محمد رضا ... ستاره ... چلچراغ ... شيطونی


سلام به همه بر و بچز گوگولی و همیشه پایه خودممممممم .04.gif

ایندفعه هم دوست دارم باز با  یه چند تا خاطره یا شاید هم اسمش رو کذاشت تجربه ، به یکی از موضوعاتی که تو مخم  وول وول میزنه ( مثل خیلی چیزهای دیگه ) بپردازم .

قضیه از اونجایی شکل میگیره که : وقتی اون دختر مهربون خوش دست پخت ماکارونی باز ... تصمیم خودش رو گرفت و خلاصه من موندم و خودم و خلاصه تنها شدم ... و بعد از اون تجربه تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت شیطونی نکنم و پسر خوبی باشم .10.gif

یاد یه حرف بزرگی افتادم که میگه : پسر خوب چگونه پسري است ؟
پسري كه : اولا دوست دختر نداشته باشه ... دوما دوست دختر نداشته باشه ... سوما دوست دختر نداشته باشه ... چهارما دوست دختر نداشته باشه ... چون دوست دختر بناي اوليه منحرف شدن اين گل هاي پاک
ِ .09.gif04.gif

منم خب تصمیم گرفتم که پسر خوبی باشم و خلاصه یه چندین ماهی رو تو یه عالم خلصه سپری کردم تا چند وقت پیش ، که دیگه به خودم اومدم و دیدم دیگه این مدل تنهایی داره خستم میکنه و با اینکار دارم خودم رو یه جورایی فریب میدم ... لذا تصمیم گرفتم که دیگه پسر خوبی نباشم ...

بخاطر همین توی یکی از این سایتهای دوستیابی و شیطونی ( که شاید اسمش ، هنوز برای خیلی هاتون ناشناس مونده باشه ... ) عضو شدم تا بلکه بتونم یه جوری خودم رو سرگرم کنم تا فقط سرگرم باشم و از تنهایی در بیام .34.gif

سه تجربه

توی هفته اول با چندین نفر برخورد داشتم ، از جمله یک دختر 19 ساله و تقریبا بچه محل که چهره و نوع آرایش صورتش به شدت به اون دختر خوش دست پخت ماکارونی باز شبیه بود و خلاصه همین شباهت زیاد باعث شد که پا پیش بزارم و سعی کنم بیشتر بشناسمش ... در نهایت به این نتایج کلی رسیدم که :

طرف در دوستی قبلیش به شدت ضربه خورده و دوست پسرش ، ی هویی ( توجه کنید که ی هویی ) ولش کرده و بد جوری ضربه خورده .... و به گفته خودش ، الان دیگه قدرت ریسک کردنی براش نمونده و تصور بودن با یک نفر دیگه از توانش خارجه .22.gif

فکر کنم همین حرکت یهویی خیلی بهش درد و فشار رو تحمیل کرده بود که هیچ جوره نمی تونست قبول کنه که گذشته مال گذشتس ... و تو داری تو حال زندگی میکنی .

درسته خب ... همه ما یه درد های یهویی تو زندگیمون داشتیم که شاید خیلی ناراحتمون کرده ... اما اینکه بخوایم در آینده با اون دردهای قدیمی زندگی کنیم و بهش فکر کنیم ، اصلا منطقی نیست .07.gif

بعد از اون با یه دختر دیگه 21 ساله سلام علیک کردم و خلاصه بعد از شناخت کوتاه ( ایندفعه پیشرفته تر ... بصورت تلفنی ) ... تصمیم گرفتم توی دنیای حقیقی هم همدیگر رو ببینیم و خلاصه توی یک کافی شاپ ملاقات 30 دقیقه ای داشتم و ایندفعه ، خود طرف پیشنهاد دوستی داد و  حقایقی رو برای من بازگو کرد ... و گفت که تهران درس میخونه و خونه پدربزرگش اقامت داره و اصالت خودش و خونوادش رشتی هست و خلاصه اینکه پدر و مادرش هم ، از اونجا (رشت) به شدت مراقب این دختر هستن و اینا ... منم حرفهای خودم رو زدم و گفتم که برداشت من از دوست دختر این چیزاییه که میگم ...  ( و گفتم آنچه را باید .. ) ... 04.gif

از کافی شاپ زدیم بیرون ...

بعد از شنیدن حرفام ، طرف با یه حالتی که مخالف عقیده من باشه با من مخالفت کرد و گفت : ببین من خانواده ای دارم که به شدت مراقب من هستن و من نمیخوام با دوستی با یک پسر ، تصور اونها رو نسبت به خودم خراب کنم ( یعنی حرف و پیشنهادش کاملا برگشت و  یک آدم دیگه شد ) ... فکر کنم مامان و باباش از این رشتی های اصلاح نژادی بودند که خیلی مراقب دخترشون بودند .23.gif

 بر و بچز رشت به دل نگیرن ... فقط شوخی بود 10.gif


آخه هی میگفت دوست پسر دوست پسر ... بعدش زمان خالی برای بودن با دوست پسرش رو فقط راه بین دانشگاه و خونه میدونست ... اگر بیشتر میشد فکر میکرد : "حتما تجاوزی تو کار میاد وسط " ... خدایی همینطوری گفت ... ضمن اینکه خودش به شدت حیرون این بود که  اونروز رو چطوری تونسته برای یک ساعت بیاد بیرون و برای خوش علامت سوال بود 07.gif.

یعنی به شدت بی جنبه بود ... و عمق فاجعه تا حدی بود که فکر میکنم اگر دوست پسر آیندش ، ازش لب میگرفت ، دختره حامله میشد و  از این صوحبتا ...21.gif

در نهایت ... منم خیلی معمولی بهش گفتم که : موردی نیست خب ... از آشناییت خوشحال شدم و ممنونم از اینکه راحت حرفت رو میزنی ... بعد از یه سکوت 5 دقیقه ای که حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد .. به من گفت که : ببین آخه من نمیدونم چطوری باید به طرفم اعتماد کنم تا بخوام براش مایه بزارم و از این حرفها ... و باید راجع به پیشنهادت فکر کنم ... 13.gif
( جالبه که خودش اول پیش کشید ... اما برای چی نمیدونم گفت راجع به پیشنهادت فکر میکنم ؟؟؟ )
اینجا بود که من یهویی قاطی کردم  ... بخاطر اینکه دیدم این یارو ، اصلا ثبات شخصیت نداره و خلاصه هر دقیقه یه حرفی میزنه ...
با اشاره به سمت دیگه خیابون ، بهش گفتم : ببین ، ماشینهای سید خندان رو باید از اونطرف خیابون سوار بشی و بری خونه بابا بزرگت 04.gif...
فکر میکنین جوابی که داد چی بود ؟؟
گفت : حالا که خودت اینجوری میخوای مشکلی نیست ... میرم 02.gif.
گفتم : خوش گذشت 04.gif... برو به سلامت و ... ها ها ها ها ... همونجا بهش بلند بلند خندیدم .
21.gif
نتیجه :
دیگه نیازی به گفتن نمیبینم ... انقدر اوضاع تفکری و روحی طرف داغون بود که دو صفحه میشه راجع بهش نوشت .

بگذریم  ....
و اما سومی :
این یکی از من فقط 7 ماه کوچولوتر بود ... بچه اکباتان و علاوه بر داشتن نمک خاص تو چهره و طرز حرفیدنش یه حالت عجیبی هم داشت که بهتون خواهم گفت .23.gif
آدم خیلی راحتی هم به نظر میومد ... ( میگیرین که چی میگم ... ؟؟ ) 09.gif.
این یکی هم رشته من بود و تهران مرکز میخوند ( شهرک غرب ) ... و فقط یک برادر بزرگتر داشت ( البته جدای از پدر و مادرش که باهاشون زندگی میکرد ) .

با ایشون هم تلفنی صحبت کردم و بعد از مدت 4 روز از طرف دختر با پیشنهاد پیشرفته تر سینما برای فیلم : " میم مثل مامان " مواجه شدم ... در حالیکه قبلا این فیلم رو دیده بودم ، اما قبول کردم و به روی خودم نیاوردم ... با ماشینش اومد دنبالم و رفتیم که بریم سینما ... اما نمیدونم چی شد سر از فرحزاد در آوردیم و تا چشم بهم زدم دیدم دارم با طرف چایی میخورم و خلاصه هی گل واژه برای همدیگه میگیم و  از این حرفها .31.gif

این نکته رو هم داشته باشید که من اصلا چایی خور نیستم ... اما باز نمیدونم چی شد که دو نفری یه قوری چایی رو کامل نوووووش کردیم 04.gif.

تا ظهر که کنفرانس دختره تو دانشگاه شروع میشد و بعد از ظهر هم من باید میرفتم یه همایش وبلاگی ...
تصمیم بر آن شد که دو تایی بریم کارامون و بکنیم و بعد از ظهر باز باهم باشیم .... پس من رفتم خونه ناهار خوردم و جیش کردم ( بخاطر اون همه چایی که خورده بودم ) ... و بعد از ظهر دوباره اومد دنبالم و رفتیم باشگاه وبلاگ نویسا و بعدش همون قصه فرحزاد و چایی ( ایندفعه با قلیون و آلوی ترش و ... ) و اینـــــا 09.gif.

من هیچ توضیحی از موقعیت شغلی خودم و خونواده و اینا نگفته بودم ( یعنی به یه توضیح مختصر بسنده کردم ) ولی از اون که پرسیدم ، به تفصیل برام توضیح داد و از حرفاش فهمیدم که :
دختره بنده خدا به شدت با باباییش لاو میترکونه ولی به شدت از مامانش بیزاره ... و اصلا با مامانش خوب نیست ، و تا حد دعوا و کتک بازی و این حرفها هم پیش رفتن 02.gif... و الان هم دختره داره مرتب هرشب با قرص های آرامبخش و اینا خودش رو آروم میکنه ( البته تحت نظر دکتر ) ... تا حدی که قرص رو اسنیف میکرد ... ( مدلی که از دماغشون قرص پودر شده رو میکشن بالا ) 02.gif.

خلاصه که از لحاظ روحی متاسفانه به شدت دااااااااغون بود ولی اصلا بهش نمیومد ... یعنی بیشتر میومد که به خودش تلقین میکنه ...
اما توی قرار سوم از خودش و دوست بسیار صمیمیش ایندفعه خواستم که بیاد ... و من هم با یه دوست قدیمی در محل حاضر شدم  ( آخه میگن هر کسی رو میخوای بهتر بشناسی به دوستش نگاه کن ).15.gif

ایندفعه باز هم همون قصه فرحزاد و قلیون و این حرفها بود ... ایندفعه با ماشین دوستم رفتیم و با این تفاوت که : آلو تو مسیر برگشت تو ماشین صرف شد ...
اوضاع دوستش معمولی بود و اصلا بهش نمیومد مشکلی داشته باشه ...22.gif

گفتم این دختره داغون بود ... فقط همین حد رو بگم که اونشب تو راه برگشت یهویی گفت :
" ممزی : میدونستی که من فرزند ناخواسته این خونواده بودم ؟؟"07.gif
با یه لبخند سرد گفتم : خب یعنی چی ؟؟ ... چی داری میگی ؟؟ ... حتما مامانت گفته .13.gif
گفت : آره ...
گفتم : با تو لج کرده ... میخواد حرصت رو در بیاره ... توجه نکن .
گفت : نه ... مامان من با هیــــچ کس شوخی نداره ... خیلی هم جدی بهم گفته ... و اصلا اونها اونشب نمیخواستن بچه دار بشن .02.gif

من دیگه بحث رو ادامه ندادم و بی خیال شدم ... اما جدا به این مسئله ایمان آوردم که این بابا یه جورایی قاطی داره و بعد از اونشب دیگه بهش نه زنگ زدم نه
 SMS  بهش دادم و اونهم عکس العملی نشون نداد ... البته توی مسنجر بدجوری مشتاق بود ببینه دوستم پشت سرش چی گفته و من هیچی بهش نگفتم و اصلا جوابش رو ندادم .

بعدا خودش تو یک ایمیل برام گفت : ببین ممزی من نمیخوام ناراحتت کنم ... اما راستش من قاطی دارم ... میدونی ... الان شاید اگر هر پیشنهادی بهم بدی با دل و جون قبول کنم ... اما یهویی میزنم زیر همه چیز ، در حالی که اصلا نمیخوام از من بدت بیاد ... پسر مهربون ... منو ببخش 25.gif49.gif.
منم گفتم : نه مرسی که باز هم همینو میگی ... پس با این اوصاف .. برات زندگی خوبی رو آرزو میکنم ... خوشبخت بشی و بابای .

اما جدا برای من هنوز سوال مونده که چه دلیلی داره که : آدم بیاد توی جمعی که هنوز هیچ کدومشون رو خوب نمیشناسه و بگه که : من فرزند ناخواسته بودم 07.gif.
واقعا چه دلیلی داره ؟؟؟
حالا این وسط ، سوتی از باباهه بوده یا مامانه که این بچه بدنیا اومده نمیدونم !!!04.gif ... اما جدا دلیلی برای بازگو کردنش ، اونهم توی جمع نمیبینم ... جز اینکه  این فقط ، نشان از اوضاع نافرم روحی طرف میتونه داشته باشه .02.gif

حرف من

همیشه ممکنه ظاهر همه چیز خلاف اون چیزی باشه که ما تصورش رو تو ذهنمون داشتیم.

و تنها راه حلی که میشه پی به حقیقت طرف برد ، با توجه به این تجربه ها و خاطرات ، اینه که :

حداقل باید زمانی روی برای شناخت بیشتر طرف بصورت حضوری صرف کرد ... یا در بعضی موارد همون چند کلمه تلفنی حرفیدن میتونه جواب خیلی از علامت سوال هایی که تو ذهنمون بوجود اومده رو روشن کنه .

یعنی مثلا یه موقع میبینی دختر مقابلت بصورت خیلی وحشیانه ای آرایش کرده ( از این مدل وحشی ها ... که هنوز نمیدونم اسمش چیه ) و تریپش تا حدی تو رو میطلبه که : اگر با دسته بیل یا کلنگ به جونت بیافته ... و فقط اگر تو رو بزنه ، تو همچنان دوستش داری ( البته به شرطی که برات استعمالشون نکنه ها ... )04.gif.

ولی وقتی برنامه میزاری و با هم دیگه تو خلوت ، یه گفت دوستانه میزنین ، میبینی که دلش خیلی خیلی نازکتر از این حرفهاست و خلاصه کلی مهربون و رومانتیکه و فقط نوع آرایشش تو رو به تصور غلط راجع بهش وا داشته .

نمونه اش ، همین دخترایی که نمیدونم چرا " زیادی به خودشون میمالن " ( لوازم آرایشی رو میگم .. ) و بخاطر همین مالوندن زیادی 04.gif... اکثر مردم فکر میکنن حتما آدم بدکاره یا خرابی هستن ولی باز هم وقتی با اونها نشست و برخاست میکنی و تو جمعشون که میری ، میبینی کارهایی میکنن تو زندگیشون که من و تویی که ادعای آدم خوب بودن رو میکنیم یه دونه از اونها رو انجام نمیدیم 22.gif.

و بالعکس طرف آرایش معمولی داره و به قول معروف ، همون رنگ رخساره خودشه ... ولی متاسفانه رنگیه که : خبر نمی دهد از سر درون23.gif ... و وقتی که میری تو درونش ( از نظر روحی رو میگما ... ) ... میبینی بابا طرف اوضاعش بد جوری قاراش میشه و باید هر چه سریعتر ازش فاصله بگیری و  دور شی ، چرا که ناخواشته یهو  می بینی عین جارو برقی تو رو هورت کشید به درون خودش و اون موقع دیگه هیچی دیگه ... فـــــــــــــاتحه 21.gif.

البته این هم بگم که : " اصولا هیچوقت برای یک قضیه نمیشه نسخه کلی ای پیچید و اصولا تو هر تریپی ، خوب و بد زیاده " .

و همیشه همه همه چیز اونطوری که تو تو ذهنت فکر میکنی نیست.

LoveShadow.jpg




اما مهم همین زمانی هست که صرف میکنی تا طرفت رو بشناسی ... برای یه نفر با یه تلفن 5 دقیقه ای به نتیجه میرسی ، برای یکی دیگه شاید یه هفته برو بیا داشته باشی تا بفهمی مطلوبت هست یا نه ؟؟؟07.gif .

یه جریانی هم پریشب برگزار شد که میخوام به موضوع الانم ربطش بدم .
 
آخه پریشب جشن شب یلدای مجله چلچراغ بود و من هم توفیق داشتم که چزء مدعوین برنامه باشم ..04.gif.

برنامه ، توی سالن بزرگ مجتمع فرهنگی تفریحی اریکه ایرانیان ( شهرک غرب ) برگزار شد با جمعیتی بالغ بر 2000 نفر ... که به جرئت میتونم بگم که بیش از 1700 نفر از جمعیت رو دختران تشکیل داده بودند ( از همه رنگ و همه مدل ) 15.gif و سالن 1200 نفری اونجا گنجایش اونهمه آدم رو نداشت و بالاجبار ، سالن متحمل فشار جمعیتی بالای 800 نفر بود و خلاصه تو جمعیت نشسته و ایستاده و خوابیده ، بزن و بکوبی بود که بیا و ببین . ( البته من خودم رو تو جریان فشاری که این نرم تنان در بعضی نقاط سالن ایجاد کرده بودند نرفتم و چه خوب شد که نرفتم ... )04.gif.

شخصیت های مراسم رو میگم و بقیش رو خودتون حدس بزنید چه غوغایی بوده اونجا ...
مجریها : نیما رئیسی و یه دختر دیگه به اسم شیروان ... یا شرمان ... نفهمیدم خدایی چی بود اسمش 03.gif.
میهمانان مراسم : مهدی کروبی ، محمد ابطحی ( معاون رئیس جمهور سابق ) ، هادی ساعی ، علیرضا دبیر ، نیما مسیحا ، بنیامین ، باران کوثری با مامانش ، گلشیفته فراهانی ، بهرام رادان ، مهران مدیری با دو تن از نویسنده های سریال باغ مظفر ( قاسم خانی و امیر مهدی ژوله ) ، قیصر امین پور ، همسر دکتر شریعتی ( پوران شریعت ) ، رخشان بنی اعتماد ،پسر دکتر قالیباف ، یه آقاهه که تو سریال کبری 11 آلمان بدل کاری میکرد اومده بود و حرکات محیر العقولی اونجا انجام داد که همه رو به وجد آورد ( خصوصا وقتی خودش رو آتیش زد و اومد رو سن ... جیـــــــــغی بود که همه دخترا از ترس میزدن ) ، و خلاصه کلی مهمون دیگه .04.gif
این وسط کنسرت گروه سیروان بی نظیر بود و این چند تا جوون شیطون خلاصه حالی به سالن دادن که نگو ... من که تقریبا ته سالن بودم ... هال و هوایی عین کنسرتهای دبی رو میدیدم ... طوری که به جمعیت خیلی فاز داده بود و همه از خود بی خود شده بودن ... البته یه تیکه هم همه برای بنیامین غش و ضعف میرفتن ... که تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم ... طوری که حتی شما هم هیچ کجا ندیدین ...36.gif

شرح مطلب رو تو خبرگزاریها یا گوگل جستجو کنید ... البته اگر حالش بود براتون تو پست های بعدی براتون از مراسم خواهم نوشت ... طوری که هیچ جا اینطور گزارشی رو ندیده باشید.

حالا ربطش به موضوع من :

یعنی مثلا کاش میشد پریشب ، بین اون همه نرم تنی که دیدم ( بیشتر از هزار و پونصد نفر ) ، میتونستم همه چیزهایی رو که لازم بود در رابطه با اونها بدونم رو ، روی پیشونیشون بتونم بخونم و بعد با اعتماد به نفس یه حرکتی بکنم که خیلی محیرالعقول نباشه تا و خلاصه شاید از اون جمع  بتونم در نهایت دست تو دست یکی بیام بیرون ، که خب انگار ستاره بخت ما تو اون جمعیت نبود و قسمت نشد.01.gif

اصلا همایش رو بی خیال ... خیلی خوشحال بازی میشد اگر میشد  ... اما جدی ...

دیدین میگن هر کی ستاره ای داره ... اما گاهی اوقات این ستاره هه هه هه  هه آدم رو جون به لب میکنه تا بخواد بیاد و تو رو ماه خودش بکنه ..... اوه اوه ... چه لاوی اومدم ... بی خیال ... اصلا به ما لاحاف ترکوندن نیومده ...21.gif

بهتره نظرتون رو راجع به ستاره هایی که تو زندگیمون میان و گاها بعضیا مثل شهاب سنگ اول میخورن تو سرمون و بعدش میرن بگید و این رو هم بگید که کوتاه ترین و موثر ترین راه برای شناختنشون چیه .. راهی که سرعتش تقریبا با همون نوشته های روی پیشونی که گفته بودم مطابقت کنه ... حالا یه خورده طولانی تر ... اما نه زیاد .07.gif

قربون همتون49.gif
تا بعد ...08.gif11.gif

/ 75 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Rouzbeh.A

ايول بابا! هرچی می خونم تموم بشو نيست! اما تا همينجا که خوندم اين نظر رو می دم: اين دخترها واقعا هر کدوم مشکل داشتن. اما گفتن يه مطلب مثل : من بچه ی ناخواسته هستم٬ می تونه خيلی دليل ها غير از روانی بودن داشته باشه. ( توی اين کامنت جا برای توضيح دادن نيست) .و حالا نوشتن يه همچين مطلبی ٬ به نظر من کار درستی نيست٬ با مساثلی که تعريف می کنی٬ نظر عموم دخترها رو نسبت به پسرها منفی می کنی. به هر حال٬ ببخشيد اينقدر بد گفتم٬ اينا بيشتر انتقادهای دوستانه بود به دل نگير! در کل ٬ وبلاگ باحالی داری. موفق باشی...

sadaf

khare rashtie nakh dade to nagerefti dokhtar rashti age sarbezir bood ke joke alam nemishod be har hal tajrobe adamo bozorg mikone

موش خانگی

من آخرش مجبور شدم واسه خاطر اين وبلاگ هم که شده مشترک ای دی اس ال بشم که بابام بيشتر از اين خونه خراب نشه -يعنی ببخشيد بابای تربچه!

تايماز :: لحظه ها رو با تو بودن ۲ ::

سلام فکر کردی همه مثل خودت بيکارن اين همه آپديت رو بخونند باقالی فیلم سینمایی نوشتی سریالش اید میکردی تو نویسنده بودی ایییییی روزگار یادش بخیر دوران نویسندگی .......

عشق ملکوتی

( بنام تو اي آرام جان ) « مَن كُنتُ مُولي فَهذا عَليٌ مولا » «هر كه را من مولاي او هستم ، علي نيز مولاي اوست» روز غدير خم ، روز اِكمال دين و اِتمام نعمت الهي بر بشريت است اَليَوم اَكمَلتُ لَكُم دينُكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتي در اين روز خجسته كه باب نبوت بر بشريت بسته شده بود ، خداوند از سر رحمت و مهرباني ، درياي خروشان و مواج امامت را بر روي همگان گشود تا از اين درياي بي كران هدايت ، كوير دلهاي عطش زده ي انسان ها در گستره ي تاريخ ، سيراب و سبز و اباد گردد به شرط انكه رهپويان غدير خود را به آرمان ها و پيام هاي ماندگار ان پاي بند دانسته و در عرصه ي عمل به ميثاقي كه ان روز با خاندان عصمت و طهارت بسته شده ، وفادار باشند فرارسيدن عيد سعيد غدير خم اين افضل اعياد ، جشن بزرگ عاشقان ولايت را بر تمام حق جويان عدالت خواه ، صميمانه تبريك و تهنيت عرض مي نمايم عــاشقــان عيدتــان مبــارك باد

شيما

اگر علاقه به فيلم داريد حتما يک سر به سايت www.dehkadehcd.comبزنيد من مطمن هستم که خوشتون می آد

الهه

با اينکه دخترم اما بايد بگم از بعضی از اين دخترهای که در موردشان نوشته ای خوشم نميآد ...جه ميشه کرد ديگه

فائزه

سلام من دلم مي خواد با شما بيشتر آشنا شم (قابل توجه من خودم ناموس دارم)به وبلاگم سر بزن خوشحال ميشم برام آيديتو بزار

محمدرضا