انگشت اشاره


سلام به همه برو بچز گل گلاب ... بابا این بیل گیتز هم ما رو کشت با این همه مشکلاتش ، از چند روز پیش چند تا از

ISP   های  تهران و شاید هم چند تا از شهرستانیها امکان باز کردن صفحه پرشین بلاگ رو نداشتند که در نتیجه آپدیت ایندفعه هم با تاخیر مواجه شد .03.gif

 فصل امتحانات شروع شده و این دخترای دانشگاهمون هم عین چی افتادن رو این کتاب ها و چزوه هاشون ... ول هم نمیکنن ... در نتیجه باز هم آپدیت این قسمت نشد که بدست یکی از اونها انجام بشه . 15.gif

ضمنا ازاین همه لطفی که به وبلاگ و من و مطالبش دارید ممنونم ... الان هم برای ایندفعه براتون یه داستان دارم خدااااا ...32.gif
<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آخه به نظر من این داستان یکی از بهترین داستانهاییه که تاحالا توی وبلاگم گذاشتم ...07.gif

فقط امیدوارم که همگی تا آخر داستان رو بخونید و از خوندنش لذت ببرید 07.gif10.gif

 



صف طولانی سفارش غذا در مک دونالد ، آنهم روز یکشنبه آنقدر اعصابم را خرد کرده بود که چند بار تصمیم گرفتم عطایش را به لقایش ببخشم و بروم. هروله جماعت برای پیدا کردن صفی کوتاه تر و انتخاب غذاها با صدای بلند که شاید اشتهاشان را بیشتر باز می کرد هم بر شلوغی آنجا می افزود. اتاق کناری که با شیشه دیوارش کرده بودند و  بچه ها با اسباب بازی های مک دونالدی بازی می کردند آنقدر صدا تولید کرده بود که صدای و ملچ و مولوچ بزرگترها و آروقهاشان تقریبا بنظر نمی رسید. بچه ها می خندیدند و از سرسره پایین می آمدند. چیزی که من هرچه فکر می کردم دلیلی برای آنهمه خندیدنش نمی یافتم. ترجیح دادم حواسم بیشتر به صدای خوردن بزرگترها باشد که درکش برایم خیلی راحت تر بود.

نفر جلویی ام مردی بود میان سال که دختر بچه دو سه ساله اش را بغل گرفته بود. دخترک سرش را روی شانه پدر ول کرده بود و با حسرت به اتاق شیشه ای نگاه می کرد. احساس کردم تمام آرزویش از این دنیا، تنها بودن در آن اتاق است. تمام حواسش به صدای بچه ها بود و خنده هاشان . اما تلاشی هم برای ملحق شدن به جمع آنها نمی کرد. شاید هم قبلا تلاشهایش را برای رسیدن به تنها آرزویش در این عالم کرده و ثمره اش تنها نصیحت های آمرانه پدر بوده. دلم می خواست آرزویش را براورده کنم. چه جرمی کرده که باید از حالا بشنود صدای خوردن و آروق زدن بزرگترها را؟ با خودم خیلی کلنجار رفتم و بالاخره تقه ای روی شانه مرد میان سال زدم. لبخندی مصنوعی روی صورتم کاشتم و همچنان که با انگشت اشاره اتاق شیشه ای را نشان می دادم گفتم:
Let hergo to the playing room

دخترک سرش را برداشت و از جهت انگشت منظورم را فهمید . خوشش آمده بود که کسی هم توی عالم آدم گنده ها برایش شده غول چراغ جادو. اما پدر با نگاهی دلهره وار به اتاق و شلوغی آن تنها به گفتن
no, tanks  بسنده کرد.

حالا دیگر دختر تنها من را نگاه میکرد. لبخندی زدم و با لبخندی پاسخ داد. شروع کردم به ادا دراوردن. چشمم را چپ می کردم . لبو لوچه ام را بالا و پایین می کردم. گردنم را می چرخاندم. دخترک هم بلند بلند می خندید. آنقدر که چند بار نفسش بالا نیامد. حسابی جو گیر شده بودم. بالا و پایین می پریدم. فقط چشمان او برایم مهم بود. برایم اهمیتی نداشت چشمان بزرگتری که دارند از تعجب گرد می شوند. دخترک هم با معرفت بود. بلند بلند می خندید و نگاهش را بر نمی داشت و وقتی آرام می شدم با صدایی دوباره من را به ادامه دلقک بازی تشویق می کرد.

نوبت به آنها رسید. مرد میان سال غذا را گرفت و رفت گوشه ای نشست. اما هنوز دخترک نگاهش دنبال من بود. من از همان جا برایش ادا می فرستادم و او هم آنقدر بلند می خندید که بتوانم صدایش را بشنوم. سفارشم را که گرفتم رفتم و روی صندلی کناریشان نشستم. دخترک خوشحال شد که کنارش آمدم.  دست بردار نبودم. یک لقمه ساندویچ و چهار پنج دقیقه ادا و مسخره بازی برای دخترک. پدرش هم از فرصت استفاده می کرد و به زور توی دهان دخترش سیب زمینی سرخ کرده می چپاند و با لبخندی هم اعلام رضایت می کرد .

تقریبا انتهای غذایم بود که دخترک آرام شد. انگشتش را طرف صورتم گرفت و خیلی جدی نگاهم کرد. دوباره ادا درآوردم ولی نخندید و انگشتش را گذاشت  دهانش .  وقتی بر مسخره بازی اصرار می کردم اعصابش خرد می شد. انگشت اشاره اش را طرف صورتم پرت می کرد و دوباره توی دهانش می گذاشت. گیج شده بودم. تمام اداهایی که تا چند لحظه  پیش با آنها صدای خنده اش رستوران را برداشته بود کمترین تاثیری رویش نداشت. اصرار دخترک بر نشان دادن انگشت اشاره و گذاشتن در دهان بیشتر شده بود. نمی فهمیدم چه می خواهد. به فکرم رسید که شاید منظورش خوردن کمی از غذای من باشد. یک دانه سیب زمینی سرخ کرده بردم سمت صورتش ولی  با پشت دست روی زمین انداخت. چیزهایی می گفت. شاید به همان زبان عالم زر که دیگر یادم رفته بود. احتمالا فوحش هم میداده که چرا نمی فهمم زبانش را و یا چرا یادم رفته زبان مادری ام را.
 حواسم را جمع کردم که چه ارتباطی بین انگشت اشاره و دهان وجود دارد. توی افکارم کمی گشتم و یک چیز دیگر یافتم. شاید می خواهد ببوستم؟ با خنده زیر لب گفتم: شنیده بودم دخترای امروزی زود به بلوغ فکری میرسن اما دیگه نه تو سن و سال تو. !!!

ولی چاره ای هم نداشتم معتاد صدای خنده هایش شده بودم. حتی به قیمت نظاره کردن چشمهای بزرگتر. صورتم را نزدیک لبانش کردم آنقدر که دم و بازدم سریعش را روی گونه هایم حس می کردم. دخترک کمی مات مانده بود و بعد از چند ثانیه اصرار من بر نگه داشتن گونه هایم در کنار لبش، دو دستش را بالا آورد و چنان کوبید روی سرم که از درد دستش گریه اش بلند شد. گفتم خاک بر سرت دختر ، نمی بوسی چرا میزنی .؟؟  بیچاره شوهرت ، از حالا که اینی وای به حال چند سال دیگرت... مرد میان سال هم با نگاهی ابراز معذرت خواهی کرد. و با چند بار بالا و پایین انداختن دخترک در بغلش دوباره آرامش کرد. دخترک هم سرش را ول کرد روی شانه پدر . سرم را بردم پایین و دوباره کمی ادا دراوردم اما دخترک اعتنایی نمی کرد.ای کاش می دانستم که آرزوی الانش از دنیای آدم گنده ها چیست که برایش براورده کنم. به هر قیمتی. اما نمی فهمیدم. غذایم هم تقریبا تمام شده بود. لقمه آخر انگار زهر مار بود که با زور نوشابه فرستادمش پایین. نگاهی به موهای ول شده روی شانه مرد میان سال خجالت زده ام می کرد. بلند شدم. از صدای حرکت صندلی دخترک متوجه خیال رفتنم شد. سرش را بلند کرد. توی صورتش نگرانی موج میزد. انگار تمام غصه های عالم در دل کوچکش خانه کرده اند. لبانش نشان می داد بزحمت دارد بغضش را نگه می دارد که دوباره پرتابهای توی بغل پدرش را تحمل نکند. با نا امیدی و التماس دوباره انگشت اشاره اش را بطرف صورتم گرفت و بعد هم در دهانش گذاشت. دیگر نمی توانستم تحمل کنم . احساس گناهی مثل همان گناه های دنیای آدم گنده ها داشت بیچاره ام می کرد.  بسرعت به سمت درب خروج رفتم. سنگینیه فشار بدرقه چشمان دخترک را به خوبی روی شانه هایم احساس می کردم. در را که باز کردم صدای گریه اش بلند شد. اما بهتر دیدم با همان پرتابهای توی بغل پدرش آرام شود.
عرض خیابان را بدون توجه به بوقهای ممتد و داد و بیدادهای راننده ها رد کردم. باید زودتر از آنجا دور می شدم. اولین اتوبوس را بدون توجه به مقصد سوار شدم و روی صندلی کنار پنجره تنم را ول کردم. نگاهم رابه بیرون شیشه  پرتاب کردم و سرم را گرم دنیای آدم بزرگها که شاید یادم برود انگشت کوچک اشاره اش ... شیشه تمیز بود. آنقدر سابیده بودندش که راحت می توانستم مثل آینه خودم را در آن ببینم. و دیدم...

دیدم آنچه را که دخترک آنهمه نگرانش بود .  انگشت اشاره ام را بالا آوردم ... لکه سس گوجه فرنگی را از چانه ام گرفتم و توی دهانم گذاشتم .

 

 

پ.ن :

  1.  دوست دارم بلافاصله یا در حداقل زمان ممکن ، حسی رو که با خوندن داستان پیدا کردید و یا هر نظر دیگه ای که خودتون صلاح و در خور این داستان میبینید تو بخش نظرات هم بنویسد ... اگر بشه ، توی پست بعدی نتیجه گیری خوبی رو میخوایم داشته باشیم ..

  2. اخبار دانشگاه هم توی پست بعدی نوشته خواهد شد ... ان شاﺀ الله 03.gif14.gif

  3.  ضمنا خدمت اون دسته از عزیزانی که میان اینجا و بدون ذکر منبع ، مطالب این وبلاگ رو تو وبلاگشون فرت و فرت ( فرط و فرط ) کپی میکنن و حتی اطلاع هم نمیدن عرض کنم که چند تا مانع سر راهشون قرار دادم تا حداقل یه خورده برای کپی کردن متن ها زحمت حروم بکشن .. ما که راضی نیستیم .06.gif

 

 

 

قربون همتون ...07.gif10.gif08.gif

تا بعد ... 03.gif08.gif

 

/ 91 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dokhtare kebrit foroosh

webloge shoma ham khieli ghashang bood.yani khosham oomad chon mesle khodam sade minevisid va man lazem nist baraye fahmidan harfatoon be khodam feshar biaram

بي بي سي چهل ...

وبلاگت را زيبا ساختي و خوشبختانه مطالب آموزنده‌اي هم گردآوري كردي. اگر دوست داشتي اخبار ايران را پيگيري كني، به وبلاگ من سر بزن. من هر روز اخبارم را به روز مي‌كنم. به اميد ديدار. تحليل‌گر bbc40.persianblog.ir bbc40.blogfa.com

شرق شناس

وبلاگ جالبي داري و مطالب خوبي هم نوشتي. وبلاگ من مطالبي در مورد اديان و عرفان‌هاي گوناگون داره، خوشحال مي‌‌شم به وبلاگ من سر بزني. نظرت را هم اگر دوست داشتي بده. در ضمن قلم خوبی داری. مخصوصا بيمارستان و دو مريض جالب بود.

ابر سفيد

سلام داستان با مزه‌ای بود ولی نفهميدم در ايران می‌گذشت يا در خارج. فکر می‌کنم می‌خواستی برسونی که عشق و محبت. محبت می‌ياره هر چند که طرف بچه باشه. و اين خيلی نتيجه خوبی بود. اميدوارم در زندگی عادی‌ات هم عشق و محبت ببينی. که حتماُ می‌بينی. « ابر سفيد»

زيبا

کسانی که بچه ها رو دوست دارند حتما ادمای خیلی خوبی انددرست مثل شما

سلام عزيزم چطوری يه وبلاگ من هم سرکی بزنن به دردت ميخوره باور نمی کنی امتحان کن نظرفرامش نشه

sherry

داستان قشنگی بود. ما آدم بزرگ ها اغلب بچه ها رو درست درک نميکنيم در حالی که خيلی ساده بهمون اشاره ميکنند