بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی


بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی و البته بعضا دیده شده که به یام یامی هم کشیده شده !!خجالت

 

خداییش ، پسر تو سن و سال من که همیشه مورد خطر و تهدیدهای اجتماعی هست ، سفرهای اینچنینی براش لازمه تا یه نموره پخته بشه دیگه ... خام خام که مزه نمیده !!!زبان

 

من برگشتم ، این سری یه ماه موندم چون بیشتر نمیشد بمونم !!!

 

خوشبختانه جی تکس هم این سری همزمان شد و خودش و نخود آش سفرم کرد.

چرا که برای یک تجربه تخصصی تر تو سطح بین المللی برام خوب بود و تونستم با کلی شرکتها و برندهای تجاری ای که دوست دارم ، حداقل یک گپ مستقیم و رو در رو بزنم و دیدگاهها و انتظارات خودم و از محصولاتشون بگم که برای من و بعضا برای اونها خیلی خوب بود.

 

تو سفرهای استانی قبلیم به دبی !! ... یکی از هم کلاسی های دبستانم و دیدم ( علی ) که خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم و تو مدت اقامت سفر قبل ، چند باری باهم بودیم و یاد ایام کردیم.

همچنین یاد خیلی از هم کلاسی های قدیم میکردیم و آمارشون و بهم میدادیم ، البته دوستم هم موقت اومده بود دبی و سفر استانی اون با من همزمان شده بود ، اما چون بیشتر با بچه های اون دوران در ارتباط بود بواسطه بعضی مسایل ، خبرهای داغ تری داشت !!!

 

خوشبختانه اکثر بچه ها رو به راه بودن و اغلب رو به راه تر از قبل شده بودن ، فقط طبق آماری که علی تو سفر قبل بهم گفت ، یکی از پسرها از این دنیا رفته بود که عامل مرگش ، بیماری ایدز بود ...

 

میگفتن کلی شیطونی میکرده با هر دختری (زنی) و خلاصه از همه ملیت ها یه تستی به عمل آورده ... آخرشم معلوم نشد کِی و کجا و از چه کسی و کدوم ملیت گرفت و خلاصه مُرد ...عینک

 

پیش خودم خدا رو شکر کردم ... و گفتم اولا خدا رو شکر که ندیدمش و باهاش دوست نموندم ، باز هم خدا رو شکر که بچه خوبی موندم و مثل اون نشدم ، و باز هم خدا رو شکر ، چونکه تونستم دوستانی رو برای خودم داشته باشم که حداقل هیچ کدومشون تا این حد اوضاعشون افتضاح نبوده و نیست و تقریبا میشه گفت معیارهای منطقی و مثبتی رو داشتم تو انتخابم و آدمهایی هم که موقتا با من ارتباط داشتن که اوضاعشون خراب بوده ، به هیچ وجه نتونستن تو من تغییری ایجاد کنن ...

 

این سفرهای من انقدر توش نکته داره که اگر بخوام همه رو هول هولی بگم و بنویسم ، اصلا به دلم نمیشینه ( چه برای شما ، چه برای خودم که یه روزی خاطره میشه ) ... پس برای یاد آوریش که میتونه هم برای من خوب باشه و الان که شما برای اولین بار میخونید حرفم و کاملتر میزنم ...

 

حالا از سفر قبلم مینویسم ، یعنی پر رنگ ترین نکته سفر قبلم ... از جرقه ای که باعث شد بفهمم دور و برم کجا هستن و من کجا ؟؟؟ ... چیزی که شاید باعث شد خودم و بهتر ببینم !!!

گفتم که طرف ایدز گرفت و مُرد ...

 

حالا میخوام از عجیب ترین آدمهایی که دیدم تو زندگیم بنویسم که با چه کسایی که روبرو نشدم !!!

 

تقریبا یکی از مهمترین و متفاوت ترین تجربه های هر پسری ، مربوط به دوران خدمت سربازی میشه ... از این جهت که با خیلی از مسائلی که تو زندگیش نه سابقه داشته نه تابحال تو محیط خانوادگی و تربیتی زندگیش همچین چیزهایی رو دیده مواجه میشه !!!

 

فقط همه آدمها رو بطور خلاصه مینویسم که یادم بمونه ...

 

من هیچوقت یادم نمیره که :

 

1 -  تو دوران آموزشی تو بهترین پادگان آموزشی ایران خدمت کردم ( نه ارتش بود نه سپاه ، یعنی وزات دفاع بود ) ... پادگان جوادنیا تو پادگانهای اموزشی ایران به جرئت میگم که جزء بهترینهاست ...

 

حداقل اون موقع جدی معنای بهشت میداد برای یه سرباز ... ( خصوصا برای ما که از تهران اعزام میشدیم ) ... چرا که تو مدت سه ماه اموزشی من عملا 38 روز خدمت کردم ... چون هر چهارشنبه ، سرویس میومد جلوی آسایشگاه و میبردمون تهران ، تا شنبه صبح که باید تو پادگان بودیم، بعلاوه کلی مرخصیهای مختلف با بهانه های جور واجور.

 

هر هفته سه شنبه ها ، یک دفعه شنا ، یک دفعه تیراندازی و یک هفته اسب سواری در برنامه گروهان بود.

غذاهای پادگان اکثرا معمولی بودن ، اما در مقایسه با پادگانهای دیگه جدی سلطان بود و حرف نداشت.

 

باقالی پلو با ماست ، لوبیا پلو ، مرغ با نون ، زرشک پلو با مرغ ، قیمه ، قرمه سبزی ، اینها غذاهای خوبش بود ... اما برای شام ... یا تخم مرغ و نون بود ... یا پوره سیب زمینی با نون ... یا کوکو سبزی که اصلا شکل کوکو های خونگی نبود ... یعنی تخم مرغ نداشت و فقط یه سری علف و به هم پرس کرده بودن !!! ...نیشخند

بدترین غذا هم یه چیزی بود به اسم راگو ... که بچه ها با اسمی مشابه ، منتها با یه معنی خیلی بدی ازش یاد میکردن !!!

یعنی را گ ... !!! ( اونجا یه چیزی شبیه به آبگوشت بدون نخود و اصطلاح بچه ها عمل نکرده بود ... یعنی کلی آب جوش که به کمی آب گوشت اضافه شده بود + دو تکه گوشت اندازه گوشتهای قرمه سبزی و یه سیب زمینی پخته که گاها با پوست هم بود ، بعلاوه نون ... از مزه هم هیچی نمیگم )ساکت


تو این فرصت چهارشنبه تا شنبه ... اکثر ما تهرانیا که میرفتیم خونه و همراه خودمون تن ماهی و نون تازه و کلی کنسر خوشمزه میاوردیم و تو روزهایی که غذای پادگان و دوست نداشتیم ... سراغ منوی خودمون میرفتیم !!!خوشمزه

بچه های شهرستانی هم فرصت رفتن به خونه رو داشتن ... اما کمتر از ما ، چون اکثرا براشون چه از نظر هزینه ... چه از نظر زمانی که میشد خانواده هاشونو ببینن، صرف نداشت.

 

ما اون موقع با 600 تومن از پادگان میرسیدیم آزادی ... از آزادی تا پادگان هم اگر اتوبوس مجهز به کولر میگرفتیم 1000 تومن میشد (خرداد و دو ماه تابستون و من آموزشی بودم).

اینو میگفتم که : هیچوقت یادم نمیره ...

کل گروهان ترکیبی از بچه های تهران، کرج،مازندران و گیلان بود که بجز بچه های تهران ، بقیه 6 روز زودتر در پادگان ، خدمت رو شروع کرده بودن و تقسیم وظایف و سمت ها همه دست بچه های کرج بود ، چون فرمانده بچه میرداماد تهران بود و بچه تهرانی تو گروهان ندیده بود ... ظاهرا به ناچار کرجی ها رو انتخاب کرده بود ...

من اون موقع تو گروهان سمت خاصی نداشتم ... اما با همه رفیق شده بودم و اکثرا هم هوای منو داشتن ... منشی های گروهان هم که قبل از اعزام ما اومده بودن تو گروهان و مرخصی ها رو مینوشتن هم همینطور ... یه بار دلم برای یکی از بچه های شمال که مازندرانی بود سوخت و بهش گفتم فلانی ... تو هیچوقت نخواستی بری مرخصی ... من خیلی رفتم ... با اینکه خونم هم نزدیکه و میتونم برم ... میتونم این سه روز و اینجا بمونم جای تو و ببینم اینجا چطوری میشه تو این سه روز که کل پادگان تقریبا خلوته !!!

 

هیچوقت یادم نمیره ... یه لبخند حاکی از تشکری زد و گفت : ... من نیازی ندارم برم خونه ... اینجا برای من بهشته !!! ... تو میری خونتون که خانوادت احساس راحتی کنن ... منم اینجا میمونم که خونوادم احساس راحتی کنن !!!

 

از جوابی که بهم داد گیج شده بودم ... فکر کردم با مامان باباش بحث کرده و تو یه فاز عاطفی خانوادگی گیر کرده و دوس نداره که باهاشون روبرو بشه ...

 

بهش گفتم : دیوونه ... خب برو خونه با مامان و بابا آشتی کن ... این همه تنهایی کشیدن و قهر و ناز نداره که بابا ... مطمئن باش اگر اونها هم از دستت ناراحت بوده باشن ... تو این یه ماه و خورده ای که گذشته و ندیدنت ، قطعا دلشون تنگ شده برات و قدر تو رو میدونن و مشتاقن که ببیننت ... تو هم میری خونه و کلی غذاهای خوشمزه ی خونگی و محلی که مامانت میدونه دوس داری برات درست میکنه و خلاصه حالش و میبری ...

 

ایندفعه اون کمی تعجب کرد و بعد اینطوری جوابم و داد که : من با خانوادم مشکلی ندارم و با همشون دوستم ... چون دوستشون دارم میمونم اینجا !!! ... مامان و بابام و دوست دارم ... اما راستش بابام ... !!!

 

مکث کرد ... ( من با خودم گفتم : واااای ... خاک تو سرت ... این پدر نداشت و تو همش گفتی بابا ... بابا ... حتما از اینکه یاد عزیز از دست رفته ش انداختی ناراحتش کردی)ناراحت

بعد ، حرفش و اینجوری ادامه داد که : اگه بهت بگم بین خودمون میمونه ... آخه فقط چند تا از همشهریا و هم محله ای هام میدونن این قضیه رو ... ؟؟؟

 

من خودم و آماده کرده بودم ... که چی میخوام بشنوم ... گفتم آره بابا ... من راز دارم .. اونطوری که فکر میکنی نیستم ... راحت باش ... اصلا هرجور که دوست داری ... میل خودته ...

 

دوباره مکث کرد و بهم گفت : راستش من بابام الان چند ماهه که از کار برکنار شده تو کارخونه ، چون کارخونه ضرر داشت میداد ... بابام هم الان چند ماهه که بیکاره ... ما هم 5 تا خواهر و برادریم ... منم دیدم یکی دوماهی شد و خبری از کار برای بابام نشد و از طرفی خرج خونه بالا بود و تو این مدت از پس انداز حقوق بابام برای خرج خودمون و خونمون مصرف میکردیم ... منم که بدون کارت پایان خدمت نمیشد کار کنم ... بخاطر همین ... و مهمتر از اون ، کم کردن خرج خونه ... اومدم خدمت که فشار کمتری به جیب بابام بیاد و شرمنده خانوادش نشه ...لبخند

 

من بُهت زده شده بودم ... آمادگی شنیدن و پذیرش هیچ کدوم از حرفهاش و نداشتم ... اما تا جایی که میشد به روی خودم نیاوردم ... گرچه سرخ شدنم تو این مواقع تابلو میکنه منو !!! ...خجالت

 

بعدش خیلی دوستانه بهم گفت : نگران غذای منم نباش ... غذاهای اینجا برام عالیه ... نمیرم خونه چون نمیتونم جلوی خواهر برادرام تعریف کنم که اینجا مرغ خوردم ... دلشون میخواد !!! ...ناراحت

 

بعد از به زبون آوردن این حرفها ، انگار خیلی از گفتنشون ناراحت شده بود و از نگاهش و زبان بدنش میفهمیدم که با خودش میگفت : کاشکی نگفته بودم ... بعد بحث و عوض کرد و چند تا از بچه هایی که همیشه باهم بودیم صدام زدن و فارغ از این گفتگو ، صدام زدن و  بهم گفتن چرا نمیای ... اتوبوس میره ها ...

 

من فقط تونستم خداحافظی کنم با اون پسر ... هیچی نمیتونستم بگم ... بعدا هم نه نقدی کمکش کردم نه خوراکی ... چون خیلی تابلو بود که عمل من مثل صدقه دادن میمونه و خورد کردن غرور دوستم ... اما فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که هواش و تو گروهان در بین بچه های دیگه بیشتر داشته باشم .

 

نتیجه گیری های اخلاقی این برخورد و وضعیت پیش اومده رو ، میسپرم به خودتون ...

میتونید تو کامنت دونی برای بقیه هم بگین ببینیم کی چه نتیجه ای میگیره !!!

بقیه ی حرفها و از یاد نرفتنی ها تو نوشته بعدی ...

 

قربون همتون

 

تا بعد ...قلبماچ

 

 

/ 37 نظر / 127 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضي

خيلي خوبه كه احساس پاكي مي كني[گل] از اين دست آدمهاي آبرودار خيلي خيلي زياد هستند.... [لبخند]

افرا

راستش نمیدونم چی بگم؟؟ شاید این خیلی خوب باشه که تو مثه دوستت نشدی و الان زنده ای و داری نفس میکشی و پاکی ولی ... نمیدونم بگم یا نه . ولی کاش در همون حد و اندازه ای هم که ازش حرف میزنی و باهاش حال میکنی هم ....به من ربط نداره از نوع حرفات میشه فهمید که آدم عاقلی هستی . ولش کن فکر کنم تاثیری نداشته باشه . تو راهت انتخاب شدس . امیدوارم خدا همیشه هوات رو داشته باشه ولی مطالبت جالبه منتظرم تا خاطراتت رو تعریف کنی موفق باشی [لبخند]

سحر

سلام چه عجب منظورت اینوره؟[نیشخند][خجالت]

فاطمه

سلام لطفا کمکم کن[سوال]

فاطمه

سلام خوبی امروز مسنجرم درست شدتا حالا 4 بار وارد شدم و دیگه مشکلی نداره ولی با شما قهرم چون جوابم و ندادی .درسته اف می زاری ولی همش میگی الو .یا نماد ناراحت می فرستی یا می فرستی کجایی من تو رو توی لیست مسنجرم ندارم به خاطر همین اینجا نظر می زارم .

فاطمه

امیدوارم دیگه فکر نکنی گوشیت داره زنگ می خوره شاید منتظر تماس کسی هستی من یک بار اینجوری شدم چون منتظر اس مس دوستم بودم .

فاطمه

ببخشید که ارامش تو بهم ریختم و این همه حرف زدم[گل]

آوا

1.سلام[لبخند] 2.شما که راز دار بودین چرا رز دوستتون رو فاش کردین هر چند اسمش رو نگفتین اما گفته بودین اهل کجا بوده. اگه یه روزی یکی از هم شهریاش یا اقوامش بخونن که بشناسنش چی؟؟ [ناراحت] 3. به نظر من نتیجه ای که میشه از این خاطره گرفت اینه که خدا هیچکس رو تنها نمیگذاره... هیچکس رو...[گل]

اصغر

دیدم همه دخترا با اسمهای خوشگل برات پاسخ میفرستند گفتم منم با صدای نکره یه سلامی عرض کرده باشیم. نمیگم قربونت برم و دوستت دارم چون میترسم شب خوابت نبره! چاکریم

مهم نیست

هر چند که اینا مهم نیست واسه افرادی مثل شما البته در همین جا معذرت میخوام ازتون ولی بدونین درصد کمی از ادم بدبختا به اوج میرسن و بیشتر اونایی که زمان تحصیل مشکلی نداشتن موفق هستن من هم آموزشی جوادنیا بودم البته ما که رفتیم اینقدر ها هم هتل نبود که گفتی ولی در کل خوب بود و اینکه منم یه بار مرخصی اومدم حتی اون روز اول که مرخصی 4 روزه دادن من به خاطر پول نیومدم اینو بگم که خیلی ها هستنت که حرفا را تو دلشون نگه میدارن فعلا