انسان

امروز فهمیدم آنچه را نباید..

مینویسم از آنچه تو نخواستی من ببینم ... و من ندیدم.

مینویسم از آنچه تو نخواستی من بشنوم ... و من نشنیدم.

مینویسم از آنچه تو نخواستی من بفهمم ... و منفهمیدم.

مینویسم از انسانیت ...

آری من یک انسانم ... علی رغم تمام تمایل تو برای فراموش کردن انسانییتم...

انسانم...

همان انسانی که جهولترینم ، که بار امانت را من پذیرفتم ، اما بعد فراموش کردممعنی انسانیت را...

فراموش کردم که انسان بودن این نیست که حیوان نباشم ...

بلکه آن است که والاتر از فرشتگان باشم ...

به اطرافم مینگرم ...

چه بسیارند انسان نمایانی که وجودشان مملو از خوی حیوانیست ... و جودشان مملو از شهوت و خود پرستی و رذالت است ...

چه بسیارند آنان که در این منجلاب دست و پا میزنند تا که شاید به خواب غفلت نروند...


و چه بسیارند آنان که تقلا میکنند تا که ... شاید انسان بمانند ...


 

پ.ن :

 

1-  برگشتم ایران ، حال مامانم با دعاهای شما بهتر شده و خدا رو شکر طبق نظر کمیسیون پزشکی نیاز به عمل نبود و با همون آنژیو گرافی خطر رفع شده و تا حدی گرفتگی رگها مرتفع شده ... و در حال حاضر فقط با کمی دارو و مهمتر از همه پرهیز های تجویز شده وضعیت مناسب و پایدار خواهد بود بلکه بهتر هم بشه ، باز هم با دعای شما دوس جونا ماچ

2-  این وبلاگ به هچ دردی نخوره ... همین التماس دعایی که داشتم و کارساز واقع شد به یه دنیا می ارزه ... ماچ

3 -  بعد از یک ماه با یه قالب تازه اومدم ... امیدوارم هم سبک باشه ( زودتر از قبل بالا بیاد ) هم سنگین .عینک

4-  هیچ حرفی در قبال سر زدن های شما به این وبلاگ و بازدید پس ندادن های خودم ندارم ... بزودی جبران میکنم ماچ

5 -   بیایید راجع به این مطلب و خصوصا این کلمه  ( انسان ) کمی فکر کنیم خنثی

6- جشن تولد پرشین بلاگ هم با چند ماه تاخیر مبارک ... درسته خودشونم دیرتر جشن گرفتن و ما هم نبودیم که جایزه لطف و محبت وبلاگستانی ها رو بگیریم ( ربع سکه و لوح تقدیر و یادبود و ... ) و نایب برحق خودمون ( پسر عموی گرامی ) رو فرستادیم ... اما باز هم این تولد رو بهشون تبریک میگیم و از لطف همگی ممنون و سپاسگزار ... حالا اگه بتونم یه شرح ماوقع از زبان خودم که نبودم در جشن ، و توهمات وارده خواهم نوشت !!!چشمک

7 – حتما به من تا چند روز آینده سر بزنید ... سوزه دارم خفن ... نمیگم چیه تا خودتون بیاین ببینید چی میگم ... از الان بگم سوژه به سبک خودمه ها ... یعنی شاید اصلا سوژه ای نباشه ... اما منو به فکر فرو برده ...نیشخند

 

 

قربون همتون

تا بعد ...قلببغل

/ 51 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملوس جون

سلام ممزی. دلم برات تنگ شده بود. تو 360 بهت سر زدم. خیلی خوشحالم که حال مامانت بهتره. مرسی که بهم سر زدی. یه موقعهایی واقعا به کمکت نیاز داشتم. اما فرصتشو نداشتم بیام نت. بهر حال کوتاهی از من بود. شرمنده. [گل]

ندا

سلام ممنون از حضور گرمت. باز هم به من سر بزن.[گل]

ندا

سلام ممنون از حضور گرمت. باز هم به من سر بزن.[گل]

ندا

سلام ممنون از حضور گرمت. باز هم به من سر بزن.[گل]

ندا

سلام ممنون از حضور گرمت. باز هم به من سر بزن.[گل]

ندا

سلام ممنون از حضور گرمت. باز هم به من سر بزن.[گل]

میترا

سلام من خیلی وقته اومدم تو نبودی. خیلی خوشحال شدم حال مامانت بهتر شده. کنکورم فبول نشدم[گریه] حالا امیدم به آزاده. دعا کن آزاد قبول شم[ناراحت] [ماچ][گل]

سحر

بزار بهش نزدیک بشیم بعد دربارش اظهار نظر فقیهانه کنیم .. انسانیت رو میگم بابا [نیشخند][بغل]

سحر

خوشحالم که حال مامان جون خوبه ایشالا بهترم میشن [گل] الان خیلی گذشته ها کو سوژه ها ؟؟؟ [شیطان]

شیده (ماجراهای خانه ی ما)

مرسی که ییهویی و اتفاقی با بلاگ من آشنا شدین[نیشخند] بلاگتون رو سیو کردم تا در اسرع وقت بخونم...[چشمک][گل][خداحافظ]