داستانی از ...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام خدمت همه دوست جونای خودم ....

 

این مدت که نبودم درگیر کلی از کارهای عقب افتاده خودم و همچنین مراقبت از یه دختر کوچولوی ناز ( خواهر زادم )  که مامان و باباش مکه بودن به عهده من و کلا خانواده ما بود ....

 

این داستان یا بهتر بگم خاطره ای که نوشتم رو هم نمیدونم قبلا براتون گفتم یا نه ... حال نگاه کرده به آرشیوم رو هم ندارم ... اما برای من دوباره خوندنش حالی از لطف نبود ...  پیشنهاد میکنم شما هم تا تهش رو بخونید و  حالش رو ببرین ...

 

از این به بعد میخوام تقریبا زود به زود آپدیت کنم و یه حال درست و حسابی به اینجا بدم ... چون خودم از این آپدیتهای دیر به دیر خسته شدم ...

 

به همگی اون افرادی هم که این مدت برام نظر گذاشتن هم قراره سر بزنم تا بلکه یه حالی هم  به نوبه خودمون به اونها داده باشیم ...

 

به اونهایی هم که بهم سرنمیزدن هم سر میزنم و از دلشون درمیارم ( آخه برای یه مدت طولانی یه چیزی تو دلشون کرده بودم ... حالا میخوام درش بیارم  ) .... منحرف اونجوری نگاه نکن .... مثل اینکه خوشت اومده ها ؟؟؟ .... دههه  ) ....  چون میدونم از اینکه من به اونها سر نمیزدم ....اونها هم به من سر نمیزدن ...

 

 در رابطه با اون بازدید کننده های جدید هم بگم که اونها هم از حال ما بی نصیب نمیمونن ...

 

بیخیال .... دیگه زیادی دارم همه جوره مرام سوز میکنم همه رو ... میترسم انرژی کم بیارم ...

 

الان چند تا خاطره توپ از مکه اومده تو مخم که براتون مینویسم .... اول خاطره های مدینه رو مینویسم ... چون اول مدینه رفتیم ...

 

قبل از خاطره ای که میخوام بنویسم ... یه پیش زمینه از اوضاع اونجا میدم که وقتی داستان رو میخونید براتون ملموس باشه اوضاع اونجا ....

 

توی مدینه از لحاظ حالات روحانی و معنوی حس خیلی خوبی به آدم دست میده ... از این چهت که چندتا از امام های ما در اونجا دفن هستن .. و از طرفی غربت حاکم در قبرستان بقیع بدجوری آدم رو توی حال و هوای اون موقع امامهای ما میبره ... ضمن اینکه هر چی بیشتر به روزهای آخر توی مدینه نزدیک میشی .... بیشتر دلت میگیره و دلتنگ میشی ... این حسیه که فقط توی مدینه برات اتفاق میفته ( برای من و کلا کاروان ما که اینجوری بود ؟؟؟)....

  

 

وقتی که توی حرم پیغمبر حق نداری سر روی مهر بزاری .... وقتی حق نداری زیارتنامه بخونی ... وقتی حق نداری چندنفری دور همدیگه جمع بشید و باهم یه نجوایی داشته باشید ... وقتی اجازه نداری بالای سر قبرها توی قبرستان بقیع گریه کنی و خیلی از این اجازه نداشتنها .... باید اون حسی رو که میخوای خودت برای خودت بوجود بیاری تا حالتی که دوست داری برات بوجود بیاد ...

 

در نتیجه مداح و روضه خون و همه اینها اونجا عملا نتیجه نمیده و وقتی که با این عربهای احمق که در کمال جهالت دارن مردگی میکنن حرف میزنی و بحث میکنی ، میبینی که جدا هیچ چیز برای دفاع از خودشون ندارن ، چرا که ما همون شبی که رسیدیم بعد از یک ساعت استراحت  ، به حرم پیغمبر رفتیم ... توی راه برگشت با یک پاکستانی که در اونجا ساکن بود هم صحبت شدیم و با چند تا سوال خیلی ساده از دین و اسلام ، فهمیدیم که هیچ چیز برای دفاع  کردن نداره ..

 

 

حالا باز اگه طرفت یک سنی باشه .... بحث کردن برات راحت تره ... اما اینقدر که فرقه ی " وهابیت " اونجا رواج داره ، که وقتی باهاشون میخوای بحث کنی بیشتر خندت میگیره تا بحث ... حالا دلیل هایی که برای خودشون میارن هم اصلا  پایه و اساسی نداره .... تا این حد که اسم یکی از کتابهای مهمشون که بهش استناد میکنن ، " نقایض اسلام " نام داره ... من این کتاب رو توی اونجا طی جریاناتی خوندم ... جریاناتش باحالتر از اونیه که بخوام بگم توش چی نوشته بود .... ( فقط همین رو بگم که توش اومده بودن رسالت پیغمبر و احکام خدا رو بکلی نقض کرده بودن ... با دلایلی که اصلا ارزش مطرح کردن در اینجا رو نداره )

 

سرتون رو درد نمیام .... بهتره بریم سراغ داستان ...

 

 

چند پیشنهاد :

 

توی مدینه به هنگام زیارت ائمه بقیع یا زیارت حرم پیغمبر ... سعی کنید حتی الامکان بیشتر از ٣نفر باشید ، چون اگر باهاتون لج کنن یا بخوان اذیتتون بکنن ، بیشتر سراغ ایرانیهایی میرن که تنها هستن ... ایرانیها خیلی تابلو معلوم میشن ... خصوصا مردهای ٣٥ یا ٤٠ ساله ... بیشتر از سیبیلاشون میشه فهمید .... برای خانومها هم ماشالله که اونجا هم حجاب رو ترکونده بودن .... تا حدی که امام جمعه مدینه هفته بعد از اینکه ما از مدینه خارج شده بودیم ... توی دعاهاش گفته بود که " خدایا ما را از شر زنان و دختران ایرانی حفظ کن " .... حالا خوبه که خودشون دنبال شر میگردن و اینها رو میگن ...

 

آخه ما از آخرین گروههای دانشجویی بودیم که میرفتیم ،  بعد از ما بیشتر خانواده های ایرانی که بصورت آزاد اومده بودن رو میشد پیدا کرد ... زنها و دخترهای ایرانی رو تا دو سه روز اول اصلا ندیدیم تا روزی که رفتیم بازار .... اونجا بود که دیدیم  به به .... همه توی بازارها ولو شدن ... انگار حرم اونها توی بازار بود ... باورتون نمیشه که چقدر خانومهای ایرانی اونجا بودن ...

 

 اما خدائیش اونجا هم این دخترای ایرانی خیلی شیطون بودن .... نمونه هاش رو  که برام اتفاق افتاد رو  حتما براتون میگم ...

 

اون خانومها و دخترایی هم که دنبال شر ( اونهم از نوع عرب نیستن ) باید عرض کنم که بهترین راه رعایت حجاب از نوع عربی هست ( با پوشیه باشن ، حتی الامکان ) ....

 

درسته که با پوشیه هم میتونن اذیت بکنن .... اما جرئت خیلی زیادی میخواد و باید حتما طرف رو بشناسن ... باورتون نمیشه اونجا هم اتو زدن دخترای عرب با پوشیه دیدن داشت ....

 

من زبون عربیم بد نیست ... اما خودم یه روز توی خیابون جلوی هتل شرایتون دیدم که دوتا دختر با پوشیه از ماشین یه پسر عرب که ١٨ سال رو به زور داشت پیاده شدن و به زبون عربی بهش گفتند : " خوش گذشت ، اگر امشب هم با ما کار داشتی فقط یک زنگ به موبایل .... بزن " ... من یکی به شخصه فکم پیاده شد ... بقیه احساساتم رو هم نمیتونم بگم ...

 

روز اولی هم که توی حرم پیغمبر رفتم ... چیزهای عجیبی دیدم ... مثلا اینکه طرف رحل قرآن رو زیر سرش میزاره و بجای بالش استفاده میکنه و میخوابه ؛ اینکه خوبه ... یکی دیگه دراز کشیده و  در حالیکه یه دستش زیر سرشه ... توی اون یکی دستش قرآنه و داره عین کتاب داستان میخونه ؛ خلاصه که حرمت قرآن اصلا حفظ نمیشد ...

 

 

اولین باری که صدای موذن حرم پیغمبر رو شنیدم خیلی حال خوبی بهم دست داد ... که تا اون موقع هیچ وقت درکش نکرده بودم تا اینکه با صدای اذان اینقدر متحول بشم .... جای همتون خیلی خالی بود ...

موقع اذان همه اونهایی که خواب بودن از خواب بلند میشن و بدون وضو میان و توی صف نماز قرار میگیرن ... نماز خوندن اونها خیلی جالبه ....  بهتر میدونم برنامه نماز رو تا چند روز آینده بصورت مفصل بنویسم ... الان یکم خسته شدم ...

 

 

داستان این هفته خیلی پراکنده و پخش و پلا بود ....

 

 

برای هفته های بعدی سعی میکنم که جمع و جورتر بنویسم

 

موفق و خندون باشید

 

 

حال یادتون نره

 

/ 19 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tatar

نه داداش تو به اين ميگی پخش و پلا؟ مگه کارای قبلی خودت را نخوندی؟! ما عادت داريم. راحت باش.

saghi

ای حاجی. ای مکه ورو.ای کچل وکن.ای......

فرنوش

سلام. جناب زيارتت قبول.بابا با سعادت. ميبينم که تو مکه و مدينه هم دست از افکارهای منفی ور نداشتی.....زبون عربی دونستنت هم مشت دختر های عرب رو پيشت باز کرد( چشمک). به نظرم اگه با دولت قرارداد ببندی که هر چند وقت در ميون به يکی از کشور های جهان سفر داشته ياشی با اگاهی به کلیه زبانهای دنیا سطح فرهنگی کشور رو بالا میبری. باز هم زیارتت قبول.موفق باشی.

(°¤*† !h@D$ †°¤*)

بابا خوش به حالت کلی صفا عشق صميمتی ها :دی خوش باشی و موفق/

amin

سلام دوست عزیز.خیلی قشنگ مینویسی انشاا... که همیشه موفق باشی آپ کردم خوشحال میشم به منم سر بزنی زود بیا منتظرم شاد باشی دوست عزیز

noushin

حاج آقا شما که سراغی از ما نميگيريد ولی باشه ما ميايم...بعد نگی بی معرفت بوديا..باشه؟ زود زود آپ کن ديگه:))

bahar

بهارم . بعد از مدتها امدم به بلاگم سر زدم خيلی با حالی که هنوز به ياد دوستای قديمی هستی. نوشته هاتو حتما می خونم.

Brightness

من هر وخ ميام سر بزنم يکی اينجا رفته مکه!!!