشريف بياری خوشحال ميشم با آرزوی روزهايی پر از نشاط موفقيت و ثروت برای شما

حامد

سلام اومدم ببينم اين سايت ممزی که ميگن چيه ولی فکر کنم دير رسيدم بنده خدا رفته اون دنيا sharmande Farsi neveshtan kheali sakhte intori raahat taram che ghablanam oomade boodam injaa , vali neveshtehaato nakhoonde boodam . jaaleb boodesh , vali in dokhtare ke maakaaroni dorost mikone kiye ? aahaa , taa yaadam narafte , Computere faamiletoon ke dige sedaa nemide ?

رامين

با سلام دوستان یه سری به این وبلاگ هم بزنید . وبلاگ خبری خبرهای خوبی داره. http://arya-news.blogfa.com

من و محمد

سلام داش ممل کجائی؟؟؟ جدا سکانس آخر بود؟!!

محمد

سلام از سایت دیدن کردم اگه میشه ی نگاه به سایت بندازین از شیراز و حافظ تا Gmail و دیکشنری