سيندرالله


سلام به همه دوست جونای گل گلابی خودم ... خوبین همگی ؟؟؟ ... منم خوبم ... 04.gif

ایندفعه دیگه تصمیم گرفتم که دیگه تلخ ننویسم و دوباره بزنم تو سبک سابق ... چون خیلی بیشتر حال میده ... هدفم هم از این داستانهای اخیر مثل مرده شور و کلا چند تا داستان بیمارستانی و اینا فقط محک یه سری چیزهای شخصی برای خودم بود ... که نتیجه موفقیت آمیزی داشت ... پس از این به بعد بیشتر مطالب تلخ یا حتی شاید طنز تلخ در اینجا نمیبینین یا اینکه دیگه خیــــــــــــلی خیـــــــــــلی به ندرت میبینید .16.gif

داستان ایندفعه یه داستان معروفه که همتون شنیدین ... ایما این ورژن یه چیز دیگس ... البته باز هم ممکنه قبلا یه جاهایی دیده باشید ... ولی برای شروع دور جدید چیزه باحالیه ... حتما تا ته بخونیدش .10.gif

یکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود .21.gif

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد.
بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) .

خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ... مامانش : بعله پسر دلبندم ... شاهزاده : من زن مي خوام ... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟ ... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم ...

مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره.

يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي ، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي  ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ... مگه من فضولم ، اصلا به ما چه شبيه چي شده بود . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت .

يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ... سيندرلا گفت : سلام ... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم ... فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ... فرشته : خوب برو به درک ...کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه ... سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...

فرشته
: خداحافظ ....

سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود ... زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم ... سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟
فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!!
بالاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت :نه ... اين هم خیلی کلفته ... هم بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم.

30nd.jpg



فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو ... سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره ؟ ... فرشته : بعله مي خوره ... سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا . بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي ... فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داری ؟
سيندرلا : نه ندارم

فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟ ..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم..
....
فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي ...

سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم ... فرشته : چرا نميري؟

سيندرلا : آبروم مي ره ... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که برات باتلر رو برات بيارم ...

سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه . وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد ... زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت ( آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )

خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟ ... سيندرلا : 37 .... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه ... خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد )

سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردن
.31.gif04.gif

قربون همتون ...08.gif
تا بعد .11.gif

/ 80 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داری

جالب بود مر30 یه سری هم به سایت من بزن اکانت قانونی Rapidshare گیرت میاد

کودک

خيلی با حال بود بعد از مدتها اينقدر خنديدم که عضلات صورتم منقبض شد.

جواد

دوست عزيز سلام خوشحالم که در روز ۲۱ بهمن در جمع وبلاگنويسان مذهبی حضور داشتم و شاهد تجليل از وبلاگنويسان برتر بودم اين حضور را به فال نيک گرفته و قصد دارم باب جديدی از آشنايی را با دوستانم باز کنم... در گام اول از تو دوست عزيز می خواهم تا در بحثی که امروز در سرای خسته دلان به راه افتاده با ما همقدم شی و با حضور گرم و نظر سبزت جمع ما را طراوت و تازگی بخشی... امروز در سرای خسته دلان بحث بر سر ؛ مرگ و زندگی؛ است منتظر قدوم سبزت هستم

خاطره

سلام وبلاگ قشنگی داری ابته بسيار قشنگ نوشتی داستان رو خوندم عالی بود و خيلی خنده دار خيلی خوبه که می تونيد اين قدر راحجت و روان بنويسيد خومشحال ميشم بهم سر بزنيد منم همون هميشه غزل خوان و شاعر رويا فعلا بای بای

تولد تازه

[خنده] خیلی جالب بود خوشحالم که باهاتون اشنا شدم و خیلی ممنونم که به من سر زدین راستی چرا اینقدر تشابه اسمی [سوال] شاید خواهر برادریم بازم ازتون ممنونم و به خاطر داشتن چنین وبلاگ قشنگی بهتون تبریک میگم موفق باشید[لبخند]

i.r

سلام خیلی جالب و مشدی بود زدی داستانو منفجر کردی که شما!!!!!!!!!!!! سیندرلا 2008 بود دیگه؟؟؟ حالا نمی شد به جای پرشیا یه ماشین دیگه وارد ماجرا می کردی؟ مثلا....... مثلا azda3 . . . شوخی کردم خیلی با حال بود اول صبی کلی خندیدم. دست شما مرسی.[دست]

آوامین

سلام ممزی ! خوبی؟؟؟ به به خوش اومدی ! چه خبره !!!برم بخونم ببینم چی به چیه !چه کرده ممزی !!! راستی از اون داستانها اگه دوست داری باز هم تایپ می کنم!!!

سحر

روز ولنتاین روز عشق رو به تمام کسانی که عطر عشق روح و قلبشون رو نوازش کرده تبریک میگم [قلب][ماچ][قلب]

سیب مهربون

ممزی چرا این پستت اینطوری شده؟!!!!!!!! منم دلم براتون تنگ شده