چراااااا


CardioGram.jpg




دستای کوچولوی نحیفتو تو دستم می گیرم ... موهای نرم خرمایی
رنگتو نوازش می کنم ... تو چشماتو باز می کنی : " مامان بازخواب بددیدم ... "

من چیزی ندارم برای گفتن .. می دونم که تمام کابوسات
اثر این داروهای لعنتیه!!

صورت سفیدتو می بوسم ... تو تب داری ... من کاری از دستم بر
نمیاد ... با چشمای بی رمقت نگاهم می کنی : " مامان قصه بگو ...  !!! "

من می رم به
گذشته ها ! شبایی که تا صبح برات قصه می گفتم و تو خوابت نمی برد ... من الکی باهات قهرمی کردم و تو چشماتو می بستی ... من به صورت نازت نگاه می کردمو غرق لذت می شدم ... تویگوشت می گفتم که یه شیطون کوچولوی فینگیلی خودشو زده به خواب فکرمی کنه مامان نمیدونه ! ... تو نخودی می خندیدی ... من هم باهات می خندیدم ... تو یه دفعه چهرت می رفت توهم  ... " ... سرم درد می کنهمامان ... !!!"
 
من بی خبر از همه جا : " هر بچه
ای دیر بخوابه سرش درد میگیره ... "

غافل از اون توده ی لعنتی توی سرت که پا به
پای تو بزرگ می شد !!! به خودم میام ... تو 6 ماهه که نخندیدی !! ... دلم برای خنده های نخودیتیه ذره شده !! ... چقدر از مهتابی های بی روح بیمارستان نفرت دارم ... چقدر از میله های سردتختت بدم میاد ... تو بازبه حرف میای  " .. مامان ناراحتی  .. ؟؟ ... مگه خودت همشنمیگی که من خوب میشم ! مامانی خوب می شم به خدا .. ! "

بغضمو برای بار هزارم قورت می
دم ... چه جوری بهت بگم که تو خوب نمی شی پسرم ؟؟

تو تکرار می کنی : " مامانی قصه
بگو .. !! "   و من چقدر دلم میخواد برای یک بار هم که شده قصه ی زندگیمو برای پسرمبگم !  ... پسری که قرار بود مرد زندگیم باشه " ...
یکی بود یکی نبود ... یه زمین گرد مسخره
بود که روش آدمای عجیبوغریب ... " ... تو چشماتو یک دفعه میبندی ... من صدات می زنم ... تو جواب نمی دی ... من شونه هاتو تکون میدم ... تو حتی حرکت هم نمیکنی ... من جیغ می زنم ... آره من از رفتن تو وحشت دارم ... دکتر با 3 تا پرستار می ریزن تواتاقت ... میله های لعنتی ... لوله های کذایی ... سوزنای وحشی که همه ی بدنتو پوشوندن ... وتمامدلخوشی من ... بوق مقطع اوون دستگاه لعنتیه ... که به من میگه تو هنوز زنده ای! ... و خطوطکج و کوله ای که رو مونیتور رژه میرن ... و به من امید میدن که قلب کوچولوی پسرم هنوزمیزنه !

دکترت خیلی دوست داره متاثر نشون بده !! ما معلومه که این صحنه ها براش
عادیه! منو از اتاقت بیرون می برن ... دکترت بهم میگه که متاسفانه همه چیز طبق پیش بینیهای پزشکی داره پیش می ره !! " .. خانوم ... پسر شما کاملا هوشیاره ... تمام صداها و وقایعاطرافشو درک می کنه ... اما قدرت عکس العمل نداره  " !  ... من نمی تونم راست تو چشمایدکتر نگاه کنم ... چشمام دو دو می زنه!

از پرسیدن این سوال وحشت دارم ... واز شنیدن جوابش
بیشتر می ترسم " ... چقدر وقت داره؟؟؟ ... "
دکترت دوست نداره جواب بده ... زمینو
نگاه میکنه " ... نمیتونم دقیق پیش بینی کنم خانوم ... !! "

اما جواب من این
نیست ... دکترت زیر نگاه های ملتمسانه ی یه مادر تاب نمیاره ... زیر لب زمزمهمیکنه : " ماکزیموم تا صبح ! "

من به در بسته ی اتاقت خیره می شم ... تو اوون اتاق
یه تخت سرده ! روی تخت یه کوچولوی 6ساله منتظره تا بمیره !! اوون کوچولو پسر نازنینمنه !!!
حال خودمو نمی فهمم ... به دیوارای سنگی بیمارستان مشت می کوبم ... به زمین و زمان
فحش میدم ... پرستارا طبق معمول با سرنگ های محتوی آرام بخش پیداشون می شه ... می دونم کهمقاومتم بی فایدست !
تو چشمای پرستار مسن تر که احتمالا خودشم مادره زل می
زنم : " این آمپول هارو که میزنین تا چند ساعت منگ وگیجم !!! خواهش می کنم اجازه بدین این چند ساعت آخر و با هوشیاری تمام کناربچم باشم ... ! "

نمیدونم تاثیر نگاه وحشت زدمه ... یا حرفای مادرانه که پرستار برای
اولین بار تو این 6 ماه از تزریق منصرف میشه ! من به در اتاقت خیره می شم ... دکتر گفتکه تو می شنوی ! حتما صدای شیون و جیغ و داد منم شنیدی ... حتما خیلی ترسیدی ! من بایدالان کنارت باشم پسرم ! در اتاقتو باز می کنم و پشت سرم می بندم...
پشت در یه صندلی می
ذارم که تو این چند ساعت کسی مزاحم خلوت من و تو نشه ! چراغ اتاقتو خاموش میکنم ...

پرده ها رو باز می کنم و اجازه می دم که نور مهتاب صورت رنگ پریدت و روشن
کنه ... کنار تختت می شینم و دستای کوچولوتو تو دستم فشار می دم ... به خودم می گم اینجاآخر خطه ... بغضمو قورت می دم و شروع می کنم : " پسرم ... منم مامان جان ... می دونم کهترسیدی فدات شم ... خوب گوش کن می خوام باهات حرف بزنم ... " ومن نمی دونم که یه مادرچه جوری باید کوچولوی 6 سالشو برای مرگ آماده کنه .. 6 سال پیش ...  بیستم فروردینساعت 7 صبح لگدای کوچولوی یه فینگیلی شیطون مامانو از خواب بیدار کرد ... مامان دردداشت اما می خندید چون قرار بود واسه اولین بار صورت ناز پسر کوچولوشوببینه " ... ساعت درست 10 صبح بود که تو به دنیا اوومدی ... من می خندیدم اما توگریه می کردی... میدونی چرا ؟ چون تو از یه دنیای خیلی قشنگ اوومده بودی تو یه دنیایگرد مسخره ... با آدمای عجیب و غریبی که جز نفرت و سیاهی چیزی نداشتن که نثار همدیگهکنن   ! تو از پیش خدا و فرشته ها اومدی ... روزی که میومدی خدا بهت قول داد که خیلی زودبرت گردونه به همون دنیای قشنگ ... روزی که منم به دنیا اوومدم خدا بهم همین قولوداد  !!!

اما خوب خدا همیشه اوناییو که خیلی خوبن زودتر بر می گردونه به اون دنیای
قشنگ ... مامان جان ... در مورد تو ... خدا داره به قولش عمل میکنه ! " ... بغضمترکید ...

نمی خواستم اینارو بهت بگم ... من به چرت و پرتایی که می بافتم اعتقادی
نداشتم ... ته دلم با خدا قهر بودم ... به خاطر هر چی تو زندگی کشیدم و مستحقش نبودم !!! تواین 6 ماه بارها از ته دل فریاد زدم که خدایا چرا ؟؟؟ چرا ؟؟ چراااااا ؟؟

کاش برای سوالم
جوابی بود  ...!!!  ...  " مامان جان ... تو که بری من خیلی داغون می شم ... خیلی گریه می کنم ... نهبرای تو ... که برای خودم !! "

راستش بهت حسودیم میشه فینگیلی ... مامان خیلی دوست داشت که
جای تو بود ...  !!!
اگه اون دنیا مامان بزرگو دیدی بهش بگو که 2 سال بعد از فوتش
انگشترشو تو اسباب کشی از زیر تخت پیدا کردم ... بگو دیدی الکی به اون مراد بدبختتهمت زدی؟؟ بگو نگران نباشه ... با هزار بدبختی از مراد و زنش طلب حلالیت کردیم ... مامانجان اون دنیا اگه خدا رو دیدی ازش بپرس که چرا ؟؟؟

بگو مامانم بدجوری منتظر جوابه ! خدا
خودش می دونه منظورم چیه ... " به مامان قول بده هر وقت تونستی بیای به خوابم ... شبهایاون دنیا رو یادم رفته ... اگه سرد بود روتو خوب بکش ... دیگه مرد شدی خودت باید مواظبخودت باشی ... اگه جیش داشتی از کسی رودرواسی نکن ... اونجا همه ی فرشته ها مثل مامانمی مونن !!
باز نشه مثل اون دفعه که خونه ی خاله مینا جیشتو نگه داشتی کار دست خودت
دادیا ؟؟؟؟ "

خدایا این اراجیف چی بود پشت سر هم می بافتم ؟؟ مرگ تو تا این حد برام
نا مانوس بود ؟؟؟
آره ... خدا به دادم برسه بعد از تو !!! به داد مادری که خیال می کرد بچش
قراره بره به اردوی چند روزه ی مدرسه !!! مادری که خیلی سعی کرد حقیقت مرگ بچشو هضمکنه ! اما نتونست ... ! "
مامان جان اگه خدارو دیدی بهش بگو مامانم دو بار تو زندگی
عاشق شد ... اول عاشق بابام که به خاطر اون از همه کسش گذشت ... وحالا عاشقعزراییل !!! به خدا بگو اگه رحمان و رحیمه زودترچشم مامانو به جمال عزراییل روشنکنه !!! "
می دونستم که تو هیچ چیز از عزراییل نمی دونی ... هیچ چیز از عشق نمی
دونی ... و هیچ چیز از پدرت !!! بهت گفته بودم که بابات رفته پیش خدا ! بهت دروغ گفتهبودم ... آره من ! ... مامانت ... بزرگترین حقیقت زندگیتو  بهت دروغ گفته بودم ... نمی دونستم کهحالا وقتشه حقیقت رو بدونی یا نه ؟؟ وقت !!
هووووم ! چه کلمه ی احمقانه ای ... ازپنجره ی
اتاقتت بیرونو  نگاه کردم ... ماه داشت نرم نرمک می رفت که یه گوشه ی دیگه از این دنیایگرد مسخره روروشن کنه ... تا صبح وقت زیادی نمونده بود
" ... مامان جان ... می خواستم
راجع به بابات ... "

بوق ممتد اوون دستگاه لعنتی ... دست سردت که از دستم سر خورد
وروی تخت افتاد ... خط راست رو اون مونیتور کذایی که از همه ی کجی های دنیا کج تربود ... همه و همه نشونه ی تلخ رفتنت بود ... آمیختگی صدای اذان صبح با بوق ممتد اوندستگاه لعنتی عجب فضایی به اتاق روشنت داده بود ... زیر لب گفتم خدایا بچمو به توسپردم ... تو رفتی و هیچ وقت نفهمیدی بابای کثافتت بی خبر از همه جا داره تو سواحلفلوریدا با زن آمریکاییش قدم می زنه !

/ 117 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميلاد

سلام ميشه به منم سر بزنيد؟

دخترک دشت زعفران

نمی دونم چطوری اين داستان رو نوشتی. همچين دردی رو از نزديک حس کردی يا نه. اما يه سر به بيمارستان علی اصغر بزن. همه اون چيزايی که نوشتی رو تو واقعيت خواهی ديد. نوشتن اين مسائل شايد قلب کسی رو به درد بياره اما برای اونايی که داغ ديده هستن خيلی می تونه کمک باشه. اينکه بفهمن کسی عواطف و افکار اونا رو درک می کنه و اين فکرا مسخره و احمقانه نيست و هر کسی تو اوج غم ممکنه حرفای عجيب بزنه برای خيليا آرامشه. اگه دوست داري برای اين مادرا با قلم قشنگت يه اميد دوباره باشی به من يه خبر بده.

دخترک دشت زعفران

يه سری دانشجو می شناسم که خيلی به قلم قشنگت احتياج دارن. به اين لينک يه سر بزن. شايد خودت ديده باشی: http://www.the1stbigbrother.com/

آرام

حالا اين داستانا رو از تو شکمت در مياری؟

آرام

جدی گريه کردم داشتم می خوندم

لطفا به سايت من هم سر بزنيد

آتوسا

بعضی داستانات خيلی جالبه ! جدی !!

سپیده

حالا چرا اینقدر دوست داری بچه ها رو از پدر مادراشون جدا کنی من شب که می رم خونه بیشتر فشارش می دم می گه مامان چرا اینطوری بغلم می کنی ؟ میگم آخه من عاشقتم. می گه مامان ! پس چرا تو مهد خاله مربی عاشق من نیست! امروز هرچی بهش گفتم بغلم کن بهم اخم کرد

SAHAR

سلام. کاملا متوجه نشدم.. [سوال]

سحر

kashki hichkas be kasi va baste nemishod.injoori marge adama rahattar bood