آنجايی که علم از پاسخ باز می ماند

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

این دفعه یه داستان برای همتون دارم که حتما باید تا آخرش بخونین ....
... مطمئنم حرف برای گفتن دارید ...01.gif


روزهای اول سال 1382 بود که با میترا آشنا شدم . بگذارید صادقانه بگویم که وقتی او را در سیزده بدر که همراه خانواده ام به یکی از جنگلهای اطراف شهرمان رفته بودیم دیدم ، اولین جمله ای که به زبان راندم این بود  :   کدام مرد بدبختی با این ابلیس زیبا ازدواج میکند ؟

این را گفتم ، غافل از اینکه از همان روز سرنوشت من تغییر میکند ، آری ، سر و وضع ظاهری میترا به گونه ای بود که توجه همه پسرهای جوان را به خودش جلب کرده بود . البته چهره زیبایی داشت اما طوری جلف لباس پوشیده و آرایش کرده بود که در نظر افرادی مثل من که در یک خانواده متعصب بزرگ شده بودم ، قبل از اینکه زیباییش به چشم بیاید ، حرکات و ظاهر جلفش جلب توجه میکرد .

تا حوالی ظهر در آن جنگل می آمد و می رفت و کم کم داشت سر و صدای همه را و از جمله خانواده خودم را در می آورد .. که بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم ، یعنی تصمیم گرفتم به سراغ او برم و حالیش کنم که دیگران چه قضاوتی در مورد شخصیتش دارند. اتفاقا دو ، سه دقیقه ای که مشغول قدم زدن کنار جاده بود و کسی در اطرافش نبود ، بهترین مجال نصیبم شد و بی رو در بایستی عقیده ام را گفتم و آخر سر هم گفتم : فکرش رو کردی اگر با این چهره زیبا ، سیرت زیبا هم داشتی چه شخصیتی پیدا میکردی ؟

حرفهایم که تمام شد میترا سر بلند کرد و نگاه افسونگرش را به چشمانم ریخت و به آرامی گفت : تا حالا هیچ کس این حرفها رو به من نزده ...

ای کاش آن روز به سراغش نمیرفتم ، ای کاش به او چیزی نمیگفتم و ای کاش او نگاهم نمیکرد و  ای کاش ... !!!

آنشب تا صبح خوابم نبرد . لااقل صد بار شماره تلفنش را از جیبم در آوردم ونگاه کردم . حس بدی داشتم . میدانستم دارم خودم را گول میزنم : شاید واقعا نیاز به کمک داشته باشد !  اما هر کار کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که به او تلفن نزنم  و پس از همان تلفن اول که سه ساعت و 22 دقیقه طول کشید ، عاشقش شدم ! از فردا هر روز او را میدیدم و خوشحالی ام آن بود که کسی از دوستی من و او خبر ندارد ، اما میترا اصرار عجیبی داشت که دیگران ما را ببینند و سر انجام کمتر از دوماه بعد تقریبا همه شهر از رابطه ما با خبر شدند .

پدر و مادرم چنان جنجالی به راه انداختند که سابقه نداشت . من نیز که گویی عقل و مغزم را به او باخته بودم روی حرفم ایستادم که : من میخواهم با میترا عروسی کنم ... او قول داده که خودش رو عوض کنه !

پدرم فریاد میزد : تو آبروی ما را بردی و مادرم اشک میریخت و میگفت : پسرم این دختر اصلاح پذیر نیست ... چرا بازیچه اش شدی ؟؟؟

من اما ، گاهی اوقات هم که کم کم باور می کردم که دیگران در مورد او درست می گویند ، به محض اینکه با میترا روبرو میشدم همه چیز را فراموش میکردم .

حالا دیگه کار بجایی رسیده بود که رسوای شهر شده بودم و تنها امیدم آن بود که میترا پس از ازدواج با من رویه اش را تغییر دهد و ...

اما روز که حرف ازدواج را پیش کشیدم ، او قهقهه زد و گفت : من فقط میخواستم تو را به اینجا برسانم و تلافی اون تحقیری که در روز سیزده بدر نصیبم کردی ، سرت در بیاورم ...

دیگه هم نمیخوام تو رو ببینم ! این را گفت و رفت ، ولی من هنوز فکر میکردم او دارد شوخی میکند و ...

تا اینکه فردای آن روز او را سوار ماشین جوان دیگری دیدم ! وقتی خبر به پدر و مادرم رسید فقط گفتند : ای کاش می مردم ولی چنین ننگی رو تحمل نمیکردیم !!

من اما ، چنان به بن بست رسیده بودم که اشتباه دوم را انجام دادم ، ... خودکشی !!!


روایت لحظات پس از مرگ 

من هرگز نفهمیدم کی مردم ؟ چرا که با یک قوطی قرص خواب آور خودکشی کردم و در حقیقت در خواب عمیقی مردم !
اما وقتی به آن دنیا رسیدم فهمیدم که مرده ام ... خود را در جایی که زمینش کاملا سرخ سرخ بود .  تا چشم کار میکرد بیابان بود ، اما غیر از آنجایی که من ایستاده بودم ، همه جا سر سبز و خرم بود و گل و سبزه ... طوری که احساس میکردم اگر بتوانم خودم را از این قسمت دور کنم و به آن منطقه سر سبز برسم نجات پیدا میکنم . اما همین که نزدیک آنجا میشدم ، منطقه سر سبز از من دور می شد . مدام این سو و آنسو  می دویدم ، اما به منطقه سر سبز نمیتوانستم برسم تا اینکه یک لحظه خودم را از زمین سرخ به داخل منطقه سرسبز انداختم ، ولی هنوز شادی نکرده بودم که یک مرتبه دیدم جماعتی که نمیتوانستم تعدادشان را بشمارم ، با گرزهایی از آتش به طرفم آمدند ودنبالم کردند .

هر قدر توان داشتم به پاهایم دادم تا بتوانم فرار کنم ، اما آنها لحظه به لحظه نزدیکتر شدند و درست لحظه ای که داشت دستشان به من می رسید ، ناگهان دختری زیبا به شکل فرشته های آسمانی از راه رسید و بین من آن جماعت ایستاد و گفت : چکارش دارید ؟؟ و بعد از آن جمعیت یک صدا گفتند : او خودش را کشته و باید تنبیه شود .. دختر جوان بهم اخم کرد و پرسید : راست میگن ؟
 که بجای پاسخ به سوالش زدم زیر گریه و گفتم : شیطان فریبم داد ...

منو ببخشید ... تورو خدا نجاتم بدهید ...

و آنقدر ضجه زدم و اشک ریختم  تا سرانجام دل آن دختر بحالم سوخت و رو به آن جمعیت کرد و گفت :  او توبه کرده ... هنوز که نمرده ، شاید خدا ببخشدش   ...   اون    توبه   کرده   .... خدا حتما می بخشدش . با گفتن این حرف ناگهان آن جماعت آتش بدست از اطرافم غیب شدند و زمین سرخ از زیر پایم محو شد و ....


روایت لحظات پس از زنده شدن


برگشت   ...   زنده شد  ...   به خانواده اش خبر بدهید ...  برگشت ...  هنوز چشمانم بسته بود که این حرفها را شنیدم  .  ناگهان صداها زیاد شد و فریاد پدرم و ضجه های مادرم را شنیدم که اشک می ریختند و خدا را شکر میکردند .
چشم که باز کردم مادرم را روبروی خودم دیدم که می کرد ،  اما در همین لحظه صدای دخترانه ظریفی را که چند لحظه قبل می گفت به خانواده اش خبر بدهید  و ....

شنیدم که میگفت :  چهار دقیقه تمام مرده بود  ... اما یک لحظه دلم به حالش سوخت و گفتم :     یا خدا ... به خق آبروی جدم فاطمه (سلام الله علیها)  کمکش کن ....  که چند لحظه بعد نفسش بالا آمد  ....

چشم چرخاندم تا ببینم آن کسیکه با توسل جدش مرا از آن دنیا برگردانده کیست که ....  ناگهان زدم  زیر گریه  ... پرستار جوانی که این حرفها را میزد ، همان فرشته ای بود که در عالم مرگ به آنها گفته بود  :  ( توبه کرده و خدا می بخشدش )  ...... ! 



 تا بعد ...03.gif07.gif

/ 105 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منصوره

من در حد نقد نيستمُ ولی انقدر به نوشته ات ايراد وارد بود که منم تونستم بفهمم... ساده ترينش اينکه تقليدی بارز از فيلم و سريالهای پر ايراد ايرانی بود... قصد دارن يه چيزايی بگن ولی نمی دونن چه جوری و از چه راهی... اکثريت قريب به اتفاق مردم هم که اطلاعات کافی ندارندُ به طور کاذب جذب می شن و مثل همين نظرات قبل از من ميگن: زيبا بود...آفرين قشنگ بود...ادامه بده موفق ميشی...و غيره!

محمدرضا احتشام

امروز اولين باريست که به وبلاگ شما سر زدم .لذت بردم آخه ميدونيد من ادبيات خاصه داستانی اونو خيلی دوست دارم وبرای همين هم مدرکم ادبيات فارسی است .عزيز هم اسم و هم وطن دست مريزاد میدونی حسن کارت چیه ؟اینه که در اولین سطور نوشته ات مخاطبت رو با تارهای نامرئی اندیشه ات به بند می کشی و اون دیگه اگه تا ته داستانت نره نمی تونه آروم بشینه پاينده باشی و سربلند از اينکه محاوره ای نوشتم منو ببخش آخه فکر می کنم اينجوری صميمی تره

یاس

داستانتون خوندنی بود و آدم رو به فکر فرو ميبره . موفق باشيد

majid

salam. man mehdi hastam 34 salame va az toronto/ canada barat minevisam, manam fereftare ye hamchin darde sari shodam, montaha dastan ya jahaeesh fargh mikone, manam gors khordam, manam asheghesh shodam, ama,,,,,,, motoassefane man ezdevaj kardam vahala ba dashtane yebacheye 4 sale oon khanoom chehrash avaz shode va filesh yade hendestoon karde, , harki mikhad baghiyasho bekhoone baham tamas beghire, mow_toronto@yahoo.ca az hamatoon sharmandam ke dastano nime tamoom ghozashtam, bye ,

مجید

هی چقدر فکر کردن سخت است وطرفدارانش کم واوهام وتخيلات شيرين و طرفدارانش زياد

اسحاق ابراهیمی

بافتن داستان کار خوب وقابل تقدیر است.به هر حال قسمتی از وجود ادمی را سیراب میکند.اما از حقیقت نباید غافل بودکه دنیا بر روال خیالات نمی چرخد.

غزال

واقغا مطلبتون قشنگ بود............مرسی

ستاره

می بخشید اما این مو ضوع ها دیگه تکراری شده . کسی دیگه این داستان های سطحی و ظاهری را دوست نداره ........من فقط نظرم را گفتم

ملودی

سلام جالب بود اميدوارم ديگر از اين اشتباه ها نکنی به من سر بزنی خوشحال ميشم البته تازه کارم و به قشنگی تو نمی نويسم ممنون ملودی