ماجرای من و دامنش

سلام به همه دوست جونای گلم ... من برگشتم 06.gif


این مدت با اجازتون رفته بودم شمال ویلای خاله و پسر خاله ، دختر خاله اینام ، که جای همتونم حســـــــــــابی خالی بود 36.gif

البته این سفر رو به همراه خانواده رفتم ، و بر خلاف تصور همیشگی که فکر میکنید شمال مجردی رفتن خیلی بیشتر فاز میده ... استثنائا ، این سفر به من یکی فاز داد و خلاصه کلی حال داد 15.gif

این شمالی که میگم بیشتر جنگل داشت تا دریا ، چون تو استان گلستان بودیم و خلاصه نشد اونطور که باید ، تنی به آب بزنیم ... اما بالاخره بدون آب هم نموندیم ...04.gif

تو این یک هفته اقامتم در اونجا تونستم کلی از اماکن دیدنی ، که اکثرشون تو  دل جنگل بودن رو ببینم.

الان اومدم یکی از مهمترین وقایع سفرم رو تشریح کنم و بنویسم تا ببینید این مدت بر من چه گذشت.

تو این چند روز 4 بار قسمت شد که دامن سبز و گل گُلیه طبیعت رو ببینم و تو دامنش آروم بگیرم09.gif

اما دفعه آخری که رفتم تو دامنش ، انگار چشمش من و گرفته بود و خلاصه نزدیک بود که من و به دام و دامن خودش گرفتار کنه بد جور 22.gif

روز آخر عناصر مذکر فامیل بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم بریم یه جنگل متفاوت و بکر تر و زنها و دخترای فامیل هم تو خونه دختر خالم جمع شدن و یه زنونه پارتی و بزن و برقص برای خودشون راه انداخته بودند ، با حال و هوای خوشحال گونه مختص به خودشون ...04.gif

مقصد ایندفعه ما ، جنگل و آبشار لوه بود (Love ) ...  لاو نخونید ... ( LO   VE )  باید جدا جدا بخونید 04.gif

البته من یکی که لاو تو لاو شدم با این طبیعت ... این آبشاری که میگم ... سابقا ارتفاع زیادی داشته اما با مرور زمان و به دست انسانهای طبیعت دوست ... ارتفاعش در حال حاضر به بیش از 10 متر نمیرسید که ما عین آبشار ندیده ها رفیتم و  وسایلمون رو دقیقا ، کنار آبشار پهن کردیم  تا از خنکی بیشتری برخوردار بشیم ... هم اینکه خیلی دنج تر و بهتر تر بود نسبت به بقیه جاهایی که مردم نشسته بودن ... اینم عکسش :

 

4.jpg

 

اما از اوجایی که اصولا آقایون ( خصوصا جوونها ) وقتی دامن میبینن ، دست و پاشون رو گم میکنن ... ما هم بالطبع و غریزه طبیعی خودمون ، تصمیم گرفتیم بیشتر تو دامنش فرو بریم ، تا جاهای نشناخته بیشتری رو بتونیم کشف کنیم و لذتش رو ببریم 09.gif10.gif

تو این مدل دامن ها ... یکی از پسرخاله هام که تجربه بیشتری داره پیش قدم شد و ما رو برای صفای بیشتر از دیگر گوشه های این دامن رنگارنگ تحریک کرد و اینگونه بود که با پای پیاده از توفقگاه اصلیمون به سمت یک آبشار دیگه ( که اسمش فکر کنم ، آبشار آق سو  بود ) حرکت کردیم

مسیر حرکت گروه در دل کوهپایه با ارتفاع خیلی زیاد بود که بعضی جاها شاید به 200 متر هم میرسید با شیبی حدود 2 برابر این تصویر و پوشش گیاهی تقریبا مثل همین عکس زیری ، اما با درختهای کمتر ... چون تو اون شیب درختی نمیتونست درست رشد کنه و راست بمونه04.gif

 

5.jpg

 

خلاصه بعد از 20 دقیقه پیاده روی ... تو اون شیب خطرناک و گاها لیز خوردنهای موقتی تا مرز سقوط ، گروه به محل مزبور رسید 04.gif

کوچکترین عضو گروه ، بچه یکی دیگه از پسر خاله هام بود که با پدرش اومده بود ( پسر 8 ساله ) و بزرگترین عضو هم فکر کنم پدرش با سنی حدود 34 سال بود که در نهایت همگی به سلامت رسیدیم به آبشار ....

وااااااای ... اینجا کجاست ... تنها گروهی که تو اون محل بود فقط ما چند نفر بودیم ... صدا فقط صدای طبیعت بود و بس .

ارتفاع آبشار در اینجا تحقیقا حدود ۶0 متر میشد ، شاید هم بیشتر ... خودتون ببینید :

 

2.jpg

 

محیط اطراف آبشار به شدت تمیز بود و اثری از زباله های انسانی نبود ... بجز چند بطری خالی آب معدنی و نوشابه ، که معلوم بود اونها هم با جریان آب به این منطقه رسیدن .

رنگ و روی آب و پوشش گیاهی اطراف آبشار نمیدونم من و یاد این فیلمهای مکزیکی و آمریکای جنوبی انداخت که تو فیلم یهو طرف لخت میشه و بدون توجه به اطرافش میپره تو آب و به دوست جونش هم میگه یالله بیا تو آب و خلاصه صفا  کنیم 09.gif ( یعنی فقط تنی به آب بزنیم ) و اینا   .... که البته اونها دیگه یالله نمیگن تو فیلم ... بجاش بهم میگن (
Come on Baby … join Us ) 21.gif

 

6.jpg

 

خلاصه ما هم تو این توهمات فانتزی بودیم که یهو دیدیم پسر خاله ها و پسر خاله ها ... لخت شدن و پریدن تو آب ( البته با مایو ) و یه سری دیگه هم از یه ارتفاع خزه و سنگ 5 متری میرفتن بالا تا شیرجه بزنن تو آب  .... همگی هم ، بلند بلند دارن جیغ و ویغ میکنن از سرمای آب و کیف میکنن و همش به من میگن : ... ممزی ... بیا تو آب ... کیف میده .... یالله بیا و ... این حرفها .

کلی به خودم خندیدم ... که توهم من کجا و اینجا کجا ... اما نپریدم تو آب ... آخه من که
Baby   کسی نبودم ... بخاطر همین ، دیدم خطرناک میشه حسن 04.gif

از طرفی هم مایو همراه خودم نیاورده بودم و حرفه ای نبودم ... اونوقت دیگه خیلی خیلی خطرناک میشد حسن 21.gif

اما تا میتونستم ، بیشترین حال ممکن بصری رو تو اون محیط کردم ... چون شاید دیگه هیچوقت نتونم همچین منظره ای رو ببینم .

 

1.jpg

 

خلاصه بعد از یک استراحت 40 دقیقه ای در محل آبشار ،  یواش یواش بچه ها از آب بیرون اومدن و خودشون و خشک کردن و به سمت مبداء تصمیم به حرکت کردیم .

من به همراه پسرخاله راهنما و شوهر خواهرم ، آخرین نفراتی بودیم که در صف این گروه داشتیم برمیگشتیم که بعد از 3 دقیقه از حرکت کردن ما ، یک اتفاق بسیار نادر تو زندگیم برام رخ داد 02.gif

تو کل این مسیر من فقط تونستم دوجرعه آب از نصف شیشه آب معدنی ای که برای کل ما پیش بینی شده بود (  که چه پیش بینی سطحی و بدی بود ) بنوشم 02.gif ... و از طرفی ساعت حوالی 3 بعد از ظهر شده بود که با معده خالی و کلی انرژی صرف شده ، داشتم برمیگشتم و حسابی گرسنه شده بودم 14.gif

که یهویی تو اون ارتفاع ، دچار سرگیجه و افت فشار شدید شدم و روی زمین بصورتی که به سرعت پسرخاله از خطر سقوط ما جلوگیری کرد و طوری که پشتم به ارتفاع باشه به یک تنه درخت تکیه دادم تا حالم جا بیاد ... خدا رو شکر که توی کوله پشتیم به کمک پسر خاله وشوهرخواهرم ، تونستم یک دونه شکلات پیدا کنم تا این افت فشار جبران بشه ... البته اون ارتفاع و ضعف شدید باعث شد که نا خواسته هذیون هم بگم که بعد از قضیه که حالم خوب شد کلی به هذیونیاتم خندیدم 04.gif

بقیه گروه هم جلو جلو رفته بودن و ما 3 نفر ،  این مسیر رو بخاطر وضعیت من ، تو 1 ساعت طی کردیم و بهشون رسیدیم .

خلاصه که سرتون رو درد نیارم ... تو این سفر نزدیک بود که من و کودک درونم  با دار دنیا خداحافطی کنیم و جامعه مجازی و شما دوست جونای حقیقی از نعمتی همچون من ،  محروم بمونین ... 25.gif

که البته خدا خواست همچنان با شما باشم .11.gif


حرف از جریانات دیگه هم زیاد دارم برای گفتن ... اما برای چند روز دیگه مینویسم و میزارمش اینجا ، چون نمیخوام بیش از این خسته بشین 08.gif

قربون همتون08.gif
تا بعــد 11.gif49.gif11.gif

/ 164 نظر / 586 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام اين از پيامد های غرق شدن تو دامن بايد بيشتر از اينا حواست باشه موفق باشی خوش حالم که الان خوبی

ساره

سلام .. از اين که به استان زيبای ما اومدی خوشحال شدم .. ميگفتين ما در خدمت شما و خونواده باشيم .. البته ما در گرگان هستيم .. نمی دونم اينجا اومدين يا نه .. آبشار های زيباتر از لوه هم هست .. اميدوارم سلامت باشين و دفعه بعد به جاهای قشنگتری هم بريد .. راستی آپم .. خوشحالم می کنين ..

ساره

راستی قالب وبلاگتون هم حرف نداشت ..

يکی مثل خودت

سلام اولين باره ميام اينجا شما هم باحاليها منم اونورا دانشجو بودم زياد ميرفتيم جنگل و اين حرفا ابشارای نازی داره اونطرفا ايشالله دفعه بعد باهم ميريم بر ميگردم فعلا يا علی

آبتین(تسلیم او)

سلام. خوندم و دیدم. بسیار جالب بود و عکسها دلمو برد. به ما هم سری بزن[گل]

...

سلام.عیدتون مبارک.اگه به سایتم سربزنید و نظربذارید خیلی خیلی خوشحال میشم.یاعلی

...

سلام.عیدتون مبارک.اگه به سایتم سربزنید و نظربذارید خیلی خیلی خوشحال میشم.یاعلی

سپيد

ميگم ممزي تو چرا انقد با نمكي اسپند واسه خودت بنداز حتما عزييييييييييييييييييييييييييم

رها

محمدجان این از اثرات رفتن توی دامن و کشف جاهای ناشناخته است تاتو باشی دیگه به دامن فکرنکنی[قلب] [زبان]