عنوان ندارد

 

 

سلام به همگی ... ببخشید که دیر آپدیت شد ... توی پست بعدی ادامه بحث قبلی و  همچنین وقایع اتفاقیه این مدت رو  مینویسم ... فعلا این متن رو داشته باشید تا بعد ... ضمنا تو این مدت به همتون سر میزنم ... مطمئن باشید

 

همین چند لحظه پیش دیدمت. لبه سکوی حوض جلوی مسجد نشسته بودی. هنوز هم از این کارهایت دست بر نداشته ای ؟ مرد گنده ؟ خجالت نمی کشی ؟؟ آشنایی ببیندت با آن همه ریش و پشم و کتاب و جزوه زیر بغل ، باز هم مثل بچه ها قایق کاغذی به آب می اندازی ؟
چه می
 دانم به قول خودت عریضه . عریضه ای که هیچ وقت هم به آن طرف حوض مسجد نمی رسد . همان وسطهای راه چند قطره آب فواره اول نوشته هایت را محو می کند و بعد هم کشتی ات را غرق . مثل باقی کشتی هایت . اگر عرضه قایقرانی هم داشتی دلم خوش بود . همان یک بار که رانندگی کردی برای هفت پشتم بس است . گفتم نگذارم که گواهی نامه نداری پشت رول بنشینی ها .

اما نمی
 دانم چه شد . وقتی دیدم نشسته ای ، با یک دست فرمان و با دیگری دنده را جا به جا می کنی یک جوری شدم . نه اینکه ذوق مرگ شده باشم . دیگر امروز هر  ام قمری هم رانندگی می داند و هم گواهی نامه دارد . اما تو چه ؟ سر وا عجبای تقاطع ستارخان و توحید چنان کوبیدی به تاکسی بیچاره که نه از ماشین آن چیزی سالم ماند و نه از ماشین بابای من . چقدر سرکوفتت را به من زدند .
البته دنبال بهانه هم می گردند . از وقتی فهمید
ه اند که قرار است به سلامتی همین روزها از دانشگاه اخراج شوی و بروی ناکجا آباد ، خدمت مقدس سربازی . هرچند که هنوز به شان نگفته ام که این بار پنجم است که مشروط می شوی و عمرا دیگر راه بازگشت نیست.
مادرم می گفت: دختر دهان مردم را می بندم . می گویم لیسانسش را گرفته و حوصله فوق هم ندارد . حالا لیسانس ادبیات چیست که کله پاچه اش چه باشد ! می گویم می خواهد زودتر زندگی اش را سر و سامان دهد . سربازی اش را برود و  زودتر زنش را ببرد خانه . اما برای خودت می گویم ها... حرف عرضه نیست . حرف جنم نیست . نمی دانم آخر دلت را به چیه این پسر خوش کرده ای ؟؟ نه خانواده پولداری . نه قیافه دختر کشی . نه هیکل رستمی ...

خوب راست هم می گوید . یعنی همین ها را که می گوید دهانم بسته می شود . مادر است دیگر .
خیر بچه اش را می خواهد . بیچاره از ترس اینکه از سر سفره شام قهر نکنم بعد از شام شروع می
 کند به حرف زدن . نَقل تنها مادر من نیست . بچه ها هم کم نمی گویند .
همین الهه که هم دانشکده ای خودت هست
و آنقدر توی بسیج رفت و آمد ، تا یکی از بچه های بسیج دانشکده علوم را تور کرد . کلی هم کلاس می گذارد که به هم می خوریم . غلط کرده . دختره نمازش را هم یک خط در میان می خواند . من که می دانم رفته یک پسره آفتاب مهتاب ندیده را بیچاره کرده . اصلا مگر کاری دارد . آنقدر شما پسر ها خرید که سه سوت عاشق و شیدا می شوید . تازه اگر بچه حزب اللهی هم باشید که دیگر هیچ . دوسه هفته قرار نماز جمعه و مزار شهدا  و خلاص . البته با بچه های انجمن توفیر دارد . آنها قالتاقند . پدر سوخته اند .
چه می گویم من ؟ شده ام مثل تو . تا بخواهم به اصل برسم هزار تا فرع را برده ام اتاق تشریح طبقه سوم دانشکده پزشکی . الهه را می گفتم . دیروز گفت این شوهر تو که دانشکده هنری نیست . اهل بسیج و این حرفها هم که نیست . پس چرا این
 قدر ریش دارد . بگو تمیزش کند . من هم از دهانم پرید که وقت نمی کند . او هم گفت می دانم . دنبال امریه سربازی رفتن که وقت نمی گذارد لامسب .
جان تو می خواستم بقول داداش یک کف گرگی بر
وم توی صورتش که نامزدش آمد . همان که قصه اش را گفتم . تا مرا دید سرش را انداخت پایین و سلام کرد . خدایی دلم سوخت . گیر چه گرگی افتاده بی نوا .

صدایت بلند نشود ، غیبت نکن که شاکی می شوم . مردم جلوی روی آدم هر چه دلشان می خواهد می گویند ، هر تکه ای که بخواهند حواله آدم می کنند ، آنوقت ما که پشت سرشان بخواهیم چیزی بگوییم می شود غیبت ؟! همین شیخ گری هایت است که بابا را هم کفری می کند.
از همان روز خواستگاری که گفتند با هم صحبت کنیم و تو قبول نکردی . گفتی حرفهایت را نوشته ای .
البته بهانه ات بود . نوشتنت بهتر از حرف زدنت است . وقتی می نویسی که دیگر نمی توانم وسطش بپرم
  و حرف را عوض کنم . بابا خیال کرد که خیلی بچه مثبت هستی . همان شب به من گفت که باید برای عروسی کراوات بزند که حداقل توی فامیل بگویند داماد خوش تیپی دارند . چه می گویم من ؟
تو چرا لال شده ای حالا ؟؟  تو هم چیزی بگو  ... وقتی حرف نمی زنی فکر می کنم درست می گویم .
که سکوتت علامت رضاست . ناسلامتی شوهرمی . کلی قرار مدار گذاشتیم با هم برای زندگی . اصلا بی عرضه خوب است . عرضه دارهایش کم هوو نیاوردند سر زنشان . رانندگی هم می خواهی چه کار.
تو که هشتت گر
وو نه ات است می توانی ماشین بخری ؟ کلی هم ریش می آید به ات .
مثل نویسنده ها . حالا دانشکده هنری هم نباشی . سوادت که بیشتر از آنهاست . کروات هم میزنی . بخاطر من . دیدی مشکلی هم نیست . می روی سربازی و چشم به هم زدنی تمام می شود . تازه پرستو می گفت که متاهل ها را می گذارند توی شهر خودشان خدمت کنند . عصر ها هم می
 رویم کنار حوض پارک ملت . تو بنویس من قایقش میکنم . دیگر غمبرگ گرفتن ندارد . راستی تا یادم نرفته .
امروز صبح از فروشگاه دانشکده حقوق چند تا کاغذ گلاسه خریدم و گذاشتم لای جزوه تاریخ ادبیاتت. هم جوهر خودنویس رویش پخش نمی شود و هم دیرتر آب خیسش می
 کند . تا کلاسم شروع نشده  یکی بفرست این طرف حوض . د بجنب ، دیر بروم استادش گیر است ، راهم نمی دهد ها ...

پ.ن :

1- دوست دارم اولین چیزی که به ذهنتون بعد از خوندنش خطور میکنه رو برام بنویسید ..


قربون همتون ...
تا بعد ...

/ 50 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آبگينه

از اون قسمت اول نوشتتون خيلی خوشم اومد. همون قسمتی که تو مسجد اتفاق می افته! منو برد به دنيای کودکيام و مسجد محله ی مامان بزرگم اينا!

الهام

سلام دوست من به روزم خوشحال میشم بهم سر بزنی یا حق.

ليلا

چه نوشته های آروم و ساده ای ...

ابراهيم

سلام دوست عزیز براتون آرزوی موفقیت دارم در تمامی مراحل زندگی خوشحال می شم از وبلاگ های یکدیگه استفاده کنیم یا با نظرات هم آشنا بشیم منتظرتون هستم یا علی

رويا جون

سلام خوبی چن خط اولو خوندم بعدش حوصله ام سر رفت بقيه اشو نخوندم ولی اشکالی نداره وقتی اومدم پيشت برام خودت تعريف کنبابای در ضمن کد تصويرها همه تمام هيکاتم چشم باشه نمی تونی خوب ببينی تا بزنی با با ببرش دار

anita

خيلی وقته به اينجا سری نزدم.. ۳تا اپديت آخريتو خوندم.. همش قشنگ بود و از همه قشنگتر آپديت ؛کوچولو ؛بود.. اينم داستان جالبی بود.. عاشق باشی و خودت هنوز باور نداشته باشی.. خوش باشی.

رکسانا

وبلاگت خیلی قشنگه. محمدرضا کیوان می خواد بره؟ یه کاری بکنیدددددددددد

الهام دختر عشق

سلام گلم خوب ترکوندی.باحال بود.راستی آپديت کردم.منتظرتم بيا بای

زهرا

سلام خیلی جالب بود خوش باشید