خر بيار ... شانس بار کن


قســمت دوم

سلام به همه ... از اینکه یه خورده زمان آپدیت شدن وبلاگم بهم ریخته شرمنده .. دست خودم نیست .. تقویمم رو یادم رفته بود علامت بزنم که روزش یادم بمونه 09.gif( اینجا یه ایهام داشت که فقط بچه زرنگاش میفهمن ).04.gif

بهتره قبل از اینکه ادامه ماجرا رو بگم ... این نکته رو هم بگم که : چون این متن طولانیه پیشنهاد میکنم که  :  یا اصلا چیزی نخونی ... یا اگر میخونی یکدفعه تا تهش بخونی تا محتوای مطالب و موضوعاتی که سلسله وار توضیح دادم از دستت در نره 04.gif.


خــب داستان رو تا اونجائی گفته بودم که یه خدمت شیرین و خوب رو با خرشانسی های مربوطه به سر انجام رسوندم و بعد از 7 ماه خدمت شیرین ، کارت معافیت به دستم رسید . ( 28/10/82 )

یادم باشه از شیرینی ها ، تجربه ها و خاطره هایی که هرگز فراموششون نمیکنم ، براتون بنویسم که چه چیزهایی که ندیدم و چه درسهایی که نگرفتم .. خصوصا توی دوره آموزشی .

و اینک ادامه ماجـــرا 04.gif

بعد از تموم شدن خدمت 7 ماهه تصمیم گرفتم که اول از همه برم پاسپورتم رو بگیرم تا سر یک فرصت مناسب برم اون یکی خونمون ( تو دبی ) تا یه استراحت درست و حسابی بکنم و ...01.gif

اما از رفتن عجولانه به دبی بنا به دلایلی که به موقعش خواهم گفت ، صرف نظر کردم و این کارهایی که این پایین مینویسم رو انجام دادم .16.gif

بعد از پایان خدمتم تصمیم گرفتم کلاس زبانی که میرفتم رو ادامه بدم ( موسسه کیش _ شعبه ناهید ) ... قبل از خدمتم هم همونجا میرفتم تا ترمPI 3 ( Pre-Intermediate )  خونده بودم اما چون 7 ماه خدمتم بین کلاسها فاصله انداخته بود ، باید دوباره امتحان تعیین سطح میدادم و باز هم خر من با من یار بود و اینجا هم به کمکم اومد ... آخه اینبار مدیر موسسه با من مصاحبه کرد و چون چهره من تابلو بود و از یادش نرفته بود ، تونستم ایندفعه با زبون انگلیسی ، شانس بار خرم کنم و تونستم از ادامه همون  Level  قبلی که میرفتم زبانم رو ادامه بدم ،منتها با این قول به مدیر که نمره های خوبی در پایان اون دوره کسب میکنم و خلاصه آبرو داری لطفش رو میکنم .04.gif
 
نکته :
اکثر موسسه های زبان برای چاپیدن ملت ، الکی میندازنت اون مقاطع زیادی پایین که بتونن پول بیشتری ازت بگیرن و فقط وقتت رو هدر بدن ... اما اینبار برای من یکی که این اتفاق نیفتاد .

زبانم رو برای این ادامه دادم ، چون برای آینده کاری ای که برای خودم پیش بینی کرده بودم ، لازمش داشتم ...  هم اینکه اگر یه روزی حتی برای تفریح هم رفتم دبی ، بتونم خودم 4 کلمه درست و حسابی حرف بزنم و خلاصه ... آره دیگه .09.gif

همزمان با کلاس زبانم هم توی یکی از بهترین و معتبر ترین موسسات آموزشی کشور تو زمینه کامپیوتر ، که هم مدرک کاملا معتبر بین المللی و مدرک معتبر داخل کشوری رو  ارائه میده ، تونستم به زمینه تخصصی ای که قبل از خدمت توی همون موسسه میخوندم ادامه تحصیل بدم و تا جاهای خیلی خوبی پیشرفت کنم. ( اینهم مربوط میشه به همون برنامه ریزیهای آینده کاری)

این کلاسها رو میرفتم تا اینکه خورد به تابستون و منم که دااااااغ ... دیگه گفتم باید از پاسپورت مبارک استفاده کنم و باید در فضایی آزاد و بدون گیر و این صحبتا ، خلاصه تنی به آبهای خلیج فارس بزنیم و  خلاصه حالی به هولی .04.gif

از طرفی کلاس زبانم هم بصورت نصفه و نیمه تا مقطع  UI 1  پیش رفته بود و فقط 6 ماه تا مدرک بین المملی  F.C.E  فاصله داشتم و همینطور 9 ماه فاصله زمانی تحصیلی داشتم تا گرفتن مدرک تخصصی Master Ciw Designer  از شرکت  Prosoft  و در حقیقت ... نتونستم با یک مشت پر به دبی برم و  اونجا با کاری که پدرم برام در نظر گرفته بود ، مشغول کار بشم .

لذا مبنای سفر  رو بر تفریح و حال و هول گذاشتم و  تابستون که بهترین فصل بود رو هم برای این انتخاب کردم ... چرا که خیلی از دخترای ایرانی هم که پشت کنکور مونده بودن ، دیگه کنکور رو داده بودن و بهونه ای برای پدر و مادر ها نبود که اونها رو دبی نیارن و  خلاصه تو تابستون ، بازار دااااغی تو مراکز تفریحی و گردشگری ، از هم وطن های ایرانی و  شیطونمون بود که بیا و ببین ... 03.gif

 از طرف دیگه چون هموطن بودیم ، زبون هامون یکی میشد ... و دیگه مشکل زبون نداشتیم ( زبان گفتاری ... نه اون یکی ) و فقط تنها مشکل پاچه رو باید حل میکردیم که البته خوشبختانه یا متاسفانه تا آخر 45 روز سفرم ، این مشکل برای من لاینحل موند .07.gif

و چه نیکو سفری ... از ره آوردهای این سفر به چاق شدن 3 کیلویی در مدت 45 روز ( از مزایای رسیدگی یک پدر مهربون به پسر ارشد خونواده ) و همچنین برنزه شدن به حد اعلا ... تا حدی که یکی از همون روزهایی که لب ساحل برای حموم آفتاب میرفتم ، نمیدونم چی شد که یهویی دو تا از این عناصر اجنبی روسی که لباسهاشون 2 تیکه بود با قدر و قواره خیـــلی میـــــــزون ، انگار یهــویی براشون خیلی مهم شد که میخواستن رنگ پوستشون عین من بشه و اومدن کنار من بساط خودشون رو پهن کردن و ... سر صحبت رو از اینجا باز کردند که : چطوری من پوستم این مدلی و این رنگی شده ؟؟ ... 07.gif

تـــازه ... یکیشون که بی تربیت تر بود ، بدون اجازه به پوست تنم دست زد و به اون یکی گفت : ما هم باید این مدلی بشیم و خلاصــــه ...04.gif

در نهایت بحث به این نتیجه رسیدیم که : از آشنایی با من خوشحالن ... چرا که من اولین ایرانی بودم که اونها دیدن انقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه و تازه یکمی هم روسی میدونه ( فقط 2 کلمه : خوبه و موافقم ... رو بلد بودم که بدردم خورد ) و کلــی از این صحبتا ...

منم تریپ جلفی نیومدم و حرفی از تریپ های مخ زنی خیابونی ایرونیها رو اونجا پیاده نکردم و فکر کنم همین بیشتر جذبشون کرده بود ؟؟؟ ... خدا میدونه ...04.gif07.gif

شاید اصلا آدم ندیده بودن یا یه مشکل دیگه داشتن و با وجود منابع سرشار و غنی شده پسرهای روسی ، رنگ تن من بهونه شون بوده و میخواستن انرژی من رو مستعمره خودشون کنن !!! ...21.gif

آخه لحظه به لحظه داشت بحثمون کم کم زیر اون آفتاب داغ ، داغ تر میشد و به اینجاها داشتیم میرسیدیم که کی برای چی اومده سفر و با کی اومده و خلاصه محل اقامت کجاست و این حرفها ...  که یهویی دیدم بابام اومده دنبالم و داره بوق میزنه که پاشو سریع دوش بگیر و  بیا سوار ماشین شو و اینها ... ( همیشه قبل از اینکه بیاد دنبالم بهم زنگ میزد که آماده بشم ... اما شانس من ، اونروز بابام عجله داشت و زودتر از همیشه اومده بود دنبالم و نمیتونست صبر کنه )  من هم نمیدونم چرا الکی هول شدم و  فقط به یک خداحافظی خیلی مهربون مدل لب ساحلی با اون دو نفر اکتفا کردم و راهی خونه شدم.49.gif31.gif

روز شیرین و دلچسبی بود و فکر کنم تنها روزی بود که بیشتر بجای اینکه برنزه بشم .. سرخ شدم از خجالت 09.gif... آخه تا حالا کسی رو ندیده بودم که انقدر لباسهای تنش کم باشه و اینـــــا ... 09.gif23.gif

اینم عکسم ... اما تا جایی که همه محرم باشن گذاشتم که مشکلی پیش نیاد04.gif


UAE.jpg



( البته نمیدونم چرا خر شدم و شماره موبایل دبی رو بهشون ندادم .. یا یه آمار دیگه که بتونیم با هم در تماس باشیم ... اما شاید باز هم این خر ... همون خرٍ خوش شانسیم بوده ؟؟ ... آیــــا ؟؟؟ )07.gif

از سفر تفریحی و سرشار از خاطرات دااااغ و آتیشی ای که برگشتم04.gif ، دیگه حس و حال ادامه کلاس زبان و کلاس کامپیوتر رو نداشتم و به اصرار پدر یک دوره کوتاه مدت نقشه کشی صنعتی  Auto CAD  رو گذروندم .

 .. و البته توی این مدت ، با پیشنهاد یکی از دوستان ، وارد یکی از این شرکت های نت ورکی و هرمی که تازه وارد بازار شده بود ، جذب شدم
( E.B.L ) و با ورودی 180.000 تومن محصولی رو خریدم و به قول نت ورکر ها بازاریابی براش کردم و در عرض 6 ماه مبلغ 1.600.000 تومن زدم تو رگ و اینجا هم آقا خره خوب منو همراهی کرد ...  ولی  بعد از روشن شدن یکسری حقایق نهفته در این کار از سیستم به کل کشیدم بیرون و ادامه ندادم ... ( اینهم یه نوع دیگه همراهی خره میتونست باشه ... !!! )

بعد از اون کار کذایی ... تو یک شرکت بزرگ مهندسی طراحی سازه و جرثقیل سازی آلمانی مشغول به کار شدم ... کارم مهندسی معکوس بود و  کارم این بود که : مثلا قطعات یک محصول رو که تکنولوژی  ساختش رو نداشتیم باید تبدیل به نقشه میکردم و برای تولید به واحد های مختلف کارخونه ارائه میدادم تا مدل داخلیش رو بتونیم با هزینه کمتر با همون کیفیت تولید کنیم .

البته این کار هم توش بند "پ"  ( همون پارتی )  بی تاثیر نبود ... چرا که من هنوز مدرکم دیپلم بود و شغل پیشنهادی خیلی گنده تر از من بود ... و از طرف دیگه چون کارت معافیت از خدمت داشتم ( نه پایان خدمت ) عمرا توی شرکتی به اون بزرگی میتونستم استخدام بشم ... اما دست بابام درد نکنه که لطف فرمودند جدا.08.gif

بعد از 1 ماه کار کردن توی اون شرکت عظیم با 500  نفر کارمند و کارگر تونستم خودی توی کار نشون بدم و خلاصه دوستای خوبی هم برای خودم پیدا کنم ...

بعد از 5 ماه کارکردن توی اون محیط به این نتیجه رسیدم که کارمندی برای من یکی آینده نداره و جوونی مثل من خیلی بهتر از اینها و راحت تر از اینها میتونه پول در بیاره .. و  با کارمند شدن فقط محدود تر میشم و ضمن اینکه ارتباط اجتماعی بالایی توش وجود نداشت و بدلیل همین نبود تنوع ،  کار کردن توی یک محیط تکراری ، بد جوری مینداختت توی روزمرگی ... ولی کــــو مدرک برای کار و آینده شغلی بهتر ؟؟!!

بخاطر همین ، بنا بر این به توصیه و کمک همکارانم ، تونستم برای رشته نرم افزار کامپیوتر ( کاردانی ) دانشگاه جامع علمی کاربردی اقدام کنم ... و  بصورت سهمیه شاغل توی لاتاری این دانشگاه شرکت کنم تا شانس قبولی بالایی رو داشته باشم و در نهایت هم قبول شدم ... بدون کنکور ... یک ترم هم اونجا خوندم ، اما دیدم که باز نمیتونه این چیزها منو ارضاء کنه ، چرا که توی اون دانشگاه ، جدای از دانشجوهای باحال و مهربونش ( مجموعا 400 تا دختر و 20 تا پسر ) و حراست باحال ترش ( چون اصلا حراستی نداشتیم ) ... استادهای ضعیفی داشت ... طوری که یه سری از جاها من خیلی بیشتر از استاد میدونستم .... بگــذریم .15.gif

بعد از خوندن یک ترم تحصیلی ، دیگه توی اون دانشگاه ، دیگـه ادامه تحصیل ندادم ... امــــــا 07.gif

اما اینبار به کمک یکی از استادهای همون موسسه آموزشی کامپیوتری معتبری که گفته بودم ( خانوم ... اسمش رو نمیگم ) ، تونستم به دانشگاه شهــید بهشــتی راه پیدا کنم ، چرا که این استاد مهربون در حال حاضر در دانشگاه شهــید بهشــتی تدریس میکنه و  به جرأت میتونم بگم که از بهترین استادهایی بوده که توی عمرم دیدم و از بغلش کلی چیز یاد گرفتم و خلاصه که تونستم ادامه رشته تخصصی ای رو که بصورت آزاد میخوندم رو توی این دانشگاه بگذرونم ( مدارک اون موسسه رو با این دانشگاه ، با راهنمایی استادم ) تونستم تطبیق بدم .. و در حال حاضر دارم توی دانشگاه شهـــید بهشــتی درس میخونم .. توی کلاس همین استاد 04.gif.

اگر خدا بخواد تا 6 ماه دیگه با مدرک : " متخصص ارشد نرم افزار کامپیوتر – گرایش طراحی وب سایت  " از همین دانشگاه ( دانشگاه شهــید بهشــتی ) فارغ التحصــیل میشم .41.gif

ضمن اینکه با همین مدرک میتونم برای گرفتن مدرک نهایی و بین المللی
Master Ciw Designer  هم اقدام کنم .41.gif

پ.ن :

 این خوش شانسی رو هم یادم رفت بگم که : تابستون پارسال ( شهریور ماه ) قبل از اینکه دانشجو بشم خر شانسیم به بهترین وجه ممکن عمل کرد ، طوری که همه برنامه ها یهویی جور شد و  من مثلا به اسم دانشجو به همرا برادرم ، پسر عموم و پسر عمه گرامی به سفر حج رفتم ... البته اون سه نفر دانشجو بودن و من همراه گروه بودم ... تنها فرق من با اونها این بود که من یه مدت دیر تر  ، بعد از سفرم دانشجو شدم ... تو بهترین زمان ممکن ... چون هم تونستیم عمره ماه رجب رو بگیریم هم شعبان و باز شدن در کعبه رو هم ببینیم ... چیزی که هر سال فقط یکبار توی یک روز اتفاق می افته ... سفر به یاد موندنی و فوق العاده شیرینی بود ... که هرگز فراموشش نمیکنم.08.gif

2-  اینهم بگم که همیشه چرخ زندگی آدمها رو خوش شانسی نمیگرده و گاهی بجای اینکه خربیاری و شانس بار کنی ... باید واقعا خر بیاری و  باقالی بارکنی اونهم از نوع بسیار نامرغوب و بدش ... توی پست بعدیم میخوام از همین باقالی های سوخته ای که ... بار همین خر زحمتکشم کردم براتون بنویسم . 02.gif

3-  بی نظر از دنیا نری بلند صلوات بفرست ... نظر یادتون نره هــــــــا .03.gif

قربون همتون ...08.gif
تا بعــد ...11.gif08.gif

/ 48 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروانه کوچک

سلام و بازم سلام تعجب ميکنم که گفته بودی وبلاگت رو از کجا پيدا کردم!!!! خوب از توی ليست پر بيننده ترين وبلاگ ها ! به هر حال مرسی که سر زدی . بازم از اين کارا بکن و آپ کردی خبرم کن خوشحال ميشم

ANITA

واقعا کسی اين همه داستان رو خونده يا همه الکی نظر دادين

ميترا

سلام نمی گم وبلاگ قشنگی داری چون هنوز نخوندم ولی می خونمش و بدن می ام دوباره برات نظر می دم به منم سر بزن خوشحال می شم تا بد بابای

dokhtare kebrit foroosh

salam salam chetori? khoobi? midooni be nazare man bayad bado khoobesho baham minevehsti ke dafeye dige ye dafe nakhore too zoghemoon.

dokhtare kebrit foroosh

vali khoshhal shodam vaghti didam be inhame movafghiat dast peida kardi........jeddi migam az movafaghiate adama lezat mibaram.......vali dar ein hal sari be khodam migam matin havaset bashe to kam nayari

نازی

عليک سلام دل تنگيه ديگه، مياد و ميره .. ممزی منتظره پست بديت هستمااا .. تنبلی نکن زود زود آپ کن ..باشه؟ تا بعد ممزی ..

نازی

نمی شه ممزی .. همون قسمت دومه هستش بعد اونم هيچی .. عصر از خونه يه نيگا بهش ميندازم شايد درست بشه

موفق باشیاولا که خيلی باحالی. حسابی موقع خوندن وبلاگت خنديدم ولی زياذی هم شيطونی. بدبخت اون دخترايی که با تو دوست ميشن دلم براشون ميسوزه اون دختره هم خوب حالتو گرفته دستش درد نکنه ضمنا با پارتی دانشگاه ملی خوندن کوفتت بشه من يه سال تموم خر زدم تا اين دانشگاه قبول شدم گرچه تو عمرا کلاس خانم دکتری مثل منو نداری موفق باشی

جواد

سلام توضيحاتی که داده بودی خوب بود