مردی به نام بهنام


پاییز سال  1352

دستهایش بی اختیار می لرزید ... صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید ... نفسش بند آمده بود !!!
پاکت محتوی جواب آزمایش در دستش بود اما جرذت باز کردنش را نداشت !
چشمهایش را بست ...  یک نفس عمیق کشید ! زیر لب ذکری خواند و یک بار دیگرنذرش را برای خدا تداعی کرد !
پاکت را باز کرد و چشمهای وحشتزده اش را مستقیم بر روی جواب آزمایش فوکوس کرد !
چند ثانیه مکث کرد وسپس مانند آتشفشانی بغضش ترکید ! میان های های گریه اش در مقابل چشمهای بهت زده ی مردم رو به قبله زانو زد : خدایا شکرت  ...  شکرت !
بله ... او حامله بود ! بعد از 11 سال ناامیدی و درست در آستانه ی فروپاشی زندگی اش
  ... او حامله بود !


-  این چیه مامان ؟
-  این نامه رو درست روزی که به دنیا اومدی نوشتم ! 17 سال پیش ! چه روز قشنگی بود !
- برام میخونیش ؟؟؟


" بنام خدایی که عشق را آفرید "

دستهای مینیاتوری کوچکت ! صورت نورانی لطیفت ! و صدای دلچسب نفس زدن هایت وقتی آرام در آغوشم می خوابی و من حضور کوچکی را احساس میکنم که به من زندگی دوباره بخشید ! وکاش میدانستی که با آمدنت دنیای کبودم را چه رنگی کردی !!! و من امروز خوشبخت ترین زن زمینم و برای تو نوزاد دلبندم متاسفم که هیچ گاه طعم شیرین مادر بودن را نخواهی چشید ! تولد تو ... تولد دوباره ی من !!!
پسرم سلام !!!


-
مامان ! جدی جدی حیفه که من مادر نمیشما !  اما بی خیال دیگه ، پدر که میشم !!

بهنام چشمک کوچکی زدوخندید!زن غرق در رویاهایش به روزی فکر میکرد که فرزند بهنام را در آغوش خواهد گرفت!روزی که چندان هم دور نبود!بهنام او حالا دیگر نوجوانی 17 ساله بود!بی اختیار بهنام را در آغوش کشید و بی توجه به غرور مردانه اش او را غرق بوسه کرد!پسرک کمی معذب شد و خندید : ...

-  ددددد ... مامان چی کار میکنی ؟؟؟ راستی راستی فکر کردی بچه نوزادما ... بابا ناسلامتی امروز تول ...

جمله اش نیمه تمام ماند !!! چشمهایش سیاهی رفت ! درد تا مغز استخوانش پیچید سرفه ای کرد  و لحظاتی بعد خون کف اتاق را فرا گرفت !!


بهار سال 1369

دستهایش بی اختیار می لرزید!صدای ضربان قلبش را به وضوح میشنید!نفسش بند آمده بود..پاکت محتوی جواب آزمایش در دستش بود اما جرئت باز کردنش را نداشت!چشمهایش را بست..یک نفس عمیق کشید و زیر لب ذکری خواند و نذرش را دوباره برای خدا تداعی کرد!پاکت را باز کردوچشمهای وحشتزده اش را مستقیم بر روی جواب آزمایش فوکوس کرد!چند ثانیه مکث کردو سپس مانند آتشفشانی بغضش ترکید!میان های های گریه اش در مقابل چشمهای بهت زده ی مردم مقابل قبله زانو زد:خدایا چرا؟؟؟با من چرا؟؟؟ با بهنام من چرا؟؟..بله بهنام مبتلا به سرطان خون بود !!!



زمستان سال  1373

درد میکشد ... اما چیزی نمیگوید ! امسال چهارمین سالی است که دوام آورده است ! مطابق پیش بینی های پزشکی یک سال دیگر فرصت دارد.
 
خدایا خنده ام میگیرد ! بعد از 3 سال سپری کردن روزهای سیاه در بیمارستان های لندن و برلین و ایران اینک دکتر آلمانی اش لبخند زنان بسویم می آید که خوشحال باشید خانوم دهشپور ... به دلیل فعالیت های تیم پزشکی پسر شما سال دیگر میمیرد ! وعید امسال را با هم هستید ! وبه همین راحتی !!! من انتظار روزهای سیاه تری را میکشم که قسم به بزرگی ات به دنبال بهنام خواهم آمد ! حتی تا آن دنیا ! خدایا کاش تو مادر بودی !!

- 
چی کار میکنی مامان ؟؟ بازم نامه ؟؟ اینارو به کی می نویسی ؟ ... بگذریم ! تو که ساکتی ! می خوام باهات حرف بزنم

-  میشنوم بهنامم !!! بگو عزیزم !


- 
مامان ... اینجا تو ایران وضع بخش آنکولوژی بیمارستان خیلی بده ! به این فکر میکنم که همه مثل من این امکان و ندارن که برن اروپا !!! مامان هفته ی پیش که ستاره فوت کرد بدترین روز زندگیم بود ! خودت می دونی اون بهترین دوستم تو این بیمارستان بود ! مامان من نمی خوام دیگران مثل ستاره بمیرن ! اون حالش خیلی از من بهتر بود ... سرطانشو به موقع تشخیص داده بودن ! اما این بخش لعنتی تو این بیمارستان نیمه تمومه ... باید مجهز شه ! من خوب می دونم که بابا دارو ندارشو خرج من کرده ... نمی تونم ازش بخوام باز واسه این بیمارستان به خاطر من خرج کنه ! میخوام خودم دست به کار شم ! فکرشم کردم ! با امید و بهاره صحبت کردم ! بهاره بلده شمع درست کنه به مام یاد میده !

می خوام یه بازارچه ی خیریه تو خونه راه بندازم !  بهم نخندیا ... فقط بگو اجازه دارم ؟؟؟


زن بغضش را به زحمت قورت داد! 4 سال بود که سعی داشت جلوی بهنام اشک نریزد ... خیلی تلاش کرد که یک بله ی ساده بگوید ... اما نتوانست !  با اشاره ی دست موافقت خود را اعلام کرد!!! بهنام و دوستان سالمش از فردا صبح دست به کار شدند !!!

چند هفته می گذشت ! بازارچه داغ داغ شده بود ! مردم استقبال خوبی داشتند ! آن شب پاییزی راس ساعت 7 شب بعد از تعطیلی بازارچه امید به اتاق بهنام آمد و کنار تختش نشست ! دستهای بی رمق رفیقش را در دست گرفت :

پسر ترکوندیا !!! بیمارستان حسابی مجهز شده ... برو ببین این  " شهدای تجریش " واسه خودش یه پا آلمان شده ! تو خوب بلدی پول دربیاریا ... باید بعدا بیام پیشت دوره ببینم !!! اما خدایی بهنام ! فکر می کنی این کارا ارزش اینو داره که از استراحتت بزنی؟؟  من و بهاره و بچه ها هستیم بابا ... تو باید الان استراحت کنی ... این چند وقته خیلی به خودت فشار ... بهنام ... بهنام ... صدامو میشنوی ؟؟؟ ... خانوم دهشپور ... خانوم دهشپور ... سریع زنگ بزنین اورژانس !!!

بهنام نفس های آخر را نرسیده به بیمارستان ... در سن 21 سالگی راس ساعت 11:20 در همان اورژانس کذایی و درحالیکه دستانش در دستان مادرش بود کشید ! او 1 سال زودتر از موعد مقرر فوت کرد و پزشکان تنها دلیل این امر را خستگی ناشی از کار در چند هفته ی آخر دانستند !!! سپیده دم مادر بهنام بی آنکه سعی کند به نزدیکان خبر دهد به خانه آمد ! آرامش عجیبی داشت چرا که عهد کرده بود بعد از بهنام به زندگی خودش پایان دهد ! دلش سخت برای همسرش می سوخت ! به اتاق بهنام رفت و در کمال خونسردی کاغذ و قلمی برداشت :


" بنام خدایی که عشق را کشت "


تو ندانستی آن لحظه که نبض ضعیفش را در دستانم حس نکردم چه حالی داشتم ! و باز ندانستی که وقتی نا امیدانه به سینه اش چشم دوختم که بار دیگر بالا بیاید و نفس بکشد چه حالی داشتم ! و تو بی رحمانه فرمان دادی که خودکشی گناه است ... اما من ...

دستش ناگهان لغزید ... آرنجش بی اختیار به دکمه ی پخش منشی تلفنی خورد ... صدای زنی سکوت اتاق را شکست :

سلام آقا بهنام ! ظاهرا خونه نیستین ! من سعیده هستم مادر پریسا ! ... راستش همین چند دقیقه قبل دکترا خبر بهبودی پریسا رو به من و باباش دادن !! همه می دونن که اگه شما نبودین با امکانات قبلی بیمارستان کوچولوی 7 ساله ی من از دستم میرفت !!! ببخشین که گریه می کنم دست خودم نیست !!! شما اولین کسی هستین که این خبرو بهش می دم !!! این لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... الان درست ساعت 11:20 شبه و من تا وقتی زندم این لحظه رو به یاد شما و همه ی مریضا فراموش نمی کنم !!! هر شب سر همین ساعت برا شما و بقیه نماز خواهم خوند ... خیلی مردی به خدا آقا بهنام ... پریسا رو 7 سال پیش خدا به من داد و این بار شما اونو به من دوباره دادی ...

زن دیگر نمی شنید...هق هقی که نمی دانست از شوق است یا افسوس نفسش را بند آورده بود...کاغذ را پاره کرد...کاغذ دیگری برداشت :
" بنام خدایی که عشق را آفرید "

و تو امروز به من ثابت کردی که تنها مادر روی زمین نیستم ! من خودخواهانه به خودکشی اندیشیدم ! به گرفتن یک زندگی دیگر ... واین در حالی است که بهنام من به دخترکی زندگی بخشید !!!

و حالا بهنام عزیزم خطاب به تو مینویسم ... به تویی که قرار بود پدر شوی ... به تویی که پدر خیلی ها هستی و خواهی بود ! و من مادرت خواهم ماند ... زندگی خواهم کرد ... راهت را ادامه خواهم داد ... به یاد تو زندگی خواهم بخشید ... وتمام نوه هایم را در آغوش خواهم کشید ... داستان پدری را برایشان خواهم گفت که تنها 21 سال داشت و خیلی مرد بود!!! خیلی مرد ...

خدا حافظ پسرم

سالن انتظار بخش سرطان بیمارستان شهدای تجریش در پاییز سال 1374 زمانی که او دیگر در بین ما نبود افتتاح گردید!!
سرانجام در اسفند ماه سال 1376 به همت مادر بهنام و دوستانش سایر بخش های بیمارستان آماده ی ارائه ی خدمات به بیماران شد ! در نوشته ی بالا بی آنکه به بهبود روند نوشته هایم فکر کنم و بی آنکه قواعد دست و پاگیر داستان نویسی را به کار گیرم تنها یک هدف را دنبال کردم ! و آن این بود که شما را با نام یک بزرگ مرد جوان بنام  " بهنام دهشپور " آشنا کنم!!!

پسری که همواره مرا به این فکر فرو میبرد  که اگر جای او بودم روزهای پایانی عمرم را اینگونه می گذراندم  ؟؟؟



پ . ن :

1 – شرمنده که این مطلب اینجوری شد ... راستش تو تهران این و آماده داشتم .. اما اینجا که اومدم کارش و تموم کردم ...

2- شب یلدای چلچراغ رو از دست دادم و خیلی هم دلم سوخت ... اما میخوام برای دل خوش کردن خودم هم که شده ... فردا شب کهآخرین شب سال 2007 هست رو با اجازه همتون و با نیابت از همگی برم لب ساحل جمیرا و آتیش بازی این شب رو ببینم ... ( البته تنها )46.gif

3 – به عکس دونی من هم سر بزنید ... عکسهای اونشب بعلاوه کلی سوژه دیگه رو توش گذاشتم.04.gif

قربون همتون08.gif

تا بعد11.gif08.gif49.gif

/ 90 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انجل

آخی چه داستانايی می نويسی.

انجل

لذت داشتن یه دوست خوب تو یه دنیای بد مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه . درسته که هوا رو گرم نمی کنه ولی آدمو دلگرم می کنه.

هلنا

رودها در جاري شدن و علفها در سبز شدن زندگي پيدا مي كنند كوهها با قله ها و درياها با موجها معني پيدا مي كنند وانسانها همه انسا نها با عشق, فقط با عشق پس بار خدايا بر من رحم كن بر من كه مي دانم ناتوانم رحم كن باشد كه خانه اي نداشته باشم باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم باشد كه حتي دست و پايي نيز نداشته باشم اما نباشد كه در قلبم عشق نباشد, هرگز نباشد آمين

آناهیتا

آخه چرا اشکمو در میاری

مردی که لب نداشت

درود! بهنام را می‌شناسم! مادرش را نیز. دریایی از انرژی بود! پر از شور زندگی. همه چیز بسیار سریع می‌گذرد و چه زود به پوچی‌ها عادت می‌کنیم! این بهترین کار است! عادت! عادت به زیستن! به خوب زیستن! به شاد زیستن!شادباشید

موش خانگی

شونصد بار ريفرش کردم تا بيام تو این صفحه تا آخرشم اشکم در بياد - تلخ ننويس ديگه- تلخ ننويس برادر!