ممزی و دانشگاه و امتحانات


همسر استاد ادبیاتمون عمرش رو داد به شما و حدود یه هفته کلاسمون تشکیل نشد ، در نتیجه  ارائه همه پژوهشهای انجام شده توسط بچه ها بصورت فشرده تری برگزار شد ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

استاد فوق العاده مهربون و صبوری داریم ... دارای مدرک دکترای مدیریت و فوق لیسانس ادبیات  هست و خیلی حالیشه ... امیدوارم تو نمره دادن هم همینطور مهربون باشه.03.gif

نتیجه امتحان ریاضی هم بالاخره بدستمون رسید .
همون امتحانی که ازش میترسیدم ... امتحان از 8 نمره در نظر گرفته شده بود .
در این بین چند نفر صفر داشتیم که اسم من توی اون اسامی نبود ... بالاترین نمره کلاس 6 بود که الناز گرفته بود ( از اون بچه های شیطون و در عین حال فوق العاده احساسی کلاسه ) ... جالبه بدونید این خانوم اصلا ریاضی خوبی نداره که به تنهایی بخواد نمره 6 بگیره .. ولی ماشالله به این استعداد نهفته در این بشر که در سه سوت از 4 نفر تقلب میگرفت ... خودش باورش نمیشد که بالاترین نمره مال اون باشه .09.gif
وقتی دیدم اینجوریه منم جرئتش رو پیدا کردم که نمره خودم رو از استاد بپرسم ؟! ... جلوی اسم من 10 نوشته شده بود که استادمون گفت باید تقسیم بر دو کنی تا نمرت رو بفهمی ...
یعنی من 5 گرفته بودم 04.gif... از استاد  یه تشکر معمولی کردم و ازش خواستم که نمره منو به کسی نگه ... هر کدوم از بچه ها از من میپرسیدن که ممزی چند شدی ؟؟ ... منم با دلسردی میگفتم 5 02.gif...اما اکثرشون من رو تشویق میکردند و بهم میگفتن که : " بابا تو که میگفتی بد میشی ... خراب کردی ... این که عالیه ... عجب جنس خرابی داری ممزی و از این حرفا " .... این حرفهای اونها باعث شد که به خودم و نمره ای که گرفتم شک کنم و نمره خودم رو یکبار دیگه بصورت شخصی از استاد بپرسم و اینبار فهمیدم که نمره های داده شده از 160 بوده و من در حقیقت از 8 نمره 0.5 شدم 17.gif... اما کماکان بچه ها فکر میکنن من 5 شدم .16.gif

امتحان میان ترم فیزیک رو هم دادیم که با یه سری از بچه های نرم افزار سیستمی هم گروه بودیم .
آوازه نمره پنج من بین دخترای سیستمی هم گویی پیچیده شده بود و خلاصه بچه معروفی شده بودیم .. سر امتحان فیزیک جای من گوشه سمت راست انتهای سالن بود که چند تا از دخترهای سیستمی هم بدلیل همون آوازه ای که از من شنیده بودند ، سریع اومدن بغل من بشینن ( منظور صندلیهای بغل منه )04.gif به امید اینکه بهشون برسونم ... حالا قسم و آیه بیار که من هیچی از فیزیک حالیم نیست ...

خوشبختانه این امتحان رو با کمک امداد غیبی و یه ترفند کاملا حرفه ای که نمیگم چی بود ، تونستم به سوالات خوب جواب بدم .

این از ریاضی و فیزیک ...
امتحان برنامه سازی رو هم برگزار کردیم که از 6 نمره فکر کنم راحت 4 رو بگیرم .

راستی یه نکته رو هم برای اونایی بگم که باورشون نمیشه و همش سوال پیچم میکنن : بابا به جون خودم استاد جمعیت شناسیمون خانومه ... جلسه های آخر این درس هم داره نزدیک میشه و تمامی ریزه کاریهای مربوطه گفته شده ... فقط باید یه جلسه بزاره برای رفع اشکال بچه ها و پاسخگویی به سوالات خفن مربوطه .

جلسه قبلی که  آخر خنده بود و استاد هم از جواب های بچه ها مونده بود ... ( مجبورم میکنید بالای 18 بنویسم دیگه )08.gif

اما بصورت خلاصه  و سر بسته میگم که  خیلی ... آره دیگه ...08.gif

همانطور که میدونید خانومها یه دستگاه برای پیشگیری از بارداری دارند که شبیه حرف
 T  یا به نظر من شبیه یه  کلنگ  فانتزی میمونه که از جنس مس ساخته شده .14.gif

استاد تمامی توضیحات مربوطه از نحوه استفاده و ... گفت ، تا رسید به مشکلات اون .

سوال : اگر این دستگاه به کیسه رحم در حالی که بصورت اتفاقی بچه طرف شکل گرفته بچسبه ، چه باید کرد ؟

جواب های ما :

1-  باید توسط یک  آهنربا که بالای  اون منطقه میگیریم ... اون کلنگ مسی رو به سمت بیرون هدایت کنیم و بیرون بیاریم .  
2-  هیچ کاری نمیشه کرد ... بچه اون خانوم هم سالم بدنیا میاد ، منتها یه بچه مس مغز میشه ( البته اگر کلنگه به کلش چسبیده باشه )18.gif
3-  باید یه مایع اکسید کننده بریزیم تو دل خانوم تا اون کلنگه مسی اکسید شده و از بین برود .
4- اون خانوم باید بره بمیره .21.gif
5-  بچه ای که بدنیا میاد سالمه ... اما تفاوتش با بچه های دیگه اینه که اینبار فقط رسانای خیلی خوبی بدنیا میاد ... باید خیلی مواظب برق و الکتریسیته و این حرفا باشه .
6- زنگ میزنیم آتش نشانی .

همه اینها بخشی ازحرفهایی بود که بچه ها واقعا در پاسخ به سوالات استاد میدادند . حالا ببینین اون کلاس چه جوی میتونه داشته باشه ... همه بر و بچز هم که طالب علم و از این صحبتا ( خصوصا از این علم ها ) ... 09.gif

تحقیق کلاس زبان رو هم برگزار کردم که استادمون خیلی حال کرد و خداییش هم بچه ها خوب گروهمون رو همراهی کردن ... البته یه گروه سه نفری از بچه ها بودند ٬ که میتونیم همینجا اسمشون رو بزاریم  " زلزله " که در ابتدا قصد بر اندازی تحقیق من رو داشتند و کلی کری ميخوندن برامون ، که نمیدونم یهویی چی شد که یکیشون هیپنوتیزم شد و کلی برای گروه ما رفت تو جو  و حسابی بهمون حال داد که استاد هم از گار گروهمون خوشش اومد .04.gif

در ضمن تو نوشته های بعدی سعی میکنم یه بیوگرافی از همه بچه هایی که در آینده میخوان بیان و اینجا بنویسن و اونایی که توی داستانها ازشون اسم برده میشه بنویسم که خوب بفهمین چی میگم .

در تدارک یه داستان هم برای مرگ همسر استاد ادبیات هم هستم که هر کدوم زودتر آماده بشه اون رو میزارم .03.gif
 

قربون همتون ...
تا بعد ...10.gif07.gif07.gif

/ 74 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داش مهدی

سلام ............. با اين که همشو از زبون خودت شنيده بودم بازم جالب بود ............. شاد باشی ..... بای

مبارز حق

سلام وبلاگت قشنگه . منم دارم تو وبلاگم در مورد راههای بیدار شدن روحمون می نویسم فکر می کنی چه طوری می تونیم اونو بیدار کنیم؟

استاد يوگا

بابا ممد رضا چه قدر رفيق داری... وبلاگ ما رو ببين ...ما چه بی رفيقيم ....رفقامون همه يا از اجانين هستن يا روح اند ...نطر اشون هم که غيبه ...شما يه نيگا بندازين...من نويسنده ی خوبی هست...ام.. ........استاد يوگا

شقايق

سلام دوست قدیمی چطوری آقا ممزی؟منو بخاطر میاری؟من شقایق،گل همیشه عاشق هستم ،خیلی وقت بود آپ نکرده بودم و به شماها هم سر نزده بودم ،خیلی دلم برای نوشته هات تنگ شده بود ،هنوزم مثل همیشه زیبا و روان مینویسی،واقعآ از خوندنشون لذت بردم...امیدوارم هر روز بهتر و بهتر بنویسی ،اگه آپ کردی منو بی خبر نگدار... چشم به راه نوشتهای جدیدتم... واقعا خوشحالم می کنی اگر سری هم به کلبه محقر من بزنی و نظرات سازندتو بدی من منتظر صفای قدمت هستم...به امید دیدار راستی نظرتو راجع به تبادل لينک بگو.. من تورا چشم در راهم...

سارا(در برابر خدا)

ای جايزه بگير...ای لوح برتر بگير...ای وبکم بگير...ای کلاه بگير...ای کارت نامحدود از دست بده...ای باحال....ای باکلاس...بسه ديگه زيادی تحويلت گرفتم...برو يه هفته خوش باش...

عبدالوهاب

سلام محمد رضا جان وبلاگت خيلی با حال وجالبه لطفا از من پشتيبانی بکن .يه سر به من بزن قول ميدم خوشت بياد

فروغ

سلام . نوشته هاتو که ميخونم ياد دوران دانشجويی خودم ميفتم . (۱ سال پيش)ياد روزايی که يکی از بچه ها تو کلاس جلو جمع با ضايعی هر چه بيشتر خورد زمين . ياد روزی که من رفتم پای تابلو اما هيچی بلد نبودم کلی ضايع شدم . وبلاگ بسيار جالبی داری . اگه با تبادل لينک موافقی يه خبر بده . منم آپم . خوشحال ميشم سر بزنی.