خر بيار ... شانس بار کن


قسمت اول

سلام به همه بر و بچز گل گلاب ... خوب تپل شدین که ایشالله تو این مدت ؟؟؟ .. من یکی با اینکه خیلی خودم و تو این ماه سعی کردم نگه دارم ، نتونستم و کنترل اوضاع یکمی از دستم خارج شد و فقط نیم کیلو چاق شدم ... خلاصه این رژیم امسال به کار ما نیومد .

اون نوشته قبلی هم که نوشته بودم نمیدونم چه مرگم شده ... فکر کنم عاملش گرسنگی و این صحبتها بوده ... بهتره که دیگه نه من بهش فکر کنم ، نه شما پیگیر بشین ... ایشالله همه چیز خود به خود حل میشه ... خدایی اگه به خرشانسی منه ... که این چیزا زود تر از اونچه که فکرش رو کنم حل میشه ... شاید من عجولم ... نمیدونم ؟؟؟07.gif

گفتم خرشانس ، باید این اعتراف رو هم بکنم که نمیدونم چرا انقدر خرشانسم ... فقط تو رو خــدا وقتی این متن رو خوندین چشم نزنین هـــــــــا ...خــــــب .

بهتره یه یاد آوری از گذشته بکنم ... تا هم اینکه خاطرات رو زنده کنم برای خودم ... هم این قضیه خرشانسی ما بهتر براتون جا بیفته .


از 18 سالگی شروع میکنم چون وصف جریانات قبل از 18 سالگی خیلی طولانی تر از اونیه که فکرش رو بکنید ... پس بی خیالش میشیم .03.gif

( چون از 18 به بالا حرف میزنیم پس تو هم اگر 18 سالت نیست ، سعی کن فکر کنی مثلا 18 سالته و بعد اینا رو بخونی ...مطلب بالای 18 ساله ... نکنه یه وقت با مامانت اینا یه وقت بخونیــــا )

وقتی 18 سالم بود با یک نفر آشنا شدم که خیلی بزرگتر از خودم بود ( اون موقع فوق لیسانس روانشناسی از رودهن داشت ) .... این بابا از نظر مایه و امکانات فول بود ( خونه ، ماشین ، ویلا و ... ) و از بغلش کلی چیز روانشناسی یاد گرفتم ... فقط روانشناسی هــا ... نه چیز دیگه ... ( کلمه بغل کنایه از آشنایی و سلام علیک معمولیه ... نه اون بغلی که تو دوست داری و فکرش رو میکنی ) ...البته دوستیمون بنا به دلایلی دوام نداشت چرا که انقدر طرف خفن بود که من یهو به خودم اومدم و یه جورایی ترسیدم ... آخه یه نموره بی تربیت بود ، چرا که یک روز بهم گفت : " من تو رو به خاطر انرژیت میخوام ... میدونم جوونی و مثل آدمای 40 ساله رفتار نمیکنی " ( اون موقع هم از این نوشابه های انرژی زا نبود که بی خیال قضیه بشه و انرژیش رو از این راهها تامین کنه ) ... نمیدونم چی شد که با عقل اون موقعم بهش گفتم : " ببین ستاره جون ... من با کسی که منو فقط بخاطر مسئله انرژیم بخواد نمیتونم دوست بمونم " ... تازه اون موقع خبری از انرژی هسته ای هم نبود.... و خلاصه تنها منبع  انرژی ما جوونها بودیم .04.gif

و به همین راحتی دوستی ما سر قضیه سکس بهم خورد ... بدون اینکه حتی یکبار از این رابطه ها داشته باشیم .... و چه خوب شد ... و گرنه الان یا باید آدم خیلی خفنی تو این قضیه های بد بد میشدم ... و خیلی از چیزهایی رو که دیدنشون برام زود بود رو میدیدم... و یا اصلا دیگه انرژی ای برام نمی موند که الان بخوام بیام و وبلاگ بنویسم و خلاصه ممزی بی ممزی .21.gif

و باز هم خدا رو شکر ... که البته اینهم به قول یه سری از دوستام ، خریت ما بود ، که البته به نظر من یه جورایی به خرشانسی بیشتر شبیه بود تا خریت .03.gif

دقیقا 6 ماه بعد از 18 سالگیم ( 10/82 ) برای گرفتن گواهینامه اقدام کردم ... اون موقع باید میرفتیم شهرک آزمایش امتحان میدادیم .. دفعه اول قبولی آئین نامه رو گرفتم مثل همه ، اما امتحان تو شهری رو رد شدم ، فقط و فقط بخاطر این که دفعه اولم بود و روی کارتکس مربوطه هیچ مهری از آموزشگاه رانندگی نبود ... بعد از رد شدن در دفعه اول بایذ 20 ساعت آموزش اجباری از یک آموزشگاه میدیدم .37.gif

با استاد آموزشگاه مربوطه مهربون شدم و بعد از 10 ساعت آموزش مهر 20 ساعت آموزش رو روی کارتم زد و البته آموزشهای بسیار خوب روانشناسی ای رو  برای امتحان عملی ( شهری ) داد .

روز امتحان ... سرهنگی که از بچه ها امتحان میگرفت .. همونمی بود که همیشه از خانومها در قسمت پایینی شهرک امتحان میگرفت ... خانومها تموم شدند و این آقا بسرش زد که یک سری هم از آقایون امتحان بگیره ... من نفر آخر بودم ... و بعد از پیاده کردن همه ، با جناب سرهنگ تنها شدم و بعد از کلی خاموش کردن ماشین و ترمز زدنهایی که خودم هم همزمان با مغز میرفتم تو شیشه ... تونستم با روشی اعجاب انگیز مخ طرف رو بریزم تو فرقون و خلاصه با رد و بدل کردن شماره تلفن خونمون ، تونستم جواز قبولی رو بگیرم و  گواهینامه داشته باشم .41.gif

این از گواهینامه ...

بعد از اون مشمول خدمت نظام وظیفه شدم و باید خودم رو آماده پاسداری از مرزها و آرمانهای ایران جون عزیزم میکردم که در این بین ، 7 ماهی بی خیال قضیه شدیم ( چون مسئولیت سنگینی بود خدایی ... چون باید من شبها از کشورم دفاع میکردم و مراقب شما جوجه خوشکلای ناز می بودم تا همتون با خیال راحت بخوابین ( البته نه با هم  ....جوجه خروسها و جوجه مرغ ها جـــدا  )) .04.gif

اما خلاصه با بعد از کلی ماجرا ، با 7 ماه غیبت در برگه اعزامم عازم محل تقسیم شدم ... محل تقسیم پادگان عشرت آباد بود ( میدون سپاه ) ... باید ساعت 1 نیمه شب میرفتیم برای تقسیم .. منم دل رو زدم به دریا و رفتم ببینم کجا میندازنم برای دوره آموزشی ، و از اونجایی که اونشب هم رو دنده خر بودم ( همون خرشانسی ) افتادم بهترین پادگان آموزشی ایران .

وزارت دفاع ( نه ارتشه نه سپاه ) ... پادگان جواد نیا ... اسمش جوادی بود ، اما خدا وکیلی بهترین خدمات رو میدادن بهمون ...هتل بود آقــــا ... هتـــــــل .... سه ماه آموزشیمون توی تابستون افتاده بود و در حقیقت بعد از بهار یکی از بهترین فصول برای خدمت توی اون منطقه بود ( نزدیک طالقان خودمون بود ) ... و خلاصه توی آموزشی حالی بردیم که نگو .. فرمانده گروهانمون بچه میرداماد بود و بچه محل ... به همه تهرانیها حال میداد ... شهرستانی ها هم فاز میگرفتن ... اما هیچوقت شرایطشون به حال و هول ما نمیرسید .

فکر کنید هر هفته تو دوره آموزشی ، هر چهارشنبه اتوبوس میومد دم در آسایشگاه و همه بچه های تهران رو با تعداد محدودی از شهرستانیها تا میدون آزادی میبرد ( نفری 600 تومن ) .

تا شنبه صبح که باید توی میدون صبحگاه حاضر میشدیم ... هر هفته هم به ترتیب ، یک هفته برنامه استخر ، شنا و تیر اندازی داشتیم .
 
روزهایی هم که خونه ، میرفتیم بیشتر تفریح میکردیم ، تا رفع خستگی از شرایط محیطی اونجا ... چون واقعا بهمون میرسیدن .

تو همون دوره آموزشی ، با درسهای روانشناسی که از ستاره گرفته بودم  ( همون دختر انرژی بازه ) ... تونستم یه تست روانشناسی شخصیت به اسم
MMPI  رو طوری بزنم که توی تقسیمات بعدیم تاثیر گذار بود . ( طولانیه نمیگم )

بعد از سه ماه آموزشی ، باید برای 18 ماه یا 21 ماه خدمت آماده میشدیم ... محل پادگان جی بود ... از اونجا تقسیم شدم به پادگان حکیمیه و باز هم یکی از بهترین بخشهای تقسیمات بود ... چرا که وقتی افتادم  حکیمیه از اونجا به واحد های کوچکتری تقسیم شدیم و  اتفاقا اونروز هم من رو دنده خر بودم ... چرا که فرمانده کل پادگان در فاصله 2 قدمی من مشغول نظارت بر امر تقسیمات بود ... منم اونجا از خدا کمک خواستم و با حالت خبر دار ، فک مبارک رو تکون دادم که : " فرمانده .. جسارتا ... من بچه پاسدارانم ... میشه برم پاسداران خدمت کنم ؟؟ " .... فرمانده درجه سپاهی روی شونه اش بود و بعد از یک مکث 5 ثانیه ای که کرد ، با خودم گفتم الانه که بزنه زیر گوشم ... ولی بهم خندید و گفت ... وایستا ... خودم خبرت میکنم .41.gif

و ما را خبر کرد ... و چه نیکو خبری ... افتادم پادگان مهام ( مهمات سازی ) ... چهار راه پاسداران ، که برای رسیدن به اونجا ، از خونمون فقط 15 دقیقه پیاده روی راه بود .22.gif

تو همه جام عروسی بود ... اما یک مشکل داشتم ... اونهم مدت 18 یا 21 ماه بقیه بود که جدا برای هر کسی خسته کنندست ...  خلاصه بعد از 9 شبانه روز پست دادن بالای برجک های نزدیک میدون نوبنیاد و زوایای دید بی نظیری که رو به خونه ها بود و چراغهایی که در اون سکوت شب گاه یا بی گاه روشن میشدند با سایه های محو و یا شفاف پشت پنجره ها ، به من انرژی میدادند و اصلا نمیزاشتن که چشم روی هم بزارم .21.gif

بعد از اون 9 روز پست دادن ، از موقعیت کوتاهی که داشتم استفاده کردم و پیش فرمانده خودشیرینی کردم که مدرک دیپلم دارم و به کامپیوتر واردم ... و با طراحی یک عملیات کوچک مخ زنی و با استفاده از تکنیک " وعده دادن " ، اینگونه شد که من شدم منشی فرمانده ... و دیگه موی بلند و ناخون دراز ، حال و حال و هول .04.gif

دیگه عین مدرسه صبح تا ظهر میرفتم و میومدم ... اما باز هم فکر این 18 یا 21  ماه بدلیل غیبتی هم که داشتم بیشتر منو آزرده میکرد .

تا اینکه یه بار دیگه افتادم رو دنده خری و  ( همون خرشانسی ) و با یک فکر بکر که از طرف یکی از هم خدمتی های دوران آموزشیم ( که الان داره تو کانادا برای خودش درس میخونه و صفا میکنه ) برای معافیتمون اقدام کردیم ، چرا که قبل از اینکه هر کس دیگه ای حتی فرمانده پادگان به شرایط معافیت ها دسترسی داشته باشه ... دوستم من و  از قوانین جدید مطلع کرده بود ( همون قانون چاقی و یا لاغری مفرط و خیلی از قوانین ریز و درشت و در عین حال باحال دیگه ) ... و تنها مراجع پزشکی بودند که از اوضاع با خبر بودند ... که اونها هم توی چند روز آینده باید از جریان مطلع میشدند .... چون ما از اصل خبر ، قبل از ابلاغ خبردار  بودیم .... من که دیدم از شیکمم نمیتونم بگذرم و خودم رو لاغر کنم ... لذا  رو به یکی از اون قانون های جدید و باحال دیگه رو آوردم و خلاصه بعد از مجموعا 7 ماه خدمت به نظام کارت مربوطه رو گرفتم و به همراه دوستم با خدمت خداحافظی کردیم ( اون با 3 کیلو کاهش وزن لاغر شده بود ... البته این جریان برای اول این قانون بود که خیلی نمیخواست خیلی لاغر بشی ... ).

بعد از خدمت شیرینی که کردیم ، نوبت به ماجرای اصلی خرشانسی میرسه که براتون میگم .

اما بزارین اصل ماجرا رو توی یک پست دیگه براتون بگم ... حتما بیاین و سر بزنید .

منتظر نظرتونم ...22.gif
قربون همتون ...08.gif
تا بعد ...11.gif

/ 59 نظر / 491 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سالی

سلام!خوبین؟چه خبرا؟ خيلی جالب بود حالا اين واقعا سرگذشت خودته؟ باورم نميشه! فکر کنم بازم دستگاه بافندگيت به کار افتاده! آره؟

الهام

سلام دوست من ديگه يادی از ما نميکنی. يا حق.

فرزانه

سلام که چی بشه مردم و می ذاری تو خماری؟

خانم ثابتی

محمد رضای عزيز وقتی که می توانی به سادگی شاگرد اول بشوی پس چرا اين چهارشنبه تا الان نيامده ای. ضمنا نمی خواهی مطلب جديدی بنويسی؟

من و محمد

نه جالب بودش در ضمن پرسپوليس سرور استقلاله

يلدا دخمر گل

عجب... سر بزنگاه تمومش کردی.. واقعاْ هم خوش شانسی.. اينم از خوش شانسيه که سر بزنگاه تمومش کردی که باز مجبور بشيم بيايم..

رضا

سلام آقا من تازه سرباز جواد نیا شدم خوش به حالت که تمام شده خدمتت اما اصلا هتل نیست باور کن من که اعصاب درد گرفتم[گریه][گریه][گریه][گریه]

مهسا

خیلی مسخره بود

مهسا

خیلی مسخره بود

شادی

یکی از علت های خر شانیت اعتماد به نفس بالاست یعنی از اعتمادبه نفس بالا رنج میبری. بای