طعم خوشبختی


آفتاب از لای پرده به چشمانم تابید و گرمایش مزه خوشبختی را به یادم اندا
خت ...

خوشبختی ... به پاس این خوشبختی بزرگ ... به پاس سلامت دوباره ... باید صدقه ای میدادم ...

و چه چیزی بهتر از قربانی گوسفند ...

از شب قبل با قصاب باشی محل هماهنگ کرده بودم ... ساعت 10 جلوی قصابی بودم و گوشتها را تحویل گرفتم ...

بهسمت یکی از محله های جنوبی شهر به راه افتادم ... تا جایی رفتم که دیگرآفتاب طعم خوشبختی نداشت ... جایی که طلوع آفتاب هر روز فقط یادآور بدبختیبود  ...

در هر خانه ای را که میزدم و بسته گوشتی تحویل میدادم ... با روی گشوده و یک دنیا دعا بدرقه ام میکردند ...

تا اینکه به کوچه ای رسیدم که ظاهرا در نقشه شهرداریاثری از آن نبود ... چرا که فراموش کرده بودند آسفالتش کنند ...

دختربچه ای معصوم کنار در خانه شان نشسته بود و عروسکش را روی پله کنار خودنشانده بود ... نزدیکش شدم ... به عروسکش میگفت : دیدی ؟؟! بابای من هم امروزنیومد ... بابای تو هم ؟؟؟

با دیدن من دست عروسکش را کشید و باهم به داخل حیاط دویدند و در را محکم بست  ...

چه کوچه ای ، چه دری ...

کوچه ای که جز نام کوچه از آن چیزی نمانده بود و دری که جز نام در چیزی از آن نمانده بود ...

زنگ هم که ... نبود  ...

در زدم ... باز همان دختر و عروسکش در را باز کردند ... تا مرا دید گفت :  الان مامان را صدا میکنم ... و رفت  ...

مامان ... مامان ...

مادرش آمد ... بوی سبزی میداد ... چاقویی که دستش بود نشان میداد در حال سبزی خورد کردن بوده ... شاید سبزی خورد کن محل باشد  ...

گفتم : یک بسته کوچک گوشت است ... قسمت شما بوده ...

برعکس همه فقط نگاهم کرد ...

ناگهان به خود آمد ... رویش را برگرداند و به دخترش گفت : معصومه ، عروسکت سردشه ، ببرش تو !!! و معصومه رفت  ...

وقتی معصومه به اندازه کافی دور شده بود ... مادرش نگاهم کرد ... و ...

گفت :  آقا دستت درد نکنه ... اما ... اما بده به همسایه ... من ... من ... خداحافظ ...

گفتم: برای همسایه هم هست ... فقط شام امشب را مهمان ما باشید ... ما را لایق نمیدانید ؟

ناگهان چشمانش پر اشک شد ...

و گفت : آقا ... دختر من نمیداند گوشت چه مزه ای دارد !!! اگر امشب گوشت بخورد ، فردا که از من گوشت خواست من از کجا بیاورم ...

و در را بست ...

صدای معصومه از ته حیاط می آمد ... مامان ، عروسکم میگه دلش میخواد تو حیاط بازی کنه ...




پ . ن :

1 – شرمنده همتون ... ببخشید که بعد از این همه مدت اینطوری نوشتم ...  آخه دلم گرفته ... بد جوری هم گرفته ... راستش ...

2 -   از 5 روز مونده به تولد خودم و وبلاگم دوباره اومدم دبی ... الان هم اینجام ... خیلی دلم میخواست روز تولد خودم و وبلاگم یه مطلب بفرستم رو وبلاگ اما نشد .

3 – از تبریکات همتون ممنون ... ایشالله که جبران کنم ...

4 – سعی میکنم بعد ا تموم شدن پروژه ها و وبسایت هایی که روش کار میکنم ...  سرم خلوت تر شد ... حتما بیام و بهتون سر بزنم .

5 -  اینجا هم اتفاقاتی افتاد که باز باید خدا رو شکر  کنم و بابت خطری که از بیخ گوشم د شد سپاسگزارش باشم .

6 – امیدوارم همتون فهمیده باشید که چقدر خوشبختید ... دوستتون دارم خیلی زیاد ...

7 -  حرف برای گفتن زیاد دارم اما نمیدونم از کجا بگم ... فعلا فقط برام دعا کنید ...


قربون همتون ...

تا بعد ...

/ 93 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسرار

حالم به هم می خورد از دنیائی که عدالت در آن مرده است از ظالمانی که خدا را سپر کارهای رذالت بارشان کرده اند از مظلومانی که به نیستی رسیده ولی فریاد سر نمی دهند از انبوهی جهالت از حیوانیت مدرن انسانی و از.....و می گویند جهان نوین و می گویند عصر ارتباطات و می گویند عصر دگرگونی و می گویند دهکده جهانی ! دنیای پر آشوبی است و زمانه به راستی زمانه پایان است و من چه کنم خدایا با رنجهای بی پایانی که می بینم با انبوهی جهالتی که گرداگردم را فرا گرفته با خفقان سکوت و...... وداستانی طولانی است دردهای من و رنجهای من و همین بس. مدیریت وبلاگ اسرار گیتی شما عزیزان را به بازدید از دنیای اسرار گیتی دعوت می نماید اسرار گیتی وبلاگی برای تمامی فصول زندگی روزنه ای تازه هرچند کوچک به جهان حقایق بازگو کننده رازهای پنهان هستی ناگفته های مگو با آرشیوی غنی از مطالب گوناگون و تازه و هر آنچه که باید دانسته شود شما نیز به جمع هواداران و یاری دهندگان ما بپیوندید اسرار گیتی زبانی برای اعتراض برای دیدنی دوباره پنجره ای رو به نادیدنیها و....... یاری بخش ما گردید به دنیای اسرار گیتی از هم اینک خوش آمدید تحولی شگرف در راه است.

nazi

سلام. چیزی از من یادسه؟ وب باران رویا؟ اون وقتا تازه دانشگاه قبول شده بودی و وبت تازه کار بود و از بچه های دانشگاه می نوشتی. بهم پیشنهاد کار دادی تو دبی پیش بابات یا عموت؟ من حسابدار بودم و ... خیلی گذشته؟ نمی دونم سال 84 بود واسه من یک عمره. یادته دوست پسرم رو؟ چیزی که جالبه اینه که بگم من اون موقع 29 سالم بود و اون 33 ساله و فکرشم نمی کردم تو این سن و سال و با همه شرایطی که داشتیم بعد از دو سال بفهمم زن و بچه داره و 6 دانگ عاشقشونه اما این وسط آقا دلش پیش من گیر کرده بوده و بقول فک و فامیل و دوستاش عاشق من شده بوده. تا امروزم زنش چیزی از موضوع نفهمیده و من مدتیه دار حال انفجارم. وقتی آدم اون همه عاشق میشه و یکهو انقدر تنها می مونه و به پشت سرش نگاه می کنه... یک عمر بودم واسه ام. خوشحالم می بینم انقدر موفق شدی. راستش انقدر شیطون بودی فکرشم نمی کردم ممزی یک روزی اینجاها باشه. همیشه موفق و خوشحال باشی[گل]

مریم

سلام. بله ایشون برادرم هستن. راجع به طرحتون چیزی نمیدونم یعنی تصمیم با خود ایشونه که به دلیل مشغله ی فعلی فکر نمیکنم توی فکرش باشن... شما کجایین مگه که میرید ایران؟ ( فضولی کردم [زبان]).. نه من تهران نیستم من امارات هستم.. شما هم موفق باشید[گل]

کیا طاهری

سلام دوست خوبم. وبلاگت رو کامل دیدم. وبلاگ خوبی داری ! به تو تبریک می گویم. به من هم سر بزن.

شاه عطاری

سلام خیلی خوب بود حال کردم[تایید][تایید][تعجب][تعجب][تعجب]

رسول

سلام وب زیبای دارین به من هم یه سری بزنید

سمانه

وب خوب وجالبی داری خوشحال می شم باهات تبادل لینک کنم اگه خواستی بیا بهم بگو با چه اسمی لینکت کنم بای تا بعد[نیشخند][نیشخند][گل][گل][گل][هورا][هورا][هورا][هورا][گل][خداحافظ]

سحر

kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ALIIIIIII bood.ali bood.in bare dovome ke in dastano mikhoonam.avalin bar to baram khoondish.ama bazam doost daram bekhoonamesh