شمارش معکــــوس ؟؟؟؟

شنبه اول صبح رسیدم پادگان. این هفته قرار بود بریم پادگان ، و در نتیجه روز شنبه برای نظافت چادرها رفتیم اردوگاه .04.gif

وقتی رسیدیم اونحا چادر ها رو سم پاشی کرده بودند و در نتیجه یه سری از حیوانات اونتو گیر افتاده بودند که از این بین یک موش صحرائی تو چادر ما و یک مارمولک از نوع خفن تو جادر نوید اینا پیدا و شکار شد.15.gif

خلاصه بعد از نظافت برگشتیم و آماده شدیم برای فردا که به اردوگاه اعزام بشیم.

قبل از اعزام چند تا چیز بهمون دادند مثل: کوله پشتی ، قمقمه و یقلاوی و کلاه فولادی که وقتی رو سرت میذاشتی تریپ آخر حماقت میشد بعلاوه 2تا پتو و وسائل شخصی راهی اردوگاه شدیم.01.gif

فاصله اردوگاه تا محل یگان چیزی حدود 30 دقیقه راهه ، حالا خودتون حسابشو بکنید که با یه کوله (حدود 30 کیلوگرم )و کلاه آهنی(1500گرم) + تفنگ ژ-3 (4200 گرم) ، پوتین به پا با دمای بالای 38 درجه چطوری خودمونو به اردوگاه رسوندیم.30.gif30.gif

محل اردوگاه میان چند کوه با چیزی حدود 70 چادر12 نفره وتعدادی تانکر آب و دستشوئی و حمام صحرائی در یک محوطه چند هزار متری واقع شده بود.

بعد از تقسیم شدن تو چادرها من ، حامد و ادموند وغلامرضا تو یک چادر افتادیم البته بعلاوه چند تا شاسکول شهرستانی(شمالی).20.gif

از همه سخت تر تو اردوگاه کلاسهاش بودکه باید چیزی حدود 6ساعت زیر آفتاب داغ که مثل شلاغ به جون پوستمون افتاده بودو روی خاک وسنگ وگاهی اوقات وسط لشگر مورچه ها می نشستیم.19.gif

البته این هوای گرم از ساعت 1 شب به هوای سردی تبدیل میشد که تن همه به لرزه میفتاد.

مثلا همون روز اول که بیدار باش قرار بود ساعت 4.45 صبح باشه، تنها گروهان ما از فرمانده گرفته تا بچه ها تا ساعت 7.00 خوابیدیم و در صبحگاه هم شرکت شرکت نکردیم. (آخه با اون سرما دل کندن از پتو خیلی سخت بود.04.gif04.gif09.gif

اینم تا یادم نرفته بگم که تو اردوگاه یک سری از بچه ها مثل ارتشبد و مجید وعلی(ارشد گروهان ) و مصطفی (مسئول چائی ) نیومدند چون باید خودشونو برای روز مادر آماده میکردند (جز گروه موزیک بودند).که محمد رضا بعنوان تنظیم کننده و بقیه خواننده بودند.14.gif

البته حامد هم که گیتار میزد بنا به دلایل شخصی اسمشو خط زد چون محیط اونجا برای گیتار زدن اصلا مناسب نبود.06.gif

شب آخر هم آخر عشق و حال بود چون بعد از آزاد باش( ساعت 6.00 بعد از ظهر کم کم سرو صدای بزن وبرقص بود که از هر چادر بلند میشد، بعضی چادر ها هم مشغول برگزاری مراسم جشن پتو بودند.16.gif

این 3 شبانه روز هم به خوبی و خوشی گذشت و خیلی به ما حال داد .32.gif

تنهاه بدی که اردوگاه برای من داشت این بود که خیلی بیشتر از بقیه بچه ها سوخته بودم (یه چیزی تو مایه های " ویل اسمیت ") 09.gif04.gif

صبح چهار شنبه هم به سمت پادگان راه افتادیم وبعد از ناهار اومدیم خونه.

و در آخر هم باید بگم که شمارش معکوس داره شروع میشه چون 10 شهریور ترخیص میشیم و باید ببینیم که 18 ماه باقیمونده رو کجا میفتیم.02.gif15.gif

لذا از همتون خواهش میکنم برام دعا کنید که یه جای خوب تو تهران بیفتیم.10.gif10.gif03.gif07.gif23.gif

/ 14 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamed vala

سلام آخه من نميتونم نظر بدم ميفهمی که چرا؟

dokhtar khoshgele

سلام چطوری؟ حتما برات دعا ميکنم از ته دل. خداحافظ.

عبدو

سلام.قدرت عجيبی در انتقال وقايع و احساسهای تجربه شده ات داری!! بعد از خوندن نوشتت يه لبخندی مثل لبخند يه بچه ۴ ساله رو لبام نقش بست...خيلی باحالی....خدانگهدار.

nahid

سلام آخی سربازيييييی

nahid

وبلاگ باحالی دارين

مریم

سلام ... بابا اينجوری ننويس ديگه ... همينجوری مينويسی که همه پسر ها ميترسن از اين سربازی ديگه ... الکی بگو هوا خوبه ... کاری به کارمون ندارن ... از همه مهم تر بگو سربازهای دخترم هستن تو پادگان ... بعد ببين چه جوری همه پسرا برای اين فريضه ملی :| صف می کشن ... در مرد قرارم من که گفتم نمی تونم ... آخه درست گذاشتين روز عروسی !!!... منم که خودم از اين عروسی خوشم نمی آد اما مامی جونم گفته حرف بيخود نزنم اگه خودمم نخوام برم دست و پام رو ميبندن و ميبرم ... خوش بگذره ... :(( تا بعد بابای=:=:

آزاد ياسمين

سلام . وبلا باحالی داری . کی گفته سربازی خوبه ؟ اصلاً هم خوب نيست تازه خيلی هم بده . اگه بد نبود که من نميرفتم معافی بگيرم . :دی به منم سر بزن موفق باشی

ArAsH142

سلام مدتی کار دارم دوست عزيزم نيستم موفق باش!

ابروکمون

سلام....با وجود سردی و يا گرمي هوا و تمام سختيها،فکر کنم بهت خوش ميگذره؛نه؟؟....اميدوارم هر جا که هستي ، خوش باشي.

zahra

سلام................ ديگه به من سر نميزنی..............قبلنا بيشتر سر ميزدی..................به اميد ديدار