قلب زمينی ... قلب آسمونی


آخ مادر ... مادر ! کجایی که ببینی چقدر بی قرارم !!! دوست دارم ازته دل داد بزنم ... دوست دارم ساکت ساکت بمونم ... دوست دارم کوله بارم و جمع کنم وبرم ... دوست دارم تا ابد همینجا بمونم!!

آخ مادر چقدر دوست دارم زار زار گریه
کنم ... چقدر دوست دارم از ته دل بخندم ! فردا میای !!! اونم بعد از این همه سال ... هیچ میدونی از آخرین باری که همو دیدیم چند سال می گذره؟؟

آره ؟؟؟


40 ســــال !!! ... آخ مادر ... مادر ... فردا میای ... میای که چی رو تماشا کنی؟؟؟ پسر کوچولوی 3 ساله ی تو حالا 43
سالشه !!! واسه خودش کسی شده ...

شده دکتر یونس امانی !!! شده همون جراح قلبی که همه رو
اسمش قسم می خورن !!! میای و میبینی قصرمو تو نیاوران!

میای و از نزدیک به آرم نقره
ای بنزم دست میکشی!!! میای و عروستو میبینی ... نوه هاتو میبینی!!!

میای و میبینی که همه
چیز دارم ... همه چیز دارم و تو رو ندارم !!! آخ مادر کجا بودی اوون روزایی که هیچ چیزنداشتم ؟؟ هیچ چیز نداشتم و تو رو هم نداشتم ! مادر ... مادر کجا بودی اوون روزایی که تومدرسه انگشت نما میشدم ... که این شاگرد اوله همون بچه سر راهیست !!!

کجا بودی اوون شبایی که خودم به خودم دیکته میگفتم ؟ کجا بودی اوون شبایی که سرم و رو مُتکای باریک هم اتاقیم میذاشتم ... چشمامومی بستم و خیال می کردم که سر رو زانوهای تو گذاشتم! کجا بودی اوون شبایی که با دستخودم یواشکی سرم و نوازش می کردم و تّوهم می زدم که دستای توست ؟!!

آخ مادر کجا بودی روزهای " مادر " ، وقتی با بغض و کینه تو
خیابونها پرسه می زدم و مردم و می دیدم که دارن باچه جنب و جوشی هدیه می خرن ؟!
نه ... نبودی ! اوون موقعی که اوج نیازم به تو
بود ... نبودی ! نبودی و ندیدی که چی می کشیدم عید نوروز ... وقتی که خانوم مدیر پرورشگاهبا ذوق در اتاق و باز می کرد که بیا یونس اوون خونواده مایه داره برات لباسفرستادن !!!

یا روز اول مدرسه که اوون خونواده مایه داره برام کیف و کتاب می خریدن ... و
من هیچ وقت نخواستم اوون خونواده مایه داررو ببینم !!! من فقط از خدا یه سوالداشتم ! میخواستم ازش بپرسم که دل مادر منو از چی آفریدی که منو تو سه سالگی ول کنهجلو شاه عبدالعظیم و بره که بره ؟ ...

چی میشد دلی که تو سینه ی خونواده مایه داره میتپید
تو سینه ی مادر من بود ؟ مادر !!!
من 20 ساله که دارم دنبالت میکردم ... دنبال تو ... دنبال
هویتم ! نمی خوام همه ی گذشته م یه " وَن یَکاد " پاره پوره باشه که می گن وقتی پیداکردنم تو جیبم بوده ! مادر همه ی خاطره ی من از گذشته یه حوض کوچیک با فواره و کاشیهای آبی رنگه که پر از ماهی قرمزه و گه گاهی خواب میبینم دستای ظریف زنی رو که تو حوضموجهای کوچیک درست میکنه !

آخ مادر فردا میای و میبینی که حیاط خونمو پر از حوض های
کوچیک فواره دار آبی کردم !!!

مادر... مامان ... مامان... مامان ... اینهمه سال دنبالت نگشتم که رو شونه هات گریه کنم ... دنبالت نگشتم که محکم بغلت کنمو به اندازه ی چهل سال باهات حرف بزنم ... دنبالت نگشتم که بگم : من تنها جراح قلبِ   قلب شکسته ی رو زمینم ... دنبالت نگشتم که باهات درد و دل کنم و بگم رو پیشونیم نوشته کهجون بکن !! ... چون با جون کندن بزرگ شدم ... با جون کندن درس خوندم ... با جون کندن پولدارشدم و مطمئنم که با جون کندن میمیرم !!

این همه سال دنبالت نگشتم که نازم کنی و بگی که
دوستم داری ... دنبالت گشتم که پیداتکنم ... چشم تو چشمت وایسمو بهت بگم : ازتمتنفرم !



***************




یونس نازنینم!!! میدونم که فردا نمی تونم حرف هایی رو که امشب
رو کاغذ میارم رو در رو بزنم

امشب می خوام برات قصه بگم پسرم !!

40 سال پیش روز بیست
و پنجم مهر ماه در خونه رو زدن !!! سه تا مرد لات و گنده که می دونستم مواد فروشن وبابات ازشون جنس می خره وارد شدن و رفتن تو تنها اتاق خونه ! بابات اشاره کرد که منو تو بیرون منتظر باشیم ! تو اوون شب خیلی بی قراری می کردی ... دوست داشتیبخوابی ... دوست داشتی بیدار بمونی ... دوست داشتی بازی کنی ... دوست داشتی نق بزنی !!

اما می دونستم که گرسنه بودی ... دو شب بود که جز نون خالی چیزی نداشتم که بهت
بدم ... تو هم که مدام بهونه ی پنیر می گرفتی ... خواستم سرتو گرم کنم می دونستم که عاشقحوضی!!!

آوردمت لب حوض و پاهاتو آروم تو آب شستم ... ساکت شدی و با ماهی ها بازی
کردی ... کم کم تو بغلم خوابت برد ... بلندت کردم که بذارمت تو اتاق ... نا خودآگاه گوش بهدر اتاق چسبوندم ...

چیزایی رو که می شنیدم و باور نمیکردم ... بابای لجنت با نهایت وقاحت داشت
تو رو معامله می کرد!!

یه لحظه احساس کردم تو مثل بَره افتادی وسط چهار تا گرگ
کثیف !!! دنیا دور سرم چرخید ... می دونستم اگه داد بزنم و همه چیزو لو بدم چیزی عوضنمیشه !
اونا قرار بود پس فردا بیان و تو رو ببرن! و من 24 ساعت وقت داشتم که تصمیم
بگیرم! شب تا صبح بیدار بودم !! خواستم خودمو تو رو از زندگی خلاص کنم ! به هزار تا راهفکر کردم اما توی همشون اول باید تورو راحت می کردم و بعد خودمو ... من این دلونداشتم! من مادر بودم یونس!

فکر کردم بابای عوضیتو شبونه با گاز خفه کنم ! اما به بعدش
فکر کردم که باید گوشه ی زندون دور از تو دلم تو سینه پر پر بزنه که بچم الانکجاست ؟ فکر کردم بذارمت جلو بهزیستی ... اما بزرگتر از اوونی بودی که همون جا وایسی ودنبالم نیای !
بالاخره تصمیمم رو گرفتم !!!

صبح زود وقتی اوون الدنگ رفت دنبال مواد ... منم
از خونه زدم بیرون ! یه النگوی باریک داشتم که قایمش کرده بودم واسه روز مبادا ... واسهتو ! فروختم ! میوه ... نون ... با پنیر و خرما خریدم ! یه جفت جوراب سفید و تمیز ... یه جفتکفش کوچولو با یه دست لباس نو !

بیدار که شدی خونه بودم ... چشمای عسلی خوشگلت چهار تا
شد وقتی اوون سفره ی شاهانه رو دیدی!

تو با ولع می خوردی و من یه دل سیر تماشات
میکردم ! چقدر بغض داشتم که نمی خواستم بترکه ! لباسای خوشگلتو تنت کردم ... موهاتو باشونه و آب حالت دادم ... کفشاتو پات کردم !

یه " وَن یَکاد " برداشتمو پشتش اسم و فامیل و
سنتو نوشتم ! لحظه ای که دوباره به صورت خوشحالت نگاه میکردم رفتم به گذشته ها ! قابلهمی گفت سخت به دنیا اوومدی ... میگفت پسرت جون کند تا زنده موند ! به خودم که اوومدمدیدم داری با دستای کوچولوت اشکامو پاک میکنی !

بغلت کردم ! سر تا پاتو بوسیدمو
بوییدم ! زدیم به خیابون ! جوری که همسایه ها نبینن سوار اتوبوس شدیم که بریم شاهعبدالعظیم ... توی راه از خوشحالی داشتی بال در میاوردی ... مدام سوال می کردی که کجاداریم میریم ؟

گفتم می ریم فرفره کاغذی بخریم !!! می دونستم که عاشقشی ! به میدون که
رسیدیم یه گوشه ایستادم ... کف دستت دو تا سکه گذاشتم و تو اوون شلوغی فرفره فروشو ازدور نشونت دادم !

هولت دادم و گفتم برو خودت بخر ! چادرمو کشیدی که تو هم بیا !

وای یونس ... یونس ... چه جوری
می تونستم بهت بگم که دارم هولت می دم به سمت سرنوشت؟

سرنوشتی که هر چند مجهول ... اما
از اوون چیزی که در انتظارت بود بهتر بود ... تو رفتی پسرم! رفتی و منم بهت قول دادمکه از جام تکون نخورم ... نگاهت می کردم که چه جوری بایه دنیا امید با قدم های کوچولوتبه سمت فرفره فروش می دویدی ! لای جمعیت که گم شدی برگشتم ... تمام راه رو دویدم و گریهکردم ! تا یه سال هر شب کابوس چشمای نازتو میدیدم که هراسون میدون رو دنبالم میگرده ... به خونه که رسیدم چشمم به جورابای کوچولوت افتاد که یادم رقته بود پاتکنم!

چهل ساله که هر شب جوراباتو بغل می کنم و می خوابم ! بعد از 7 سال ردتو از تو
روزنامه گرفتم !

چشمای عسلیتو شناختم که عکستو از طرف پرورشگاه به خاطر شاگرد اول
شدنت تو روزنامه زده بودن ! بال دراوردم وقتی فهمیدم آخرش به پرورشگاه رسیدی ... بعد ازاوون هر سال یواشکی برات یه چیزایی می خریدم و بایه نامه جعلی از طرف یه خونوادهپولدار می سپردم دست نگهبان پرورشگاه!

یونس جان من خیلی ساله که تو رو پیدا کردم ... من
حتی جای مدرسه ی نوه هامو میدونم ... اما باور کن فردا تاب دیدنتو از نزدیک ندارم !
قلب
ناقصم که میگن نباید هیجان زده شه همین حالا داره از سینه در میاد ... نمی دونی چقدربهت افتخار می کنم وقتی تموم دکترای این شهر می گن که درمون قلبت فقط پیش دکتر یونسامانیه !!!

راست میگن ... درمون دل شکسته ی من فقط پیش دکتر امانیه ... فردا خواهم
اوومد ... با این نامه پیشت خواهم اوومد ... نه برا ی تکرار این حرف ها ... نه برای دیدنموفقیتت ... نه برای دیدن زن و بچت ... فقط میام که چشم تو چشمت وایسم و بهتبگم : میمیرم برات !



**********


/ 100 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا قادري

داستان جالبي بود.منم يه وقتي داستان مي نوشتم. من يك عكاسم. خوشحال ميشم با شما تبادل لينك داشته باشم. من پيش قدم شدم و شما رو لينك كردم. به من حتما سر بزنيد. موفق باشيد

آرزو

سلام در شب یلدا ساعت 10 شب(به وقت ایران) یک دقیقه سکوت و یک صلوات برای نابود شدن ظلم و ظالمیت در سراسر جهان قراره شب یلدا یه کار هایی انجام بشه اگه خواستی حتماً به من یه سری بزن و تیتر بالا را برای دوستانت سند کن (sms،pm ،id ،........ )هر جور که می خوایی فقط مهمونی شب یلدا تو آسمون یادت نره. منتظرت هستم بیا ...

....

سيب مهربون: سلام ممزی خوبی؟ جالب بود... و زيبا

آرام

سلام بدو بيا شاهکار هنری منو ببين تا حالا عکاس ديدی تو زندگيت؟

نازنين

چشمام درد گرفت از بس گريه کردم...

موسم دلگير

هميشه داستانهايت با نا اميدي تمام مي شود راستی آرشيو نداری؟؟

یگانه

ای کاش هممون قدر این جواهرو بدونیم...

سحر

[گریه][گریه][گریه]akheyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy.elahi in yoones az halgh avizoon sheeeeeeeee.bichare madareeeeee.kashki hade aghal pesaresho mididdddd bad mimord.akheyyyyyyy