اخبار بازارچه و افشاگری های شاعرانه ممزي


سلام ... اول از همه بگم که : همه اونهایی که بازارچه خیریه نیومدن ، یه قرار وبلاگی درست و حسابی رو از دست دادن ...03.gif

چون بازارچه خیلی خوبی بود ... با کلی نکته و سوژه برای نوشتن 15.gif.
فقط بطور خلاصه میگم ... چون این بازارچه الان برقرار نیست و شما نمیتونید دوباره شاهد این همه حضور باشید ، ضمن اینکه یه مطلب دیگه هم در ادامه حرفهام میخوام بگم که خیلی هاتون نشنیدین .

بازارچه ای که قرار بود بریم توش و کار خیر بکنیم زیر یک چادر برقرار شده بود . ( یک چادر بزرگ ، که هر چند نفر میخواستیم توش جا میشدیم و با مشکل جا برای کار خیر مواجه نبودیم )09.gif
غرفه بلاگرها بهترین غرفه بود ، چون قیمت محصولاتی که عرضه میکرد به قیمت بازار معمولی نزدیک و حتی زیر قیمت هم بود ... چرا که این غرفه صرفا برای کار خیر در اونجا حضور داشت و برای سود کردن نیومده بود و تمامی شود حاصله ، میرفت تو جیب بازارچه و مثل غرفه های دیگه جنس 500 تومنی رو به اسم خیریه به سه برابر قیمت نمیفروختن .

اما بازار از نظر غذایی کامل بود و هر کسی که از انجام کار خیر خسته میشد و جونی براش نمیموند ، میتونست بیاد و از این غرفه ها ، چیز میز بخره و خلاصه به امر خودسازی مشغول باشه .
من یکی فکر کنم تو کار خیر یه خورده زیاده روی کردم و خلاصه بدلیل خستگی زیاد ، از همه نوع غذای تو بازارچه یه تست تپل زدم به بدن 16.gif
جای همه خالی .
جمع بچه ها خیلی صمیمی و دوستانه بود و همین آزادی نسبی ، بچه ها رو به وجد میاورد تا هی همدیگه رو تحریک به کار خیر برای همدیگه ... و در نهایت ، محرومین جامعه بکنن 22.gif
ما از ساعت 3.30 تا 5.30 اونجا بودیم ... ( 2 ساعت خیلی زیاده ... میگیرین که ... 10.gif) ... اما به قول بعضی ها ، کاشکی دیرتر میرفتیم ... چون نزدیک بعد از ظهر آب و هوای سالن داشت بهتر میشد و خلاصه رنگ و روی آدمهاش مرتب تغییر میکرد .
رنگ و روی دخترا هم رفته به رفته داشت قشنگ تر میشد ، یکی که انقدر رو پوستش از این بتونه های خوشگل مالیده بود که هرکی نگاهش میکرد ، گرمش میشد و خلاصه لباسش به تنش سنگینی میکرد 04.gif

این وسط مامان بزرگها هم بیکار نبودن ... چرا که یه خانوم باسن بالا رو دیدیم ( اینجوری بخونید ->
Ba Senne Baalaa ) که گویی با نوه ، یا یحتمل با دوست پسرش اومده بود و خیلی بیش از حد به خودش مالیده بود ( آرایش رو میگما )04.gif .

من یکی که فکر میکنم از دو روز قبل از اینکه بیاد تو بازارچه ، هر روز لب و لوچه خودش رو گاز میگرفته یا میگرفتن 23.gif... تا اون مدلی بشه که ما دیدیم ..... آخه انقدر لبهاش درشت و پف پفی بود که انگار نصف صورتش لب بود ... استغفرالله ... خودتون میخواین تعریف کنم ... به من چه اصلا ؟؟!!07.gif

بگذریم ... آها ... اما اینم بگم که در این بین هر کی زیادی تو کار خیر جو گیر میشد ، طوری که خیلی تو دید عموم بود ... برای اینکه ریا کاری تو کار خیر دو طرف نباشه ، با تذکر و برخورد محترمانه مسئولین بازارچه به طرف مذکر ، اوضاع به روال عادی برمیگشت .

البته تا حدی هم تقصیر مسئولین بازارچه بود ... چون اگر بین غرفه ها پارتیشن میکشیدند ، این ریا کاری ها هم پیش نمیومد و خلاصه همه چیز خیلی بهتر و خلاصه در کمال آرامش برگزار میشد ... آخه جای شلوغ که نمیشه با خیال راحت چیزی رو که دلت میخواد رو بخوری ، اونهم وقتی همه دارن نگاهت میکنن ؟؟09.gif ... خدایی میشه ؟؟ ...07.gif
من یکی که یه خورده خجالت میکشم ... شما رو نمیدونم .04.gif

خلاصه که همایش خیلی خوبی بود 11.gif 

حالا حرف بعدی:
چند وقته توی هر وبلاگی میرم ، میبینم یا شعر از این و اون کپی کردن ... یا اینکه ذوق خودشون رو پرورش دادن و شعر از خودشون در کردن ... که انصافا بعضی جاهایی که خودشون شعر میگن ... ابیات دلنشین و روانی رو سرودن ... و آدم دلش برای شاعرش و شعرهاشون قیلی ویلی میره .

من هم ایندفعه میخوام افشاگری یک شاعر گمنام رو بکنم ...39.gif

همه شما حتما سهراب سپهری رو میشناسید و با اشعارش آشنا هستید ... اما قطعا هیچ کدومتون برادر کوچکتر سهراب رو نمیشناسید ... یک برادر شیطون ، با کلی نبوغ که خودش رو دست کم گرفته بود ... برادری که جرقه نبوغ شاعری رو در سهراب ایجاد کرد و پرورش داد ... طوری که سرچشمه خیلی از الگوهای اشعار سهراب از اون برادر نشئت میگیره .

اسم این برادر : " سپهر سهرابی " بود ... درحقیقت اسم واقعی سهراب هم: " سینا سهرابی " بوده ، اما برای اینکه وقتی مشهور شد ، سپهر حرفی برای گفتن نداشته باشه ... یک تغییر اسم حرفه ای داد و به " سهراب سپهری " تبدیل شد 04.gif

سپهر سهرابی با اینکه الان خیلی پیر شده و هنوز نمرده ... اما اشعارش هم ، دیگه مثل سهراب دست همه نیست و فقط عده معدودی هستند که دارن اشعارش رو ترویج میدن .

حالا میخوام براتون یکی از اون اشعاری که سهراب از اون الهام گرفته و تقلید کرده رو بنویسم تا تو این وبلاگ چند بیت شعر یادگار بمونه ... هم اینکه شما ببینید چقدر سبک های این دو برادر به هم شباهت داره و در عین تشابه ، فاز خروجی اشعار باهم چقدر فرق میکنه و هر کدومش شما رو تو چه حال و هوایی میبره !!!09.gif04.gif

اهل حمامم

پوستم مهتابي‌ست
چشمهايم آبی‌ست
پدرم دلاك است
سر طاسي دارد
لُنگ مي‌اندازد
شامپو مصرف كرد
كله‌اش هي كف كرد
و سپس مويش ريخت
و چه اندازه سرش براق است!
حرفه‌ام دلاكي‌ست
هدف من پاكي‌ست
مي‌نشيند لب سكو آرام
يك نفر با احساس
و تصور كرده، که چه خوش پر و پاست!
كودكي را ديدم
مي‌دود در پي صابون و لگن
اي نهان در پسِ دَر
خشك آوردم، خشك!
مشتري‌هاي عزيز
لگن خاصره‌تان سالم باد!
رخت ها را نكنيد
آب‌مان بند آمد ! 21.gif

خدا وکیلی جفتشون از نظر من نابغه هستند ... نه ؟؟04.gif


قربون همتون ...11.gif08.gif
تا بعد ...49.gif

/ 60 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موش خانگی

خدا وکيلی واقعاْ خوب گفته!

امير

سلام وبلاگ موفقی داری خوشحال ميشم اگه يه سرس به وبلاگ من بزنی و ايراد هام بگيری وبلاگ من يه وبلاگ ورزشی که بعضی وقتها اجتماعی هم ميشه منتظر هم رفقا نيز هستم

مهشيد

به خدا حوصلم سر رفت از بس اومدم اينا رو خوندما. آپ کن ديگه نزار دست و پام بهت آلوده شه ها با زبون خوش زود آپ کن

هانيه

سلام کجايين شما؟ لااقل اپ کنين ديگه

lili

سلام شما نمی خوای دست از سر ای بازارچه برداری؟

مهدی

قصه ام ديگر زنگار گرفت: با نفس هاي شبم پيوندي است. پرتويي لغزد اگر بر لب او، گويدم دل: هوس لبخندي است. دوست دارم با هم باشیم تا سالها

Sally

من كه از بازارچه خبر نداشتم حيف شد ولي در مورد اين دو تا داداش بايد بگم هر دوشون به تو رفتن يعني تو به اونا رفتي مخصوصا سپهر

قريبا

سلام خوبين ؟ عيد شما هم مبارک وب سايت جالبی دارين . اولين بار بود که می ديدم . اميدوارم موفق باشين

شاهين

وبلاگت باحاله